قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 مهر 1397 ، 08:41 ب.ظ


با جدیت گفت: 
_حد خودتونو بدونید خانم زند . 
از سردی کلامش وجودم لرزید… مهرداد عوض شده بود خیلی زیاد !
_یعنی میخوای بگی همه چی تموم شده؟ آره؟
_تموم شده و نمیخوام با من احساس صمیمیت کنید. 
_یعنی دیگه دوستم نداری؟ 
اخماش بیشتر در هم رفت… 
_ندارم .
کاملا معلوم بود دروغ میگه سری تکون دادم و گفتم: 
_باشه .
و این باشه کلی حرف نهفته در خودش داشت .. هر چه قدر هم انکار کنی تو هنوز عاشق منی مهرداد من اینو بهت ثابت میکنم . 

همراه لبخند شیطانی بیرون رفتم .
***
اون روز به بعد دیگه مهرداد رو ندیدم مگر اینکه از دور و چیزی که خیلی اذیتم میکرد این بود که هر بار که دیدمش اون دختره کنارش بود . 
دیگه کم کم داشتم دیوونه میشدم دلم میخواست اون دخترو از موهاش بگیرم و از سقف آویزونش کنم . فکر اینکه مهرداد دل به یه دانشجوی دلبر ببنده داشت دیوونه ام میکرد . 
در هفته  سه جلسه با مهرداد کلاس داشتم .. هر واحدی که مهرداد استادش بود رو برداشته بودم .
امروز هم یکی از اون روزایی بود که با مهرداد کلاس داشتم.  

در کلاس باز شد و اول الناز و پشت بندش مهرداد وارد شدن.  
خون خونمو میخورد. باید سر در میاوردم رابطه ی مهرداد با اون دختر چیه!  
پوفی کردم کلاس شروع شد و مهرداد با جدیت مشغول درس دادن شد.  
دلم میخواست مثل قبل نگران و غیرتی بشه دلم عصبانیتشو میخواست . چهره ی کبود شده اشو این قیافه ی بیخیال داشت آزارم میداد. . 
مونده بودم چی کار کنم که فکر شیطانی به ذهنم رسید.  
یزدان ردیف کنارم یک صندلی جلوتر از من نشسته بود... 
کاغذی برداشتم و روش نوشتم : 
_بعد کلاس بریم کافه؟ 
کاغذ رو مچاله کردم و درست وقتی مهرداد صورتش رو برگردوند انداختم جلوی یزدان . 
اخماش در هم رفت اما خیلی زود به خودش اومد و دوباره مشغول شد . 
یزدان کاغذ رو برداشت و با خوندنش لبخندی روی لبش نشست . چیزی نوشت و به سمت من پرتش کرد بازش کردم نوشته بود:
_چرا که نه شما جون بخواه.  
زیر زیرکی حواسم به مهرداد بود ماژیک رو روی میز پرت کرد و به سمتم اومد . طوری وانمود کردم که انگار ندیدمش و تند نوشتم : 
_امروز خیلی خوشتیپ شدی حسابی دل می بری… 
قصد نداشتم اون کاغذو به یزدان بدم فقط میخواستم مهرداد بخونه . که همینطورم شد سرم پایین بود که کاغذ با خشونت از زیر دستم کشیده شد . با خونسردی سرم و بالا بردم . 
مهرداد با اخم هایی در هم به کاغذ نگاه میکرد. همون طوری که می خواستم چهره اش قرمز شده بود ته دلم گفتم دیدی هنوز منو میخوای مهرداد خان . 
کاغذ رو توی دستش مچاله کرد و طوری که فقط من بشنوم با خشونت گفت : 
_بعد کلاس هیچ قبرستونی نمیری. بمون کار دارم باهات .

از خدا خواسته سر تکون دادم . 
کلاس که تموم شد… این بار برعکس همیشه مهرداد به سوال هیچ کس جواب نداد و خودشو سرگرم کرد . 
یزدان به سمتم اومد و با لبخند گفت : 
_خوب… بریم ؟ 
سنگینی نگاه مهرداد و حس میکردم . لبخند پهنی زدم و گفتم: 
_آره بریم . 
سر تکون داد و به سمت در کلاس به راه افتاد . عمدا کنار به کنارش راه رفتم . حتی ندیده هم می تونستم بفهمم چهره ی مهرداد کبود شده… 
فقط این وسط نمی دونستم قراره چه حرفی با یزدان بزنم . 
توی فکر بودم که چطوری بپیچونمش که موبایلم زنگ خورد .با دیدن اسم فری چشمام  برق زد تلفن رو جواب دادم و گفتم: 
_جانم ؟ 
_جونت به گور بلا گرفته ؟ کجایی گمشو بیا ریخت نحستو ببینم . 
زیر چشمی نگاهی به یزدان کردم و با قیافه ی نگران و متعجب گفت : 
_تو چی داری میگی ؟
فری: چیزی نگفتم که فقط میگم بیا سلف یه چیزی کوفت کنیم . 
دستمو جلوی دهنم گذاشتم : 
_باشه گریه نکن من فورا خودمو می رسونم . 
فری: کی گریه کرد نکبت ؟ خبرت نیا کشت مردت که نیستم.  
یزدان ایستاده بود و به من نگاه می کرد. 
با قیافه ی ترسیده گفتم : 
_فورا خودمو می رسونم نگران نباش چیزی نمیشه . 
و تلفن رو قطع کردم ... 
یزدان با کنجکاوی پرسید : 
_چی شده ؟ 
با نگرانی گفتم : 
_یکی از دوستام تصادف کرده یزدان ببخشید اما باید برم...ان شالله قرار باشه برای یه روز بعد .
بدون اینکه بهش اجازه ی حرف زدن بدم از دانشگاه زدم بیرون . 
نفس راحتی کشیدم و از تصور عصبانیت مهرداد لبخند زدم اما لبخندم با دیدن صحنه ی روبه روم خشک شد. الناز داشت سوار ماشین مهرداد میشد و در نهایت هر دو با هم رفتن . 

بدون فکر تاکسی گرفتم و دنبالشون رفتم . توی تمام مسیر از حرص فقط گریه کردم… مخصوصا وقتی متوجه شدم مسیر خونه ی مهرداده . 
یعنی این دانشجوی فرنگی انقدر زود جامو پر کرد که مهرداد اونو به خونش ببره ؟ 
ماشین رو جلوی برج پارک کرد. میخواستم پیاده بشم اما نمیخواستم بیشتر از این خورد بشم . ناچار از دور نگاهشون کردم که چطور وارد برج شدن. 
از تصور اینکه مهرداد دست تو دست اون دختر وارد خونش میشن و عشق بازی می کنن داشتم به جنون می رسیدم همش اونا رو توی صحنه های نزدیک بهم تصور می کردم. 
بی طاقت به در برج زل زده بودم که مهرداد با کلافگی ازش بیرون اومد . 
چشمام برق زد . موبایلشو برداشت اما زود پشیمون شد و اونو توی جیبش گذاشت . سوار ماشینش شد… به راننده گفتک دوباره تعقیبش کنه . 
در کمال تعجب به سمت دانشگاه برگشت و ماشینو جلوی کافه ی کنار دانشگاه پارک کرد. .
قلبم شروع کرد به تبیدن . می دونست من با یزدان توی این کافه قرار دارم… می دونست و برای همین اومده بود.  
با عصبانیت از ماشین پیاده شد و به سمت کافه رفت. فورا کرایه رو حساب کردم و پشت مهراد وارد کافه شدم . با سردرگمی ایستاده بود و اطرافو نگاه می کرد. 
بدون اینکه متوجه ی من بشه به سمت دست شویی ها رفتم می خواستم طوری وانمود کنم که انگار دستشویی بودم و تعقیبی در کار نبوده.  از پشت دیوار سرک کشیدم… درست زمانی که برگشت همون طوری که خودمو مشغول بستن زیپ کوله ام کرده بودم از پشت دیوار بیرون اومدم.  
سنگینی نگاهش و حس می کردم اما طوری وانمود کردم که انگار ندیدمش. داشتم به سمت در می رفتم که بازوم توی دستش فشرده شد.

برگشتم و طوری وانمود کردم که از دیدنش متعجب شدم . یک تای ابروم و بالا دادم و گفتم : 
_سلام استاد . 
اخماش بیشتر در هم رفت… با پرویی گفتم : 
_چیزی شده ؟ 
خشن غرید :
_بشین! 
این بار واقعا یک تای ابروم بالا پرید. 
_چرا؟ 
_ترانه اون روی سگ منو بالا نیار گفتم بشین !
با سرکشی گفتم : 
_شرمنده استاد دیرم شده باید برم.  
کلافه چند لحظه چشماشو بست و وقتی باز کرد با عصبانیت گفت: 
_خودت خواستی . 
و دستمو کشید و از کافه خارج شد . با جیغ و داد گفتم: 
_چیکار میکنی ؟ واسه چی دستمو میکشی ؟ میگم کار دارم نمیخوام باهات بیام . 
بی توجه در ماشینشو باز کرد و پرتم کرد توی ماشین . خودشم سوار شد و قفل مرکزی و زد و پاشو روی پدال گاز فشرد . 
لبخند محوی روی لبم اومد اما زود جمعش کردم و با اخم گفتم: 
_معنی این کاراتونو نمیفهمم … 
ماشینو توی یه کوچه ی خلوت پارک کرد. برگشت به سمتم و گفت: 
_من معنی کاراتو نمیفهمم! اینکه مدام سعی داری توجهمو جلب کنی… بهت گفتم برو خارج کشور نرفتی . بهت گفتم همه چی بین ما تموم شده نفهمیدی… 

از لحنش دلگیر شدم و مثل خودش تند گفتم : 
_زندگی من به خودم مربوطه در ضمن من گذشته رو فراموش کردم ..
_برای همین داری با من بازی میکنی؟ فکر کردی نفهمیدم داری تعقیبم می کنی؟ فکر کردی نفهمیدم اون نامه نگاری احمقانه فقط برای اینه که منو عصبانی کنی ؟ 

حس کردم قلبم از کار افتاده… دلم خوش بود دارم مهرداد و گول میزنم اما یادم رفته بود مهرداد خیلی تیز تر از این حرفاست . نمیخواستم خودمو ببازم برای همین هر حرفی که به ذهنم اومد و گفتم: 
_آره اومدم چون میخواستم مطمئن بشم انقدر زود دل به یه نفر دیگه بستی اومدم تا عذاب وجدان نداشته باشم ولی حالا که فهمیدم تو تختت خالی نمیمونه منم میتونم با خیال راحت به پیشنهاد یزدان جواب مثبت بدم .

_حرف دهنتو بفهم ترانه… 
_خودت شروع کردی !
_چون میخوام بگم این مسخره بازیا رو تموم کن .

دیگه نزدیک بود اشکم در بیاد . با حرص خواستم درو باز کنم که دیدم قفله… بیشتر عصبانی شدم کوبیدم به در و گفتم: 
_باز کن این درو میخوام پیاده بشم. 
صاف نشست و با اخم گفت: 
_می رسونمت . 
_لازم نکرده برو خونت دوست دختر دلبرت منتظر نمونه . 
برای یک لحظه حس کردم چشماش خندید اما فقط یک لحظه چون سریع اخماش در هم رفت و با اون زبون نیش دارش گفت: 
_نگران نباش ! الناز خونه ی من می مونه وقت برای با هم بودنمون زیاده . 

ناباور نگاهش کردم . باورم نمیشد به این راحتی گفت . دیگه نتونستم جلوی اشکامو بگیرم . رومو برگردوندم تا اشکامو نبینه… انقدری که امروز خورد شده بودم توی کل عمرم نشدم. 
بدون اینکه چیزی بگه حرکت کرد و به سمت خونمون روند . ماشین رو جلوی خونه نگه داشت . 
دستم به سمت دستگیره رفت که صدام زد : 
_ترانه؟
برنگشتم،اما منتظر موندم. مردد گفت : 
_یزدان آدم درستی نیست… نمیخوام بهت آسیب برسونه . 
پوزخند زدم:  
_مگه برات مهمه؟ 
_آره من تمام دانشجوهام برام مهمن… سمت آدم درستی نرفتی . 
دیگه منتظر نموندم حرفی بزنه و با دلخوری پیاده شدم .

با بی حوصلگی وارد دانشگاه شدم… از وقتی مهرداد باهام اون طوری برخورد کرده بود نه انگیزه داشتم نه چیزی… 
مثل روح میومدم و می رفتم و از دیدن مهرداد با اون دختره حرص می خوردم.  
پامو که توی ساختمون گذاشتم مهرداد رو دیدم طبق معمول با الناز مشغول حرف زدن بود … بغضمو قورت دادم داشتم راهمو میرفتم که یه نفر محکم بهم تنه زد اونقدر محکم که نتونستم تعادلمو حفظ کنم و از شانس بدم چون دقیقا کنار راه پله ی زیر زمین بودم قل خوردم و از چهار پنج تا پله افتادم پایین و آخم بلند شد . 

درد بدی زیر دلم پیچید انقدر زیاد که ناخودآگاه ناله ای کردم . همه دورم جمع شده بودن… زودتر از همه مهرداد با نگرانی از پله ها پایین اومد و کنارم زانو زد . 

سرم و توی دستش گرفت و درست مثل گذشته ها نگرانم شد : 
_ترانه خوبی ؟ 
نای حرف زدن نداشتم .. گرمای خون رو بین پام حس کردم… لعنتی چند وقت بود عادت ماهیانه ام عقب افتاده بود و از شانس گندم همین امروز باید روزش میبود . 

_ترانه جون به لبم کردی ؟ بگو ببینم کجات درد میکنه . 
تا خواستم حرف بزنم یزدان از پله ها پایین اومد و بی توجه به مهرداد با نگرانی گفت : 
_ترانه… عزیزم… خوبی ؟ از یکی شنیدم افتادی جون به لب شدم. 

اخمای مهرداد در هم رفت . رهام کرد و با ترش رویی بلند شد … یکی از دخترا از اون عقب گفت:  
_رنگش پریده باید زودتر برسونیدش بیمارستان . 

این حرفو که زد دوباره مهرداد با نگرانی نگاهم کرد .. خواست یه قدم به سمتم بیاد که یزدان دست انداخت و بلندم کرد. همه با نگرانی چیزی می گفتن اما مهرداد فقط با اخم نگاهم میکرد . 

یزدان با قدم های تند خودش رو به ماشین رسوند و سوارم کرد . هر لحظه دردم بیشتر میشد . خداروشکر که یه بیمارستان نزدیک دانشگاه بود اما از اونجایی که من زیادی خوش شانسم اونقدر ترافیک بود که تا برسیم امونم بریده شد. 

یزدان ماشین رو بی احتیاط جلوی بیمارستان پارک کرد و دوباره در آغوشم گرفت و همونطوری که مدام دلداریم میداد به سمت بیمارستان رفت.  علارغم تلاشم نتونستم بیشتر از این دردو تحمل کنم و در نهایت چشمام بسته شد . 

چشم که باز کردم پرستاری با لبخند داشت چیزی به سرمم تزریق میکرد.  
همه چیز خیلی سریع یادم اومد… با صدای خش داری گفتم : 
_آب… 
پرستار که دید به هوش اومدم با مهربونی گفت : 
_سلام خانم خواب آلود. 
لیوانی آب کرد و به دستم داد . 
بیشعور نمیدونه من تازه به هوش اومدم خودش باید آبو بهم بده . چشم غره ای بهش رفتم که گفت : 
_خداروشکر که زود به هوش اومدی.  شوهرت خیلی نگرانت بود منم بهش گفتم نگران نباش مادر و بچه هر دو سالمن… 

تا این حرفو زد آب پرید توی گلوم و به سرفه افتادم.  با نگرانی به پشتم کوبید و گفت : 
_نباید نشسته آب بخوری.  
بی توجه به حرفش به سختی گفتم : 
_تو چی گفتی ؟ 
گیج گفت:  
_گفتم نباید نشسته آب بخوری . 
_نه قبلش .
یه کم فکر کرد و گفت : 
_آها اینکه به شوهرت گفتم مادر و بچه ها دو سالمن خیلی شانس آوردی که زود رسیدی و بچت طوریش نشد .
حتی نفس کشیدن هم یادم رفته بود. با تته پته گفتم : 
_مگه حاملم؟ 
_نمیدونستی؟ به نظر نمیاد ماه های اولت باشه چطور متوجه نشدی ؟

نالیدم: 
_نمی دونستم . 
_برای همین هم شوهرت انقدر تعجب کرد.
با ترس گفتم : 
_مهرداد… ؟ 
سر تکون داد : 
_آره همش منتظر بود به هوش بیای.الان بهش میگم بیاد با هم جشن بگیرید خداروشکر که بخیر گذشت . 

حرفشو زد و بدون توجه به قیافه ی مات برده ی من از اتاق بیرون رفت.  
خیره شدم به سقف… من باردار بودم؟ چطور متوجه نشده بودم حاملم؟ چطور انقدر احمق بودم که نفهمیدم ؟ مهرداد چی؟ وقتی فهمید چیکار کرد ؟ 

صدای باز شدن در باعث شد قلبم از حرکت وایسته. زل زده بودم به در که با دیدن یزدان نفسم و با آسودگی بیرون دادم .. الان تحمل رویارویی با مهرداد رو نداشتم . 

یزدان با چهره ای غمگین و آشفته به سمتم اومد. لبخند تلخی زد و گفت : 
_سلام . 
به سختی جواب دادم : 
_سلام .
با غم ولی با لبخند گفت:  
_تبریک میگم مامان کوچولو .. اون بچه خیلی خوشبخته که مادرش تویی . 

درمونده گفتم:  
_من نمی دونستم.  
قدمی بهم نزدیک شد : 
_فکرشو نکن. 
_چطور فکرشو نکنم یزدان؟من هیچ آمادگی نداشتم مهرداد هم که توی صورتم نگاه نمیکنه . 
_بهش میگی؟ 
سرم و تکون دادم:  
_نمیدونم… ولی خواهش میکنم به کسی نگو یزدان… 
سر تکون داد : 
_خیالت راحت.  
پرسیدم: 
_نمیدونی کی مرخص میشم ؟ 
_کارای ترخیصتو انجام دادم . سرمت تموم شد می تونی بری . 
با خجالت گفتم:  
_چقدر شد ؟ 
_تو به اونش فکر نکن . 
_اینطوری نگو یزدان نمیخوام مدیون کسی باشم. درسته کسیو ندارم اما بابام یه پس اندازی برام گذاشته.  
اخم کرد و با جدیت گفت:  
_دیگه حرفش و نزن . 
ناچارا سکوت کردم . 
سرمم تموم شد و بعد از کارای بیمارستان به سختی بلند شدم… دلم گرفت از اینکه مهرداد حتی پیام نداد تا حالمو بپرسه . 
انگار اصلا نگرانم نشد . 
توی طول راه جواب های یزدان و فقط با تکون دادن سرم دادم . 
انقدر فکرم درگیر بود که میخواستم زودتر برسم . ماشین که جلوی خونمون نگه داشت . تشکری کردم و خواستم پیاده بشم که یزدان صدام زد . برگشتم و منتظر نگاهش کردم که گفت: 
_مطمئنی تنهایی از پس خودت بر میای ؟ 
سر تکون دادم… 
_اگه یه وقتی به کمکم احتیاج داشتی هر وقت که بود بهم زنگ بزن. 
تشکری زمزمه کردم و از ماشین پیاده شدم.  

زیر نگاه سنگینش کلید انداختم و وارد خونه شدم . با خستگی خواستم برم داخل که صدای در بلند شد . با فکر اینکه یزدانه درو باز کردم اما با دیدن مهرداد خشکم زد .

با صدای ضعیفی سلام کردم که سرش رو تکون داد . زل زدم بهش حالا که فهمیده بودم یه بچه از وجود مهرداد دارم عشقم نسبت بهش هزار برابر شده بود .

با جدیت گفت : 
_میتونم بیام داخل؟ 
مسخ شده از جلوی در کنار رفتم … درو بستم زود تر از مهرداد داخل خونه رفتم… پشت سرم اومد و بدون حرف روی مبل نشست.  
خواستم به سمت آشپزخونه برم که گفت:  
_چیزی نمیخوام بشین!  

سر تکون دادم و نشستم… با اخم بهم زل زد و گفت:  
_خوبی؟ 
آروم گفتم: 
_خوبم. 
زمزمه کرد: 
_نگرانت شدم… 
قلبم شروع کرد به تند تپیدن می خواستم بگم اگه نگران شدی چرا نیومدی بیمارستان که انگار فکرمو خوند چون خودش زودتر گفت:  
_یزدان یه لحظه هم ازت جدا نمیشد .
براش مهم بود ؟ 
_نخواستم اتفاقات قبل دوباره تکرار بشه . 
پوزخندی زدم...بگو نخواستم دیگه اسیرت بشم… 
مهرداد: دکتر چی گفت ؟ 

بهش زل زدم… میشد بگم ؟؟ بگم داره بابا میشه؟ اگه مثل مینا بهم بگه اون بچه مال من نیست یا بگه سقطش کن اون وقت چی؟ اون وقت حتی نمیتونم از جام بلند شم . 

با صدای ضعیفی گفتم:  
_هیچی… 

بدون حرف از جاش بلند شد… بهش خیره شدم که دیدم زل زده به اتاقم… درست جلوی در همین اتاق من رو با اشتیاق بوسید… درست توی همین اتاق برای اولین بار باهاش یکی شدم .. انگار اونم داشت به همون شب فکر می کرد که دستش رو به سمت گردنش برد و با صورتی قرمز شده گفت: 
_دیگه برم.  

سر تکون دادم و به سختی گفتم: 
_ممنون که اومدی. 
ته دلم داشتم عربده میکشیدم نرو ! بمون که اندازه ی کل دنیا باهات حرف دارم اما چیزی نگفتم . به سمت در رفت… دنبالش رفتم … دستپاچه برگشت و گفت:  
_ترانه؟ 
با تمام وجود بهش گوش دادم. 
این پا و اون پا کرد و در آخر گفت:  
_هیچی خدافظ ! 
و از در رفت بیرون خواستم بدرقه اش کنم برای همین کفش هامو پوشیدم اما انقدر محو مهرداد بودم که حواسم از پادری پرت شد و سکندری خوردم و با وضع فجیعی خوردم زمین. 
مهرداد برگشت و با دیدن من با نگرانی کنارم نشست . دستمو گرفت و با ترس گفت: 
_خوبی ؟ 
با درد سر تکون دادم:  
_خوبم فقط فکر کنم زانوم قطع شد .

_آخه حواست کجاست؟ 
بهش زل زدم… درد پام فراموشم شد داشتم می مردم برای این فاصله ی کم . اون هم غافل از همه جا بهم خیره شده بود. داشتم تحملمو از دست میدادم که با یه حرکت بلندم کرد و برد توی خونه… 
با صدای گرفته ای گفتم:  
_ممنون منو بذار روی مبل. .
بدون اینکه نگاهم کنه خش دار جواب داد : 
_میبرمت روی تختت… باید ببینم پات چیشده! 
سر تکون دادم… پاش که به اتاق رسید دوباره یاد و خاطرات اون شب زنده شد. داغ شدن بدنشو حس می کردم اونم مثل من حالش خراب بود ؟ 
با احتیاط منو روی تخت گذاشت… کاملا خم شده بود روم و داشت بالشمو مرتب می کرد . 
نفس کشداری کشیدم که توجهش جلب شد و بهم خیره موند… قسم میخورم حتی نفس هم نمی کشید .

انگار هر دومون خشکمون زده بود… نگاهم به مهرداد و فکرم حوالی اون شب می گذشت.  فقط یک بار دیگه.  
سرش نزدیک تر اومد… نفس توی سینم حبس شد. چشمامو بستم و منتظر بودم تا هر لحظه گرمای لبش رو حس کنم که شتاب زده از روم بلند شد و چنان از اتاق زد بیرون که حتی نتونستم پلک بزنم . 
یعنی رفت ؟ خوب چرا؟ یعنی انقدر ازم متنفر شده ؟ حتی پام رو هم فراموش کرد . 
بغض کردم… چقدر تنها بودم که حتی یک نفر نبود تو این شرایط کمکم کنه.  
دستمو روی شکمم گذاشتم و چشمامو بستم… چقدر خوب که این بچه بود . لبخند محوی زدم… به خاطر تو هم شده بابات منو می بخشه وروجک . 
**
با یه عالمه حس خوب وارد دانشگاه شدم امروز هیچی نمی تونست حالمو بگیره… همش هم به خاطر خبری بود که شنیده بودم… دیشب تصمیم گرفته بودم به مهرداد بگم مطمئنا باور می کرد بچه ی خودشه… 
قبل از اینکه کلاسم شروع بشه می خواستم باهاش حرف بزنم.به سمت دفتر اساتید رفتم… در نیمه باز بود سرکی کشیدم که با دیدن مهرداد که در حال جمع کردن وسایلشه چشمام برق زد . 
خداروشکر که تنها بود .. بدون در زدن رفتم داخل… با دیدنم دست از جمع کردن برداشت و با اخم نگاهم کرد و گفت : 
_چیزی شده؟ 
سر تکون دادم : 
_آره باید باهات حرف بزنم.  
با جدیت گفت:  
_کار دارم بذار برای بعد. 
_اما خیلی مهمه… باید بدونی… 
_ترانه گفتم بعدا! 
_دارم بهت میگم مهمه . 
کلافه پوفی کرد و با جدیت گفت:  
_میشنوم .
لبامو تر کردم و مردد گفتم : 
_من… در واقع دیروز که… 
با باز شدن در حرف تو دهنم نصفه موند . 
برگشتم و با دیدن الناز اخمام در هم رفت...اما اون بی تفاوت نیم نگاهی به من انداخت و رو به مهرداد گفت:  
_مهرداد مامان پیله کرده عکس حلقه هامونو براش بفرستیم… خواهش می کنم امروز کاراتو ردیف کن بریم حلقه بخریم . مامی سه هفته ی دیگه اینجاست . 

مهرداد بدون توجه به من جواب داد : 
_ببخش عشقم… امروز تماما در اختیارم… 
یه تای ابروی دختره بالا پرید و معنا دار به من نگاه کرد . 
حس می کردم هر لحظه ممکنه پس بیوفتم . بهش گفت عشقم… گفت حلقه…
اشک تو چشمام جمع شد… مهرداد بی تفاوت نگاهم کرد و گفت:  
_کارتون چی بود خانم زند ؟ 
حتی نمی تونستم حرف بزنم . به سختی گفتم:  
_ه… هیچی!چیز مهمی نبود . 
خواست لب باز کنه که اجازه ندادم و با سرعت از اتاق خارج شدم .

دلم می خواست فرار کنم… مهرداد داشت ازدواج می کرد… آره داشت ازدواج میکرد… با اون دانشجوی دلبر خارجی. با اون دختره که خوشگلیش چشم آدمو کور میکرد… با اون دانشجوی تازه وارد… هم خوابش نبود… دوستش نبود… قرار بود ازدواج کنن.  
من چی ؟ من یک عمر به پاش بودم چرا به من پیشنهاد ازدواج نداد ؟ چرا منو نخواست ؟ 

نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم. بی خیال کلاسم به سمت در ساختمون دویدم… درست جلوی در محکم به یه نفر برخورد کردم . بی اعتنا خواستم برم که بازوم کشیده شد . 

برگشتم… یزدان بود! متعجب به چهره ی اشکیم نگاه کرد… تا خواست حرف بزنه بازومو از دستش کشیدم و شروع کردم به دویدن. صداشو از پشت سرم می شنیدم اما برام مهم نبود… مهرداد داشت ازدواج میکرد… پس من چی ؟ این بچه چی ؟ 

خودم رو به پارک کنار دانشگاه رسوندم و روی نیمکت نشستم و از ته دل زار زدم.  کاش اون دختره ی لعنتی انقدر خوشگل نبود تا می گفتم مهرداد برای فراموش کردن من میخواد عذابم بده اما حیف… حق داشت با اون ازدواج کنه. آخه من چی بودم ؟ 

حضور یه نفرو کنارم حس کردم.  برگشتم… یزدان بود. بغض دار گفتم:  
_میخوام تنها باشم .
_چی شده که اینطوری زار میزنی ؟ بازم مهرداد ؟ نکنه قبول نکرد بچه مال اونه؟ 
نالیدم: 
_اصلا بهش نگفتم . 
_پس دلیل گریه کردنت چیه؟  
_داره ازدواج میکنه . 
ساکت شد… فقط با اخم نگاهم کرد… نه تعجب کرد نه چیزی فقط زمزمه کرد : 
_اون از اولشم بی لیاقت بود… اگه مال من بودی ...
پریدم وسط حرفش: 
_بس کن یزدان . 
کلافه نفسشو فوت کرد و گفت: 
_باشه لال میشم بگو ببینم با این بچه چیکار میکنی؟ از زمان سقطشم گذشته. 
_نگهش میدارم .
+لابد میخوای بی پدر بزرگش کنی؟اگه هم ازت پرسیدن بگی مثل مریم مقدس خود به خود حامله شدی؟ میخوای چیکار کنی با شکم پر بیای سر کلاس بشینی و زر زرای بقیه رو گوش کنی ؟ 

صداش رفته رفته اوج می گرفت. حرفاش بیشتر داغ دلمو تازه میکرد… 
_بسه یزدان .
_باشه… من خفه میشم… اصلا گم میشم اما تو بشین فکر کن تا کی میخوای تو فلاکت مهرداد دست و پا بزنی؟ با یه اشتباهت پرتت میکنه تو آشغال دونی و یکی دیگه رو میشونه جات تو هم هر بار مثل احمقها براش زار میزنی . متاسفم ترانه ولی دیگه شورشو در آوردی اون استاد کوه غرور به درد تو نمیخوره . 

خیره نگاهم کرد و بدون حرف رفت… به خودم که نمیتونستم دروغ بگم… حق با یزدان بود. ..من یه احمق بودم که هر بار بازیچه ی مهرداد میشدم و باز هم مثل دیوانه ها دنبالش میرفتم اما کافی بود .. دیگه مهرداد مال من نیست داره ازدواج میکنه . یادگاریش هم میشه این بچه که هیچ وقت نباید بفهمه مال اونه… هیچ وقت.

بی حوصله سر کلاس نشسته بودم… ساعت اخر بود و با مهرداد کلاس داشتم .
از صبح که فهمیده بودم داره ازدواج میکنه تا الان اخمام از هم باز نشده بود… یزدان هم راه به راه بهم چشم غره می رفت و اخم میکرد . انگار تقصیر منه که مهرداد انقدر نامرده… 
در کلاس باز شد و اول الناز داخل اومد،دستام ناخودآگاه مشت شد.  
تیپش،چهره اش همه و همه فوق العاده بود.بی تفاوت به بقیه ردیف های اول نشست طولی نکشید که مهرداد وارد شد.  
مغرورانه قدم بر میداشت . دستمو روی شکمم گذاشتم . یعنی ممکن بود بچم یه پسر باشه مثل خودش ؟ 
مهرداد تا خواست حرف بزنه یکی از بچه ها گفت :
_استاد موضوع آزاد بدید یه خورده حرف بزنیم. 
مهرداد با اخم جواب داد:  
_لازم نکرده… درساتون عقبه!  
همون لحظه صدای الناز بلند شد: 
_راست میگه استاد!همش که نشد درس… اینطوری بچه ها از کلاس زده میشن… حداقل نیم ساعت درسو تعطیل کنید حرف بزنیم . 

نگاه عمیق مهرداد به الناز داشت دیوونم میکرد… مخصوصا وقتی گفت:  
_فقط نیم ساعت.  

صدای ایول گفتن بچه ها بلند شد… تحمل اونجا موندنو نداشتم...از جام بلند شدم و گفتم:  
_اگه اجازه بدید این نیم ساعت رو برم بیرون.  
بدون حرف بهم خیره شد و در آخر فقط گفت:  
_برو .
سر تکون دادم و وسایلمو جمع کردم و جلوی سنگینی نگاهشون از کلاس زدم بیرون .
هنوز چند قدم نرفته بودم که صداش از پشت سرم اومد  
_صبر کن . 
دستامو مشت کردم… لعنتی دیگه چی از جونم می خواست ؟ 
اومد و مقابلم وایستاد .. با اخم گفت:  
_قبل از کلاس یزدان یه سری چرت و پرت می گفت .
رنگ از رخم پرید . با تته پته گفتم:  
_چ… چی می گفت ؟ 
موشکوفانه نگام کرد و گفت : 
_چرا رنگت پرید ؟ 
دستمو به صورتم کشیدم.
_رنگم ؟ نه… رنگم چرا بپره؟ 
با شک نگام کرد و گفت : 
_ممکنه اینجا سوتفاهمی بشه… بریم اتاق اساتید حرف بزنیم.  
حتی حال مخالفت کردنم نداشتم. 
دنبالش رفتم… وارد اتاق شد و وقتی من هم وارد شدم در رو بست .
با فاصله ی کم مقابلم وایستاد و با اخم گفت: 
_یزدان دوست پسرته؟ 
نگاهی به قیافه ی عصبانیش انداختم و خودمو زدم به خریت : 
_متوجه ی منظورتون نمیشم ؟ 
خشن تر شد : 
_اون روی سگ منو بالا نیار ترانه پرسیدم یزدان دوست پسرته؟ 
پوزخندی زدم : 
_باشه یا نباشه؟چه فرقی به حال تو داره ؟ تو که داری ازدواج می کنی . 
به بازوم چنگ زد و غرید: 
_حق نداری به خاطر این موضوع به اون بی همه چیز رو بدی. هیچی اون طوری که تو فکر می کنی نیست . منو الناز… 

پریدم وسط حرفش و گفتم : 
_بهم میاین .
غرید: 
_مزخرف نگو.
_مزخرف رفتار توعه که با وجود نامزدت داری منو بازخواست میکنی… من با یزدان باشم یا نباشم به تو چه؟ 
_حق نداری باشی… تو مال منی احمق میفهمی؟ مال من .




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر