قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 مهر 1397 ، 09:26 ب.ظ




از روی صندلی بلند شدم. امیریل اومد سمتم. یعنی امیریل الان عموی بهارک بود؟!

-دیانه!

با صدای امیریل ازش چشم گرفتم. 

-نگران نباش، خودم بی گناهیت رو ثابت می کنم و میارمت بیرون. 

-اما من اونو کشتم!

-هیسس ... انقدر این کلمه رو تکرار نکن؛ تو فقط از خودت دفاع کردی!

-اون برادرت بود ... وااای خدا، هنوزم باورم نمیشه! 

امیریل آهی کشید. 

-خودمم باورم نمیشه!

زنی اومد سمتم. ته دلم خالی شد. داشتم می رفتم زندان؛ جائی که اصلاً نمیدونستم چطور جائی هست!

نخواسته قدمی به عقب گذاشتم. امیریل متوجه حالم شد. مونا اومد سمتم. رنگش پریده بود. 

-مونا، دارن می برنم ... 

اشک توی چشمهاش حلقه زد. 

-آروم باش، فردا حتماً یه کاری می کنیم تا بیای بیرون. 

-من می ترسم مونا ...

-الهی بمیرم ... چیزی نمیشه. 

-بهارک کجاست؟

-خیالت راحت پیش مامانه. 

-امیرعلی؟

-جانم؟

-همه فهمیدن من قاتلم؟ 

-تو قاتل نیستی. 

-خانوم محترم، باید بریم. 

بازوم رو گرفت. رعشه ای به تنم افتاد. پاهام بی اختیار خودم دنبال زن کشیده می شدن. سوار ماشین پلیس شدیم. 

نگاهی به امیریل و مونا و امیرعلی انداختم که کنار هم ایستاده بودن. باورم نمی شد داشتم به زندان می رفتم. 

ماشین کنار در بزرگ زندان نگهداشت.


نگاهم رو به در زندان دوختم. توانائی از ماشین بیرون اومدن رو نداشتم. 

با صدای زن، نگاهم رو از در زندان گرفتم. 

-یالا، پیاده شو! 

بی میل از ماشین پیاده شدم. قلبم محکم تو سینه ام می زد. در زندان با صدای بدی باز شد. 

از دیدن فضای بسته ی زندان احساس خفگی بهم دست داد اما هیچ راه برگشتی نبود. 

بعد از طی راهروی بزرگ و طویلی که دو طرف سالنش اتاقهایی با درهای میله ای داشت، سرباز زن کنار در فلزی ایستاد. 

در ریلی رو کشید. چند تا زن دور هم نشسته بودن که با دیدن ما بلند شدن. کمی هولم داد. 

-اینجا اتاقته ... هم اتاقی جدید دارین. 

یکی که از همه شون چهره اش خشن تر به نظر میومد گفت:

-جرمش چیه؟

زنه با تشر گفت:

-فضولیش به تو نیومده کوکب! 

و در و بست و رفت. کوکب ابروش رو درهم کرد و گفت:

-به خونه ی جدیدت خوش اومدی! حالا جرمت چیه؟

-تخت من کدومه؟


اومد سمتم که یکی از اون سه تای دیگه سریع گرفتش. 

-کوکب چیکار می کنی؟ تازه از انفرادی برگشتی! 

کوکب: خودم زبونت و باز می کنم! به من میگن کوکب گرگه ... همه تو این بند منو میشناسن. 

بغض توی گلوم بالا و پایین می شد. همه جور سختی توی زندگیم داشتم اما زندان؛ حتی فکرشم نمی تونستم بکنم!

روی تخت فلزی نشستم. من نمی خواستم بکشمش.


نگاهی به هم اتاقی هام انداختم. هر کدوم در حال انجام کاری بودن. 

پاهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم و روی زانوهام گذاشتم. 

باورم نمی شد هامون برادر امیریل بوده! تمام مدت فکرم درگیر بود. 

نمیدونستم چه اتفاقی قراره برام پیش بیاد. اصلاً معلوم نبود چی میخواد بشه. 

همه ی شب رو فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم. دو روزی می شد تو زندان بودم. 


هیچ خبری از دنیای بیرون نداشتم و این قضیه کلافه ام کرده بود. نگهبان در آهنی اتاق رو باز کرد. 

-دیانه فروغی، ملاقاتی داری. 

سریع بلند شدم. یعنی کی می تونست باشه؟ 

همراه زن از راهرو گذشتیم. پشت شیشه نگاهم به امیریل افتاد. 

همانطور ایستاده بودم که اشاره کرد بشینم. روی صندلی نشستم و تلفن رو برداشتم. صداش توی گوشم نشست. 

-سلام، حالت خوبه؟ 

پوزخندی زدم. 

-اگر قتلی که انجام دادم و فضای بسته ی زندان رو ندید بگیریم ... عالیم!


-درکت می کنم اما تو دختر قوی ای هستی. 


-دیگه نیستم ... خسته شدم ... از روزی که خودم رو شناختم تمام زندگیم حسرت بوده ... بابا، به خدا منم آدمم ...

بغضم شکست و اشکهام گونه هام رو خیس کردن. 

-دیانه؟

سرم رو بلند کردم و نگاهم رو به چشمهای آشناش دوختم. آروم زمزمه کردم. 

-چی می شد انقدر زود تنهام نمیذاشتی؟ 

-چیزی گفتی؟ 

به خودم اومدم. نفسم رو سنگین بیرون دادم. 

-نه!

و توی این “نه” چقدر حسرت بود!


-مامان اومده ایران، نگران نباش چون هامون جز مادر، دیگه قیمی نداره و اینکه این قتل غیر عمد بوده؛ تو بخاطر نجات جونت شلیک کردی، منم شاهدم!

-اما من یه آدم رو کشتم. 

-الان فقط به این فکر کن که به زودی میای بیرون ... بهارک خیلی دلتنگته. 

با اومدن اسم بهارک نگاهم رو بهش دوختم. انگار از نگاهم متوجه حرف توی چشمهام شد. 

-نگران چیزی نباش ... بهارک تا ابد دختر توئه! 

بعد از مدت ها لبخند کم جونی زدم. 

-وکیلت داره کارهات رو می کنه. 

-ممنونم ازت. 

-کاری نکردم ... شاید مقصر این اتفاقات منم. 

-چه اونجا چه جای دیگه ای، باید با هامون رو به رو می شدم اما فکرشم برام عذاب آوره که من کشتمش!

با صدای سرباز که اعلام می کرد وقت تمومه امیریل گفت:

-مراقب خودت باش. 


چشم روی هم گذاشتم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. همراه زن سمت سلولم رفتم. 

چند روزی از ملاقاتم با امیریل میگذره و دوباره توی بیخبری به سر می برم. 

نگهبان همراه با چادر مشکی وارد اتاق شد. 

-تو!

با دستش به من اشاره کرد. 

-پاشو بیا، دادگاهی داری. 

ته دلم خالی شد. با گامهای نامتعادل سمتش حرکت کردم. چادری روی سرم انداخت و به دستهام دستبند زد. 

با خوردن نور خورشید به چشمهام، لحظه ای چشمهام رو بستم و باز کردم. هوای آزاد بیرون زندان رو تنفس کردم. 

حتی هوای داخل حیاط زندان همخفه بود. سوار ماشین شدیم.


ماشین کنار دادگستری نگهداشت. چادرم رو کمی جلوتر کشیدم. 

دو تا سرباز زن دو طرفم راه می رفتن. وارد دادگستری شلوغ و پر سر و صدا شدیم. 

با دیدن مونا و امیرعلی کمی ته دلم گرم شد. امیریل هم کنار مادرش روی صندلی نشسته بود. 

سرم و پایین انداختم و سلام آرومی زیر لب گفتم. با اومدن وکیل، همه وارد اتاقی شدیم. 

روی صندلی های جلو نشستم. قاضی پرونده ی جلوی روش رو باز کرد. 

وکیلم رفت جلو و چیزی به قاضی گفت که اونهم متقابلاً سری تکون داد و شروع به صحبت کرد. 

-بعد از تحقیق و کالبد شکافی انجام شده متوجه شدیم مقتول در روز حادثه از قرص های توهم زا استفاده کرده بوده و قبلاً هم به دلیل مشکل روانی مدتی را در بیمارستان بستری بوده اند. 

بنا بر تحقیقاتی که انجام شده و شواهد امر، خانم دیانه فروغی به 6 ماه حبس 
ته دلم خاالی شد نگاه بی فروغم‌رو به امیریل دوختم من نمی تونستم  6 ماه از زندگیم رو تو زندان به سر ببرم 
امیریل بلند شد و چیزی به قاضی گفت 
قاضی سری تکون داد بعد از نشستن امیریل گفت 
و بنا  حالت عادی نداشتن مقتول و رضایت خانواده مقتول 
و همکاری مجرم  و رسیدگی پرونده

 شما می تونین با پرداخت جریمه و یک سال زندان تعلیقی ( حبسی که در پرونده شخص ذکر میشه و اگر جرمی مرتکب بشه میره زندان ولی در اصل ازاده و داره زندگیشون میکنه بیرون از زندان) ازاد هستین 
با شنیدن این حرف نفس اسوده ی کشیدم 

باورم نمی شد. با چشمهای اشکی به مونا نگاه کردم که لبخندی زد. 


بعد از تموم شدن دادگاه دوباره به زندان منتقل شدم و بعد از جمع کردن وسایلم از زندان بیرون اومدم. 

هوای آزاد رو نفس کشیدم. نگاهم به مونا و امیرعلی افتاد. مونا رو بغل کردم. با هم سوار ماشین شدیم. 

-بهارک کجاست؟

امیرعلی از آینه نگاهی بهم انداخت. 

-خوبه، پیش مامانه؛ بهش گفتیم بخاطر کار رفتی مسافرت.



برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. Mana دوشنبه 23 مهر 1397 03:27 ق.ظ
    حالا کی گفته آخر با پارسا ازدواج میکنه؟
  2. یکشنبه 22 مهر 1397 11:33 ب.ظ
    که این رمان و میخونم به نظرم روز به روز مسخره تر میشه اخه واقعا تو همه لحظات ها فقط امیر پیشش بود نه پارسا آگه امیر یل نبود باید سالها پشت میله ها می بود آگه امیر تو جاده پیداش نمی کرد تا الان مرده بود آگه براش قرینه چشم پیدا نمی کرد کور بود آگه تو خونش راش نمی داد تو کشور غریب آواره بود خدایی آدم خیلی حرصش میگیره که نقش امیر یل رو آنقدر پرنگ میکنه و پارسا رو عین روح ظاهر میکنه ومیبره بعد تهش با پارسا ازدواج کنه آگه دروغ میگم شما بگید

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر