قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 مهر 1397 ، 09:16 ب.ظ



شوکه از سوالش نگاش کردم . لب هامو با زبون تر کردم و گفتم

_نه..من به خاطر یه سری مشکلات چند وقتی مجبور بودم مزاحم استاد بشم .بچه ها بد برداشت کردن .

معنی دار نگام کرد و گفت 

_باور کنم هیچی بین تو و مهرداد نیست؟

سرمو به علامت منفی تکون دادم که گفت

_اما مهرداد یه حسی بهت داره اگه بینتون چیزی هست بگو من عروسیو بهم بزنم نمیخوام بین عشق دو نفر باشم . 

جدی گفتم

_نه… اصلا همچین کاری گفتم که بین ما هیچی نیست.یعنی… هیچ وقت نبوده. 
سر تکون داد و بلند شد: 
_اوکی… حرفتو قبول می کنم،می دونی که 

مراسم ازدواجمون به زودیه.حالا که انقدر برای مهرداد مهمی که کمکت کرده منم می خوام
 دعوتت کنم حتما باید بیای وگرنه به حرف های امروزت شک می کنم . 
لبخند زورکی زدم و گفتم
_باشه .
سر تکون داد و بی حرف ازم دور شد .
سرمو بین دستام گرفتم… فقط همین مونده بود
 برای عروسیه مهرداد برم. 
توی فکر بودم که صندلی روبه روم کشیده شد
سرم و بلند کردم یزدان بود که معنادار داشت نگام می کرد .
خواستم بلند بشم که جدی گفت 
_بشین .
کلافه گفتم
_یزدان اگه می خوای همون حرفا رو… 
وسط حرفم پرید 
_نه ترانه بشین 
سری تکون دادم و نشستم .
_می خوای برای عروسیه مهرداد بری؟ 
اخمام در هم رفت و گفتم 
_حرفت همین بود ؟ 
سرشو به علامت منفی تکون داد و گفت 
_حالا که نمی خوای با من ازدواج کنی می تونم کاراتو ردیف کنم تا بری خارج کشور .پوزخند زدم و گفتم
_نه… پول خارج رفتن ندارم. 
_من میدم .
_چه اصراری داری منو بفرستی خارج؟ 
_چون اینجا داری عذاب می کشی… 
با حرص گفتم 
_خوب به تو چه ربطی داره؟ 
_من دوستت دارم نمی خوام عذاب بکشی .
خم شد روی میز و گفت
_ببین ترانه یه بار با حرف قلبت پیش رفتی حال و روزت اینه.من همه جوره می خوامت اوکی؟با بچه بی بچه صوری… واقعی کافیه تو باشی.برای یه بارم شده با عقلت پیش برو.من برای بچت بهترین پدر میشم تا وقتی نخوای دستمم بهت نمی خوره کافیه تو قبول کنی ازدواج کنیم . حالا که مهرداد رفته پی زندگیش تو هم برو… لطفا بیشتر از این خودت و داغون نکن . 
عمیق نگاهش کردم .حق با یزدان بود من یه بار دنبال قلبم رفتم و حال روزم اینه… من مهرداد میخواستم یزدانم منو می خواد. 
حداقل می تونم شانسمو امتحان کنم… خیره به چشم هاش بی اراده گفتم
_باشه

جلوی آینه موهامو بر انداز کردم… امشب شب ازدواج مهرداد بود و من هم دعوت بودم… انقدر پوست کلفت شده بودم که داشتم می رفتم عروسی مهرداد . 
الناز سه روز قبل کارت عروسیش رو بهم داد و گفت اگه می تونم برای همراهی خودم هر کسی و خواستم ببرم من هم به یزدان خبر دادم حداقل بهتر بود از تنهایی وایستادن مقابل مهرداد. 
مانتوم رو پوشیدم و شالم رو روی سرم انداختم . لباس امشبم هم هدیه ی یزدان بود دلم نمی خواست قبول کنم اما نخواستم با لباس های تکراری خودم برم .پولمم به خرید لباس آنچنانی نمی رسید . 
شالم رو روی سرم انداختم و بعد از پوشیدن کفش های پاشنه بلندم از خونه خارج شدم. 
یزدان توی ماشین آخرین سیستمش نشسته بود .. با دیدنم پیاده شد… به سمتش رفتم دستشو دراز کرد و دستمو توی دستش گرفت و بوسید .مسخ شده گفت 
_دیوانه کننده شدی . 
لبخند اجباری زدم در ماشین رو برام باز کرد . سوار شدم خودش هم سوار شد و ماشین رو به راه انداخت یه کم از راهو که رفتیم گفت 
_میشه انقدر تو لک نباشی؟حتی اگه شده تظاهر کن خوشحالی. 
پوزخندی زدم 
_وقتی نیستم چطوری تظاهر کنم؟
_مهرداد لیاقت تو رو نداشت… نمی خوام دیگه به خاطر اون خودتو داغون کنی . 
سکوت کردم و اونم فهمید که بی حوصلم چون آهی کشید و دیگه چیزی نگفت. 
یک ساعت بعد ماشین رو جلوی یه باغ لوکس و بزرگ نگه داشت . 
ماشین رو پارک کرد و پیاده شد در سمت من رو باز کرد و دستشو به سمتم گرفت . 
دستشو گرفتم و پیاده شدیم . پا به پای هم وارد شدیم… یکی از خدمه ها مانتو و شالم رو گرفت. 
توی آینه نگاهی به خودم انداختم. یه پیراهن قرمز با یقه ی قایقی… بلند با یه چاک بزرگ تا روی رون پاهام موهام هم تمام فر شده بود همون طوری که مهرداد دوست داشت .
پوزخندی زدم و همراه یزدان داخل رفتم.  چند تا از اساتید اونجا بودن بی توجه به همشون نزدیک جایگاه عروس و داماد نشستیم… 
سرمو پایین انداختم اصلا دلم نمی خواست به اون جمع نگاه کنم.  
توی افکار خودم بودم که یزدان دستمو گرفت و زمزمه کرد
_نگران نباش همه چی خوب میشه… 
لبخندی زدم همون لحظه اعلام ورود عروس و داماد شد .. دستم توی دست یزدان یخ بست . با تمام وجود به انتهای باغ خیره شدم… چشمم که به بابای مهرداد افتاد تمام وجودم از نفرت پر شد .
اگه الان بابام مرده بود اگه من برای انتقام وارد زندگی مهرداد شدم همش به خاطر این مردک عوضی بود واقعا از ته دل آرزو کردم بمیره.  
بالاخره مهرداد و دیدم… با اخم و جذبه دست توی دست الناز وارد باغ شد
صدای جیغ و داد همه بلند شد مهرداد با پدرش دست داد و صورت زن و مردی که حدس می زدم مادر پدر الناز باشن رو بوسید .
متوجه ی الناز شدم زیباییش نفس گیر شده بود… شاید مهرداد حق داشت اونو به من ترجیح بده . دست توی دست هم به سمت جایگاه عروس و داماد رفتن .
کنار هم نشستن… خیره به مهرداد بودم که انگار سنگینی نگاهم رو حس کرد.  برای یه لحظه صورتشو این طرف کرد و با بی تفاوتی نگاهشو ازم گرفت اما خیلی سریع گردنش به سمتم چرخید و ناباور نگاهم کرد و در آخر نگاهش روی دست های گره خورده ی من و یزدان ثابت موند


نگاهمو ازش گرفتم....یزدان خم شد و کنار گوشم گفت 
_محکم باش ترانه. 
سری تکون دادم و بی تفاوت به رو به رو چشم دوختم. 
سنگینی نگاه مهرداد و حس می کردم اما خونسردانه مشغول خوردن شیرینی شدم . 
بابای مهرداد به سمتش رفت.  از زیر چشم نگاهشون کردم دیدم مهرداد با عصبانیت یه چیزی به باباش گفت و باباشم به من نگاه کرد و پوزخند زد . 
خدایا چی میشد من همین الان جون این بشرو می گرفتم؟ 
یه چیزی زیر گوش مهرداد گفت که مهرداد با نفرت نگاهش کرد . 
نگاهمو ازشون گرفتم و به یزدان دوختم .. آهسته گفتم
_دلم می خواد فرار کنم . 
_هیش…امشب می تونی همه چیو تغییر بدی ترانه خودتو نباز. 
سرمو تکون دادم و مشغول خوردن شیرینیم شدم. توی افکار خودم بودم که گارسونی به سمتم اومد… همون طوری که لیوان خالی شربت رو بر می داشت کاغذی رو توی دامنم انداخت و بی حرف ازم دور شد .
نگاهی به یزدان انداختم و وقتی دیدم حواسش نیست کاغذ رو باز کردم :
_مهرداد خیلی عاشق تر از توعه. تو اونو فروختی اما اون تو رو نه.  
حیرت زده نوشته های روی کاغذ و خوندم این دیگه کی بود؟ 
به مهرداد نگاه کردم که دیدم با اخم های در هم به زمین چشم دوخته و انگار توی این دنیا نیست
پس این کاغذ و کی داده بود؟ بی خیال شدم و دوباره به فکر فرو رفتم .. همه اون وسط داشتن می رقصیدن…انگار فقط ما بودیم که توی فکر فرو رفته بودیم . من.. مهرداد.. یزدان… الناز ..

کم کم اهنگ شاد تموم شد و یه اهنگ ملیح برای رقص تانگو گذاشتن .. همه به مهرداد و الناز نگاه می کردن اما مهرداد با بی تفاوتی نشسته بود ..الناز خم شد و در گوشش چیزی گفت که مهرداد با اخم سرش رو به علامت نه تکون داد . 
یزدان دستمو فشرد و کنار گوشم گفت
_بریم برقصیم؟ 
سری تکون دادم.با هم بلند شدیم و وسط پیست رفتیم. 
دست یزدام دور کمرم حلقه شد .. دستمو دور گردنش حلقه کردم… یاد رقصم با مهرداد افتادم.برای اینکه کسی اشکامو نبینه سرمو توی سینه ی یزدان فرو بردم. نفس عمیقی کشیدم تا بغضم از بین بره .. 
حلقه ی دستای یزدان دور کمرم محکم تر شد چونه شو روی سرم گذاشت و سفت بغلم کرد . 
داشتیم می رقصیدیم که چشمم به مهرداد و الناز افتاد که اومده بودن وسط. 
با دیدن مهرداد اخم هام در هم رفت. چراغا خاموش بود اما می تونستم نگاه به خون نشسته شو روی خودم ببینم.از لجش رو به یزدان لبخندی زدم و با عشوه پشت چشم نازک کردم . 
یزدان یک دستشو روی گونم گذاشت و مسخ شده گفت
_خیلی خوشگلی .
لبخندم پررنگ تر شد 
_تو هم خیلی خوشتیپی. 
اونم لبخند زد سرشو نزدیک صورتم آورد و عمیق گونمو بوسید چشمامو بستم نه از روی لذت بلکه از روی عذاب .
هنوز وسطای آهنگ بود که یه دفعه صدا قطع شد. 
نگاهی به اطراف انداختم مهرداد ظاهرا دیگه نمی رقصید چون کنار دی جی و ایستاده بود و با تهدید به من نگاه می کرد . دی جی توی بلند گو گفت که مشکلی توی پخش به وجود اومده و همه بشینن. 
خوب می فهمیدم کار مهرداده . 
پوزخندی بهش زدم و ناچارا با یزدان به سمت میزمون رفتیم . 
به محض نشستن اس ام اسی از مهرداد برام اومد .
_بیا بالا . 
پوزخندم پررنگ تر شد و زیر لب گفتم
_به همین خیال باش

موبایلو گذاشتم سر جاشو خیره به نقطه ی نا معلومی شدم . دوباره صدای اس ام اسم اومد،می دونستم مهرداد به من خیره شده برای همین بدون اینکه به صفحه ی موبایلم نگاه کنم موبایلو خاموش کردم. 

حتی ندیده هم می تونستم بفهمم چقدر اعصابش داغون شده. لبخند محوی روی لبم اومد . یزدان خم شد و کنار گوشم گفت
_اگه حالت بد شد بریم توی باغ؟ 
سری تکون دادم و گفتم
_بریم .
هر دو بلند شدیم،یزدان دستش رو روی کمرم گذاشت و به جلو هدایتم کرد.
زیر سنگینی نگاه مهرداد دست تو دست یزدان به سمت باغ رفتیم . دستمو از دست یزدان بیرون کشیدم. 
زیر درخت بزرگی ایستادیم. چند تا نفس عمیق و پی در پی کشیدم تا بغضمو قورت بدم . دست یزدان روی بازوی برهنم نشست و منو به سمت خودش برگردوند . 
رو به روش ایستادم دستشو زیر چونم زد و مسخ شده گفت
_امشب خیلی خوشگل شدی می دونستی؟ 
معذب از نگاهش خواستم سرمو پایین بندازم که اجازه نداد. 
نالیدم: 
_یزدان .
خمار شده گفت 
_ترانه من خیلی دوستت دارم . 
حرفاش اذیتم می کرد
_خواهش می کنم ادامه نده . 
_نمی تونم،من نمی تونم از این همه عشق و زیبایی بگذرم.مگه قبول نکردی ازدواج کنیم؟ 
_یادت رفته با چه شرطی قبول کردم؟قول دادی دست بهم نزنی.قول دادی یزدان. 
بی توجه به حرفم سرشو نزدیک آورد. اگه منو می بوسید می مردم… 
دستمو روی سینش گذاشتم و گفتم 
_نکن .
دست دیگشو دور کمرم حلقه کرد و دستامو گرفت تا نتونم مانع بشم . 
اشکم در اومد… با گریه گفتم 
_یزدان خواهش می کنم نکن . 
سرش به سمت گردنم رفت لب هاش که به پوست گردنم خورد حس مرگ بهم دست داد . 
دیگه رسما به هق هق افتاده بودم که صداد عربده ای از پشت سرم بلند شد 
_بی نــــــــــاموس چه گهی می خوری هــــان؟ 
تا سرم برگشت مشت محکمی حواله ی صورت یزدان شد. 
بیشتر از اینکه از کتک کاری بترسم از صدای عربده های مهرداد می ترسیدم که محال بود به داخل نرسه.  
همون طوری که حدس می زدم الناز و پدر مهرداد و چند نفر دیگه بیرون ریختن . 
با ترس به مهرداد نگاه کردم .خون جلوی چشمشو گرفته بود انگار براش اهمیتی نداشت توی عروسی خودش سر یه دختر دیگه غیرتی شده . فقط با عربده به یزدان فحش ناموسی می داد و کتکش می زد . 
الناز به سمتمون دوید و با ترس گفت 
_مهرداد چی کار می کنی ؟ 
به سمت مهرداد رفت و بازوشو گرفت که مهرداد با خشم پسش زد و گفت: 
_من اگه امشب این حروم لقمه رو نکشم آدم نیستم . 
و دوباره مشت محکمی حواله ی صورت یزدان کرد .
چشمام سیاهی می رفت .دیدم که بابای مهرداد به سمتش رفت .دیدم که مهرداد فریاد می کشید دیدم که الناز خصمانه به من نگاه می کرد همه رو دیدم و طاقت نیاوردم و نقش زمین شدم که صداذ جیغ الناز بلند شد و آخرین تصویری که دیدم چهره ی خشن مهرداد بود

به سختی پلکامو باز کردم و خودمو توی محیط بیمارستان دیدم . 
تازه یادم افتاد عروسی مهرداد کتک کاری داد و فریاد های مهرداد… غش کردنم . 
دستمو روی شکمم گذاشتم خدایا بچم… حتی یه نفرم تو این اتاق لامصب نبود تا ازش درباره ی بچم بپرسم . 
صدای داد و فریاد آشنایی رو از بیرون اتاق شنیدم… صدای فریاد مهرداد رو خیلی خوب تشخیص دادم: 
_واسه چی پنج ساعت منو پشت در این سگ مصب نگه داشتی بهت می گم می خوام ببینمش حالیته؟ بکش کنار از جلوی در تا دک و پزتو بهم نریختم. 
پشت بند این فریاد در اتاق با ضرب باز شد و مهرداد پریشون حال داخل اومد پشت سرش هم یه پرستار با اعتراض داشت باهاش دعوا میکرد اما مهرداد بی توجه به سمت من اومد و با دیدن چشمای بازم با نگرانی دستمو گرفت و گفت
_باز کردی چشماتو. 
دل نگرون گفتم
_بچم؟
کلافه دستی به موهاش کشید و گفت 
_نمی دونم… انقدر فکرم درگیر تو بود از بچه نپرسیدم… خوبی مگه نه؟ 
دستمو از دستش کشیدم بیرون و سرد گفتم
_برو بیرون . 
پرستار هم پشت سرم با عصبانیت به مهرداد گفت 
_اقا مگه نمیگم برو بیرون؟ملاقات ممنوعه مگر بستگان نزدیک. 
مهرداد بی توجه به پرستار با غم به من خیره شد رومو ازش برگردوندم و با لحن سردی گفتم
_این اقا رو بفرستید بیرون نمی خوام اینجا باشه
پرستار با عصبانیت گفت
_شنیدید که خانم چی گفتن بفرمایید بیرون تا حراست خبر نکردم . 
مهرداد همون طوری که عقب عقب می رفت با حال خرابی گفت 
_ترانه من تنهات نذاشتم.پشت این در می شینم فکر نکن تنهایی خوب؟ یه هفته هم بستری بشی هر دقیقه باهاتم…
پوزخندی زدم . شاه دامادو باش . 
از اتاق که بیرون رفت بغضم شکست… چرا این کارو می کرد؟ مگه الان نباید پیش زنش باشه پس چرا اینجاست؟با این کارات می خوای منو دق بدی مهرداد . فقط می خوای منو دق بدی. 
دکتر اومد خداروشکر بچم سالم بود اما گفت خیلی باید مراقب خودم باشم… ساعت نزدیک پنج صبح بود و قرار بود بعد از تموم شدن سرمم مرخص بشم اما از چیزی که دلم گرفت نبودن مهرداد بود دیگه ازش خبری نشد نه مهرداد بود و نه یزدان… از این تنهایی خودم بغضم گرفت .. پرستار که سرم رو از رگم جدا کرد گفتم
_کجا باید حساب کنم؟ 
_پذیرش توی همین طبقه ست 
سری تکون دادم و بعد از صاف کردن مانتوم و برداشتن کیفم از اتاق بیرون رفتم… برخلاف تصورم مهرداد با فاصله از اتاق روی صندلی نشسته بود و سرش رو بین دستاش گرفته بود. 
بی توجه به حضورش به آهستگی قدم برداشتم که برای یه لحظه سرشو بلند کرد و با دیدن من مثل برق پرید به سمتم اومد و بازومو گرفت
با سردی بازومو از دستش کشیدم و گفتم
_اگه دستت به من بخوره قسم می خورم خودمو از بالای این ساختمون بندازم پایین حسرت این بچه ای که به خاطرش جلز ولز می کنی به دلت بمونه . 
با کلافگی نگاهم کرد و گفت
_گور بابای بچه نفهمیدی درد من تویی؟
پوزخندی زدم و به راهم ادامه دادم که دنبالم اومد و دوباره بازومو گرفت و کنار گوشم گفت
_اگه حرف اضافه بزنی خودم اون بچه ی تو شکمتو می کشم تا بفهمی پاش بیوفته از خدا هم می گذرم اون بچه که سهله. 
با سرزنش نگاهش کردم که بازومو کشید
_ولم کن می خوام برم پذیرش .
بی توجه به حرفم دستم رو به سمت خروجی کشید

دلم نمی خواست سوار ماشینش بشم.دلم نمی خواست یه بار دیگه بازیچه ی دستش بشم. 
ایستادم… ایستاد نگاهم کرد که گفتم
_تشنمه میشه برام آب بخری؟ 
چند ثانیه عمیق نگام کرد و گفت 
_باشه…اما بیا بشین تو ماشین سر پا نمون
ناچارا سر تکون دادم و دنبالش رفتم در ماشین رو باز کرد و کمکم کرد بشینم خودش هم از خیابون رد شد تا آب بخره. 
به محض دور شدنش پیاده شدم و در ماشینو بستم به سمت خیابون دویدم و دستمو برای اولین تاکسی بلند کردم و قبل از این که مهرداد منو ببینه پریدم توی تاکسی و گفتم
_برو آقا 
پیرمرده نگاهی به سر و وضعم انداخت و ماشینو حرکت داد گفت
_کجا باید برم؟ 
خواستم آدرس خونه رو بدم اما مطمئن بودم مهرداد اولین جایی که می گرده اونجاست .. توی فکر فرو رفتم من که جایی و نداشتم…. مغموم به روبه رو خیره شدم که یاد یه نفری افتادم که می تونست کمکم کنه .

*
تاکسی جلوی یه ساختمون نگه داشت حساب کردم و پیاده شدم .زنگ طبقه ی چهارم و زدم طولی نکشید که در باز شد به سمت آسانسور رفتم. و دکمه ی چهار و فشار دادم توی آینه به خودم خیره شدم رنگم پریده بود و هیچی از آرایشم باقی نمونده بود .
آسانسور که نگه داشت پیاده شدم نیازی به گشتن نبود در واحدش رو باز گذاشته بود چند تقه به در زدم که گفت
_بیا داخل. 
وارد که شدم دیدمش پشت پیانوش نشسته بود و داشت با کلید هاش ور می رفت . 
سلامی کردم که گفت 
_معلومه عروسی خوش نگذشته. 
بی حوصله کیفمو پرت کردم و روی مبل نشستم
_مگه قرار بود خوش بگذره؟دارم از بیمارستان میام . 
خندید 
_لابد از دست مهرداد هم فرار کردی؟
_دقیقا .
_خوب چه فایده؟فردا می بینیش دیگه استاد دانشگاهته مثلا 
پوزخندی زدم
_آره اتفاقا شنبه کلاس اولم با خودشه
خندید
_خوب پس فرار کردنت چیه؟ 
شالمو از سرم کندم
_نمی دونم… خستم کرده مثلا امشب شب عروسیشه بست نشسته پشت در اتاق بیمارستان 
برگشت نگاهم کرد 
_شاید دوستت داره 
پوزخندی زدم: 
_آره از عشق زیادیشم ازدواج کرده


خندید از پشت پیانو بلند شد و به سمتم اومد . کنارم نشست و دستمو گرفت و گفت 
_همیشه اون طوری نیست که تو فکر می کنی.شاید مجبور شده 
کلافه دستمو کشیدم و گفتم
_چه اجباری آرمان؟ مگه بچه ست که به زور زنش داده باشن؟ 
خندید و شونه بالا انداخت 
_حالا به مهرداد نگم اینجایی ؟ 
با تهدید نگاش کردم
_نه نگو .
_از نگرانی می میره ها بره ببینه خونتون نیستی یه سکته ی کامل و رد می کنه .
از جام بلند شدم و گفتم
_نه،میره خونشون زنش آرومش می کنه جوش اونو نزن کن میرم بخوابم بیدارم نکن . 
با پرویی تمام به سمت اتاقش رفتم و خودمو روی تخت پرت کردم اینقدر خسته بودم که بی خیال فکر و خیال خوابم برد 
****
توی لیوان برای خودم و آرمان آبمیوه ریختم امروز روز دومی بود که خونه ی آرمان بودم مهرداد یک بار بهش زنگ زد و سراغ منو گرفت آرمان هم گفت بی خبرم. 
لیوان ها رو توی سینی گذاشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم که زنگ آیفون به صدا در اومد 
به سمت آیفون رفتم و با دیدن تصویر مهرداد سینی رو روی میز گذاشتم و با ترس گفتم
_آرمان مهرداد اومده.  
از جاش پرید و به سمتم اومد با دیدن مهرداد توی صفحه ی آیفون دکمه رو زد و گفت 
_برو توی اتاق سر و صدا هم نکن . 
سری تکون دادم و به سمت اتاق رفتم و درو نیمه باز گذاشتم تا بتونم ببینمشون .
چند دقیقه بعد در توسط آرمان باز شد با شیفتگی به مهرداد نگاه کردم .
باورم نمیشد همون بلوز دیروز تنش بود مهردادی که روزی سه دست لباس عوض می کرد. حالا با یه وضع نا مرتب جلوی چشمم بود .
آرمان با دیدنش گفت
_چه به روزت اومده رفیق از جنگ برگشتی؟
اومد داخل و خودشو روی مبل انداخت سرشو بین دستاش گرفت و کلافه گفت 
_دارم دیوونه میشم آرمان دارم دیوونه میشم… خونه نرفته کل شهرو گشتم نیست که نیست با اون حالش معلوم نیست کجا رفته. از شب عروسی خونه نرفتم غذا نخوردم حال و روزمو ببین… آخه این دختر چرا انقدر احمقه ؟ 

حرصم گرفت و زیر لب گفتم
_احمق خودتی بیشعور. 
به موهای بهم ریخته ش چنگ زد و گفت 
_کم مونده از دست این سر به تیمارستان بذارم. باورت میشه ؟ توی عروسی با اون پسره ی حروم لقمه اومده از لج من دست تو دست باهاش می رقصه اجازه میده لمسش کنه… نگاش کنه . رفتم توی باغ می خواست به زور… 

قیافه ش کبود شده بود با خشم ادامه داد
_اگه جلومو نمی گرفتن اون شارلاتان و می کشتم آرمان.دستایی که به تن ترانه خورده رو خودم قطع می کردم.ریده شد توی اون عروسی کوفتی رسما وسط مجلس ول کردم اومدم. توف تو این زندگی سگی.


آرمان زیر زیرکی نگاهی به من انداخت و گفت 
_یعنی انقدر روش غیرت داری؟ 
مهرداد خیره نگاش کرد و گفت 
_فکر کردی واسه ی چی دارم اینجا آتیش می گیرم ؟تو میگی غیرت؟من می خوام چشمای اونی که بهش نگاه می کنه رو در بیارم میگی غیرت؟ دو روز گم و گور شده می خوام همه رو بکشم میگی غیرت؟اگه امروزم پیداش نشه اگه فردا هم دانشگاه نیاد چی کار کنم؟ 

آرمان موزمار خندید و گفت 
_هیچی به خوبی و خوشی به زندگی با زنت ادامه بده .
با این حرف مهراد چنان نگاهی بهش انداخت که آرمان بدبخت از ترس خفه شد. 
خندم گرفت،خواستم از پشت در کنار برم که بلوزم گیر کرد به دستگیره و صدا داد .. سر مهرداد به این سمت برگشت ،سریع کنار رفتم و دستم و روی قلبم گذاشتم؟ یعنی دید منو؟
همون لحظه در اتاق با ضرب باز شد تکونی خوردم مهرداد با چهره ی کبود شده جلوی روم ایستاده بود. 
صاف ایستادم و سعی کردم خودم و نبازم. آرمان هم وارد شد و سرفه ی مصلحتی کرد و بامزه گفت
_عه؟ ترانه تو اینجا بودی؟
مهرداد بی توجه به حرف آرمان به سمتم هجوم آورد یقه م رو توی مشتش گرفت و کوبوندم به دیوار درد بدی توی کمرم پیچید با عصبانیت گفتم
_چته وحشی کمرم شکست ؟ 

از لابه لای دندون هاش غرید 
_کمرت که چیزی نیست.
بازومو توی مشتش گرفت و فشرد… انقدر محکم که آخم بلند شد آرمان به سمتون اومد و نگران گفت 
_مهرداد چی کار می کنی؟ کشتیش. 
مهرداد نگاه بدی به آرمان انداخت و گفت 
_تو دخالت نکن . 
رو کرد به من و با فکی قفل شده گفت 
_کارت به جایی رسیده منو قال می ذاری؟
محکم تر بازومو فشار داد 
_با اون توله ی تو شکمت فرار می کنی اونم از دست من؟
رفته رفته عصبی تر میشد 
_دعا به جون بچه ی توی شکمت کن که زنده ای ترانه
با وجود درد دستم باز خودمو نباختم و گفتم
_کاری نکن سقطش کنم . 
به حرفم خندید… 
_جرئتشو نداری. 
_چرا به این کارات ادامه بدی سقطش می کنم. هر چیزی که منو به تو وصل کنه رو از بین می برم 
هنوز حرفم تموم نشده بود دستشو با خشونت بالا برد نگاهم نا باور روی دستی خیره موند که کم مونده بود روی صورتم فرود بیاد. 
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد دستش مشت شد و کنار صورتم روی دیوار کوبیده شد 
یک بار دو بار سه بار محکم به دیوار کوبید و عربده کشید که آرمان بازوشو گرفت 
_چی کار می کنی پسر ؟ 
نگاهم با نگرانی به دستش که خون مرده شده بود خیره موند دلم می خواست برم دستشو بگیرم و ببینم چی شده اما جلوی خودمو گرفتم .
به سمتم برگشت و گفت
_بپوش میریم

عصبی خندیدم :
_باشه دیگه چی؟من هیچ جا با تو نمیام مهرداد از اینجا برو. 
_نمیای؟ 
محکم گفتم :
_نه نمیام .
سری تکون داد… به مانتو و شالم که سر چوب لباسی آویزون بود چنگ زد و به سمتم اومد و شالو روی سرم انداخت .داد زدم
_چی کار می کنی روانی؟آرمان جلوی اینو بگیر 
آرمان با خنده دستشو بالا برد و گفت 
_من از پسش بر نمیام. 
مهرداد به زور مانتوم و تنم کرد و بی توجه به تقلا هام منو روی کولش انداخت.خدای من این پسر رسما زده بود به سرش.. 
به شونه ش مشت کوبیدم و داد زدم: 
_منو بذار زمین مهرداد بدجوری تلافی می کنم هر جا هم ببری منو فرار می کنم. 
صدای عصبیش به گوشم رسید 
_دهنتو ببند ترانه حوصله ندارم .
چشمام از پرویی این بشر گرد شد… در خونه رو باز کرد و بی توجه به جیغ و دادام به سمت پله ها رفت حتی واینستاد تا آسانسور بیاد 
به خاطر همسایه های آرمان نمی تونستم جیغ و داد کنم برای همین زیر گوش مهرداد تهدیدش می کردم. 
_اگه منو نذاری زمین هم خودمو می کشم هم تو رو مهرداد خستم کردی آخه دردت چیه؟کجا داوی منو می بری؟ لابد خونت منم بشم عضو حرمسرات ها؟ 
با پرویی جواب داد :
_نه الناز ناراحت میشه تو رو یه جای دیگه می برم عزیزممم.
عصبانیتم به اوج رسید هر کاری می کردم نمی تونستم از دستش خلاص بشم .
به سمت ماشینش رفت و منو نشوند روی صندلی درو باز کردم که با عجله نشست دستمو کشید و درو بست و قفل مرکزی و زد. 
با حرص چند لحظه چشمامو بستم… برگشتم به سمتش و شمرده شمرده گفتم
_چی از جونم میخوای؟ 
ماشین و روشن کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت
_فقط می خوام آدمت کنم یاد بگیری منو قال نذاری.نترس مثل سابق نیست هر غلطی کردی هیچی بهت نگم.حالا که پا رو من گذاشتی باید منتظر عواقبشم باشی. 
عصبی داد کشیدم
_تو کی باشی ها؟آبروتو تو کل دانشگاه می برم حالا ببین!  
_هر غلطی دلت می خواد بکن با این کارات فکر کردی چی از من مونده هان؟نه اون دانشگاه کوفتی نه دانشجو ها هیچکی برام مهم نی حالیته؟ زده به سرم رد دادم. 
خیره به صورت عصبانیش گفتم
_مقصر خودتی مهرداد به خاطر یه اشتباه من ببین چی کار کردی؟حالا که ازدواج کردی و پا رو من گذاشتی دیگه چته؟برو ور دل زنت چی از جون من می خوای؟ دردت بچته؟نگران نباش مواظبش هستم… اونی که رفت تو بودی اونی که ازدواج کرد تو بودی اون وقت… 
حرفم با عربده ای که زد قطع شد :
_مجــــبور شدم لعنتی… به خاطر توعه عوضی مجبور شدم من.




ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. Farniyan.z پنجشنبه 26 مهر 1397 08:15 ب.ظ
    اقای رنجبر چرا پارتارو انقدر دیر و کم میزارید قرار بود ساع ۸ بزارید
    • قادر رنجبر
      پارت جدید نیست بزارم
  2. سه شنبه 24 مهر 1397 05:21 ق.ظ
    سلام
    پارت بعدی روکی میذارین؟
    • قادر رنجبر
      امشب گذاشته میشه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر