قادر رنجبر نظرات سه شنبه 24 مهر 1397 ، 06:44 ب.ظ


تمسخر آمیز خندیدم… می خواستم بگم آره نه که هجده سالته مجبورت کردن.اما هیچی نگفتم خسته شدم از اینکه هر چی بگم و مهرداد طلبکار باشه. 
ساکت نشستم تا ببینم باز چه بازی می خواد سرم در بیاره.چند دقیقه ای گذشت تا اینکه ماشینو پارک کرد سرمو بلند کردم و با دیدن یه هتل پنج ستاره ابروهام بالا پرید. مهرداد پیاده شد و سوئیچ رو به دست مردی که لباس فرم پوشیده بود داد .. به سمت من اومد و درو باز کرد. بهت زده نگاهش می کردم .بی توجه دستمو گرفت و به سمت هتل کشوند. 
ناباور گفتم
_زده به سرت؟ 
عصبی گفت
_هیششش… صدات در نیاد .
از پرویی این بشر داشتم دیوونه میشدم انگار نه انگار من آدمم.هر کار می خواست می کرد و تازه می گفت تو دخالت نکن .
بدون اینکه دستمو ول کنه به سمت پذیرش رفت و دو تا اتاق روبه روی هم گرفت هر چقدر هم بهش گفتم گوش نکرد حتی فشار دستشو کم نمی کرد نامرد. 
انگار صاحب هتل رفیق فابریک مهرداد بود که حتی نگفت شناسنامه هاتونو بدین و خیلی زود کلید اتاقامونو داد مهرداد هم بعد از تشکر کلید ها رو گرفت. دستمو کشید به سمت آسانسور و دکمه ی هشت رو زد. 
با حرص گفتم
_الان یعنی چی؟ خونه ی آرمان می موندم چرا منو آوردی اینجا؟ 
چپ چپ نگام کرد و گفت 
_به خاطر همون یک شبی که زیر سقف یه مرد دیگه خوابیدی حسابی قراره تنبیه بشی ترانه.
_وا… آرمان بود ها… 
_آرمان؟برو خداروشکر کن داداش نداری وگرنه داداشتم دستتو می گرفت دستشو قطع می کردم اوکی عزیزم؟ 
پوزخند زدم: 
_هه...آره.کاش اونقدر غیرت داشتی که راه به راه خودتم خیانت نکنی.تو از بس هوس بازی که بقیه رو هم به همون چشم می بینی .
چنان بد نگاهم کرد که از حرفم پشیمون شدم . آسانسور ایستاد. دستمو کشید و با عصبانیت منو به سمت اتاق کشوند.در رو با کلید باز کرد و تقریبا پرتم کرد داخل. 
بدون اینکه بیاد داخل با عصبانیت گفت
_امشبه رو بی مزاحمت بخواب که چوب خطم پره.فردا جواب همه ی حرفا و کاراتو می گیری. 
بعد از حرفش درو بست و روم قفلش کرد. 
نا باور به در بسته خیره موندم . احمق،رسما زندونیم کرد. 
نگاهی به اطراف انداختم و نیشم شل شد ولی خدایی خوب جایی زندانی شده بودم.این هتل هیچی کم نداشت. مهرداد هم عجیب رفیقایی داشت و رو نمی کرد. به همه جا سرک کشیدم و هر لحظه بیشتر کفم برید آخر هم با لبخند روی تخت گرم و نرم هتل خوابم برد
****
با صدای باز شدن چشمامو باز کردم.مهرداد با سر و وضع مرتب و شیک در حالی که توی دستش ساک لباس هام دستش بود اومد داخل. 
خواب آلود چشمامو مالیدم و گفتم
_بد نبود یه در بزنی. 
نیم نگاهی بهم انداخت و لباس هامو گوشه ی اتاق گذاشت
_برات صبحانه سفارش دادم بخور یک ساعت دیگه پایین آماده باش. پنج دقیقه هم منتظر نمی مونم ترانه به روش دیشب خودم آماده ت می کنم .
حرفش و زد و جلوی چشم های بهت زده ی من از اتاق بیرون رفت

لباسامو پوشیدم،چشمم به صبحانه ی دست نخورده افتاد. 
هنوز بیست دقیقه از زمانی که مهرداد بهم داده بود گذشته اما نمی خواستم وقتو تلف کنم. برای خودم یه ساندویچ درست کردم و توی کیفم گذاشتم از اتاق بیرون رفتم و با آسانسور خودم رو به طبقه ی همکف رسوندم.نگاهی به اطراف انداختم. با دیدن مهرداد که توی لابی پا روی پا انداخته بود و قهوه می خورد رومو برگردوندم .
احمق همین ژست های دختر کشو می گرفت که همه ی دخترا بهش زل زده بودن. 
با سری پایین افتاده به سمت در هتل به راه افتادم و فقط خدا خدا کردم که مهرداد منو نبینه. 
از هتل که بیرون رفتم لبخندی روی لبم نشست از تصور قیافه ی عصبانیش وقتی می رفت توی اتاق و جای خالیمو میدید لذت می بردم . 
شروع کردم به قدم زدن نمی دونستم ایستگاه اتوبوس کجاست،پول اضافی هم نداشتم.پس اندازمم رو به اتمام بود مجبور بودم صرفه جویی کنم . 
بی هدف برای خودم قدم می زدم و از تصور مهرداد لبخند می زدم که صدای بوق ماشینی به گوشم خورد .. سر برگردوندم و با دیدن مهرداد با تعجب نگاهش کردم.لبخند مکش مرگ مایی زد و گفت
_فکر کردی من از یه لونه مار دو بار گزیده میشم خانم کوچولو؟ 
دهنم از این همه تیز بینی این بشر باز موند… چطور منو دید؟ 
_زیاد تو شوک نرو،سوار شو ! 
چشم غره ای به سمتش رفتم اگه سوار نمیشدم باز به زور می خواست دستمو بگیره و سوارم کنه برای همین ترجیح دادم مثل بچه ی آدم بشینم. 
با لبخند نگاهی بهم انداخت و گفت
_نه،خوشم اومد داری بزرگ میشی .
نفسی با حرص کشیدم و جواب ندادم...بهترین کار بی محلی بود. ماشینو روشن کرد و بی حرف راه افتاد توی کل مسیر فقط صدای ضعیف آهنگ بود که سکوت و می شکست. 
یک کوچه بالاتر از دانشگاه ماشین و نگه داشت.دلم می خواست بهش تیکه بندازم اما چیزی نگفتم… دستم که به سمت دستگیره رفت ناگهانی پاشو روی پدال گاز گذاشت.  جیغی کشیدم و گفتم
_چی کار می کنی دیوونه؟ 
جواب نداد و این بار ماشین رو درست روبه روی دانشگاه پارک کرد . 
چند تا از دانشجو ها که مهرداد و میشناختن با تعجب به ما نگاه کردن… لبمو گزیدم و گفتم
_تو زده به سرت . 
_تو روانیم کردی . 
پوزخندی زدم و خواستم جواب بدم که چند تقه به پنجره ی مهرداد خورد .. سرمو برگردوندم و با دیدن الناز خجالت زده پیاده شدم… ماشین و دور زد و نگاه بدی بهم انداخت طوری که از خودم خجالت کشیدم .بی حرف به راه افتادم و زیر سنگینی نگاه بقیه وارد دانشگاه شدم اما دلم طاقت نیاورد و کنج دیوار ایستادم و مخفیانه نگاهشون کردم.  حالا الناز جای من نشسته بود… نگاهم به مهرداد افتاد… انگار داشت یکی از همون دادهای خوشگلشو سر الناز می کشید همیشه ی خدا هم مقصر بود هم طلبکار،بیچاره الناز شایدم بیچاره من

بی حوصله سر کلاس نشستم که یزدان وارد شد .. با دیدن صورت کبود شدش با ناراحتی بهش زل زدم.  نیم نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت همون ردیف های اول نشست .. یکی از پسرا با خنده گفت
_یزدان کی کتکت زده؟ 
یزدان با عصبانیت غرید 
_ببند دهنتو. 
یکی دیگه از پسرا با تمسخر گفت 
_خوب راست میگه دیگه پسر طرف بد زده آش و لاشت کرده . 
یزدان با عصبانیت از جا پرید که همون لحظه مهرداد و پشت بندش الناز وارد شدن . با دیدنشون همه شروع کردن به دست زدن و هر کی یه جوری می خواست خودشیرینی کنه..  
الناز ردیف اول نشست و مهرداد با اخمای درهم و قیافه ی گرفته بدون اینکه جواب تبریکای بچه ها رو بده پاشا میزش رفت اما پوریا که هیچ وقت از رو نمی رفت با پرویی گفت 
_خوب استاد یه شیرینی خواستیم انقدر ترش می کنید،شام عروسیم که بهمون ندادین.  خون خونمو می خورد. 
مهرداد سر کیفش رو باز کرد و با جدیت گفت 
_آقای اسماعیلی نظم کلاسو بهم نزنید وگرنه مجبورم اخراجتون کنم .
پوریا بدبخت وا رفته سر جاش نشست.مهرداد با همون جدیت درس رو شروع کرد اون درس می داد و من دستمو زیر چونه م زده بودم و مات و مبهوت نگاش می کردم. 
برای یه لحظه سرشو بر گردوند و با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت . 
نگاهمو ازش نگرفتم… دوباره شروع کرد اما معلوم بود اون تمرکز قبلی رو نداره.
با هر بدبختی بود کلاس تموم شد . زودتر از همه بلند شدم و وسایلمو جمع کردم… زیر نگاه سنگین مهرداد به سمت در رفتم… سرم پایین بود و داشتم می رفتم که همون لحظه یکی با عجله وارد شد و محکم خورد بهم .
همه ی جزوه هام پخش زمین شد خودمم به سختی تونستم تعادلمو حفظ کنم و پخش زمین نشم اما کتفم بدجوری درد گرفت.  
با عصبانیت گفتم
_چرا مثل یابو میای تو ؟ 
پسره انگار بهش برخورد
_خودت چی؟ کوری منو ندیدی ؟ 
از این پروییش صدام رفت بالا 
_معلوم بود کی کوره،مثل وحشی ها پریدی تو کلاس حالیتم نیست آدم داره رد میشه.  
نگاهی به سر تاپام انداخت و با تمسخر گفت 
_زیادی ریزی خانم کوچولو.  
خون خونمو میخورد مخصوصا اینکه همه به من زل زده بودن.
عصبی جواب دادم: 
_اگه ریزم حداقل با آمپول هیکل گنده نکردم. 
نگاهی به ابروهاش انداختم و با تمسخر ادامه دادم: 
_این ابروهاتم که از من نازک تر برداشتی داداچ. 
صدای شلیک خنده به هوا رفت. کارد می زدی خون پسره در نمیومد.بهم نزدیک شد دستشو  با تهدید تکون گفت 
_ببین با بد کسی در افتادی،اگه همین الان معذرت خواهی کردی که کردی اگه نکردی بلایی به سرت میارم که...
هنوز حرفش تموم نشده بود یکی مچ دستش رو گرفت. بر گشتم و با دیدن مهرداد لبخندی رو لبم نشست . اونم پوزخندی به پسره زد و گفت
_تو کیو داری تهدید می کنی؟ 
پسره ساکت شد… خاک تو سرش با اون هیکل آمپولیش. 
مهرداد نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت
_کدوم رشته درس می خونی؟ 
_پزشکی. 
سر تکون داد و گفت 
_پزشکی خوبه اما.… 
سرشو نزدیک پسره برد و آهسته گفت
_اگه همین الان از خانم عذرخواهی نکنی مجبوری باهاش خداحافظی کنی

بی حوصله سر کلاس نشستم که یزدان وارد شد .. با دیدن صورت کبود شدش با ناراحتی بهش زل زدم.  نیم نگاهی بهم انداخت و بی تفاوت همون ردیف های اول نشست .. یکی از پسرا با خنده گفت
_یزدان کی کتکت زده؟ 
یزدان با عصبانیت غرید 
_ببند دهنتو. 
یکی دیگه از پسرا با تمسخر گفت 
_خوب راست میگه دیگه پسر طرف بد زده آش و لاشت کرده . 
یزدان با عصبانیت از جا پرید که همون لحظه مهرداد و پشت بندش الناز وارد شدن . با دیدنشون همه شروع کردن به دست زدن و هر کی یه جوری می خواست خودشیرینی کنه..  
الناز ردیف اول نشست و مهرداد با اخمای درهم و قیافه ی گرفته بدون اینکه جواب تبریکای بچه ها رو بده پاشا میزش رفت اما پوریا که هیچ وقت از رو نمی رفت با پرویی گفت 
_خوب استاد یه شیرینی خواستیم انقدر ترش می کنید،شام عروسیم که بهمون ندادین.  خون خونمو می خورد. 
مهرداد سر کیفش رو باز کرد و با جدیت گفت 
_آقای اسماعیلی نظم کلاسو بهم نزنید وگرنه مجبورم اخراجتون کنم .
پوریا بدبخت وا رفته سر جاش نشست.مهرداد با همون جدیت درس رو شروع کرد اون درس می داد و من دستمو زیر چونه م زده بودم و مات و مبهوت نگاش می کردم. 
برای یه لحظه سرشو بر گردوند و با دیدن من رشته ی کلام از دستش در رفت . 
نگاهمو ازش نگرفتم… دوباره شروع کرد اما معلوم بود اون تمرکز قبلی رو نداره.
با هر بدبختی بود کلاس تموم شد . زودتر از همه بلند شدم و وسایلمو جمع کردم… زیر نگاه سنگین مهرداد به سمت در رفتم… سرم پایین بود و داشتم می رفتم که همون لحظه یکی با عجله وارد شد و محکم خورد بهم .
همه ی جزوه هام پخش زمین شد خودمم به سختی تونستم تعادلمو حفظ کنم و پخش زمین نشم اما کتفم بدجوری درد گرفت.  
با عصبانیت گفتم
_چرا مثل یابو میای تو ؟ 
پسره انگار بهش برخورد
_خودت چی؟ کوری منو ندیدی ؟ 
از این پروییش صدام رفت بالا 
_معلوم بود کی کوره،مثل وحشی ها پریدی تو کلاس حالیتم نیست آدم داره رد میشه.  
نگاهی به سر تاپام انداخت و با تمسخر گفت 
_زیادی ریزی خانم کوچولو.  
خون خونمو میخورد مخصوصا اینکه همه به من زل زده بودن.
عصبی جواب دادم: 
_اگه ریزم حداقل با آمپول هیکل گنده نکردم. 
نگاهی به ابروهاش انداختم و با تمسخر ادامه دادم: 
_این ابروهاتم که از من نازک تر برداشتی داداچ. 
صدای شلیک خنده به هوا رفت. کارد می زدی خون پسره در نمیومد.بهم نزدیک شد دستشو  با تهدید تکون گفت 
_ببین با بد کسی در افتادی،اگه همین الان معذرت خواهی کردی که کردی اگه نکردی بلایی به سرت میارم که...
هنوز حرفش تموم نشده بود یکی مچ دستش رو گرفت. بر گشتم و با دیدن مهرداد لبخندی رو لبم نشست . اونم پوزخندی به پسره زد و گفت
_تو کیو داری تهدید می کنی؟ 
پسره ساکت شد… خاک تو سرش با اون هیکل آمپولیش. 
مهرداد نگاهی به سرتاپاش انداخت و گفت
_کدوم رشته درس می خونی؟ 
_پزشکی. 
سر تکون داد و گفت 
_پزشکی خوبه اما.… 
سرشو نزدیک پسره برد و آهسته گفت
_اگه همین الان از خانم عذرخواهی نکنی مجبوری باهاش خداحافظی کنی

طوری با جدیت گفت که پسره خفه شد.ناچارا سری تکون داد و گفت
_معذرت میخوام. 
ذوق کردم از اینکه این طوری ضایع شد. مغرور نگاهش کردم و گفتم
_جزوه هایی که ریختی زمین و جمع کن بده دستم .
طوری نگاهم کرد انگار دلش میخواست همون جا منو بکشه اما خم شد و همه ی کاغذ ها رو جمع کرد و به دستم داد . 
سری تکون دادم… با تهدید نگاهم کرد و از کلاس بیرون زد… مهرداد هم نیم نگاه معناداری بهم انداخت.خواست از کلاس بیرون بره که صدای پچ پچ یه دختره اومد: 
_این استاده واسه چی تو کف این دخترست مگ زن نکرده؟ 
مهرداد متوقف شد و سرشو به سمت اون دو تا دختر برگردوند.الناز با قهر از کلاس بیرون رفت اما مهرداد بی اعتنا رو به دختره گفت
_زندگی خصوصی بقیه ربطی به شما نداره. 
این دختر و می شناختم یگانه بود و تو کل دانشگاه به زبون درازش معروف بود. کم نیاورد و گفت
_آخه استاد شما ماشالله الگوی مایی ولی شایعت هر روز با یه دختر تو دانشگاه می پیچه.یه بار استاد سماوات یه بار شایعه ی بوسیدن دانشجو یه بار ازدواج با دانشجوی تازه وارد… زندگی خصوصی بقیه ربطی به ما نداره اما تا زمانی که مثل بمب منفجر نشه. 
خجالت زده به مهرداد نگاه کردم.بقیه هم منتظر بودن تا ببینن جواب مهرداد چیه.حق هم داشت جوابی نداشته باشه . اخمم در هم رفت.همون لحظه یزدان دفتر دستکش و جمع کرد و با پوزخند گفت
_یگانه بهتره سوال نپرسی،یه عده از مردا ماشالله همه رو با هم می خوان .
بعد هم با همون پوزخند از کلاس بیرون رفت . کارد می زدی خون مهرداد در نمیومد .. با دلخوری نگاهش کردم و پشت سر یزدان از کلاس بیرون زدم .
صداش زدم که واینستاد پریدم جلوش… دلخور نگام کرد که گفتم
_من متاسفم یزدان.نمی خواستم این طوری بشه. 
معلوم بود عصبیه چون با لحن خشنی گفت: 
_ترانه متاسف نباش یه کم به خودت بیا.مگه قرار نبود ازدواج کنیم؟چرا هر بار می گم پشت گوش می ندازی؟گفتی بله پس باش! نترس و با من بیا.بذار به همه جار بزنم مال منی تا کسی جرئت گه خوردن نداشته باشه. 
درمونده گفتم
_نمی تونم یزدان نمی تونم تو رو هم بدبخت کنم. 
_ترانه من کنار تو خوشبختم.مطمئنم تو رو هم خوشبخت می کنم اون بچه رو هم خوشبخت می کنم.فقط کافیه تو یه کم سعی کنی تا از دست اون استاد قلابی نجات پیدا کنی اون وقت من واست همه کار می کنم.
_بذار بازم فکر کنم .
کلافه نفسشو فوت کرد و گفت 
_اوکی من که این همه صبر کردم بازم روش اما یادت نره ترانه هیچ کس مثل من این طوری به پای تو نمی مونه.مهرداد که اصلا… یه بار با قلبت جلو رفتی تکلیفت این شد به بارم با عقلت جلو بیا و بذار دو تامون از این عذاب خلاص شیم . قول میدی این طوری بهش فکر کنی؟ 
خیره نگاهش کردم و سری تکون دادم. به خودم که نمی تونستم دروغ بگم حق با یزدان بود

یک هفته از روزی که با یزدان حرف زدم گذشت تو این یک هفته خیلی فکر کردم من حامله بودم… پول خارج رفتن نداشتم اینجا هم نمی تونستم بمونم به خاطر بچمم شده باید با یه نفر ازدواج می کردم و کی بهتر از یزدان؟ 
آدمی که با وجود این همه اتفاق پام وایستاده بود مطمئنا بعد ازدواج هم پام وایمیستاد بعد از تموم شدن کلاسم به سمتش رفتم و گفتم
_باید صحبت کنیم
عمیق نگاهم کرد و سر تکون داد.کلاس تقریبا خالی شده بود روی یکی از صندلی ها نشستم و یزدان هم روبه روم نشست و گفت
_خوب؟فکراتو کردی؟ 
سرمو تکون دادم و بعد از نفس عمیقی گفتم
_قبول می کنم . 
ناباور نگاهم کرد ادامه دادم 
_ببین یزدان تو شرایط منو می دونی اگه دارم باهات ازدواج می کنم بیشتر به خاطر بچمه نمیخوام هر کی هر حرفی از دهنش در اومد به بچم بزنه… دوم اینکه می دونی من دلم هنوز با مهرداده شاید به این زودی نتونم باهاش کنار بیام برای همین میخوام بهم فرصت بدی و بعد از ازدواج تا وقتی اونو کامل فراموش کنم بهم مهلت بدی. ..سوم اینکه من عروسی نمی خوام یه عقد ساده هم کافیه تا اون روزم نمی خوام کسی چیزی بفهمه.  

لبخندی زد و بی مکث گفت
_همش قبوله. اما وقتو تلف نکنیم باشه؟ هر چی زودتر وقت محضر بگیریم. 
سری تکون دادم که هیجان زده از جاش بلند شد و گفت
_همه چیز خیلی خوب میشه بهت قول میدم. لبخند زورکی زدم که چشمکی حواله م کرد و از کلاس بیرون رفت. 
اون که رفت بغضم ترکید… سرمو روی میز گذاشتم و شروع کردم به گریه کردن من دلم بابای بچمو میخواست نه یزدانو اما مجبور بودم هم به خاطر خودم هم به خاطر بچم . 
نمی دونم چقدر گذشت که توی کلاس اشک ریختم که صدای نگران و مردونه ای اسمم رو صدا زد .. سرمو بلند کردم و با دیدن مهرداد دستپاچه اشکامو پاک کردم. 
در کلاس رو بست و با نگرانی به سمتم اومد .بی تعارف کنارم نشست و گفت
_چرا گریه می کنی؟ 
اینو که گفت گریم شدت گرفت و بغض دار گفتم
_من خیلی بدبختم .
با تحکم بهم تشر زد
_هیششش تا من هستم تو بدبخت نیستی. 
_اتفاقا تو بدبختم کردی . 
مثل قدیم بهم نزدیک شد و اشک های روی گونمو پاک کرد و مهربون گفت 
_درست میشه… کم کم داره همه چیز درست میشه اون وقت منم که یه دنیا حرف باهات دارم قول می دم همه ی این روزای سختو فراموش کنی قول میدم .
می خواستم بگم دیگه دیره اما نباید می گفتم چون مطمئنم باز با زورگویی می خواست مانعم بشه. با چشمای اشکی نگاهش کردم که بی طاقت بغلم کرد و زمزمه وار گفت
_صد دفعه بهت نگفتم نریز اون اشکای لامصبتو؟فکر کردی چیزی عوض شده؟ من هنوزم با دیدن اشکات جون میدم


خواستم خودمو از بغلش بیرون بکشم که محکم تر فشارم داد :
_دلم برات تنگ شده.
سرشو توی گردنم برد و عمیق بو کشید. 
نالیدم
_نکن مهرداد،الان یکی میاد انگار فراموش کردی ازدواج کردی!  
انگار حرفامو نمی شنید هر لحظه حلقه ی دستش تنگ تر می شد،بی قرار گفت 
_امشب منم بیام اتاقت؟
یاد این یک هفته افتادم که هامون اجازه نداد به خونم برگردم خونم و مجبورم کرد توی هتل بمونم و خودش هم درست اتاق روبه رویی من موندگار شد انگار نه انگار زن و زندگی داره .
از حرفش جا خوردم… سکوتم و که دید گفت 
_دست بهت نمی زنم قول میدم،فقط مثل گذشته برام غذا بپز. 
خندم گرفت 
_من کی غذا پختن بلد بودم؟ 
_یادت رفته یه بار اون ماکارانی که درست کردی؟ 
_اونو که نتونستی بخوری.  
_عوضش موقع پختنش یه دل سیر نگات کردم . 
خواستم بخندم و باز با یادآوری الناز و یزدان داغ کردم و گفتم
_ولم کن مهرداد با این کارات فقط جفتمونو عذاب میدی .
با اکراه ازم جدا شد. خواستم بلند بشم که مچ دستمو گرفت برگشتم که گفت 
_کسی حرفی زد که داشتی گریه می کردی؟ 
چشمام ازش دزدیدم… 
_نه همین طوری گریه می کردم.  
_اگه کسی اذیتت کرد بگو . 
_تو اذیتم می کنی. 
دلخور نگام کرد… دستم و از دستش بیرون کشیدم،داشتم به سمت در کلاس می رفتم که گفت 
_وایستا با هم بریم . 
بی اعتنا به حرفش از اتاق بیرون رفتم… از دانشگاه بیرون زدم که چشمم به ماشین مهرداد افتاد که الناز کنارش ایستاده بود. پوزخندی زدم چند نفرو برای ماشینش وعده می گرفت؟
از دانشگاه بیرون اومد و با ابرو به ماشینش اشاره کرد رومو ازش گرفت مطمئنا از الناز جونش یادش رفته بود. 
با صدای بوق ماشینی سرمو بلند کردم و با دیدن یزدان لبخند مصنوعی زدم . شیشه رو پایین داد و گفت 
_سوار شو عزیزم. 
سر تکون دادم و سوار شدم… 
ماشینو راه انداخت و با لبخند گفت 
_یکی از دوستای بابام محضر داره بهش گفتم گفت هر وقت بخوایم می تونه کارمونو راه بندازه. منتها من گفتم دو روز دیگه تا تو کاراتو ردیف کنی ..
ترس به دلم افتاد اما چیزی نگفتم به جاش پرسیدم
_خانوادت چی؟ 
_لازم نیست بهشون بگم… مامانمو میشناسم بفهمه مجبورمون می کنه بساط عروسی و راه بندازیم… تو هم که گفتی نمیخوای عروسی بگیری برای همین خودمون عقد می کنیم بعد یواش یواش بهشون می گیم . 
سری تکون دادم 
_همه چی خیلی خوب میشه مطمئن باش . 
لبخند مصنوعی زدم،داشت به سمت خونه می رفت که آدرس هتل رو دادم و در جواب سوالاش فقط گفتم خونه رو دادم بنایی کنن برای همین هتل می مونم . 
ماشین رو که جلوی هتل نگه داشت تشکر کردم و بی خداحافظی پیاده شدم.
داشتم به سمت هتل می رفتم که ماشینی با سرعت زیاد به سمتم اومد .. انگار هدفش من بودم که این طوری گاز می داد… سر جام خشکم زد هر لحظه نزدیک تر شد و توی یک قدمیم به طرز ماهرانه ای راهشو کج کرد


با ترس دستمو روی قلبم گذاشتم،من مطمئنم هدف این ماشین من بودم.چون تا من خواستم از خیابون رد بشم با سرعت خیلی زیادی مستقیم به سمت من اومد.
انقدر شوک زده شده بودم که نمی تونستم قدم از قدم بر دارم.دستمو روی شکمم گذاشتم،اگه بهم می خورد و بلایی سر بچم میومد… 
نفسم قطع شد ،خدایا کی با من انقدر دشمنی داره که بخواد منو بکشه. 
با قدم های سست به سمت هتل رفتم،توان رفتن تا بالا رو نداشتم برای همین همون جا توی لابی نشستم. 
خیلی سرعت داشت و اگه لحظه ی آخر راهشو کج نمی کرد قطعا می مردم. 
ده دقیقه ای همون جا هاج و واج نشسته بودم که مهرداد وارد هتل شد،با عجله داشت به سمت آسانسور می رفت که چشمش به من افتاد.بهت زده نگاهم کرد و بعد با نگرانی به سمتم اومد و کنارم نشست.بازوهامو گرفت 
_خوبی ترانه؟ 
گنگ گفتم
_هان؟ 
_طوریت که نشد؟خیلی ترسیدی؟
به خودم اومدم و اشکم در اومد،با گریه گفتم
_خیلی ترسیدم .
برای دومین بار توی امروز سفت بغلم کرد و کنار گوشم گفت 
_هیششش،تموم شد دیگه همچین چیزی پیش نمیاد.من پیشتم. 
_می خواست منو بکشه مهرداد،من به درک بچمون… 
فشار دستاش بیشتر شد
_بهش فکر نکن .
_چطور فکر نکنم؟اونا کی بودن؟چی از جون من می خواستن؟
سکوت کرد،تازه متوجه شدم. خودمو از بغلش بیرون کشیدم و گفتم
_تو از کجا فهمیدی؟نگران بودی،پرسیدی خوبی،این یعنی تو می دونستی؟
سکوت کرد… با عصبانیت گفتم
_حرف بزن مهرداد اونا کی بودن؟
_ترانه مسئول هتل به من خبر داد . 
عصبانی تر شدم: 
_داری دروغ میگی مهرداد،داری دروغ میگی.من مطمئنم اون ماشین به قصد جون من به سمتم اومد تو هم اینو می دونستی. 
توی چشمام نگاه کرد و کلافه سرش رو بین دستاش گرفت. 
_نمی خوای حرف بزنی؟ 
سرش رو بلند کرد و با تردید گفت
_اونا آدمای بابام بودن ترانه. 
بهت زده نگاهش کردم،پس این عوضی هنوز دست از سر من برنداشته بود. 
نالیدم: 
_چی از جون من می خواد؟
کلافه نفسشو فوت کرد و گفت 
_از جون تو نه،از جون من… 
سردرگم گفتم
_یعنی چی؟ 
از جاش بلند شد و گفت 
_بهتره بری اتاقت استراحت کنی. 
عصبی بلند شدم. گفتم: 
_اون می خواست منو بکشه اون وقت تو حاضر نیستی بگی چرا؟جون من انقدر بی ارزشه که ..
وسط حرفم پرید 
_هیششش ترانه،ساکت.قول می دم دیگه همچین اتفاقی نیوفته،بهت قول میدم.


با اخم نگاهش کردم و راهمو کشیدم رفتم.نفسشو صدادار بیرون فرستاد و اسممو صدا زد: 
_ترانه… 
حتی برنگشتم تا نگاهش کنم،دکمه ی آسانسورو زدم و منتظر موندم.به محض باز شدن در رفتم تو و دکمه ی طبقه ی خودمو زد. در آسانسور داشت بسته میشد که مهرداد نگهش داشت و خودشم اومد تو . 
کلافه نفسمو فوت کردم و رومو ازش برگردوندم. در مونده گفت 
_حس بدی دارم وقتی این طوری نگاه تو ازم می دزدی. 
پوزخندی زدم که بازوم اسیر دستش شد،خصمانه نگاهش کردم که باز گفت
_بهت قول دادم همچین اتفاقی دیگه نیوفته،قول دادم ترانه باشه؟دیگه اخماتو باز کن. 
_اگه از ترس بلایی سر بچم میومد چی؟ 
دستم و کشید به سمت خودش .. دقیقا روبه روش ایستادم.لبخند محوی زد و گفت
_اون بچه مگه جرئت داره بلایی سرش بیاد . 
دلم می خواست از این زورگوییش دهنمو باز کنم و هر چی لایقشه رو بارش کنم ،خواستم ازش فاصله بگیرم که دستشو دور کمرم حلقه کرد و بدون فرصت صورتش و خم کرد و گونه م رو عمیق بوسید .
برق گرفته نگاهش کردم،همون لحظه آسانسور ایستاد.چشمکی حواله م کرد و از آسانسور بیرون رفت.. دنبالش رفتم و گفتم
_خیلی پستی . 
خونسردانه گفت 
_نظر لطفته عزیزم . 
_تو یه بیشعور به تمام معنایی. 
_فدای تو عزیزم .
با حرص زدم به کتفش و گفتم
_چرا به من نزدیک میشی مهرداد؟ 
جلوی اتاق خودش ایستاد.کارت زد و درو باز کرد. رفت داخل… با عصبانیت همون جا ایستاده بودم که غیر منتظره دستم و کشید و آورد توی خونه و قبل از اینکه به خودم بیام در رو پشت سرم بست .
با عصبانیت گفتم
_چیکار می کنی؟ 
درو قفل کرد،شونه بالا انداخت و گفت
_قرار بود برام غذا درست کنی.. 
_اما ما که همچین قراری نذاشتیم.  
کتش رو در آورد و گفت
_من گذاشتم تو هم باید درست کنی خودتم زیاد خسته نکن در قفله،حرف منم که میدونی ؟دو تا نمیشه. 
خدایا دلم میخواد موهامو از دست این بشر بکشم .. با حرص گفتم
_مگه من آشپزتم؟ 
با جوابی که داد خشکم زد: 
_نه… تو زندگیمی .
هاج و واج نگاهش کردم،چشمکی زد و روی مبل نشست 
_خوب حالا که حالتو خوب کردم تو هم یه غذای با عشق بپز. 
لبخندی زدم و گفتم 
_باشه عزیزم،تو جون بخواه .
یه تای ابروش بالا پرید .
به سمت آشپزخونه رفتم و زیر لب غریدم: 
_حالا وایستا،یه آشی بپزم یه وجب روغن روش باشه





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر