قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 مهر 1397 ، 08:51 ب.ظ



با عصبانیت خندیدم :
_جالبه… داری ازدواج میکنی و این حرفو به من میزنی… نامزدت میدونه ؟ 

با دندون های بهم فشرده بهم نزدیک شد و گفت:  
_سوال منو جواب ندادی؟ 
یه قدم رفتم عقب… از اینکه هر بار مهرداد برام جایگزین پیدا کنه و من همیشه باشم خسته شده بودم.. با پوزخند گفتم:  
_آره… دوست پسرمه… 
رگ های گردنش کاملا مشخص شده بود… با چهره ای سرخ شده بهم نزدیک شد… چسبیدم به دیوار… فاصله اش باهام کم شده بود… خیلی کم . 
غرید: 
_می دونه؟ 
گیج گفتم: 
_چیو؟ 
چونمو گرفت و توی صورتم با نگاه معناداری زمزمه کرد : 
_اون شبو! میدونه مال منی؟ 
زبونم از این نزدیکی بند اومده بود . مثل خودش زمزمه کردم: 
_تو چی ؟ نامزدت میدونه ؟ اینم میدونه داری منو بازخواست میکنی؟ من احمق بودم… من عاشق بودم و هر بار می بخشیدمت… دخترا تحمل خیانت ندارن پس به خاطر عشق جدیت برو عقب. 

_الناز میدونه،بهش گفتم… بهش گفتم عاشق یه دانشجوی آشنا شدم… گفتم یه دروغگوی خائنی. 

با عصبانیت نگاهش کردم… خونسرد گفت:  
_از اون شارلاتان جدا میشی .
_نمیشم… 
_تو مال منی.  
_آخرش که چی ؟ یزدان منو همه جوره قبول داره.
خشن غرید : 
_خفه شو! 
پوزخندی زدم:  
_هنوز منو دوست داری نه ؟ هنوز نتونستی منو فراموش کنی فقط به خاطر غرور مسخرت جفتمونو عذاب دادی . 

دستشو از زیر چونم برداشت و به کمرم چنگ زد و خونسرد گفت:  
_دوستت ندارم.فقط… 
نگاهی به لبام کرد و ادامه داد : 
_میخوامت… مزت هنوز زیر زبونمه… میخوام قبل ازدواج یه بار دیگه طعمتو بچشم… 

ناباور نگاهش کردم. چی داشت میگفت؟
سرشو آورد نزدیک صورتم،چشمای خمارشو دوخت بهم و زمزمه کرد: 
_فقط یه شب. 
با عصبانیت هلش دادم عقب و گفتم: 
_هیچ معلوم هست چی میگی؟ زده به سرت ؟ من بمیرمم دیگه گول تو رو نمیخورم .
خونسردانه شونه بالا انداخت: 
_میل خودته… اگه نیای… 
مکث کرد و گفت: 
_اگه نیای قید سه تا درسی که با من داری و بزن.
زبونم بند اومده بود… خدای من چی داشت می گفت؟
با تته پته گفتم: 
_مزخرف میگی… 
با همون خونسردیش گفت: 
_نه… خداروچه دیدی شاید اگه نیای بی رحم تر بشم و اسمتو برای همیشه از این دانشگاه خط بزنم . می دونی که می تونم ؟ 
_تو این کارو نمیکنی . 

_نمیکنم در صورتی که امشب بیای…
خدای من این مهرداد رو نمیشناختم… از من چی می خواست ؟ 
لبخند محوی زد و گفت:  
_زودتر از شوک در بیا و بیا سر کلاست… من زیاد بخشنده نیستم که از غیبت غیر موجه بگذرم . 
حرفش و زد و در کمال خونسردی از اتاق بیرون رفت و منو با یه بهت و ناباوری تنها گذاشت .

با قیافه ی وا رفته به سمت کلاس رفتم . اصلا نمی دونستم با چه انرژی میخوام سر کلاس بشینم . 
پیشنهاد مهرداد بدجوری داغونم کرده بود… منو فقط برای یک شبش میخواست… همیشه همین بود…
با قیافه ی نزار در کلاس رو باز کردم… مهرداد با جدیت مشغول تدریس بود… نیم نگاهی بهم انداخت و بی توجه دوباره مشغول شد… سر جام نشستم و خیره به تخته به حرفاش فکر کردم… میخواست قید درس خوندنمو بزنم؟ که به خواستش عمل کنم و برای یک شب بیخیال غرورم خودمو به دستش بسپرم؟ 
که بعد هم مثل یه اشغال پرتم کنه و با الناز ازدواج کنه مثل هر بار که ازم سوءاستفاده میکرد.  
کل اون ساعت رو خیره به مهرداد بودم… جذاب بود،مغرور بود… لابد من رو هم در حد یک شب هم خوابی میدید! 
نه از درس اون ساعت فهمیدم نه از درس ساعت های بعد فقط مثل مجسمه سر کلاس ها نشستم و بلند شدم… ساعت آخر هم با حالی خراب راهی خونه شدم. 
وقتی رسیدم بی حال خودم رو روی تخت پرت کردم و بدون اینکه چیزی بخورم به عقربه های ساعت خیره شدم… 
ساعت نه شب شد و من همچنان خیره به ساعت بود… یازده شد و من همچنان داشتم به این فکر میکردم که چرا ؟ چرا مهرداد من رو واسه ی خودم نخواست؟ هیچ وقت… حتی یه بارم ازم خواستگاری نکرد . 
ساعت یازده و نیم شد که صدای زنگ موبایلم بلند شد.  به صفحه اش نگاه کردم… با دیدن اسم مهرداد پوزخندی زدم و تماس و وصل کردم و قبل از اینکه اون حرف بزنه گفتم:  
_فردا انصراف میدم آقای آریافرد… به لطف شما بیخیال دانشگاهمم میشم . 
حرفمو زدم و تماسو قطع کردم .فکر کرد من کیم؟ یه هرزه که هر بار بخواد میرم توی تختش و سرویسش می کنم ؟ 
لعنت به تو مهرداد… لعنت به تو… 

**
صبح زودتر از همیشه بیدار شدم… تصمیمم برای انصراف جدی بود دلیل مهمشم بچه ی توی شکمم بود نمیخواستم مهرداد اونو ازم بگیره یا بهم لقب هرزه بودن رو بده.  ترجیح میدادم بچه رو قایم کنه تا هیچ وقت نفهمه. 
حاضر شدم و بدون خوردن صبحانه عزم رفتن کردم .کفشامو پوشیدم… در حیاطو باز کردم خواستم برم بیرون که یه نفر هلم داد داخل و در رو بست . 
چشمامو با حرص بستم… حدس اینکه کیه سخت نبود… چشمامو باز کردم و با قیافه ی برزخی مهرداد روبه رو شدم . 
بازومو فشار داد و غرید: 
_حالا کارت به جایی رسیده که برای من دم در اوردی؟ 
_دم در نیاوردم تصمیم گرفتم قید دانشگاه رفتنو بزنم خودت اینو گفتی.. 
_یعنی بودن با من انقدر برات سخت شده ؟ نکنه میخوای به اون دوست پسر شارلاتانت خیانت نکنی؟ 
_من فقط نمیخوام بازیچه ی دست تو بشم . 
_یه مدت من بازیچه ی تو بودم حالا جامون برعکس بشه چی میشه؟ 
_من هیچ وقت اینطوری عذابت ندادم مهرداد مزخرف نگو .

_آره راست میگی تو همیشه از پشت خنجر زدی منه احمقم هر بار بخشیدمت… 

_عوضش کم نذاشتی،با یه اشتباهم یه دختر دیگه رو آوردی به جام راحت خیانت کردی… 
_من تا وقتی با تو بودم بهت خیانت نکردم اینو بفهم احمق… 

کلافه گفتم: 

_آره… مینا چی؟ یادت رفته؟ 
پوزخند زده: 

_بهت ثابت کردم توله ی شکمش مال من نیست . 
_اما باهاش رابطه داشتی نداشتی؟ 

_قرار نیست من با هر دختری باشم بیاد ادعا کنه ازم حامله ست.  

انقدر عصبانی بودم که از دهنم در رفت و گفتم: 
_یعنی اگه بهت بگم حاملم باور نمیکنی؟ 
چشماش برق زد و ناباور نگاهم کرد… تازه فهمیدم چی گفتم… زبونم بند اومد و با تته پته گفتم: 

_مثال زدم جدی نگیر .
بی توجه به حرفم بازوهامو گرفت و با هیجان پرسید : 

_حامله ای؟ 
ترسیده گفتم: 

_چرا مزخرف میگی مهرداد فقط مثال زدم . 
هیجانش پر کشید و جاش رو به یه اخم غلیظ داد… پسش زدم و گفتم: 

_مگه تو کلاس نداری؟ برو به کلاست برس منم انصراف میدم نگران نباش… 
غرید: 

_حق همچین کاری رو نداری . 
با پوزخند گفتم: 

_خودت گفتی جناب استاد… دو راه پیش روم گذاشتی منم این راهو انتخاب کردم… بمیرمم نمیذارم دستت بهم برسه .

لبخند جذابی زد و با چشمای خمار بهم خیره شد… با یه حرکت دستش رو دور کمرم حلقه کرد و قبل از اینکه قصدش رو بفهمم نرم لب هاشو روی لب هام گذاشت . 

شوک زده نگاهش کردم… چشماشو بسته بود و با ملایمت لبامو به بازی گرفته بود .با عصبانیت دستمو بالا بردم و پسش زدم… لباش که از روی لبام برداشته شد با حرص گفتم:  
_چطور جرئت میکنی؟ 

با چشمای خمار شده جواب داد : 
_به من خیلی بدهکاری خانم زند… خیلی بیشتر از اینا .. 

و دوباره لبهاشو روی لبهام گذاشت ..این بار با یه خشونت بیشتر.. 

دستمو بالا بردم که هر دو دستمو گرفت و هلم داد داخل خونه… هر چه قدر سعی میکردم نمیتونستم از دستش خلاص بشم انقدر محکم گرفته بودتم که نمی تونستم تکون بخورم. ..

همون طوری که مشغول بوسیدنم بود به سمت اتاق خواب رفت پرتم کرد روی تخت… فرصتو غنیمت شمردم خواستم فرار کنم که خیمه زد روم و خش دار گفت: 

_بهت گفته بودم بیشتر از اینا بهم بدهکاری ..

سرم رو توی بالش فرو بردم و اشک ریختم… صدای مهرداد بیشتر اعصابمو بهم می ریخت: 
_گریه نکن!  
داد زدم : 
_خفه شو برو بیرون . 
دستشو سر شونم گذاشت و وادارم کرد برگردم . 
برگشتم و با چشمای اشکی به قیافه ی خونسردش نگاه کردم. خم شد و با پشت دست اشکامو پاک کرد و گفت: 
_معذرت میخوام .
_معذرت خواهی تو به دردم نمیخوره مهرداد… نمیخوام ببینمت نشنیدی چی گفتم ؟ 
بی توجه به حرفم دستشو روی شکم برهنم کشید و گفت: 
_درد داری؟ 
_هه برات مهمه؟ 
_آره مهمی برام… 
_مهم بودم که به زور اینکارو کردی نه؟ 
_بهتر بودم خودت باهام راه میومدی . 
از این همه پروییش حیرت زده شدم و نالیدم: 
_داری انتقام میگیری نه؟ 
_نه دارم سعی می کنم خودمو آروم کنم . 
_اون وقت برات مهم نیست من داغون میشم؟ 
پوزخند زد: 
_چرا مگه بار اولته؟  
با حرص گفتم: 
_خیلی بیشعوری...
_نه نیستم فقط میخوام فکرت انقدر درگیر من بشه که اطراف اون پسره ی حروم زاده نپلکی. 
_اون وقت تو هم راحت به زن و زندگیت برسی؟ 
خنده ی محوی روی لبش اومد که بیشتر عصبانیم کرد . 
خواستم بلند بشم که متوجه ی وضعیتم شدم . با خشم گفتم: 
_برو بیرون . 
معنادار گفت: 
_کی لختت کرد ؟ من حالا از کی میخوای رو بگیری ؟ من ؟ 
_خیلی پستی . نامزدت برات مهم نیست؟ 
با لبخند گفت: 
_مهمه،خیلی هم مهمه!  
_پس چطور بدون عذاب وجدان بهش خیانت می کنی؟
با همون شیطنت گفت: 
_می دونه . 
حیرت زده گفتم: 
_میدونهه؟ 
سر تکون داد :
_آره نامزدم زیادی روشن فکره مثل تو حسود و لوس کوچولو نیست. 
حس میکردم دود از سرم بلند میشه… این بار طاقت نیاوردم و جیغ کشیدم :
_تمومشششش کن . 
خنده اش به هوا رفت… 
_حتی الانم حسودیت شد....
انقدر عصبانی بودم که بدون فکر گفتم: 
_حسودیم نشده… میفهمی حسودیم نشده… اونی که باید حسادت کنه تویی چون من دارم ازدواج می کنم شنیدی؟ دارم ازدواج میکنممم. 
لبخند روی لبش ماسید. کم کم اخماش در هم رفت و با قیافه ی کبود شده از خشم گفت:  
_مزخرف نگو… 
تازه فهمیدم چی گفتم اما نمیشد حرفمو عوض کنم. با تته پته گفتم: 
_مزخرف نمیگم یزدان ازم درخواست ازدواج کرد منم… 
با عربده ای که کشید صدام خفه شد : 
_ببنــــــــد دهنـــتو… 
با خشم از جاش بلند شد و به موهاش چنگ انداخت… کلافه دور اتاق راه می رفت و زیر لب با خودش هذیون میگفتم .
هم از دروغی که گفتم مثل سگ پشیمون بودم چون بالاخره گندش در میومد هم خوشحال بودم چون مهرداد داشت احساس منو تجربه میکرد . بکش آقا مهرداد بیشتر از اینا حقته


با کلافگی وایستاد و گفت: 
_بهمش بزن.  
متعجب گفتم :
_چی؟ 
عصبی به سمتم یورش آورد و موبایلم و از کنارم برداشت و به سمتم گرفت تند تند گفت: 
_زنگ بزن هر قول و قراری که باهاش گذاشتیو کنسل کن . 
پوزخند زدم: 
_که چی بشه؟ 
_ترانه اون روی سگ منو بالا نیار گفتم بهش زنگ بزن… 
با غرولند بلند شدم و همونطور که ملافه رو جلوم گرفته بودم لباس بلند کنارمو برداشتم و زیر سنگینی نگاه مهرداد پوشیدمش .
از جام بلند شدم… زیر دلم تیر می کشید اما جرئت نداشتم بگم چون مهرداد پیله می کرد بریم بیمارستان و من نمیخواستم بفهمه حاملم .
با خونسردی ظاهری به سمت در اتاق رفتم که از جا پرید و بازومو گرفت.  
برگشتم و گفتم: 
_خودتو خسته نکن مهرداد به اندازه ی کافی تو زندگیم سرک کشیدی.
_سرک میکشم چون مال منی.  
عصبی فریاد زدم: 
_نیـــــستم من مـــــــــال کســــــی نیـــستم… اما تو نه،تو به یه دختر دیگه تعهد داری میفهمی اینو ؟ میفهمی یعنی چی؟ میفهمی خیانت کردن چه دردی داره؟ من که فراموشت کردم من که از زندگیت رفتم پس دردت چیه؟ دردت چیه که هر بار یه شکلی؟ منم باید بشم عروسک خیمه شب بازی تو و هر سازی زدی برقصم . برو بیرون هم از این خونه هم از زندگیم گورتو گم کن نمیخوووامت میفهمی ؟ دیگه نمیخواااامت .
با خشم چند دقیقه نگام کرد… صورتش رسما به کبودی میزد .
یه جوری نگاهم میکرد انگار که بی لیاقتم اما خوب منم حق داشتم.  
بدون اینکه چیزی بگه به کتش چنگ زد و با همون دکمه های باز پیراهنش از خونه زد بیرون . 
پشیمون شدم از حرفام عصبانی بودم اما در هر حال دوست داشتم نزدیکم باشه… نه اینکه اخم و تخم کنه… حیف… حیف که داری ازدواج میکنی مهرداد وگرنه با هر ترفندی بود نگهت میداشتم و می گفتم که قراره بابا بشی . 
از تصور بابا شدن مهرداد لبخندی روی لبم نشست و بیخیال تمام اتفاقات لبخندی زدم 
**
بی حوصله وارد ساختمون دانشگاه شدم. زودتر از کلاسم اومده بودم چون حوصله ی خونه رو نداشتم. داشتم برای خودم قدم می زدم که با دیدن یزدان و مهرداد برق از سرم پرید. مهرداد داشت با عصبانیت حرفی به یزدان میزد و یزدان هم با لبخند محوی روی لباش گوش میداد . 
به سمتشون پا تند کردم اول یزدان متوجهم شد و بعد مهرداد که با دیدن من حرفش رو قطع کرد. دیگه مطمئن شدم مهرداد از دروغم به یزدان گفته . 
وای خدایا آبروم رفت. هم جلوی مهرداد هم یزدان… لب گزیدم که یزدان با مهربونی گفت: 
_صبح بخیر عزیزم . 
متعجب از لحنش به مهرداد نگاه کردم .. طوری به یزدان خیره شده بود که انگار میخواست گردنش رو بشکنه. یزدان اما با همون لبخندش دست دور کمر من حلقه کرد و گفت: 
_خوبی خانمم؟ 
آب دهنمو قورت دادم و باز به مهرداد خیره شدم… نگاه به خون نشسته اش به دست یزدان قفل شده بود . چشمم به دست مشت شدش افتاد بعید نبود اگه هر لحظه اون مشتو تو صورت یکیمون می کوبید و آبروریزی راه می نداخت. از یزدان فاصله گرفتم و ضعیف گفتم: 
_مرسی .
یزدان با همون لبخندش برگشت سمت مهرداد و گفت: 
_خوب استاد… میدونم نگران دانشجو هاتون بودید ولی منو ترانه انقدر بهم علاقه داریم که دل همو نشکنیم . 
چشمکی زد و دست منو گرفت و بی توجه به قیافه ی بهت زدم زیر سنگینی نگاه به خون نشسته ی مهرداد من رو به سمت کلاس کشوند.


وارد کلاس شدیم که دستمو از دستش کشیدم و با عصبانیت گفتم
_هیچ معلومه چیکار می کنی؟ 
لبخند محوی زد و معنا دار گفت
_همون کاری که تو می خوای بکنم… خودت به مهرداد گفتی قرار نامزد من باشی .
جا خوردم… 
_م… مگه چی بهت گفت؟
_گفت محترمانه گورمو گم کنم گفت میدونه من شارلاتانم لیاقت تو رو ندارم… 
_تو چی گفتی؟ 
با شیطنت گفت
_منم گفتم محاله نامزد عزیزمو ول کنم. 
خجالت زده گفتم
_متاسفم یزدان خیلی تحت فشارم گذاشت مجبور شدم دروغ بگم.  
با حالت خاصی نگام کرد و گفت
_دروغ قشنگی گفتی
دستپاچه شدم
_ببخشید لازم نیست نقش بازی کنی من کم کم خودم به مهرداد میگم دروغ گفتم . 
بی توجه به حرفم با جدیت گفت
_ترانه… ؟ 
_هوم ؟
دستی به گردنش کشید و گفت
_بعد کلاس باید باهات حرف بزنم
_راجع به؟ 
با مکث گفت 
_خودمون… 
گیج نگاهش کردم که با اصرار گفت
_خواهش می کنم بیا… 
خودمم کنجکاو بودم چی میخواد بگه! برای همین سر تکون دادم که لبخندی زد و از کنارم گذشت. مثل همیشه ردیف آخر نشستم… استاد اومد و درس داد اما من تمام فکرم پیش مهرداد بود . 
*
روی صندلی که یزدان برام کنار کشید نشستم .روبه روم نشست و گفت 
_چی می خوری؟ 
زمزمه کردم
_قهوه .
سر تکون داد و سفارش دو تا قهوه و یه کیک داد. 
گارسون که رفت پرسیدم 
_باهام چی کار داشتی یزدان؟ 
خودشو جلو کشید و جدی شروع کرد 
_می دونی که چقدر دوستت داشتم و برای به دست اوردنت هر کاری کردم؟ 
ساکت شدم از این حرفاش به کجا می خواست برسه؟ ادامه داد 
_من هنوز دوستت دارم ترانه.  
حیرت زده نگاهش کردم 
_هر بار که با مهرداد دیدمت سوختم و دم نزدم… فهمیدم مال اون شدی اون شبم فهمیدم ازش حامله ای دنیا رو سرم خراب شد… ترانه؟ مهرداد لیاقت تو رو نداره اینو از روز اول بهت گفتم. 

ساکت شدم… مهرداد بی لیاقت بود ؟ پس چرا انقدر می خواستمش؟
_الانم که داره ازدواج می کنه به بچه ی تو شکمت فکر کردی ؟ قراره چیکار کنی با اون بچه؟ 
زمزمه کردم 
_نمی دونم . 
_هه اره با شکم پر بدون حلقه ی ازدواج بشین سر کلاس هر کی هم ازت پرسید بگو از استادم حاملم فکر کردی اگه مهرداد بفهمه چی کار می کنه؟ 
نالیدم
_نمی‌دونم… 
_من می دونم مثل همیشه خوردت میکنه نهایتش اینه باور کنه و بچه رو ازت بگیره تا با زنش بزرگش کنه . 
سرمو بین دستام گرفتم 
_تمومش کن یزدان.  
_در واقع اونی که باید تمومش کنه تویی… تمومش کن 
_اما آخه چطوری ؟ 
دستشو خم کرد و چونمو گرفت وادارم کرد نگاش کنم و با لحن خاصی زمزمه کرد 
_با من ازدواج کن!

بهت زده نگاهش کردم که گفت
_نمیگم همه رقمه چون میدونم دلت گیر یکی دیگست… صوری یا هر شکلی تو بخوای… به خاطر بچه ی توی شکمت ترانه… نمیخوام بعد از این همه عذاب کشیدن زر مفت بقیه رو هم گوش بدی .. با من ازدواج کن تا هر وقت که تو بخوای کاری باهات ندارم فقط میخوام تکیه گاهت باشم… می خوام… 

هنوز حرفش تموم نشده بود از جا بلند شدم انقدر سریع که صندلی زیر پام با صدای بدی عقب رفت و همه بهم نگاه کردن. 

تحمل اونجا موندنو نداشتم برای همین بدون اینکه چیزی بگم از کافی شاپ زدم بیرون… 

بهت زده راه افتادم و بدون اینکه حواسم به مسیر باشه قدم زدم. یعنی من به خاطر بچم باید کسی ازدواج می کردم که هیچ حسی بهش ندارم؟
آخه چرا؟ 

پیشنهاد یزدان منطقی بود اما تصور اینکه به کسی جز مهرداد بله بگم برام درد اور بود…. خدایا من نمیتونستم .

نمیدونم چقدر برای خودم راه رفتم فقط میدونم بارون گرفته بود و من انقدر حالم بد بود که بی خیال خیس شدن لباسام به راهم ادامه دادم . 

با صدای بوق ماشینی سرم رو برگردوندم . دوتا پسر جوون توی ماشین مدل بالا به من نگاه میکردن .
یکیشون با نگاه هیزی که بهم انداخت گفت
_آخی کوچولو زیر بارون موندی؟ بپر بالا خودم گرمت می کنم. 
بی خیال نگاهمو ازشون گرفتم و به راهم ادامه دادم… لامصبا دست بردار نبودن کنار به کنارم میومدن و حرف های خجالت آوری می زدن . 
متوجه ی ویبره ی موبایل توی جیبم شدم… از جیبم بیرون آوردمش شماره ی مهرداد بود… انقدر حالم خراب بود که دیدن شمارش هیچ حسی بهم نداد .
خنثی تماس و وصل کردم و به صدای عصبانیش گوش دادم
_کدوم گوری هستی؟
 نگاهم رو به خیابون نااشنا دوختم و زمزمه کردم. 

_نمی‌دونم. 
ولوم صداش بالا رفت
_اون روی سگ منو بالا نیار ترانه بهت گفتم کجایی؟
همون لحظه پسره توی ماشین گفت
_ای بابا ناز نکن سر قیمت باهات کنار میایم .
انگار صدا به گوش مهرداد رسید که عصبانی عربده کشید
_آدرس اون جهنم دره ای که هستی وبده ترانه بده وگرنه اگه من پیدات کنم زندت نمیذارم ...نگاهمو دور تا دور خیابون چرخوندم و با دیدن تابلو آدرس دادم که بی حرف قطع کرد. 
بارون هر لحظه شدید تر میشد . رفتم یه گوشه وایستادم اون دو تا پسر هم که دیدن من بی بخارم دست از مزاحمت برداشتن و رفتن .

ده دقیقه ای همونجا و ایستاده بودم که ماشین مهرداد با سرعت جلوی پام ترمز زد . 
تکیه مو از دیوار گرفتم از ماشینش پیاده شد و با خشم به سمتم اومد و وقتی بهم رسید چنان بازومو توی دستش فشرد که اخم در اومد .
بدون حرف منو به سمت ماشینش کشوند و پرتم کرد داخل. خودشم سوار شد…

حالم بدجوری خراب بود و این رفتار مهرداد اوضاع و خراب تر کرد . 
بی توجه به حالم فریاد زد :
_تا الان کدوم قبرستونی بودی هان؟ 
پوزخندی زدم… امروز حتی غیرتی شدنشم برام مهم نیست… وقتی ولم کرد و رفت… وقتی یه نفر دیگه برای حفظ آبروم بهم پیشنهاد ازدواج داد پس غیرت مهرداد به چه دردم می خورد؟ 

سکوتم عصبانیتشو به اوج رسوند طوری که تقریبا عربده کشید 
_با توعم کری ؟؟؟؟ 
زمزمه کردم
_نگران نباش… با یزدان بودم. 
به یک باره ساکت شد… سکوت ماشین رو فقط صدای نفس های نامنظمش می شکست . 
با فکی قفل شده نگاهم کرد و غرید
_پس چرا خیس از آبی؟ چرا اینجایی؟چرا اون مزاحما اون چرت و پرتا رو بهت می گفتن؟ هوم ؟ چرا؟ 
_چون بعد از صحبت با یزدان پیاده اومدم اینجا . 
حیرت زده گفت 
_از دانشگاه؟ 
سر تکون دادم .. با خشم فرمون رو توی مشتش فشار داد و غرید
_چرا؟ 
لبخند تلخی زدم و گفتم 
_چون داشتم به این فکر می کردم که مجازاتم رو چقدر سنگین بریدی… اره واسه ی انتقام از اون بابای پست فطرتت بهت نزدیک شدم اما دیدی که… 

پرید وسط حرفم 
_تموم کن این مزخرفات تکراری رو.
ساکت شدم و دیگه چیزی نگفتم… چند دقیقه ای سکوت کرد و بعد به سختی گفت
_قصدت با یزدان جدیه؟ 

با پوزخند زمزمه کردم
_نمی دونم ولی شاید جدی بشه… چون تنها کسی که منو با بچه ی توی شکمم قبول داره اونه… 

سرش چنان به سمتم برگشت که حس کردم استخونهای گردنش خورد شد .
حیرت زده لب زد :
_چی گفتی ؟ 
ساکت بهش زل زدم که به سختی گفت
_ح… حامله ای؟
_بگم آره باور می کنی؟ 
ناباور به رو به رو خیره شد… هر چند لحظه بر می گشت و نگاهم می کرد و دوباره بدون اینکه چیزی بگه زل می زد به رو به رو… 
بالاخره به حرف اومد: 
_چند وقته ؟
زمزمه کردم
_سه ماه… 
_چرا نگفتی؟ 
_می گفتم که چی بشه؟ الان هم توقعی از تو ندارم به هر حال داری ازدواج می کنی.من… 
نذاشت حرفمو تموم کنم و با خشونت در آغوشم کشید . 

مات موندم. خش دار گفت
_باورم نمیشه… 
یعنی الان خوشحال شد ؟ من فکر می کردم مثل مینا میگه برو سقطش کن یا حداقل می گفت بچه مال من نیست اما الان حتی نپرسید… یعنی بهم اعتماد داره؟

پسش زدم و به سختی گفتم
_دست به من نزن .
برعکس چند دقیقه قبل لبخند زد… کم کم لبخندش تبدیل به قهقهه شد… با شادی می خندید .
سرشو به عقب پرت کرده بود و بی وقفه می خندید. 
متعجب نگاهش کردم که گفت
_یعنی من دارم بابا میشم؟ 
برام قابل باور نبود این خوشحالیش… 
از ماشین پیاده شد و بی توجه به بارون شدیدی که میومد دستاشو از هم باز کرد .

منم پیاده شدم و گفتم
_چیکار میکنی دیوونه؟ 
بی توجه به حرفم داد زد :
_خدایـــــــــــــا شکــــــــــــــــــرت .
ناباور لب زدم
_عقلشو از دست داده 
برگشت سمتم و با نفس نفس گفت
_خواب که نمی بینم نه؟ 
_هه… یعنی انقدر خوشحال شدی؟؟؟امروز و فردا زنت برات بچه میاره بچه ی منو میخوای چیکار ؟ 
به سمتم اومد و دوباره بغلم کرد و زمزمه وار گفت
_حســود کوچولو . 
با حرص گفتم
_ولم کن مهرداد فکر کردی اوضاع فرقی کرده؟ 
ازم فاصله گرفت اما ولم نکرد. دستشو زیر چونم گذاشت و معنادار گفت
_اره فرق کرده الان دیگه مامان بچمی… 
دلم از این حرفش زیر و رو شد… گفتم
_فکر کردم وقتی بفهمی مثل مینا میخوای بچه رو سقط کنم یا میگی مال من نیست .
انگشتشو روی لبام گذاشت :
_هیشش…حواست باشه خودتو با کی مقایسه می کنی.اون توله ی توی شکمت مال منههه.. مال کسی جز من نمی تونه باشه .
ته دام داشتن قند آب می کردن از این نزدیکی از حرفاش کم مونده بود پس بیوفتم… انگار فهمید حالمو که سرشو خم کرد و کنار گوشم گفت
_تو تنها دختری هستی که دلم میخواست منو بابا کنه. 
حس کردم قلبم از کار وایستاد. مرزی تا باختن نداشتم که یاد الناز افتادم… یاد مهرداد وقتی بهش گفت عشقم… 
یاد اینکه الناز قراره به زودی زنش بشه .
با حالی خراب از آغوشش بیرون اومدم و قبل از اینکه اجازه بدم حرف بزنه شروع کردم به دویدن. 
صداشو پشت سرم می شنیدم که با نگرانی اسممو صدا می زد. 
بی توجه فقط می دویدم… چرا گفتم؟ چرا گفتم حاملم؟ اگه بچمو ازم بگیره چی؟ اگه بره با الناز بزرگش کنه چی؟ 
داشتم می دویدم که ماشینش جلوی پام ترمز کرد . از ماشین پیاده شد و بازومو گرفت… تقلا کردم که بی توجه در ماشینو باز کرد و وادارم کرد بشینم خودشم سوار شد و قفل مرکزی و زد .. با گریه گفتم
_ولم کن مهرداد. 
_ولت کنم که خودتو به کشتن بدی؟؟چت شد یهو ؟ 
_حرفمو فراموش کن این بچه مال تو نیست هنوز یه ماهشه. 
در کسری از ثانیه صورتش کبود شد و غرید
_مزخرف نگو ترانه تضمین نمیدم دست روت بلند نکنم.  
بی توجه گفتم
_دروغ نمیگم بچه مال تو نیست من یه ماهه حاملم اون موقع رابطه ای با تو نداشتم.





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر