قادر رنجبر نظرات شنبه 21 مهر 1397 ، 08:26 ب.ظ



سریع عقب رفتم و گفتم : 
_کی خواست بوست کنه خودشیفته ؟ 
خواب آلود پلکشو باز کرد : 
_اما من حس کردم می خوای بوسم کنی .
مشتی به بازوش زدم و با حرص گفتم: 
_نه اتفاقا دلم میخواد تا می خوری کتکت بزنم . چرا در و پنجره رو قفل کردی ؟ 

به جای اینکه جوابمو بده دستمو گرفت. تعادلمو از دست دادم و صورتم صاف به سینه ی سنگ و صفتش برخورد کرد .
آخی گفتم ، دستاشو دورم حلقه کرد و گفت : 
_الانم تو بغلم زندانیت می کنم .
به دست و پا افتادم: 
_ولم کن… شاید من نخوام نزدیکم بشی . چطور می تونی انقدر زور گو باشی ؟ 
با خونسردی جواب داد: 
_فعلا خوابم میاد… سعی نکن بدخوابم کنی که بهت خودخواهی و نشون میدم.  
_منظورت چیه ؟

مهرداد: منظورم و وقتی بیدار شدم بهت میگم . فعلا بخواب دانشجو کوچولو که استادت خوابش میاد.
ساکت شدم. اما فقط پنج دقیقه چون خوابم نمی برد و دست دقیقا روی گردنم بود و داشت خفه ام می کرد .
دستشو پس زدم و با کلافگی بلند شدم . توی اون اتاق هیچ چیز جذابی نبود. حوصلم بدجوری سر رفته بود. نگاهی با حسرت به مهرداد که غرق خواب بود انداختم . طاقت نیاوردم و بیدارش کردم : 
_مهرداد… پاشو حوصله ام سر رفت. 
با صدایی خمار از خواب گفت : 
_هوم… 
محکم تر تکونش دادم: 
_در اتاقو باز کن برم بیرون دارم می گم حوصله ام سر رفت. 
انگار به دیوار گفتم .. هیچ عکس العملی نشون نداد .
چشمم به کتش افتاد که بالای سرش گذاشته بود .
خم شدم روی مهرداد و دستم و دراز کردم تا کتش را بردارم شاید کلید اتاق توش باشه. کم مونده بود دستم برسه. یه کم دیگه به خودم کش دادم که تعادلم از دست رفت و افتادم روی مهرداد و تمام موهام توی صورتش پخش شد .
شوکه شدم ، خواستم بلند بشم که دستش با قدرت دور کمرم حلقه شد و تا به خودم بیام جای خودشو با من عوض کرد. حالا اون روی من بود .
با چشمای خمار که جذابیتش هزار برابر شد با بی قراری نگاهم کرد و زمزمه کرد : 
_حالا که خوابو از سرم پروندی خانم کوچولو چطوری تلافی کنم؟


هلش دادم اما اصلا تکون نخورد : 
_بلند شو مهراد کل هیکلت روی منه نفسم گرفت .

یه کم عقب نشینی کرد اما پاهاش هنوز قفل پاهام بود .
پرو پرو نگاهش کردم و با چشمای دریده گفتم:  
_تو دانشگاه به همه میگم چقدر خودخواهی .

بعد از مدت ها خندید. 
مهرداد: اینم بگو که فقط برای تو خود خواهم. 
اخمام در هم رفت : 
_خدا عالمه ، اما مهرداد چه بخوای چه نخوای بهت اعتماد ندارم.قبول که هنوز دوستت دارم اما دوست داشتن کافی نیست ، با وجود بچه ی توی شکم مینا ما نمی تونیم … 

انگشتشو روی لبم گذاشت : 
_هیشش… ادامه نده. 

_در واقع اینو من بهت میگم مهرداد .. ادامه نده برو دنبال زندگیت منم میرم دنبال زندگیم .

موهام و از صورتم کنار زد و گفت: 
_من الان دنبال زندگیمم دیگه .


ساکت شدم...به من بود دلم می خواست کل روز رو باهاش خوش بگذرونم اما نمیشد. 
پسش زدم… این بار بدون مخالفت بلند شد… از روی تخت بلند شدم و گفتم : 


_قفل در رو باز کن می خوام برگردم .

ابرو بالا انداخت : 

_برنمیگردی.من دزدیدمت تا وقتی هم من نخوام نمی تونی جایی بری .



دوباره شدم همون ترانه ی لجباز و یک دنده به سمت مبل گوشه ی اتاق رفتم و دست به سینه روش نشستم و گفتم : 

_باشه… منم مثل هر زندانی دیگه اینجا می شینم. نه آب می خورم نه غذا.


اشک تو چشمم جمع شد… لعنتی.
بدون اینکه بفهمم بهش حمله کردم . با داد به سینه اش مشت زدم و گفتم: 
_به چه حقی ؟ هان ؟ به چه حقی ؟ چطور جرئت می کنی به من سیلی بزنی عوضی ؟ چطور جرئت می کنی منو بدزدی ؟ 

حس کردم پشیمون شد . مچ دست هامو گرفت اما من همچنان به سینه اش مشت می کوبیدم .. کم کم اشک از چشمام جاری شد .. انقدر بی کس بودم که الان که مهرداد منو دزدیده بود و سیلی به گوشم زد کسی و نداشتم تا برم پیشش یا نگرانم بشه. 

دستام دو طرف بدنم افتاد. نگاه مهرداد مات روی اشک هام موند. کم پیش میومد کسی گریه کردن منو ببینه. 
عجیبه که توی اون حال نگران مهرداد شدم ، چنان مات من شده بود که از نگاهش حس کردم دنیا روی سرش خراب شده . 

نگاه خیرمو که دید با خشونت در آغوشم کشید و دیوانه وار کنار گوشم گفت: 
_بشکنه دستم… دستم بشکنه… 

می خواستم بگم ان شالله اما دلم نیومد . به جاش با دلخوری گفتم: 
_ولم کن . 
دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و حریصانه اشک هامو بوسید و گفت: 
_گریه نکن ترانه ، مرگ مهرداد گریه نکن . غلط کردم دستم و روت بلند کردم… 

اشک هام پیراهنشو خیس کرد… 
به چشماش نگاه کردم و گفتم : 
_از من چی می خوای مهرداد ؟ 
زمزمه کرد : 
_خودتو… 
پوزخند زدم : 
_تو که به خواستت رسیدی،دخترونگیمو ازم گرفتی . دردت چیه ؟ رابطه ی دوباره ؟ 

ساکت موند و پر از حرف نگاهم کرد . 
بهش نزدیک شدم و دکمه ی پیراهنشو باز کردم : 
_من یک بار صیغه ات شدم به خاطر پول،الان هم میشم اما نه به خاطر پول… فقط برای اینکه ثابت کنم درد تو من نیستم.  
دکمه های دیگه ی بلوزشو باز کردم و از تنش در آوردم.  مات به من نگاه می کرد.  
روی پا بلند شدم و لبامو با خشونت روی لب هاش گذاشتم . 
چشماش بسته شد و همینو می خواستم.  تسلیم بشه تا بهش ثابت کنم دردش من نیستم رابطه است.  

باهام همراهی کرد… دکمه های مانتومو باز کردم و از تنم بیرون آوردمش. دستش به سمت کمرم رفت و بهش چنگ انداخت . به سمت تخت هدایتم کرد.… افتادم روی تخت . خیمه زد روم و همونطور می بوسید. 

دستش به سمت پایین بلوزم رفت.  لب هاشو از روی لب هام برداشت و با چشمای قرمز بهم نگاه کرد و گفت : 
_اگه دردم رابطه بود همون وقتی که صیغه ام بودی کارتو تموم میکردم . اگه دردم تصاحب کردنت بود همون شبی که سر چهارراه با سر و وضع ناجور دیدمت کارتو یک سره می کردم . 

معنا دار نگاهم کرد و از روم بلند شد. به بلوزش که وسط خونه بود چنگ زد برگشت به سمتم و گفت : 
_منو خیلی بد شناختی ترانه . خیلی بد…


مات به در بسته خیره موندم . خیلی منطقی حرف زد .. من صیغه اش بودم و قبول کرده بودم در ازای پول تمکینش کنم اما اون هیچ کاری باهام نکرد . 
بار ها و بارها تنها بودیم اما هیچ کاری باهام نکرد.  .. اون شب هم مست بود و من هوشیار من خواستم برای ثابت کردن خودم باهاش رابطه داشته باشم. 

حقیقتا مهرداد هیچ وقت منو به خاطر رابطه نخواسته بود . 
کلافه پوفی گفتم و بلند شدم مانتوم که وسط افتاده بود رو پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم . از راه پله رفتم پایین.  

یه ویلای بزرگ و شیک . چشمم به مهرداد افتاد که روی مبل نشسته بود… به سمتش رفتم درسته که حق با اون بود اما نباید فراموش می کردم مهرداد به من خیانت کرده. 

دلم براش پر می کشید اما اخم کردم و گفتم : 
_می خوام برگردم. 

بر خلاف تصورم سر تکون داد : 
_باشه .
دلخور شدم دلم می خواست اصرار کنه که نرو اما خیلی راحت گفت باشه . چند چند بودم با خودم ؟ 

بهم نگاه کرد و گفت : 
_قبلش بشین می خوام باهات حرف بزنم . 

این بار سر تقی نکردم و با فاصله ازش نشستم. از کنارش برگه ای برداشت و به سمتم گرفت. با کنجکاوی برگه رو گرفتم که گفت : 
_آزمایش دی ان ای که ثابت می کنه بچه ی توی شکم مینا مال من نیست.  

نفسم بند اومد. حتی نمی تونستم حرف بزنم… همونطوری خیره شده بودم به برگه ی جلوم . 
_بهت گفتم چیزی یادم نمیاد ،گفتم به یاد تو حالم خراب بود. اما هر چی باشه من به تو خیانت نمی کنم… می دونستم یه جای کار می لنگه ، برای همین مینا رو بردم برای تست مخالفت کرد همینم بیشتر منو به شک انداخت. 
الانم که می بینی بچه ی توی شکمش مال من نیست یعنی این مدت بی انصافی کردی ترانه خانم.  

دستمو جلوی دهنم گرفتم… دلم می خواست جیغ بزنم آخر هم نتونستم طاقت بیارم و جیغ بنفشی کشیدم که چهره ی مهرداد در هم رفت و گوشاشو گرفت.  

باورم نمی شد مهرداد به من خیانت نکرده.  جیغ زدنم تموم شد با خنده به مهرداد نگاه کردم که با اخم روشو ازم گرفت معلوم بود حالا حالا ها باید منتشو می کشیدم اما من راهشو بلد بودم . 

گوشیشو چنگ زدم رمزشو بلد بودم سریع از داخل موزیک هاش یکی و پلی کردم و از جام پریدم .همونطوری که قر می دادم گفتم : 
_بیا وسط تنبل خان قهر کردنو بذار برای بعد فعلا باید جشن بگیریم. 

خندید و از جاش بلند شد . بغلم کرد که متوقف شدم با خیال راحت دستامو دورش حلقه کردم و گفتم : 
_حالا که منو دزدیدی دیگه برنگردون باشه ؟ 

خندید:  
_کم توی این مدت منو حرص دادی؟الان وقت جبرانه خانم کوچولو باید آرومم کنی .


یه مدت باهاش قهر بودم برای همین الان از حضورش نزدیک به خودم معذب شده بودم .
با ناز دستمو روی سینه ی پهنش گذاشتم و عقب رفتم. 

با شیطنت نگاهم کرد. یه کم خجالت کشیدم: 
_اون طوری نگاه نکن . 
قهقهه زد : 
_آخه وقتی این طوری قرمز میشی دلم می خواد بخورمت خانم کوچولو. 

بیشتر خجالت کشیدم و برای اینکه از دستش فرار کنم گفتم : 
_گشنمه… 
مهرداد: منم.  
_خوب بریم صبحانه بخوریم نکنه اینجا چیزی برای خوردن پیدا نمیشه؟ 

اینو که گفتم یکی زد به پیشونیش: 
_کلا یادم رفت.  
چپ چپ نگاهش کردم : 
_آدم می دزدی اما یادت میره واسه خوردن چیزی بگیری ؟ 
سه دکمه ی بالای بلوزش که باز بود و بست و گفت: 
_الان یه دقیقه ای میخرم .. فقط فرار نکنی که هر جا بری زندانی منی .
با اعتراض گفتم:  
_منم میام اما لباس ندارم . 
با شیطنت گفت : 
_می بینم که طاقت دوری منو نداری .
پشت چشمی نازک کردم که گفت : 
_همون مانتوی دیشبت رو بپوش.الان که رفتیم بازار برات لباس هم می خریم… مانتو هم می خریم… لباس زیر هم… 

وسط حرفش با داد گفتم: 
_مهردااااااد. 


_باشه من تسلیم .برو بالا زود حاضر شو خانم کوچولو خوابو که به کل پروندی الانم با قرمز شدنات می خوای بیخیال شکم هم بشیم . 
خندیدم و رفتم بالا شالمو سرم کردم و دست و صورتم و شستم مهرداد توی ماشینش منتظرم بود. 
سوار که شدم بی تعارف خم شد و دستمو گرفت.  لبخندی زدم که به راه افتاد .. وقتی بیرون رفت تازه فهمیدم اینجا شماله . پس دلیل خستگی مهردادم این بود که بی وقفه رانندگی کرده . دلم سوخت نذاشتم بچم بخوابه.  


به مرکز خرید رسیدم باز هم مهرداد بدون اینکه دستمو ول کنه پابه پام وارد مغازه شد . با هیجان به سمت سبد های چرخ دار خرید رفتم و یکیشو برداشتم از همون اول هر چی دم دستم رسید و ریختم توی سبد مهرداد هم با یه لبخند فقط نگاهم می کرد و هر ازگاهی خم میشد و گونمو می بوسید .
چشمم به لواشکای بالای قفسه افتاد با هیجان به سمتشون رفتم و دستمو دراز کردم اما هر کاری که می کردم دستم نمی رسید .
حضور کسی و پشت سرم حس کردم… لبخند روی لبم اومد اما وقتی دیدم طرف کاملا از پشت بهم چسبیده و دستش به سمت جاهای ممنوعه رفته ترسیدم. با خیال اینکه مهرداده برگشتم که چشمم به یه پسر قد بلند افتاد که با لبخند بدی داشت نگاهم می کرد . 
سرخ شدم و بی اختیار داد زدم : 
_احمق بیشعور چی کار کردی ؟ 
پسره جا خورد فکرشو نمیکرد داد بزنم. نگاهم به مهرداد افتاد اون طرف تر داشت تاریخ انقضای یه شکلات صبحانه رو نگاه می کرد که با صدای من سرش با شدت به این طرف برگشت از دادی که زدم پشیمون شدم چون مهرداد با اخم بهمون نگاه کرد و به سمتم اومد. 
مطمئنا الان قیامت میشد از شانس بدم همون لحظه پسره ی بی چشم و رو گفت : 
_اندامت از پشت عالیه،جون میده سرتو بذاری… 
حرفش با گرفتن یقه اش توسط مهرداد خفه شد


محکم کوبیدش به قفسه ها و عربده کشید: 
_چه گهی خوردی هان ؟ 

پسره رسما خفه شد . دستشو دور گردنش انداخت و دوباره فریاد زد : 
_چه گهی خوردی بی شرف؟؟؟ 

پسره سعی می کرد دست مهرداد و از دور گردنش باز کنه اما نمی تونست .. تا حالا توی عمرم مهرداد و این طوری ندیده بودم. 
یه طوری کبود شده بود که من از ترس همونجا خشکم زده بود .

_خفه ات کنم حرومزاده ؟ آره ؟
چند نفر از صدای داد و بیداد به سمت مهرداد رفتن و بازوهاشو گرفتن به سختی کنار کشیدنش . 
می خواست دوباره حمله کنه اما محکم گرفته بودنش. همون طوری داد زد : 
_دستتو به سمت زن من دراز می کنی مرتیکه؟ بی شرف حرومزاده با دستای خودم می کشمت . 

پسره ی ترسو فرار و به قرار ترجیح داد و فلنگو بست اون که رفت کم کم دست های مهرداد و رها کردن. 
با اخم و تخم به سمت من اومد و غرید: 
_مجبوری مانتویی بپوشی که همه دم و دستگاهت بریزه بیرون ؟ 

دلخور شدم اما چیزی نگفتم. اعصابش خیلی خورد بود . کلی چیز دیگه لازم داشتیم اما سبد رو هل داد و همه رو حساب کرد . با عصبانیت همه رو توی ماشین گذاشت و خودشم سوار شد. 
پوفی کردم و سوار شدم. یه کم از مسیر رو که رفتیم با خشم گفت: 
_فکر کنم باید ببندمت به تخت تا چشمت به آفتاب و مهتاب نیوفته .
خندم گرفت: 
_تو خیلی غیرتی هستی می دونستی ؟ 
بهم نگاه کرد: 
_تو هم خیلی لجباز و یک دنده ای .
پشت چشمی نازک کردم و گفتم: 
_اعتراف کن عاشق همین اخلاقام شدی . 

اخماش باز شد اما چیزی نگفت . خودمو لوس کردم و گفتم: 
_مهرداااد ؟ 
بی هوا جواب داد: 
_جان مهرداد . ترانه آخر از دست تو دیوونه میشم . 
دلم زیر و رو شد: 
_میشه بگی چه حسی به من داری ؟ 
_مگه نمیدونی ؟ 
خودمو زدم به اون راه: 
_نه نمیدونم. 

ماشین رو کناری پارک کرد. یه جای بی رفت و آمد مثل یه کوچه ی خاکی . 
برگشت طرفم و عمیق نگاهم کرد.  دستشو کنار صورتم گذاشت و با صدای مردونه اش گفت: 
_ترانه من خیلی دوستت دارم.


نفسم بند اومد… اون دوباره گفت: 
_اون قدر میخوامت که کم کم دارم می ترسم کم مونده چاقو بردارم هر کی از کنارت رد میشه رو بکشم.  

_اگه بهت دروغ گفته باشم چی؟ یه دروغ بزرگ؟ 
لبخند محوی زد :
_تو دروغ نمیگی . 
_حالا اگه گفته باشم ؟ 
اخم کرد :
_من توی زندگیم از هر دروغی بیزارم ترانه . پدرمو فقط به خاطر اینکه دروغ گفت برای همیشه گذاشتمش کنار. 

بهترین فرصت گیرم اومد: 
_بابات کجاست ؟ 
صورتش در هم رفت :
_نمیدونم بهم زنگ میزنه .. هر شب ایمیل میده تا برم ملاقاتش اما نمی خوام ببینمش . هیچ وقت … 
پرسیدم: 
_چرا؟
بهم نگاه کرد انگار خیلی مشکوک سوال پیچش کردم که جوابی نداد . 
اما من جای اون بابای عوضیش رو پیدا می کردم و با دستای خودم می کشتمش . 
خیلی آشکار بحث رو عوض کرد: 
_ببوسمت؟ 
چشمام گرد شد . قبلا ازم سوال نمی کرد. 
ابرو بالا انداختم: 
_نه.  
خودشو به سمتم کشید و خمار گفت: 
_فقط یه کوچولو .
ساکت شدم … بعد از مدت ها بوسیده شدن از طرف مهرداد . 
دستشو زیر چونه ام گذاشت . چشمامو بستم… صورتش هر لحظه جلو تر میومد . لباش دقیقا روبه روی لبام بود که صدای تق هایی که به شیشه ی ماشین خورد دو تامون از جا پریدیم


سرمو برگردوندم و با دیدن مامور پلیس رنگ و روم پرید.  توی این کوچه ی خلوت این از کجاش پیدا شد؟ 

با اخم اشاره کرد شیشه رو بده پایین . برعکس من مهرداد خونسرد بود… با خونسردی شیشه رو پایین داد .
مامور پلیس نگاهی به ما انداخت و گفت : 
_چه نسبتی باهم دارید ؟
مهرداد خیلی جدی و خونسرد گفت : 
_زنمه .

انقدر جدی گفت که من یه لحظه شک کردم که زنشم یا نه. 
انگار حرف مهرداد و باور نکرد. آخه به قیافه ی مهرداد میومد اهل دختر بازی باشه؟ 
از نیم رخ نگاهش کردم و اعتراف کردم که آره بهش میومد .

_شناسنامه همراهتونه؟ 
باز هم مهرداد با خونسردی جواب داد: 
_نه کی شناسنامه دستش میگیره که من دستم بگیرم؟ 

انگار پلیسه از این جواب های مهرداد بیشتر لجش می گرفت. می خواست به هر طریقی شده کوفتمون کنه. دوباره گفت : 
_توی خیابون جای این کارا نیست.  
مهرداد: چرا؟ حق ندارم زنمو ببوسم؟ 
پلیسه رسما خفه شد هیچی نداشت بگه آخر هم مدارک مهرداد رو چک کرد و وقتی چیزی پیدا نکرد با اخم رفت. 
نفس راحتی کشیدم: 
_اوف قلبم ریخت. 
مهرداد نیم نگاهی بهم انداخت :
_تا با منی از چی می ترسی؟ 
با خنده اسمشو صدا زدم: 
_مهردااااد . 
چشمکی زد و ماشین و راه انداخت. چون گرسنه امون بود نشد بریم برای من لباس بخریم .
از راه رسیدیم. بیشتر از اینکه دلم غذا بخواد دلم میخواست برم دوش بگیرم . 
مهرداد که وسایل رو توی آشپزخونه گذاشت مردد گفتم: 
_مهرداد میشه من اول برم حموم؟ 
سر تکون داد: 
_برو عشقم من سفره رو آماده میکنم.  
خشک شدم اولین بار بود بهم می گفت عشقم .
به روی خودم نیاوردم و گفتم: 
_اما لباس ندارم .
مهرداد: من دارم برات می ذارم .
سرمو تکون دادم و رفتم بالا. خودمو توی حموم انداختم توی یه ربع دوش گرفتم ..به بیرون سرک کشیدم. مهرداد برام حوله رو آویزون کرده بود پشت در… برش داشتم و دور خودم پیچیدمش .
روی تخت لباس گذاشته بود… داشتم به سمت لباسا می رفتم که در اتاق باز شد .
نگاه گرد شدم به نگاه هاج و واج مهرداد گره خورد . توی دستش یه شلوار بود لابد فکر نمی کرد من به این زودی بیام بیرون . 
دو تامون خشکمون زده بود. مسخ شده قدمی بهم نزدیک شد .. همونجا قفل کرده بودم . 
مهرداد هر لحظه بهم نزدیک تر می شد .روبه روم ایستاد نگاهی به شونه های برهنه ام انداخت و دستشو روی گردنم گذاشت


دستش که به تن برهنه ام خورد داغ شدم . ناخودآگاه قدمی بهش نزدیک شدم . دستشو دور کمرم پیچید و کنار گوشم زمزمه کرد : 
_با موی خیس خواستنی تری . 

نفسای داغش که به گوشم خورد آتیش گرفتم .سخت بود اما خواستم مانع بشم: 
_مهردادمن … 
لب های مهرداد حریصانه روی لبهام نشست و خفه ام کرد. 
بی طاقت به موهاش چنگ زدم که وحشی تر شد .. با ولع می بوسید… هلم داد به سمت تخت روی تخت افتادم. مهرداد دست از بوسیدنم برنمیداشت توی این مدت انگار زیادی تشنه شده بود .

دکمه های بلوزشو باز کرد و پرتش کرد اون طرف. دستشو روی حوله ام گذاشت .چشمای تب دارشو به چشمام دوخت و خمار گفت: 
_ترانه؟

انگار ازم اجازه می خواست.  من قبلا تسلیمش شده بودم الان هم بیشتر از هر زمان بهش نیاز داشتم پس با بستن چشمام بهش اجازه دادم .
سرشو خم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد: 
_خیلی دوستت دارم ترانه ی من . 

**
همینطور وایستاده بودم و به میز صبحانه نگاه می کرد مهرداد حموم بود… دلم داشت ضعف میرفت نمی دونستم بخورم یا منتظرش بمونم . 
آخر هم طاقت نیاوردم و نشستم پشت میز و مثل آمازونی ها شروع کردم .
از همه چی خوردم… لپام پر بود که صدای مهرداد از پشتم بلند شد: 
_میبینم که انرژی عشقمو تحلیل بردم.  
با شنیدن حرفش لقمه توی گلوم پرید به سرفه افتادم . 
مهرداد چند ضربه به پشتم زد که راه نفسم برگشت. با اخم نگاهش کردم وگفتم : 
_مهرداد یاد بگیر بی هوا نیای من ترسوعم یهو دیدی سکته ام دادی . نشست پشت صندلی و دستمو کشید. بلند شدم که منو روی پاش نشوند و دستشو دور کمرم حلقه کرد .
معنا دار به چشمام خیره شد و گفت:  
_درد نداری؟ 
سرمو به علامت منفی تکون دادم. لبخندی زد و برام لقمه ی کره و عسل گرفت… با اعتراض گفتم : 
_خودت بخور مهرداد من از اون موقع دارم میخورم.  
اخمی کرد و جدی شد : 
_حالا هم از دست من میخوری . نمی خوام ضعیف بشی. 
با شیطنت گفتم
_اما اگه زیاد بخورم چاق میشم دیگه دوستم نداری. 
خندید و گفت
_من چی؟ من اگه چاق بشم یا کچل دوستم داری؟ 
یه لحظه مهرداد و چاق و کچل تصور کردم و پق زدم زیر خنده : 
_عمرا… 
مهرداد: حالا فکر کن چاق بشم موهامم بریزه . 
اخم کردم : 
_من دوست پسر چاق نمیخوام . 
_شوهر چاق چی میخوای؟





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر