قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 مهر 1397 ، 09:02 ب.ظ




عصبانی خندید و گفت
_دیگه داری اون روی سگمو بالا میاری ترانه تو این مورد حتی نمی خوام شوخیشو بشنوم حالیته؟ یا جور دیگه حالیت کنم؟ هزاریم بگی اون بچه مال تو نیست من باور نمیکنم پس نه خودتو خسته کن نه گوه بزن به اعصاب من .

ساکت شدم… راست می گفت این مورد حتی دروغشم قشنگ نبود. مظلومانه گفتم
_بچمو ازم می گیری؟ 
قاطع جواب داد 
_معلومه که نه… 
ته دلم قرص شد اما گفتم
_زنت… 
وسط حرفم پرید و گفت 
_ترانه من و الناز… 
همون لحظه موبایلش شروع کرد به زنگ خوردن. 
کلافه نفسشو بیرون داد و موبایلشو برداشت . 
چشمم به صفحه ی گوشیش افتاد که عکس دلبرانه ی الناز روش خودنمایی می کرد… 
چقدرم حلال زاده بود.  مهرداد نگاهی به شماره انداخت… منتظر بودم قطع کنه اما تماس و وصل کرد و از ماشین پیاده شد . 
موج عجیبی از حسادت به دلم چنگ انداخت. پیاده شد که چی؟ حرف های عاشقانه شو نشنوم؟ 
یا شاید هم الناز نفهمه نامزدش الان کنار یه دختره… چقدر احمق بودم که با یه حرف مهرداد خر میشدم و فکر می کردم هنوز همون مهرداد گذشته است . 
بی توجه به نم نم بارون یک ربع تمام صحبت کرد و بالاخره دل کند و سوار شد .. با دلخوری صورتمو برگردوندم… 
صداش به گوشم رسید
_ترانه من ..
دستمو بالا بردم و گفتم
_میخوام برم خونه .
کلافه نفسی کشید و ماشینو روشن کرد .
انگار حرفی هم برای توضیح دادن نداشت… به زور داشتم خودمو کنترل می کردم تا نزنم زیر گریه . 
توی کل راه دوتامون سکوت کردیم… خواستم پیاده بشم که دستمو گرفت . 
برگشتم… به چشمام خیره شد و گفت
_دیگه نمیخوام توی این محله و این خونه زندگی کنی .بچه ی من تو شکمته میخوام بچم تو رفاه باشه . 
پوزخند زدم
_نگران نباش من بهت میرسم پولتم ببر خرج عروسیت کن لازم نیست حرومش کنی . 
نذاشتم چیزی بگه و از ماشین پیاده شدم… کلید انداختم و وارد خونه شدم . روز خیلی بدی بود اونقدر بد که دلم می خواست ساعت ها بشینم و گریه کنم. 

****
تازه خوابم برد که با صدای زنگ از جا پریدم . از بس گریه کرده بودم چشمام باز نمیشد… آیفون خراب بود و مجبور بودم طبق معمول برم توی حیاط درو باز کنم .
پشت در که رسیدم با صدای گرفته ای گفتم
_کیه؟ 
صدای مهرداد اومد 
_منم ترانه باز کن . 
اخمام در هم رفت 
_چی میخوای؟ 
بدون اینکه جوابمو بده گفت
_باز کن این لامصبو .
_باز نمی کنم الکی واینستا. 
_می دونی که اگه باز نکنی از دیوار میام بالا پس اگه میخوای آبروت جلوی همسایه هات نره باز کن . 

کلافه نگاهی به سر و وضعم کردم .. افتضاح بود .شونه ای بالا انداختم اصلا به درک افتضاح باشه بهتر. 
درو باز کردم که مهرداد بی تعارف با کلی پلاستیک خرید اومد داخل . بدون اینکه اهمیت بده رفت داخل… هاج و واج وایستاده بودم که اومد… 
نگاهش که به سر و وضعم افتاد یه تای ابروش بالا پرید نگاهش روی چشمام قفل شد کم کم اخماش در هم رفت و گفت
_واسه چی گریه کردی؟؟

بی توجه به سوالش حق به جانب گفتم
_برای چی اومدی؟
قدمی بهم نزدیک شد و با جدیت پرسید :
_ترانه… بهت گفتم چرا گریه کردی ؟ 
خواستم بگم مگه برات مهمه؟ که انگار فکرمو خوند که گفت 
_تو گریه کنی بچم آسیب می بینه. 
خندم گرفت چه بچمی هم میگه… جوگیر!  
_لابد اون خرت و پرتا رو هم برای بچت خریدی؟ 
لبخند موذیانه ای زد و گفت
_دقیقا همین طوره نکنه فکر کردی برای تو گرفتم ؟ 
به جای اینکه حرصم بگیره خندم گرفته بود اما با همون اخم گفتم 
_من به کمک جنابعالی هیچ احتیاجی ندارم . 
با همون خونسردیش گفت 
_تو نیاز نداری اما بچم که داره…من نمیخوام از الان کمبودی داشته باشه. با این خونه هم خداحافظی کن… یه خونه ی بهتر برات میخرم .

ابروهام بالا پرید 
_و فکر کردی منم قبول می کنم؟ 
_مجبوری که قبول کنی .
_هه… جهت اطلاعت بگم من به پول و خونه ی جنابعالی هیچ احتیاجی ندارم.برای این بچه هم خودم تصمیم می گیرم نه تو .. 
با جدیت تشر زد 
_ترانه… 
پریدم وسط حرفش 
_بس کن مهرداد اعصاب جنجال ندارم حرفمم دو تا نمیشه.خرت و پرتاتو دادی برو دیگه . 
نگاهی به ساعتش انداخت و گفت 
_برم؟یک ساعته دارم برات خرید می کنم. نمی خوای یه چای بهم بدی؟ 
حیرت زده موندم خدایا این بشر چقدر پرو بود . 
بدون اینکه بذاره از شوک در بیام رفت داخل خونه.  
با حرص دنبالش رفتم و گفتم 
_مهرداد برو بیرون حوصله تو ندارم… 
روی مبل لم داد کنترلو برداشت و گفت
_یه لیوان چای بده بعد میرم .خستم بخوام همین طوری پشت فرمون بشینم تصادف می کنما.
چشمامو چند لحظه بستم .. خدایا از دست کار های ضد و نقیض این اخر دیوونه میشم . 
یه روز محل نمیذاره خودتو جر بدی جوابتو نمیده . یه روز جلوی چشمت به یه دختر دیگه میگه عشقم یه روزم هر چی میخوای ازش دور بشی بدتر بهت نزدیک میشه. 
وقتی دید همون طور وایستادم با لبخند محوی گفت 
_هر چی زودتر چایی بدی زودتر میرم گفته باشم. 
با عصبانیت نگاهش کردم و ناچارا به سمت آشپزخونه رفتم… همون طوری که چای سازو به برق می زدم زیر لب هم اموات مهرداد رو مورد عنایتم قرار میدادم . 
پسره ی مغرور و خودخواه فکر کرده هر وقت هر کاری دلش بخواد میتونه انجام بده. 
چای که دم کشید توی یه لیوان ریختم اما دل خودمم خواست یه لیوان دیگه هم پر کردم و از آشپزخونه بیرون رفتم . 
مهرداد سرش توی گوشی بود و انگار داشت تایپ میکرد ..هه… لابد داشت به اون نامزد بدبختش دروغ می گفت که کاری براش پیش اومده .
چایی رو تقریبا کوبیدم روی میز که نصفش توی سینی چپه شد . 
مهرداد سرشو بلند کرد و با نگاه شیطنت باری گفت 
_اوه … چقدر خشن

کنارش نشستم و گفتم
_تا کی می خوای به این مسخره بازی ادامه بدی؟ 
خونسرد گفت
_تا هر وقت بچم بزرگ بشه اون وقت به جای تو با اون وقت می گذرونم .
چشمامو بستم،خدایا این بشر چرا انقدر منو حرص میداد ؟ 
نگاهی به چاییش انداختم و گفتم
_چاییت سرد شد زودتر بخور .
سرشو برگردوند و با همون خونسردیش گفت
_تا تو سفره رو بچینی من می خورم. 
حیرت زده گفتم
_قرار نشد بعد از چای خوردنت بری؟ 
متفکر گفت
_من که یادم نمیاد. 
_مهرداد من شام ندارم که بخوام باهات تقسیم کنم پس محترمانه برو. 
اشاره ای به یکی از پلاستیکا کرد و گفت
_نگران نباش برای دوتامون خریدم .
دیگه حس می کردم دود از سرم بلند میشه… دلم میخواست تمام موهامو بکشم… 
مهرداد لیوانشو برداشت و گفت
_اگه خواستی جیغ بزنی قلبش بگو گوشامو بگیرم.
از جام بلند شدم و گفتم
_میرم توی اتاقم شامتو خوردی برو من میل ندارم. 

بدون اینکه بهش اجازه ی حرفی بدم رفتم توی اتاق و درو محکم بستم .
روی تخت دراز کشیدم و با حرص بالشمو بغل کردم. 
احمق هر کاری که دلش می خواست می کرد آخه یه بشر چقدر می تونه زورگو باشهه؟؟
داشتم زیر لب فحشش میدادم که در اتاق باز شد .
دیگه ظرفیتم برای امشب تکمیل بود اگه قرار برد به همین رفتارش ادامه بده قطعا دیوونه میشدم. 
کنارم روی تخت نشست .. حتی برنگشتم که نگاهش کنم… تختم یک نفره بود اما مهرداد در کمال خونسردی کنارم دراز کشید .
حرصی گفتم
_اگه همین الان نری بیرون خودمو پرت می کنم زیر ماشین. 
بی توجه به حرفم با لحن آرومی گفت
_اینو نگاه ترانه! 
متعجب از لحن آرومش برگشتم . 
به گوشیش چشم دوخته بود،انقدر جا تنگ بود که  نمی تونستم صاف دراز بکشم.به سختی دستمو زیر سرم زدم و به بغل دراز کشیدم درست مثل مهرداد .
نگاهم به صفحه ی موبایلش افتاد. یه اتاق صورتی بچگونه… انقدر خوشگل بود که با لبخند خیره شدم به صفحه ی موبایل. 
صدای زمزمه وارش رو شنیدم
_به نظرت دختره یا پسر؟ 
_تو دختر دوست داری یا پسر؟ 
با لبخند گفت
_دختر 
اخم و گفتم
_اما من پسر دوست دارم. 
لبخند محوی زد و گفت
_کاش سه قلو بشن. 
جفت ابروهام بالا پرید
_رو داری مهرداد ،به خدا خیلی رو داری… سه قلو باشن به حال جنابعالی فرقی نداره.با زنت خوشی هر از گاهی هم میای با بچه ها بازی میکنی این منم که باید اون سه تا رو بزام تازه بخوامم ازدواج کنم کی منو با سه تا بچه میخواد ؟ 
زمزمه کرد
_من میخوام. 
_هه… نمیدونی بدون آقا دوره ی حرم سرا گذشت.

 خندید و چیزی نگفت… صفحه ی گوشیشو ورق زد و این بار یه اتاق پسرونه ی آبی آسمونی نشونم داد… ذوق زده نگاه کردم… تصور اینکه همچین اتاقی برای بچم بسازم هم ته دلمو قنج می برد.  
صدای مردونه ی مهرداد بلند شد 
_فکر کن ترانه یه بچه ی تپل مپل سفید مثل تو به دنیا بیاد.یه بچه مال دوتامون. 
با حرص نگاهش کردم و گفتم
_الان اینو گفتی که بهم بگی من چاقم؟
صورتمو آنالیز کرد و متفکر گفت
_همچین بگی نگی یه خورده تپل می زنی. 
چپ چپ نگاهش کردم که با خنده گفت
_باشه نخور منو باربی من! 
از لحنش خندم گرفت اما خودمو کنترل کردم و گفتم
_نمیخای بری؟ 
خونسردانه گفت
_نه میخوام برای بچم اتاق آماده کنم برای همین باید سلیقه ی مامان کوچولو هم در کار باشه. 
متعجب گفتم
_از همین الان؟
_اره پس فکر کردی برای چی دارم اینا رو برات نشون میدم؟ میخوام بچم حس کنه باباش چقدر منتظرشه. 
این بار نتونستم جلوی لبخند از ته دلمو بگیرم .
نگاهش روی لبخندم مکث کرد اما خیلی سریع چشماشو ازم دزدید و صفحه رو ورق زد .. این یه ست نارنجی و سبز بود همشون انقدر خوشگل بودن که ادم دلش همشو میخواست. 
ورق زد و این بار لباسارو کفش های کوچیک بچگونه بود. 
نتونستم جلوی ذوقمو بگیرم و گفتم
_ای جانممم این چقدر خوشگله. 
مهرداد هم با لبخند ریزی به لباس دامن صورتی نگاه کرد و گفت
_دلم از همین الان براش ضعف میره.ببینم اسمشو چی بذاریم؟ 
متفکر گفتم
_اوممم اگه پسر بود بذاریم آرات. 
سرشو به طرفین تکون داد 
_نه خیر آرات ابهت نداره باید یه اسمی بذاریم که وقتی بزرگ شد همه ازش حساب ببرن .
با تمسخر گفتم
_مثلا چی؟
یه کم فکر کرد و گفت 
_مثلا داریوش یا امیرسام. 
صورتم و جمع کردم و گفتم
_اه اه من عمرا همچین اسمی رو بچم بذارم. 
_بچمـــون .
_نه خیر بچم،سلیقته ت تو اسم افتضاحه من خودم قراره به دنیا بیارم خودم اسمشو میذارم و سلام.
مهرداد: پس یعنی من حقی ندارم؟ 
_نه خیر من مامانشم. 
حرصی نگام کرد و گفت
_خوشبختم منم عمشم. 
خندم گرفت،که با همون حرصش گفت
_یه جوری میگه من مامانشم انگار خودش تنهایی این بچه رو اورده. 
گوشی رو کنار گذاشت. خودشو پایین کشید و دستشو روی شکمم کشید و با محبت زمزمه کرد 
_بابایی خیلی دوستت داره .
حس کردم برق هزار ولت بهم وصل کردن.همونطوری که شکممو نوازش می کرد ادامه داد 
_به دنیا که بیای هیچ وقت نمی ذارم غصه بخوری عزیز دل بابا… هیچ وقت . 
اشکم از این همه محبتش در اومد،مخصوصا وقتی با عشق خم شدو روی شکممو بوسید .

خواب آلود وارد دانشگاه شدم. دیشب علارغم تلاش هام مهرداد نرفت که نرفت… به گفته ی خودش اینقدر ذوق زده بود که می خواست با بچش وقت بگذرونه. 
تا صبح انقدر شکممو نوازش کرد و حرف زد که دلم ضعف رفت از این همه حس پدری . 
داشتم به سمت کلاس می رفتم که یزدان جلوی راهم سبز شد. 
ناخودآگاه ازش فاصله گرفتم… به سمتم قدمی برداشت و با لبخند گفت
_صبح بخیر. 
_صبح بخیر ببخشید یزدان من باید برم. 
خواستم راهمو بکشم که دستشو جلوم گرفت و گفت 
_دیروز جوابی بهم ندادی.  
معذب نگاهش کردم و گفتم
_یزدان من… 
وسط حرفم پرید :
_اگه جوابت منفیه الان نگو ترانه… فکر کن یک هفته دو هفته یک ماه دو ماه من منتظر می مونم. 
در مونده گفتم
_اما آخه زمان چیزیو تغییر نمیده . 
_میده،خیلی چیز ها رو تغییر میده لطفا اگه جوابت منفیه نگو. 
سر تکون دادم و گفتم
_باشه نمیگم اما الان باید برم سر کلاسم دیرم شد . 
سر تکون داد به سمت کلاسم پا تند کردم،خداروشکر که یزدان این کلاس و بر نداشته بود اما من برای اینکه با مهرداد بیوفتم کلی واحد ازش برداشته بودم.  
در کلاس و باز کردم.انگار مهرداد هم تازه رسیده بود… همونجا وایستادم و گفتم
_می تونم بشینم .
زیر چشمی نگاهم کرد . یاد دیشب افتادم… مهربونی هاش… حرفاش… 
لبخند محوی روی لبم نشست که از چشم مهرداد دور نموند.چشماش می خندید اما صورتش جدی بود. با همون جدیت گفت
_خیر نمی تونید بشینید کنفرانس جلسه ی قبل رو بدید بعد می تونید بشینید .
لب گزیدم… جلسه ی قبل چون حوصله نداشتم نیومد سر کلاس و از کسی هم جزوه نگرفته بودم. 
درمونده گفتم
_اما من جلسه ی قبل نبودم.  
_جزوشو که گرفتید ؟ 
زمزمه کردم
_نگرفتم . 
_این سهل انگاری اونم برای درس من ؟ 
حرصم گرفت دلم می خواست داد بزنم… عوضی تو مگه برای آدم حس و حال درس خوندن می ذاری؟ گیریم امروز امتحان داشتم با ور ور های دیشب جنابعالی چطوری می خواستم بخونم؟ واقعا که بیشعوری مهرداد.
همه داشتم به من نگاه می کردن و همین خجالت زدم کرد. 
تا اینکه مهرداد گفت
_باشه این جلسه می تونید بشینید اما درس امروز رو با توضیحات کامل تر باید جلسه ی بعد کنفرانس بدید.ردیف جلو بشینید که حواسم بهتون باشه. ..دستمو مشت کردم دلم می خواست یه چیزی بهش بگم آبروش بره… با حرص ردیف جلو نشستم و تمام حواسمو به درس دادم


کلاس که تموم شد… زودتر از همه بلند شدم داشتم وسایلامو جمع می کردم که فریبا یکی از دخترای کلاس از اون طرف تیکه پروند :
_ترانه یه خورده چاق نشدی؟ 
تیز نگاهش کردم… مهدی خندید و گفت
_آره تپل شدی خبریه؟
چشمم به مهرداد افتاد در ظاهر حواسش به یکی از دانشجو ها بود اما از خنده ی محوش میشد فهمید داره به ما گوش میده . 
با حرص گفتم
_حرف الکی نزنید اصلانم چاق نشدم.  
باز فریبا گفت
_حالا از من گفتن… به همین روش پیش بری تا آخر دانشگاه هشتاد کیلو میشی.می ترشی ها کسی زن چاق دوست نداره . 
خواستم دهن باز کنم که مهرداد گفت
_اینم بحثه شما راه انداختین؟ 
فریبا: استاد دارم نصیحتش می کنم حیفه بترشه. 
مهرداد نگاهی به من انداخت و معنی دار گفت
_اگه یه مرد یکی و بخواد همه جوره میخواد،چاق بشه،کچل بشه،زشت بشه باز هم اون عشق از بین نمیره.
مهدی با خنده گفت
_اسـتاد یه جوری حرف می زنید انگار یه پا مجنونید برای خودتون. 
برخلاف همیشه که مهرداد جدی برخورد می کرد این بار خندید که باعث شد بچه ها پرو بشن و یکی از دخترای زبون دراز کلاس بگه: 
_من می دونم عاشق کی شدید… الحق که سلیقتون خوبه. 
قلبم شروع کرد به تند تپیدن که فریبا گفت
_آره استاد منم فهمیدم همون دختریه که از خارج برگشته تازه اومده دانشگاه ما .
دلم گرفت… کاش من جای اون دختر می بودم . مهرداد این بار جدی گفت 
_دیگه پرو نشید .
همون لحظه الناز وارد کلاس شد که صدای اوووووه گفتن همه بالا رفت . با تعجب به جمع کلاس نگاه کرد که مهدی گفت
_حالا کی شیرینی تونو بخوریم به سلامتی؟ 
نگاهم به نگاه مهرداد گره خورد . دلخور چشمامو دزدیدم .. الناز با تعجب گفت: 
_گفتی بهشون؟ 
با این حرف دلم هری پایین ریخت.یکی از دخترا گفت 
_پس حدسمون درست بود یه خبری هست . 
الناز خجالت زده خندید و گفت 
_آره انشالله دو هفته ی بعد.  
دستمو به میز بند کردم که نیوفتم صدای هیاهوی بچه ها بلند شد. 
یکی از ته کلاس گفت 
_استاد ما هم دعوتیم؟ 
قرار عروسیشم گذاشته بود و دیشب خونه ی ما بود.آخ مهرداد که تو چقدر بی وفایی.  
بی توجه به همه کیفمو برداشتم و به سمت در کلاس رفتم. 
اما نزدیک در بودم که سرم گیج رفت… خواستم بیوفتم که دستمو بند دیوار کردم.صدای ظریف الناز رو شنیدم 
_خوبی عزیزم؟

بدون اینکه چیزی بگم از کلاس بیرون رفتم و به سمت حیاط دویدم. 
اصلا بذار همه بفهمن مگه چی میشه؟ داشتم با عجله می رفتم که گوشیم زنگ خورد .. نگاهش کردم و با دیدن شماره ی مهرداد کلافه قطع کردم . 
لعنت بهت… به راهم ادامه دادم که صدای پیامکش اومد: 
_صبر کن حرف بزنیم . 
خونم به جوش اومد… با عصبانیت گوشی و پرت کردم به دیوار .
چند نفر با تعجب نگاهم کردن . بی اعتنا شروع کردم به لگد کردن موبایل… دیگه حتی اثری هم ازت نمی مونه. 
تاکسی گرفتم… تا خود خونه گریه کردم … 
درو باز کردم و رفتم داخل به سمت یخچال رفتم می خواستم چند تا قرص روی هم بخورم اما با یاد حامله بودنم منصرف شدم. 
خودمو روی تخت پرت کردم و انقدر زار زدم که نفهمیدم کی خوابم برد .
**
با سردرد شدیدی چشمامو باز کردم.نگاهی به ساعت انداختم و شتاب زده از جا بلند شدم… ساعت دوازده و نیم بود و من ده و نیم کلاس داشتم چطور موبایلم زنگ زد و متوجه نشدم؟  
دو تا کلاس دیگه هم داشتم که یکیش با مهرداد بود و اون یکی هم زیاد مهم نبود ..بیحوصله خودمو روی تخت پرت کردم . حالا یه روز نرم دانشگاه چی میشه؟ 
چشمام داشت گرم میشد که صدای باز شدن قفل با کلید ترس بدی به دلم انداخت. خدایا این کی بود که کلید داشت؟
آب دهنمو قورت دادم و بلند شدم… چاقوی دم دستمو برداشتمو گاماس گاماس جلو رفتم . 
پشت در مخفی شدم تا اگه کسی اومد داخل از پشت بهش حمله کنم.  گارد گرفته بودم که یه نفر خودش رو با نگرانی پرت کرد توی اتاق .
لبمو گاز گرفتم این که مهرداد بود ؟ 
متوجه ی من نشد… نگاهی به دور تا دور خونه انداخت و نگران و کلافه گفت
_پس کجایی لعنتی؟ 
روشو برگردوند… خواست از اتاق بیرون بره که چشمش به من افتاد که چاقو به دست بهش خیره شده بودم . 
با عصبانیت گفت
_هیچ معلوم هست کدوم گوری هستی؟ اون لامصبم که خاموشه. 
بی توجه به حرفش گفتم
_برو بیرون. یه بار دیگه هم این طوری وارد اینجا بشی میرم یه جایی که دیگه رنگمم نبینی حالا برو بیرون.  
پوزخند زد: 
_هه… می تونی بری جلوتو نگرفتم اما بعد از اینکه اون بچه به دنیا اومد.بچه رو بده به من خودت هر گورستونی می خوای بری برو . 
ناباور نگاهش کردم که گفت
_الانم ده دقیقه ای اماده ای به خاطر بچه بازی های تو کلاس قبلیو نفهمیدم چی تدریس کردم اینم که تایمش رفت .
از اتاق بیرون رفت و داد کشید 
_ده دقیقه ی دیگه آماده نشی با همون لباسا می برمت.
و پشت بند حرفش از اتاق بیرون رفت.  
پشت سرش رفتم و بی حرف وارد دستشویی شدم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم توی اتاقم و زودتر از ده دقیقه اماده شدم . کولم رو روی دوشم انداختم و از اتاق بیرون رفتم . مهرداد با دیدنم به سمت در رفت . کفشامو پوشیدم و بی توجه به اون از خونه زدم بیرون و راه خیابونو در پیش گرفتم … هنوز چند قدمی نرفته بودم که صدای بوق ممتد ماشینش اومد .

بدون اینکه نگاهش کنم به سمت خیابون پا تند کردم و خودم رو روی اولین ماشین انداختم و سوار شدم. 
هول هولکی گفتم
_فقط برو! 
ماشین حرکت نکرد.با عصبانیت برگشتم و با دیدن راننده حرف توی دهنم موند.قیافش زیادی آشنا بود. اون هم با حیرت داشت به من نگاه می کرد… کم کم از بهت در اومد و گفت
_ترانه! 
با شنیدن صداش انگار تازه فهمیدم،آرمان بود اما خیلی زیاد فرق کرده بود طوری که از یه پسر بچه به یه مرد کامل تبدیل شده بود. 
تا خواستم چیزی بگم در سمت من باز شد و بازوم توسط مهرداد کشیده شد. 
اون قدر اون لحظه تو کف آرمان بودم که دلم می خواست مهرداد گورشو گم کنه. 
با عصبانیت گفت
_شعور نداری تو سوار هر ماشینی نشی؟ 
قبل از من آرمان جواب داد
_سلام عرض شد مهرداد خان . 
مهرداد برگشت… اول کمی با اخم به آرمان نگاه کرد اما کم کم اخماش باز شد.با خنده و حیرت گفت
_تو اینجا چی کار می کنی پسر؟ 
و بعد همو در آغوش کشیدن… پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_واقعا که آرمان. 
آرمان با خنده از بغل مهرداد بیرون اومد دماغ منو کشید و گفت
_چقدر بزرگ شدی فسقلی . 
ادای احترام کردم… که گفت
_این چه وضع پریدن وسط خیابون بود نمیگی خدایی نکرده ماشین بهت می زنه؟ 
مهرداد با حرص نگاهم کرد و گفت
_هنوز همون بچه ای که بود همونه.
با عصبانیت گفتم
_تو هم شدی یه آدم خودخواه و زورگو و بی منطق. 
مهرداد: هه… من بی منطقم یا تو؟ 
_معلومه که تو . 
آرمان وسط بحثمون پرید: 
_خوب  ..خوب.. خوب… چتونه مثل سگ و گربه به هم می پرید؟ 
تند گفتم
_تقصیر اینه اگه بدونی چه آدم بی شعوری شده به من حق می دی. 
مهرداد تشر گونه گفت
_ترانه مواظب حرف زدنت باش. 
_نباشم میخوای چی کار کنی؟ 
تا خواست جواب بده باز آرمان وسط بحث پرید: 
_خواهش می کنم بچه ها 
پوفی کردم که آرمان گفت
_تو یا دفعه کجا غیبت زد ترانه؟
لبخند تلخی زدم و گفتم
_بابام ورشکست شد از اون محله رفتیم شما همتون بچه پولدار بودین فکر می کردم من بین شما باشم معذب می شید. 

مهرداد: احمقی دیگه یه احمق به تمام معنا .
چپ چپ نگاهش کردم که آرمان گفت: 
_حق با مهرداده.این یه مورد رو حماقت کردی ما هممون دوستت داشتیم .. مخصوصا مهرداد هنوز یادم نرفته چه بلایی سرش آوردی .
نگاهی به مهرداد انداختم که با اخم سرش رو برگردوند. 
گفتم: 
_عوضش این آقا حسابی تلافی کرد تو جوش نزن 
خندید و گفت
_حالا جریان چیه؟ 
مختصر براش توضیح دادم مهرداد استاد دانشگاهمه و همین طور باباش قاتل بابای منه و منم برای انتقام وارد زندگیش شدم و اونم وقتی فهمید ترکم کرد و با الناز دو هفته ی دیگه عروسیشونه. 
حرفام که تموم شد آرمان با دهن باز مونده گفت
_فیلم ساختین این مدت؟
سرمو تکون دادم . این بار آرمان رو به مهرداد گفت
_ببین داداش قبول دارم ترانه اشتباه کرد حتی باید تنبیه میشد اما نه این مدلی که بزنی زندگی جفتتونو داغون کنی. آخه ازدواج با یه دختر دیگه چه صیغه ایه ؟ 
مهرداد پوزخندی زد و گفت 
_هیچی اون طوری که تو فکر می کنی نیست

پوزخندی زدم… آرمان معنادار نگام کرد.مهرداد گفت
_من باید برم کلاسم بیست دقیقه ی دیگه شروع میشه به خاطر بچه بازی این خانوم کلاس اولمم از دست دادم .
پشت چشمی نازک کردم و چیزی نگفتم. آرمان شمارشو به جفتمون داد و بعد از اینکه شمارمونو گرفت قول گرفت امشب یا فردا شب دور هم جمع بشیم که دو تامونم از خدا خواسته قبول کردیم. 
دلم نمیخواست با مهرداد برم اما چون کلاسم دیر شده بود چیزی نگفتم و بی لجبازی سوار شدم . 
ماشینو راه انداخت… طوری اخم کرده بود انگار یه چیزی هم طلبکاره .رومو سمت پنجره کردم و محل ندادم.  
نزدیک دانشگاه بودیم که گفت
_گوشیت چرا خاموشه؟ 
آروم گفتم
_گمش کردم. 
ساکت شد… نزدیک دانشگاه پارک کرد و گفت
_پیاده شو با هم نبیننمون .
با حرص نگاهش کردم… احمق… احمق… احمق… 
فکر کرد کیه؟واقعا فکر کرد کیه؟ 
با حرص خواستم پیاده شم که گفت
_صبر کن . 
برگشتم… خم شد و از توی داشبورد موبایلی بیرون کشید. خط دومش بود… به سمتم گرفت و گفت
_اینو بگیر… اصلانم حق نداری به دیوار بکوبیش. 
موبایل و گرفتم و پرت کردم توی بغلش و با عصبانیت گفتم
_ارزونی خودت . 
نذاشتم حرفی بزنه و پیاده شدم. با حرص به سمت ساختمون قدم برمی داشتم… دلم میخواست با دستای خودم خفش کنم . با اعصابی داغون به سمت کلاسم رفتم و نشستم هر چند یک کلمه هم نفهمیدم . 
**
کلاس که تموم شد بی حوصله وسایلامو جمع کردم . خواستم از کلاس برم بیرون که با الناز چشم تو چشم شدم . 
به دلم حسادت بدی چنگ زد… لبخند زورکی زدم خواستم از کنارش رد بشم که گفت
_میشه صحبت کنیم ؟
دلم هری پایین ریخت . خدایا من تحمل این یکیو دیگه ندارم . 
گفتم
_من کلاس دارم . 
_زیاد وقتتو نمی گیرم فقط ده دقیقه . 
توی رودروایستی قبول کردم… با لبخند گفت
_پس بریم توی سلف صحبت کنیم . 
سر تکون دادم و دنبالش رفتم .
توی سلف دو تا قهوه گرفت پشت یکی از میزها نشستیم . دست دست کرد و در آخر گفت
_بین تو نامزدم چیزی هست ؟ 
مات موندم .مصنوعی خندیدم و گفتم
_کی همچین حرفی زده؟
_خیلیا توی دانشگاه میگن… باور نکردم اما عکس تو و مهرداد دقیقا توی کیف پولش،توی موبایلش،توی ماشینش… همه جا هست… ترانه… هنوز با مهردادی؟





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر