قادر رنجبر نظرات یکشنبه 22 مهر 1397 ، 08:36 ب.ظ



پرو پرو جواب دادم : 
_بازم نه نکنه فکر کردی من از اون دختراییم که لنگ شوهر باشن ؟ از الان بهت گفته باشم من نه شوهر چاق و کچل می خوام نه دوست پسرش و… یه ذره شکمت بیاد بالا ترکت می کنم . 

خنده اش گرفت : 
_اما اگه تو چاق بشی ،زشت بشی من بازم دوستت دارم . 
با ناز خندیدم و گفتم : 
_وظیفته .
لقمه ی دیگه ای برام گرفت که از جا پریدم و گفتم : 
_من دارم می ترکم مهرداد. مثلا منو دزدیدی اما تا یه هفته بعد که بخوای برم گردونی من کلی اضافه وزن کردم .

مهرداد: آدم رباییم جذابه مگه نه ؟ مثل استاد بودنم.  
تا گفت استاد دوباره سرجام نشستم و گفتم:  
_منو که ننداختی ؟ اگه منو بندازی ترم بعد یه واحد هم باهات برنمیدارم .
با شیطنت ابرو بالا انداخت : 
_اگه بوسم کنی شاید یه نمره ی اضافی بهت بدم . 
پریدم و گونه اشو بوسیدم و عجول گفتم : 
_حالا بگو . 

مهرداد: ننداختمت اما نمره ای بهت دادم که حقت بود . 
نفس اسوده ای کشیدم… همیشه فقط برام مهم بود که نیوفتم … خداروشکر که ترم اولم به خوبی تموم شد البته از باقی استاد ها خبر نداشتم.
از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی بالا موهام رو خشک کردم اما هاج و واج همونجا وایستادم من هیچی لباس نداشتم .
در مونده برگشتم طبقه ی پایین و با قیافه ی آویزون رو به مهردادی که داشت سفره رو جمع می کرد گفتم: 
_من لباس ندارم مهرداد حوصله ام سر رفته می خوام برم کنار دریا.
نگاهی به سرتاپام انداخت : 
_لباسای منو بپوش . 
چشمام گرد شد همین الانشم لباس مهرداد تنم بود و بهم زار میزد . قیافمو که دید با خنده گفت: 
_یه سویشرت دارم با شلوار ورزشی اونا رو بپوش شال هم که خودت داری. بشین توی ماشین میریم مرکز خرید لباسی که میخوای برات می خرم .
ناچارا سر تکون دادم و رفتم طبقه ی بالا سویشرت مهرداد رو پوشیدم اما به تنم زار میزد . تیپم دیدنی بود . همون لحظه در اتاق باز شد و مهرداد با دیدن من پقی زد زیر خنده . 
از خنده اش بیشتر حرصم گرفت به زمین پاکوبیدم و گفتم: 
_آدم وقتی یه نفر و میدزده فکر لباساشم می کنه . 
به زور جلوی خنده اشو نگه داشت : 
_خداییش یه عکس الان واجبه.  
کارد میزدی خونم در نمیومد. مهرداد با سرخوشی گوشیشو در آورد و بهم نزدیک شد و بی توجه به قیافه ی آتیشی من مشغول سلفی انداختن شد. 
توی همه ی عکس ها داشتم با قیافه ی برزخی به مهرداد نگاه می کردم اما کم کم زوم کردم روی خنده هاش و آروم گرفتم . 
استاد مغرور من عجیب با من مهربون بود .


روی مبل لم داده بودم… یک هفته از روزی که مهرداد منو دزدیده بود می گذشت… توی این یک هفته انقدر به دوتامون خوش گذشته بود که نمیتونستیم از اینجا دل بکنیم.  
مهرداد برای خرید بیرون رفته بود و من هم بیخیال روی مبل نشسته بودم .

صدای بهم خوردن در باغ رو شنیدم. با این فکر که مهرداد اومده لبخندی به لبم اومد اما از جام بلند نشدم. حالت پذیرایی طوری بود که اگه از در وارد میشد من رو نمیدید مخصوصا اینکه من روی مبلی بودم که تاج بلندی داشت و پشت به در ورودی بود . 
در باز شد با لبخند منتظر ورود مهرداد بودم که صدای یه مرد غریبه رو شنیدم : 
_امشب ساعت 3 تمام محموله ها از مرز گمرک به ایران وارد میشن در ظاهر کارتون پنیر و لبنیات هست اما مواد مخدر توشون طوری جاسازی شده که هیچ کس هیچ بویی نمیبره. 
همونطوری که خواسته بودید ترتیب تیموری رو دادیم و پرتش کردیم یه گوشه… اسناد مهم هم توی کیف توی گاو صندوقه جاشون امنه رئیس.  

خشکم زده بود اینا دیگه کی بودن ؟ صدای خشن یه مرد دیگه رو شنیدم : 
_حواست باشه کوچکترین اشتباهی نمی خوام .

از ترس زبونم بند اومده بود . خدایا اینا کی بودن ؟ این حرفا چی بود که میزدن ؟ 
خواستم بی صدا بلند بشم که حواسم از ظرف تخمه ای که روی شکمم بود پرت شد و تا به خودم اومدم دیدم ظرف روی زمین چپه شده و صدای شکستنش همه جا پیچید . 

با ترس پریدم و چشم تو چشم دو تا مرد قوی هیکل شدم. 
یکی میانسال اما با جذبه و یکی جوون و غول پیکر. 
مرد میانسال خشن غرید : 
_کی هستی ؟ 

انقدر ترسیده بودم که نمی تونستم جواب بدم .
با تته پته گفتم : 
_م… من .. 
وسط حرفم عربده کشید : 
_تو ویلای من چه غلطی می کنی ؟ 
یه قدم به عقب پریدم… اینجا مگه ویلای خانوادگی مهرداد نبود ؟ پس این مرد کی بود ؟ 

مرد جوون با جدیت گفت : 
_رئیس این دختره تمام حرفامونو شنیده .

صورت مرد میانسال به کبودی میزد . هر لحظه داشت عصبانی تر میشد.به سمتم اومد و صورتم و توی دستش گرفت : 
_بنال ببینم تو ویلای من چی کار می کنی ؟ 

با تته پته گفتم 
_م… من… نمیدونستم… اینجا ویلای شماست . 
عصبی صورتمو ول کرد که به عقب پرت شدم . رو به مرد جوون بدون رحم گفت : 
_کارشو تموم کن . 
چشمام گرد شد. کار منو تموم کنن ؟ به همین آسونی؟ از ترس حتی نمی تونستم گریه کنم.  
مرد جوون سر تکون داد و مثل طعمه به من نگاه کرد.  

توی دلم اسم مهرداد و فریاد زدم و با ترس به مردی که دست به کمر برد تا اسلحه اشو در بیاره خیره شدم

حس میکردم روح از تنم جدا شده… ته دلم اسم مهرداد رو صدا میزدم. انگار همه ی اینا یه کابوس غیر منتظره بود . 
مرد اسلحه اش رو به طرف من گرفت. صدا خفه کن داشت و اگه تیر میزد کسی روحشم خبر دار نمیشد… یعنی من الان می مردم ؟ زندگیم تا همینجا بود ؟ 
مرد ماشه رو کشید توی دلم داشتم اشهدمو میخوندم که مرد میانسال گفت:  
_دست نگه دار.  
نفسم با آسودگی رها شد اما با حرف بعدیش سنگ کوپ شدم:  
_وقتی یه غریبه توی ویلای منه یعنی این ویلا لو رفته ببرش انبار بگو به حرف بیارنش یه نفر هم پیدا کن بشینه توی این ویلا تا کسی شک نکنه اینجا مال منه. 

مرد جوون سر تکون داد و به سمت من اومد. بازومو گرفت و بدون ملایمت منو به سمت در کشوند 
جفتک پروندم و شروع کردم به فریاد زدن: 
_ولم کن عوضی… چیکار به من داری؟ من چیزی نشنیدم آدم کسی هم نیستم دست کثیفتو بکش از روم . 

هر چی دست و پا می زدم فایده نداشت توی حیاط یه ماشین بزرگ سیاه با پنجره های دودی بود عین گونی پرتم کرد و همونطوری که دستمو گرفته بود در یه کیف رو باز کرد و سرنگی از توش بیرون آورد . 
با ترس گفتم :
_میخوای چیکار کنی ؟ 
انگار اصلا منو نمیدید سرنگ رو از یه مایع قرمز پر کرد و با وجود فریاد هام اون رو توی دستم تزریق کرد . 

کم کم حس سستی بهم دست داد .همونطوری که داشتم فحش به جد و ابادش میدادم صدام ضعیف و ضعیف تر و در نهایت قطع شد و بیهوش شدم 

****
چشم که باز کردم دستام به یه صندلی بسته شده بود و وسط یه انبار نمور و بد بو بودم.  
تمام بدنم کرخت بود طوری که پاهام رو حس نمی کردم . می خواستم داد بزنم اما رمق داد زدن هم نداشتم . 
به ذهنم فشار اوردم و کم کم همه چیز یادم اومد.  
اون ادمای خلاف کار اسلحه بیهوش کردنم مهرداد … 
با فکر مهرداد و اینکه ممکنه بلایی سرش آورده باشن ترس به دلم افتاد . 
بی توجه به حال خرابم شروع به داد زدن کردم : 
_کسی اینجا نیستتتتت؟ دستامو باز کنید لعنتیا من چیزی نمیدونم . 
هیچ صدایی نمیومد .اشکم جوشید بلند تر داد زدم : 
_یکی کمک کنه… 
باز هم صدایی نیومد. نا امید سرمو پایین انداختم .. چشمام داشت روی هم میوفتاد اما نباید میخوابیدم. من هنوز نمیدونستم اینا کین و ممکنه چه بلایی سرم بیارن . 
توی همین فکر ها بودم که در باز شد

وحشت زده سرمو بلند کردم که همون مرد میانسال وارد شد.  
داد کشیدم:  
_چی از جون من میخوای عوضی؟ منو برای چی بستی به صندلی ؟ 
قیافش در عین خوشتیپ بودن ترسناک بود حس بدی به ادم میداد. 
صندلی کشید و روبه روم نشست.  
به چشمام نگاه کرد و با اخم گفت:  
_پس تو دختر منصوری.  

چشمام گرد شد این بابای منو از کجا می شناخت ؟ پوزخندی زد و گفت : 
_به مهرداد نزدیک شدی تا انتقام باباتو بگیری مگه نه ؟ 

با تته پته گفتم : 
_چرا دری وری میگی ؟ 
عصبانی از جا پرید که صندلی زیر پاش افتاد : 
_اگه من دری وری میگم تو نزدیک پسر من چیکار می کنی ؟ 

چشمام گرد شد : 
_من به پسر تو چی کار دارم ؟ 

پوزخندی زد : 
_مثل اینکه نشناختی خانم کوچولو؟ من همونم که به خاطرش به مهرداد نزدیک شدی همون که بابا تو کشت. 

در کسری از ثانیه صورتم پر از نفرت شد .. انگار فهمید که گفت : 
_پس شناختی ؟ 
آب دهنمو تو صورتش تف کردم و گفتم : 
_آره شناختم پست فطرت عوضی دستمو باز کن تا نشونت بدم . 
قهقهه زد : 
_زیادی برای در افتادن با من کوچولویی . 
عصبانی داد زدم:  
_باز کن تا بفهمی انقدر ازت متنفرم که بکشمت . 
خندید : 
_باشه باز می کنم.  
خصمانه نگاهش کردم که ادامه داد : 
_اما قبلش یه سوال دارم . 
ساکت موندم که پرسید : 
_به مهرداد نزدیک شدی تا انتقام پدرتو بگیری مگه نه ؟ نزدیک شدی تا به من برسی مگه نه ؟ 

پوزخند زدم و گفتم:  
_برای کشتن توعه پست فطرت مهرداد که هیچ همه ی آدمای دنیا رو هم زیر پا می ذاشتم و یه گلوله تو اون مغز کثیفت خالی می کردم . 
_پس قبول داری برای انتقام وارد زندگی پسرم شدی ؟ 

_آره برای پیدا کردن تو به مهرداد نزدیک شدم برای انتقام خون بابام . 

دوباره قهقهه زد و گفت : 
_شنیدی پسر عزیزم ؟ دختری که انقدر سنگشو به سینه میزدی تو رو نه،منو می خواسته . 

و خنده اش شدید تر شد. گیج و گنگ داشتم نگاهش می کردم که در اتاق باز شد .. با دیدن مهرداد خشکم زد . 
خدای من چشماش از نفرت پر شده بود.

بابای مهرداد که می دونستم اسمش فرامرزه با خنده گفت : 
_حالا به حرف بابات رسیدی ؟ این دختری که انقدر سنگشو به سینه میزدی به خاطر انتقام بهت نزدیک شده . 

مهرداد مات برده داشت به من نگاه میکرد حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم . 
دستش رو مشت کرد و با جدیت گفت : 
_بابا برو بیرون . 

فرامرز بی حرف از جاش بلند شد فکر کردم مثل آدم می خواد بره اما اسلحه ای از کمرش در اورد و به سمت مهرداد رفت و اسلحه رو تری دست مهرداد که ثانیه ای نگاه از من نمی گرفت گذاشت و با لحن اغوا کننده ای گفت : 
_جزای آدم خیانتکار مرگه. یاد بگیر پسرم یاد بگیر راحت روی آدم خیانتکار پا بذاری و از روش رد بشی. 

حرفشو زد و در نهایت از اتاق بیرون رفت.  نگاهم قفل اسلحه ای شده بود که توی دست مهرداد می لرزید. یعنی واقعا می خواست منو بکشه ؟ 

قدمی به سمتم اومد و بالای سرم ایستاد.  
خواستم حرف بزنم که گفت : 
_راسته؟ 
تند گفتم : 
_مهرداد به خدا من… 
پرید وسط حرفم و گفت : 
_دلیل نزدیک شدن یهوییت بعد مرگ بابات فقط انتقام بود ؟ 

دوباره گفتم : 
_مهرداد باید به حرفام گوش بدی… 
_فقط یک کلمه بگو ترانه آره یا نه ؟ 

اشکم در اومد این بار هم خواستم حرف بزنم که عربده کشید: 
_فقط بگو آره یا نه ! 

تحملم از دستم رفت و داد کشیدم:  
_آره آره آره . بعد از مرگ بابام به خاطر انتقام بهت نزدیک شدم چون بابای پست فطرت تو بابای منو کشته بود می فهمی؟ لعنتی من تنها کسی که توی این دنیا داشتم بابام بود . 

طوری نگاهم می کرد که انگار دنیا رو روی سرش خراب کردم . اسلحه رو بالا برد با ترس نگاهش کردم هر لحظه منتظر بودم اسلحه رو به سمتم نشونه بگیره که با کاری که کرد روح از تنم جدا شد.  

اسلحه رو روی شقیقه اش گذاشت . وحشت زده فریاد زدم : 
_مهرداد نه … به خاطر خدا این کارو نکن … مهرداد قسم میخورم من همون موقع که به خاطر انتقام نزدیکت شدم هم دوستت داشتم. همین الانشم دیوونتم قسم می خورم پشیمون شدم . 

با عصبانیت اسلحه رو روی شقیقه اش فشار داد و گفت : 
_اگه الان شلیک کنم من ازت انتقام گرفتم ترانه

زبونم از ترس بند اومده بود . پوزخندی زد و اسلحه رو آورد پایین . هنوز نفس راحت نکشیده بودم که با نعره ای که زد چند تا تیر به هوا شلیک کرد . 

از ترس جیغ کشیدم اما جلوی چشمشو خون گرفته بود. 
با التماس گفتم:  
_مهرداد به خدا من برات نقش بازی نکردم همون روزای اول عشقم بهت بیشتر شد این اواخرم کلا منصرف شده بودم . من خیلی دوستت دارم مهرداد قسم می خورم . 

اسلحه رو به طرفی پرت کرد و به سمتم اومد تند تند طناب های دست و پاهام رو باز کرد و بازوم رو کشید. نمیدونم اون آمپول لعنتی چی بود که تا روی پام ایستادم آخی گفتم و زانو زدم . 

_پاشو نقش بازی نکن .
اشک از چشمم اومد حس فلج شدن داشتم . به سختی گفتم:  
_نمی تونم . 
صدای یه کم نگران شد:  
_یعنی چی که نمیتونی ؟ پاشو بهت میگم . 
جواب ندادم. روی زانو نشست و دستشو گذاشت زیر چونم و وادارم کرد سرمو بلند کنم . 
وقتی چشمای خیس از اشکمو دید دووم نیاورد و با نگرانی پرسید: 
_ترانه چت شده؟ 
نفس بریده گفتم : 
_نمیدونم توی خونه یه چیزی بهم تزریق کردن حس می کنم کل بدنم خواب رفته . 
چشماش ناباور شد. با ترس از جا پرید و از اتاق بیرون رفت . 

به سختی خودمو کنار دیوار رسوندم.  درد نداشتم اما تنم مور مور میشد و پاهام رو حس نمیکردم . 
چند دقیقه بعد مهرداد شتاب زده وارد شد و به سمتم اومد. .. با یه حرکت بلندم و کرد و گفت : 
_پست فطرت بهم نمیگه چی بهت تزریق کرده باید بریم دکتر . 
چیزی نگفتم و سرمو به سینه اش تکیه دادم . از اتاق بیرون رفتیم در کمال تعجب توی ویلا بودیم اما عجیب بود که من متوجه ی این اتاق نشده بودم .

تند تند از پله ها رفت پایین . فرامرز با دیدن ما اخم کرد و گفت : 
_حق نداری پاتو از این خونه بذاری بیرون . 
مهرداد همون طور که به سمت در رفت گفت :
_هیچ غلطی نمی تونی بکنی. 

تا خواست پاشو بذاره بیرون فریبرز گفت : 
_اگه از این در بری بیرون اون دختر و برای همیشه از دست میدی چون درمان این دارو فقط پیش منه
پاهای مهرداد به زمین قفل شد.  نگاهش رو به من دوخت و با اخم نگاهم کرد.  مردد بود بره یا نه آخر هم نفسشو فوت کرد و برگشت با عصبانیت گفت : 
_میکشمت عوضی .
_با پدرت درست حرف بزن . 
_با پست فطرتی مثل تو بدتر از اینا باید حرف زد .
_پست فطرت اون دختریه که توی بغلت گرفتی .
نفسش رو کلافه بیرون داد و دوباره به سمت راه پله رفت و این بار من رو به اتاق دو نفره ی خودمون برد .. با احتیاط روی تخت گذاشتتم . 
خواست برگرده که صداش زدم : 
_مهرداد…


متوقف شد .. به سختی نشستم و گفتم : 
_میشه برگردی ؟ 
با مکث گفت:  
_که دوباره با دیدن چشمات همه چی از یادم بره؟
با بغض گفتم : 
_خواهش می کنم.  
نالید :
_بس کن ترانه… منو خوب میشناختی با هر چی کنار بیام با دروغ نمیتونم .
_اما من بهت دروغ نگفتم مهرداد من فقط… 
پرید وسط حرفم : 
_هیچی نگو. 
و از اتاق بیرون رفت. گریه ام گرفت فکر می کردم روزی که فریبرز رو ببینم کارم با مهرداد تموم میشه انتقاممو از اون پست فطرت میگیرم و راحت میشم اما الان فریبرز هم برام مهم نبود . فقط مهرداد مهم بود..  

حس می کردم هر لحظه پاهام بهتر میشه دیگه خبری از سستی و بی حالی نبود .
صدای داد و فریاد میومد می دونستم مهرداد داره با پدرش دعوا میکنه .
گوشامو گرفتم تا نشنوم. نمی دونم چقدر گذشت که مهرداد با قیافه ی داغون وارد اتاق شد.  

با دیدنش بلند شدم که گفت: 
_اونی که بهت تزریق کردن فقط یه داروی بیهوشی قوی بوده.نگران نباش چیز مهمی نیست . 
چیزی نگفتم که دوباره گفت:  
_باید فرار کنی ترانه .

چشمام گرد شد :
_اگه فرار نکنی بابام می کشتت . 
متعجب گفتم : 
_اگه فرار کنم هم میکشه.  
+نمیکشه ساعت سه بلیط داره از ایران میره .
_چطوری فرار کنم ؟ 
در بالکن رو باز کرد و گفت : 
_باید بپری . 
ترس برم داشت اما انگار چاره نداشتم . 
_نترس من میرم نگهبانا رو دست به سر میکنم حواست باشه صدات کردم بپر می میگیرمت .

وقتی مهرداد می گفت نترس ناخودآگاه دیگه نمی ترسیدم .
سر تکون دادم که از اتاق بیرون رفت . لب پنجره وایستادم و خدا خدا کردم بلایی سرش نیاد. 
بعد از یک ربع صدای سوت ریزی رو شنیدم.  
از پنجره بیرون و نگاه کردم مهرداد با اشاره بهم گفت بپرم. حتی نگاه کردن هم منو می ترسوند چه برسه به پریدن . 
صدای آروم مهرداد به گوشم رسید : 
_زود باش ترانه زیاد وقت نداریم.  
آب دهنمو قورت دادم و پامو اون طرف نرده گذاشتم . از ترس داشتم قبض روح میشدم. چشمامو بستم و بعد از خوندن اشهدم شروع به شمردن کردم . 
یک… 
دو… 
سه… 
تو می تونی ترانه . با یه حرکت پریدم منتظر شکستن دست و پام بودم که دست های مهرداد با قدرت منو گرفت و سفت دورم حلقه شد .
هر دو نفس نفس میزدیم . مسخ شده به چشمام گفت : 
_این چه طرز پریدنه چرا چشماتو بستی؟ 
جواب ندادم… می خواست منو بذاره زمین که نالیدم :
_مهرداد پاهام هنوز درد داره نمی تونم راه برم.  
دروغ می گفتم فقط می خواستم توی بغلش باشم .

عمیق نگاهم کرد و چیزی نگفت . قدم هاشو تند کرد و به سمت در باغ رفت نفس نفس میزد. غرق فک مردونه اش و اخم های درهمش شدم انگار فراموش کرده بودم کجام ! 

با صدای داد یه مرد از پشت سرم مثل برق پریدم طوری که مهرداد هم نتونست نگهم داره . 
پام پیچ خورد اما سریع بلند شدم یکی از آدمای فریبرز داشت به سمتمون میومد . مهرداد دستمو کشید : 
_بدو ترانه .
دنبالش دویدم هم پام درد میکرد هم بی حس بود .. هر لحظه دستم بیشتر تو دستش فشرده میشد .. لعنتی انقدر تند می دوید که نمیتونستم دنبالش برم . در باغ رو باز کرد مرد اسلحه اشو بیرون اورد و شلیک کرد که به کنار سرم برخورد کرد . جیغی کشیدم و سکندری خوردم از درد اشک تو چشمام جمع شد . 

مهرداد خم شد کنارم و نگران گفت : 
_ترانه خوبی؟ 
تا خواستم جواب بدم بازوم کشیده شد مرتیکه ی عوضی بهمون رسیده بود . 
مهرداد از کنارم بلند شد و مشت محکمی به مرده زد . تا خواست اسلحه اشو بیاره بالا دستشو پیچوند و اسلحه رو از دستش کشید بدون اینکه فرصت بده چنان کوبیدش به در که مرده پخش زمین شد . از فرصت استفاده کرد و اینبار بغلم کرد و به راه افتاد … 

خنده ام گرفت عادتم بود تو شرایطای بحرانی می خندیدم . مهرداد با اخم نگاهم کرد و گفت : 
_بایدم بخندی همه چیو خراب کردی. 
_به این میخندم که بعد از این باید تا یه مدت منت کشی کنم . 

اخماش بیشتر درهم شد :
_مگه نمیخواستی بری خارج کشور؟ خودم کاراتو ردیف میکنم از ایران برو . 
خنده از لبم پر کشید . یعنی انقدر از من متنفر شده بود ؟ حرفش و گذاشتم پای شوخی و گفتم: 
_من نباشم این ترم قراره به کی نمره اضافه بدی ؟ 

_کافیه ترانه.همین که گفتم دیگه نمیخوام تو زندگیم باشی تمام مخارج تو میدم از ایران برو.  

این دفعه بدجوری دلم شکست . بغض کردم و از بغلش پایین پریدم. خواست دستمو بگیره که ازش فاصله گرفتم و خودم لنگون لنگون راه افتادم .
نه حرفی زد نه چیزی گفت انگار واقعا براش تموم شده بودم . 
ماشین رو جایی دور از اینجا پارک کرده بود وقتی رسیدیم نفس راحتی کشیدم اما دلم نمیخواست سوار بشم .
اما خوب چاره ای هم نداشتم . سوار شدم و سرمو به شیشه چسبوندم استارت و با جدیت گفت: 
_کمربندتو ببند سرتو هم از روی شیشه بردار میوفتیم تو دست انداز سرت ضربه میخوره . 
پوزخند زدم و گفتم: 
_نه که برات مهمه؟ 

با حرص ماشین و راه انداخت و گفت: 
_هر غلطی دلت میخواد بکن .

اشکم در اومد. مهرداد خیلی بی رحم بود خیلی !. 
مسیرمون طولانی بود اما یک لحظه هم نخوابیدم و فقط اشک ریختم مهرداد صدای گریه کردنم رو شنید اما حتی یک کلمه هم نگفت و فقط سرعتشو بیشتر کرد بدون اینکه وایسته تا تهران رانندگی کرد . 
صبح شده بود که رسیدیم. یک راست من رو جلوی خونم رسوند و ماشین و نگه داشت. 
آهی کشیدم و بی حرف پیاده شدم اون هم بدون حرف پاش رو روی پدال گاز فشار داد و بدون اینکه نیم نگاهی بهم بندازه رفت .

سه ماه بعد: 
با هیجان وارد دانشگاه شدم و به اطراف نگاه کردم . 
ترم دوم شروع شده بود و من تا حد ممکن کلاس هامو با مهرداد برداشته بودم چون جز کلاس نمیتونستم جایی ببینمش.  

توی این سه ماه حتی یک بار هم جواب تماس هامو نداد و هر بار رفتم دم خونش به در بسته خوردم . 

اما امروز بالاخره می دیدمش.  بعد از سه ماه… 
تا شروع کلاس ده دقیقه مونده بود… به سمت فری رفتم از دور متوجهم شد و با جیغ جیغ به سمتم اومد و به جای اینکه بغلم کنه یکی محکم زد پس کلم و گفت: 
_خیلی بیشعوری.  
چپ چپ نگاهش کردم. 
_کل این سه ماه با استاد آریا فر لاو میترکوندی مگه نه ؟ 
لبخند تلخی روی لبم نشست و گفتم: 
_جدا شدیم.  
هینی گفت : 
_یعنی چی؟ انقدر همو دوست داشتین حالا جدا شدین ؟ 
دلم نمیخواست راجع به مهرداد با کسی حرفی بزنم برای همین بی حوصله سر تکون دادم و گفتم: 
_آره… فری من کلاسم شروع شده باید برم. 
و قبل از اینکه اجازه حرفی بهش بدم وارد ساختمون شدم و به سمت کلاسم رفتم . 

به محض وارد شدن چشمم به چشم یزدان افتاد.. لعنتی از همین روز اول باید کلاسم با این یکی باشه . 
سر تکون داد که منم سر تکون دادم و آخر کلاس نشستم.  ساعت بعد با مهرداد کلاس داشتم و دل توی دلم نبود.  دلم میخواست زودتر این ساعت های لعنتی بگذرن… 
استاد اون ساعتمون یه مرد چهل ساله ی پر حرف بود که کل ساعت رو حرف های بیخود می زد .. دیگه داشتم دیوونه میشدم 
که بالاخره ساعت کلاس تموم شد .مثل زندانی ها از کلاس زدم بیرون و به سمت سرویس بهداشتی رفتم. 

قلبم از دیدار دوباره مهرداد بدجوری توی سینم می کوبید . 
جلوی آیینه وایستادم و چند مشت آب به صورتم زدم .
چند تا نفس عمیق کشیدم و با قدم های لرزون به سمت کلاس بعدیم رفتم . 
کلاس تقریبا خلوت بود و هنوز کسی نیومده بود

یاد ترم اول افتادم که میخواستم حال مهرداد رو بگیرم اما با دیدنش هول شدم و رفتم زیر میز . اصلا چی میشد اگه همه چیز از اول شروع می شد ؟ 
من برم زیر میز و مهرداد با اخم بیاد بالای سرم و بگه اونجا چه خبره؟ پوفی کشیدم بالاخره بعد یک ربع کلاس پر شد .. با استرس داشتم ناخنامو میجویدم که در کلاس باز شد و مهرداد با ابهت به سمت میزش رفت . 
ته ریشش بلند شده بود اما مثل همیشه مرتب بود.
با اخم و جدیت شروع ترم جدید رو تبریک گفت و بدون هیچ حرفی شروع به درس دادن کرد .
قدمو بلند کردم تا منو ببینه اما دریغ از یه نیم نگاه مطمئن بودم می دونست منم توی این کلاسم .. بالاخره لیست دانشجو ها رو بهش داده بودن شاید برای همین جز تخته به هیچ جا نگاه نمیکرد. 
خسته شدم از اینکه اینطور بی محلی میکنه . از جام بلند شدم و با قدم های محکم رفتم جلو


مهرداد متوجهم شد… اخماش چنان در هم رفت که نزدیک بود غش کنم اما خودمو نباختم . با جدیت گفت: 
_کجا؟
_میرم آب بخورم . 
خواستم برم که با تحکم گفت:  
_لازم نکرده بشینید سر جاتون تا کلاس تموم بشه.  

دلم از این همه سردی گرفت… اعتراض کردم: 
_اما من… 
پرید وسط حرفم و اینبار جدی تر گفت: 
_بشینید سر جاتون نظم کلاس رو هم بهم نزنید . 

دلخور نگاهش کردم و ناچار سر جام نشستم و تا آخر ساعت بغ کرده فقط به دیوار نگاه کردم. 
کلاس تموم شد… همه کم کم بیرون میرفتن و طبق معمول چند تا دختر دور مهرداد رو پر کرده بودن و ازش سوال های بیخود می پرسیدن .

با حرص داشتم نگاهشون میکردم که یزدان به سمتم اومد. متوجه ی نگاهم شده بود لبخندی زد و گفت : 
_باز میونه اتون شکرآبه؟ 
اخم کردم… 
_خیلی وقته جدا شدیم . 
ابرو بالا انداخت و من نفهمیدم خوشحال شد یا ناراحت ! 
همون لحظه سام نزدیک ترین دوست یزدان صداش زد و اون هم بعد از گفتن ببخشید از کلاس بیرون رفت.  

دور میز مهرداد تقریبا خلوت شده بود فقط دو تا دختر روبه روش ایستاده بودن.  کیفم رو روی شونم انداختم و به سمتشون رفتم… مهرداد مشغول صحبت کردن با یه دختر قد بلند و خوش استیل بود . با دیدنش اخمام در هم رفت . انقدر جذاب بود که زنگ خطر توی گوشم صدا زد.  

طاقت نیاوردم و به سمتشون رفتم . 
صدای نازک دختره به دلم چنگ انداخت: 
_مهرداد اذیت نکن دیگه چی میشه من تو هتل بمونم ؟ 

رنگ از روم پرید این کی بود که انقدر با مهرداد صمیمی بود ؟ تا خواست جواب بده چشمش به من افتاد و باز قیافش اخمو شد.  همون طوری که در کیفش رو می بست گفت : 
_اینجا جای بحث کردن نیست الناز حرف منم دو تا نمیشه.  
دختره پوفی کرد و دست دوستش رو کشید و از کلاس بیرون رفت.  
تا خواستم لب باز کنم مهرداد بی تفاوت از کنارم گذاشت . دیگه داشت اشکم در میومد حتی نمیخواست حرفامو بشنوه . 

دنبالش از کلاس بیرون رفتم فکر کردم میره دفتر اساتید اما رفت توی آبدارخونه ی انتهای راهرو .
لبخندی روی لبم نشست و دنبالش رفتم.… 

داشت برای خودش توی لیوان آب جوش میریخت.  
پریدم توی آبدار خونه و در رو بستم . اتاق خیلی کوچیکی بود که اون هم پر شده بود از وسایل . 
سر مهرداد به سمت من چرخید و با دیدنم با اخم نگاهم کرد . 

قدمی جلو رفتم و با حرص آشکار گفتم:  
_این دختره کیه؟ 
با شنیدن لحنم اخماش بیشتر در هم رفت.





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر