قادر رنجبر نظرات شنبه 21 مهر 1397 ، 08:24 ب.ظ



چشم هاشو با کلافگی بست و زمزمه کرد : 
_دیوونم می کنی آخر .
نفسشو فوت کرد و صاف نشست… ماشین و به راه انداخت . سرمو به شیشه ی ماشین چسبوندم و کل راه سکوت کردم . 
به زور داشتم تحمل می کردم تا نزنم زیر گریه . حرف های مینا… حامله بودنش چیزی نبود که بشه تحمل کرد. دلم می خواست یه عالمه حرف به مهرداد بزنم اما چه فایده ای داشت ؟ 
ماشین رو جلوی خونم پارک کرد. 
بدون اینکه نگاهش کنم خواستم پیاده بشم که صداش مانع شد :
_ترانه؟
توقف کردم اما برنگشتم 
مهرداد: من دیگه طاقت دوری ازتو ندارم. قبل از این اتفاقات حلقه خریده بودم .. خواستم ازت خواستگاری کنم .. به خیالم خیلی زود سر خونه زندگیمون می رفتیم اما الان کجاییم ؟ 

پوزخند زدم : 
_از من می پرسی؟ قبل از اینکه یه دختر دیگه رو حامله کنی باید فکر اینجاشو می کردی نه الان که یه بچه از تو داره توی شکم یه دختر بدبخت رشد می کنه . به جای اینکه اینجا باشی برو وظیفه ی پدریتو به جا بیار . 

مهرداد: با حرفات می خوای نابودم کنی نه ؟ 
اخم کردم و جواب ندادم . در ماشین و باز کردم و با تمام حرصم به هم کوبیدمش .
به محض پیاده شدن شاهین یکی از پسرای لات محله سوت زنان به سمتم اومد : 
_به به… می بینم که با مایه دارها میپری،همونه سر نخ ما رو نمی گرفتی نگو تو بالا بالا ها سیر می کردی. 

تمام عصبانیتمو سر اون خالی کردم : 
_ببند فکو تا نبستمش .
همزمان با تموم شدن حرفم مهرداد با عصبانیت از ماشین پیاده شد و بدون اینکه بخواد بفهمه قضیه چیه به سمت شاهین حمله کرد : 
_چشمای لعنتی تو از کاسه در میارم تا به خودت جرئت ندی نصف شب سر راهش سبز بشی و اینطوری نگاهش کنی .
امون نداد و مشت محکمی به صورت لاغر شاهین زد . 
امشب چندمین بار بود که دعوا می کرد ؟ بعد هم شاهین عادت داشت فضولی زندگی بقیه رو بکنه .
شاهین که نقش زمین شده بود گفت:  
_افسار پاره نکن بچه سوسول.این دختره همچین مالی هم نیست بخوام به خاطرش باهات دعوا کنم . فوقش برای یه شب… 

حرفش با مشت محکم دیگه ای که به صورتش خورد قطع شد .
مهرداد این بار خون جلوی چشمهاشو گرفته بود. نشسته بود روی شاهین و بی امون می زد .
به سمتش رفتم و با التماس گفتم : 
_مهرداد جون من تمومش کن .

دستش که مشت شده بود تا روی صورت شاهین فرود بیاد همونجا متوقف شد . برگشت و به چشمای ملتمسم خیره موند . 
عصبانی نفسش رو بیرون داد و بلند شدو با لحن بدی گفت : 
_گورتو گم کن تا رو دستم نموندی . 
شاهین به سختی از جاش بلند شد و با دو پای اضافه فرار کرد ..

اون که رفت با اخم به مهرداد تشر زدم : 
_چه خبرته با همه دعوا داری ؟ 
کلافه دستشو لای موهاش فرو برد:  
_برو داخل ترانه . برای امشب ظرفیتم تکمیله.  
چپ چپ نگاهش کردم اما چیزی نگفتم… کلید انداختم و وارد شدم و در رو بستم . همون جا وایستادم تا صدای استارت زدنش رو بشنوم اما هیچ صدایی نیومد .
شونه انداختم بالا و رفتم داخل . انقدر خوابم میومد که بدون فکر کردن به امروز ولو بشم روی تخت و بخوابم . 
**
امروز اولین جلسه ام با مهرداد بود و از شانس بدم میونم باهاش شکراب بود و نمی تونستم به خاطر امتحان سختی که داریم ازش تخفیف بخوام . 
از کلاس که وارد شد مثل میرغضب بدون حرف برگه ها رو پخش کرد. 
حتی نگاهمم نمی کرد چه برسه به اینکه بخواد تقلب برسونه. 
ناچار سرمو روی برگه انداختم و مشغول حل کردن سوال ها شدم اما تقریبا اکثرشون بی جواب مونده بودن. 
سرمو خم کردم روی برگه ی فری اما اونم از من خنگ تر فقط به برگه زل زده بود .
کلافه نفسمو فوت کردم که چشمم به مهرداد افتاد. 
همون طوری که داشت به بچه ها نگاه می کرد به سمت عقب کلاس میومد .
فورا روی برگه ام خیمه زدم تا دست گلم رو نبینه.  
خودم رو مشغول نوشتن نشون دادم که حضورش رو بالای سرم حس کردم . 
ضربان قلبم به طرز دیوانه واری بالا رفت.  منتظر بودم از بالای سرم بره اما همچنان حضورش رو حس می کردم . 
سرمو کمی کج کردم . با اخم ریزی به من زل زده بود.  
خصمانه نگاه ازش گرفتم که دستش رو روی کمرم حس کردم.

جریان برق قوی ازم رد شد . 
خونسرد ایستاده بود و دستش رو نوازش گرانه روی کمرم می کشید.  
چشم هام ناخوداگاه بسته شد . حس آشنای نوازش هاش بدجوری از خود بیخودم کرد اما اینجا جاش نبود.  

سرمو بلند کردم و چشم غره ی وحشتناکی بهش رفتم . 
لبخند جذابی زد.  دستشو روی میزم گذاشت و به سمتم خم شد .
برگمو از نظر گذروند.  مداد و برداشت و خیلی کمرنگ گوشه ی کاغذ جواب دو تا سوالی که ننوشته بودم و نوشت.  

چشمام گرد شد اما نتونستم حرفی بزنم . مداد و روی کاغذ رها کرد و طوری که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده ازم فاصله گرفت . 
از خدا خواسته جواب ها رو نوشتم و خوشحال خواستم از جا بلند بشم که دیدم ضایع میشه برای همین نشستم چون من همیشه اخر همه برگه امو میدادم . 

ناچارا تا اخر تایم کلاس نشستم که مهرداد برگه ها رو از همه گرفت . 
دوباره همهمه شروع شد و همه از سختی امتحان می گفتن . یه دفعه یکی از دخترا از جاش بلند شد و با داد گفت: 
_استاد بین شما و خانم زند یه چیزی هست . چند نفر از بچه ها گفتن شما رو نزدیک به هم دیدن...امروز هم ته کلاس شما به خانم زند تقلب رسوندی . 

نفسم بند اومد . همه ساکت شده بودن و به من و مهرداد نگاه می کردن… 
برعکس من مهرداد خیلی خونسردانه دستش رو توی جیبش کرد و گفت : 
_روابط من به شما ربطی داره ؟ 

دختره مثل چی ضایع شد اما از رو نرفت : 
_اما شما به اون تقلب رسوندی . 

مهرداد با همون خونسردیش جواب داد : 
_جایگاه خودت رو بدون.  من استادم و اگه صلاح بدونم برگه رو با جوابا جلوی دانشجو هام بذارم.  اما محض اطلاع شما بین من و خانم زند جز یه ارتباط دانشجویی و استاد چیزی نیست. 
شما هم تا سه جلسه حق ورود به کلاس رو نداری . 
صدای اعتراض دختره بلند شد.  نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم.  یه جوری زهر چشم گرفت که کسی جرئت نکنه حرف بزنه.  

صدای اس ام اس گوشیم بلند شد . برش داشتم و با دیدن اسم مهرداد دوباره قلبم به لرزه در اومد.


با هیجان اس ام اسو باز کردم : 
_اگه گفتم چیزی بین ما نیست به خاطر تو بود… وگرنه من ترسی از جار زدن عشقم ندارم . 

لبخندم پررنگ تر شد. با نیش باز زل زدم به صفحه ی موبایل که یه نفر محکم زد سر شونه ام . 
خصمانه سرمو بلند کردم و با دیدن فری چپ چپ نگاهش کردم.  
روبه روم نشست و گفت : 
_این استاده هم عجب چیزیه . دیروز جلوی چشم همه با تو لب تو لب شد الان می گه بین من و خانم زند فقط یه رابطه ی شاگرد و استاده . آخه کدوم استادی از لب و لوچه ی دانشجوشو می بوسه . 

سریع دستمو جلوی دهنش گرفتم و تشر زدم : 
_خفه شو فری.  می شنون. 

دستمو پس زد و گفت : 
_خوب حالا . گوش بده ببین چی میگم امشب تولدمه کل خونه رو تخلیه کردم کل بچه ها و استادای دانشگاه و هم دعوت کرد.  فقط دو تا از استادا قبول کردن . الان هم میرم به استاد آریافر بگم… اگه بگم تو میای با کله میاد. میای دیگه مگه نه ؟ 

با خونسردی گفتم : 
_نه .

دوباره زد توی سرم : 
_غلط کردی.  حالا که اینو گفتی به جای شب از همین الان باید باهام بیای . اول لباس می خریم برات. بعد تو برام کادو بخر بعد میریم آرایشگاه . 

بی حوصله گفتم : 
_ول کن جان ما . من الان حوصله ی خودمم ندارم. 
بلند شد و گفت : 
_عذر و بهانه قبول نیست. تا تو به خودت تکون بدی من برم مخ استاد آریا فر و بزنم امشب بیاد .

پشت بند حرفش از در کلاس بیرون رفت . هنوز بلند نشدم که یزدان روبه روم نشست . درست جای قبلی فری. 

لبخند محوی زد و گفت :
_صدای دوستتو شنیدم . احتمالا استاد آریا فر همراه استاد سماوات بیاد . شنیدم دارن ازدواج می کنن. 

اخمام در هم رفت اما چیزی نگفتم.  
یزدان: امشب می خوام همراهیت کنم . البته اگه تو بخوای . 

ساکت شدم. برای در اوردن حرص مهرداد و تلافی کار هایی که باهام کرد یزدان بهترین گزینه بود. 

سر تکون دادم و گفتم : 
_جلوی آرایشگاه بیا دنبالم . آدرس رو برات اس ام اس می کنم.  

از خدا خواسته بلند شد و با لبخند جذابی گفت : 
_باشه. میام دنبالت

با تک زنگ یزدان فهمیدم که رسیده و پشت دره. 
جلوی آیینه قدی آرایشگاه وایستادم و نفس عمیقی کشیدم . 
موهام خیلی ساده دورم ریخته شد بود و فقط یه فر کم خورده بود . 
لباسی که با فری خریدیم کاملا فیت تنم بود . رنگ آبی نفتی که حسابی به پوست سفیدم میومد. 

آرایشم یه کم پررنگ تر از همیشه بود . خصوصا اینکه آرایشگر ابروهامم تمیز کرده بود و چهره ام از اون حالت دخترونه در اومده بود. 

فری خصمانه نگاهم کرد و گفت :
_کثافت تو که از منم خوشگل تر شدی اگه می فهمیدم نمیاوردمت . 
بدجنس خندیدم و مانتومو روی پیراهنم پوشیدم .
خم شد و در و گوشم گفت : 
_با این سر و صورت سوار ماشین یزدان میشی حواست به خشم استادمونم باشه.  

با این حرفش دوباره ته دلم خالی شد . می دونستم همراه یزدان به مهمونی رفتن یعنی یه جنگ بزرگ با مهرداد . 

خودمو خونسرد نشون دادم . بین من و اون چیزی نبود که بخواد به خاطرم غیرتی بشه . 
شالم و روی سرم انداختم و بی توجه به فری پول آرایش خودمو حساب کردم و از آرایشگاه بیرون زدم . 

همون لحظه چشم تو چشم یزدان شدم . با کت شلوار مشکی خیلی خوشتیپ شده بود.  با دیدنم بدون پلک زدن بهم نگاه کرد . 

از نگاه خیره اش هیچ حسی بهم دست نداد . به زور خندیدم و بدون حرف سوار ماشین اخرین سیستمش شدم . 
طولی نکشید که خودشم سوار شد. 
از زیر چشم نگاهی بهم انداخت و گفت : 
_می خوام بگم خیلی زیبا شدی اما نمیگم چون این زیبایی برای من نیست . 
سکوت کردم و چیزی نگفتم.  آهی کشید و ماشین و روشن کرد. تقریبا یک خیابون با خونه ی فری فاصله داشتیم برای همین خیلی زود رسیدیم . 
دست و پام از هیجان یخ بسته بود. 
یزدان از ماشین پیاده شد و در رو برای من باز کرد. 
سر تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. همون لحظه ماشین بزرگ سیاه رنگی کنار ماشین یزدان پارک کرد. 
دلم به تلاطم افتاد… از فکر اینکه الان مهرداد دست تو دست مینا پیاده بشه داشتم دیوونه میشدم اصلا نمی دونستم چطور می تونم جلوشون وایستم .
در ماشین باز شد و بر خلاف تصورم مهرداد تنها با قیافه ی میرغضب از ماشین پیاده شد. 
نگاه بدی به من و یزدان انداخت و به یزدان گفت : 
_تا اینجا رسوندیش. از اینجا به بعد دور و برش نپلک ، نذار بزنم به سیم آخر… سالم از این در میری تو اما اگه پات از گلیمت دراز تر بشه تضمین نمیدم سالم بیای بیرون .

اخمام در هم رفت و به جای یزدان جواب دادم: 
_بهتره شما حواستون به مادر بچه اتون باشه ، روابط من به شما مربوط نیست .

با چهره ی کبود شده غرید : 
_چه رابطه ای؟ 

این بار یزدان با خنده ی کجی گفت : 
_حق با ترانه است استاد. به نظرم به جای اهمیت دادن به دانشجو هاتون به مادر بچه اتون توجه کنید . 

عمدا رو کلمه ی دانشجو تاکید کرد انگار خواست بگه ترانه هیچ نسبتی جز یه دانشجو با تو نداره.


مهرداد با عصبانیت به سمت یزدان خیز برداشت که سریع پریدم جلو: 
_تموم کن مسخره بازی تو فقط به همه میخوای زور بازو نشون بدی توی دانشگاه به خاطر تو همه زیرزیرکی نگاهم میکنن و پچ پچ میکنن نمیخوام امشب رو هم بهم کوفت کنی . 

نگاه بدی بهم انداخت قبل از اینکه چیزی بگه به راه افتادم و بی توجه به دوتاشون وارد خونه شدم .
اکثرا اومده بودن، فری هم بعد از من با دوست پسرش اومد . رفتم طبقه ی بالا و مانتومو در آوردم . 
جلوی آیینه نفس عمیقی کشیدم و خداروشکر کردم که مهرداد با مینا نیومد چون اصلا نمی تونستم تحمل کنم کنار مهرداد وایسته. 

آرایشمو تازه کردم و از اتاق بیرون رفتم . به محض بیرون رفتن چشمم به چشم مهرداد افتاد ، با اخم و ترش رویی روی صندلی کنار دو سه تا از استاد های دیگه نشسته بود… نگاهمو که دید روشو برگردوند و خودشو مشغول گوش دادن به استاد پناهی کرد. 
با حرص نگاهمو ازش گرفتم . سعی کردم کل شب بهش فکر نکنم تا شبم زهر مار نشه . 
حتی به یزدان هم نزدیک نشدم و یک راست به سمت فری رفتم و بی توجه به مهرداد توی جمع دخترونه اشون نشستم. 
خیلی نگذشت که یکی از دخترا گفت : 
_راسته که استاد آریا فر تو رو بوسیده ؟ 
یه عده میگن شایعه است اما چند نفر میگن با چشم خودشون دیدن.  

مصنوعی خندیدم :
_معلومه که شایعه است ، من دانشجوی سال اولی با یه استاد متاهل چیکار دارم ؟ 

یکی دیگه از دخترا گفت : 
_پشت سر این استاد حرف زیاده ، فقط نمیدونم چرا به ما محل نمیاد… هزار رقمه عشوه ریختم اگه اون کاره بود حداقل خر یکی از عشوه هام میشد . 

از اینکه مهرداد محلش نداده توی دلم خنده ام گرفت.  بحث داغشون بین استاد ها بود که روی گوشیم اس ام اس اومد . برش داشتم یه پیام از مهرداد که نوشته بود : 
_بیا بالا . 
سرمو برگردوندم و نگاهم به نگاهش افتاد که با اخم به من نگاه میکرد . با چشم و ابرو اشاره کرد برم بالا. فقط یک کلمه براش تایپ کردم : 
_نمیام. 
خیلی زود جواب داد: 
_اون روی سگمو بالا نیار… نشستی اونجا هر هر کر کر می کنی حالیت نیست چشم چند نفر بهت دوخته شده.  اگه بلند بشم نه به تو رحم می کنم نه به اون چشمایی که زل زده بهت . 

متعجب پیامشو چند بار خوندم . سرمو چرخوندم… یزدان بی پروا زل زده بود به من و با لبخند نگاهم می کرد. 
دوباره پیام داد : 
_بیا بالا تا یه بلایی سرت نیاوردم . 
مردد بودم که برم یا نرم.  آخر هم براش تایپ کردم : 
_فقط به خاطر اینکه باز هم دروغاتو بشنوم میام . 
از جام بلند شدم و رفتم طبقه ی بالا . هاج و واج ایستاده بودم و نمی دونستم توی کدوم اتاق باید برم که دستم کشیده شد و تا به خودم بیام توی یکی از اتاقا پرت شدم . 
کمرم انقدر محکم به دیوار خورد که از درد نفسم بند اومد . 
با عصبانیت گفتم : 
_وحشی کمرم شکست . 
تند تند جلوم راه می رفت و پوست لبشو میجوید آخرم طاقت نیاورد و منفجر شد : 
_این چیه پوشیدی مثل زنای خراب ؟

چشمام گرد شد. با جرئت می تونم بگم لباسم از کل دخترای اون جمع پوشیده تر بود . 
از این لحنش اخمام در هم رفت :
_حرف دهنتو بفهم حق نداری با من اینطوری حرف بزنی . 

کلافه به موهاش چنگ زد : 
_نمی خوام کسی زل بزنه و همه جاتو نگاه کنه .
_به تو چه ربطی داره ؟ بعدشم لباس من خیلی هم مناسبه .

نگاهی به سر تاپام انداخت و نالید : 
_پس چرا انقدر خوشگل شدی ؟ 

از تعریفش قند توی دلم آب شد ، قدمی بهم نزدیک شد : 
_دلم خیلی هواتو کرده ترانه .
میخ شدم سر جام ، قدم دیگه ای نزدیک شد : 
_دلم برات تنگه… 
نگاهش رفت پایین تر : 
_برای عطر تنت.  
دستش روی بازوهای برهنم نشست : 
_برای لمس کردنت . 
انگشتشو نوازش وار روی لبم کشید : 
_برای بوسیدنت . 
دستشو دور کمرم حلقه کرد و خودشو بهم چسبوند...
_تو تنها دختر توی سرنوشت منی… از اول مال من بودی ، از همون زمانی که یه دختر دبیرستانی بودی تا الان که دانشجومی و تا ابد… تو مال منی . همه چیزت .

و خیلی نرم و آهسته لب های داغش رو روی لب هام گذاشت و چشم هاشو بست . 
قدرت هیچ کاری نداشتم . من خیلی وقت بود دلمو بهش باخته بودم . نمی تونستم انکار کنم . 
بدون خشونتی با لب هام بازی می کرد ، انگار با چسبوندن لبهاش به لب هام می خواست عمق احساسش رو بهم برسونه . 
دستش به سمت بندینه های لباسم رفت و اونا رو با انگشت هاش پایین داد.  
سرشو به سمت گردنم برد و این بار لب های داغش رو روی پوست گردنم گذاشت. 
نالیدم : 
_نکن مهرداد .
_هیششششش… باید آروم بگیرم . 
چیزی نگفتم . در واقع منم به این آرامش احتیاج داشتم. 
بهم نزدیک تر شد .ناخودآگاه قدمی به عقب رفتم و اون دوباره جلو اومد. انگار با حرکت قدم هاش می خواست من رو به عقب بکشونه.  
اونقدر عقب رفتم که روی تخت افتادم. خیمه زد روم و دوباره لب هامو بوسید این بار عمیق تر از بار قبل. 
دستم رو به سمت موهای پرپشتش بردم که حریص تر شد . کنار گوشم با خشونت زمزمه کرد: 
_تمام زیبایی هات جز من نمیتونه برای کسی باشه .
هم از این نزدیکی لذت می بردم هم می ترسیدم تا کسی بیاد و ما رو توی اون وضع ببینه.. برای همین دستم رو روی سینه ی پهنش گذاشتم و خش دار نالیدم:  
_کافیه.


چشمای خمارشو به چشم هام دوخت : 
_امشب بیا پیشم . 
از خدام بود اما با نمیشد ، برای همین با صدای ضعیفی گفتم : 
_نمیشه...
_چرا نمیشه ؟ مگه قبلا نبودی باهام ؟ 
اخمام در هم رفت : 
_قبلا نمی دونستم بهم خیانت کردی. 
_نکردم ،من از اون شب چیزی یادم نمیاد جز یه حال خراب… صبح بیدار شدم و دیدم مینا کنارمه .. من حتی یادم نمیاد دستم بهش خورده باشه. 

_اما اون ازت حامله است. 
پوزخند زد : 
_باور نمی کنم و بهت ثابت می کنم اون بچه مال من نیست . 
_اگه باشه چی ؟ 
سکوت کرد… جوابی نداشت که بده . مثل خودش پوزخند زدم و به عقب هلش دادم.  
از جام بلند شدم و گفتم : 
_با این زورگویی هات فقط صبر منو تموم می کنی . کاری نکن مثل دفعه ی قبل طوری برم که داغم روی دلت بمونه . این بار اگه برم حتی اتفاقی هم منو نمی بینی . 

حرفمو زدم و بند لباسم و مرتب کردم و از اتاق بیرون زدم . 
خودمو توی دستشویی پرت کردم و توی آیینه به چشمای اشکیم نگاه کردم . دستم بالا اومد و روی لبهام نشست.  
نمی تونستم منکر لذتی که از بوسه اش بردم بشم . وقتی مهرداد نزدیکم بود به اوج می رفتم و اسم خودمو هم فراموش می کردم . 
سر و وضعمو درست کردم و رفتم طبقه ی پایین . مهرداد سر جاش نشسته بود و با اخم به جمعیت نگاه می کرد 
بقیه هم نمی دونم چرا جیغ و داد می کردن .
رفتم کنار فری و گفتم : 
_چه خبره ؟ 
با هیجان گفت : 
_به دختر و پسر سالسا رقصیدن همه انقدر خوششون اومد اینطوری جیغ می زنن . 
یه تای ابروم بالا رفت. سالسا رو زمانی که پولدار بودیم تمرین می کردم .. در واقع کلاس رقص می رفتم و اکثر رقص ها رو بلد بودم اما تا الان نشده بود که توی یه جمع و با یه پسر سالسا برقصم چون حرکات نزدیکی داشت که آدم رو خجالت زده می کرد. 

یکی از پسرای کلاسمون داد زد : 
_بابا من استاد سالسام یه دختر بلد نیست اینجا با هم هنر نمایی کنیم ؟ 
نگاهم روی مهرداد سر خورد .. با اخم به من خیره شده بود . خوب می دونست من کلاس سالسا می رم و بلدم. اون زمانا زیاد راجع به این موضوع صحبت می کردیم . 
یه فکر شیطانی به ذهنم اومد که پاشم با این پسره برقصم… چون خوب می دونستم با این کارم مهرداد دیوونه میشه همون موقع می گفت دوست ندارم با یه زن همچین رقصی و بکنی چه برسه به مرد. انگار فکرمو خوند که با نگاهش برام خط و نشون کشید و توی گوشیش چیزی تایپ کرد و همون لحظه گوشی من توی دستم لرزید.

پیامش رو باز کردم و با خوندن متنش خنده ام گرفت :
_اگه فکر توی سرت و عملی کنی اینجا رو روی سرت خراب می کنم . 
چقدر خوب می دونست توی سرم چی می گذره . 
منم می دونستم اگه به حرفش گوش نکنم واقعا اینجا رو روی سرم خراب می کنه پس مثل بچه ی آدم نشستم سر جام . 

کم کم تولد فری شروع شد و بعد از بریدن کیک همه کادوهاشونو دادن و و زدن و خوردن .. تا آخر شب اتفاقی نیوفتاد .. همه کم کم داشتن می رفتن . رفتم بالا و مانتومو پوشیدم و دوباره برگشتم… یزدان جلوی در منتظرم بود .
از فری و بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم بیرون . 
خواستیم سوار بشیم که یزدان با تعجب گفت: 
_لاستیک پنچر شده . 
دور ماشین چرخید و گفت :
_هر چهار تا چرخ پنچر شده . 
یه تای ابروم بالا پرید . ممکن نیست همه ی چرخ ها با هم پنچر بشه مطمئنا یکی همه رو با هم پنچر کرده . 

همون لحظه ماشین سیاه و بزرگ مهرداد کنارمون نگه داشت. 
شیشه رو پایین داد و نگاهی به یزدان و من انداخت و با اخم پرسید :
_چی شده ؟ 
یزدان با کلافگی گفت :
_یه مردم آزار هر چهار تا چرخ رو با هم پنچر کرده . 
مشکوک به مهرداد نگاه کردم . با همون جدیت جواب داد: 
_این وقت شب نمی تونی پنچر گیری کنی . سوار شین من می رسونمتون.  
یزدان ناچارا سر تکون داد. در عقب رو باز کردم و سوار شدم .. هنوز در رو نبسته بودم که ماشین از جاش کنده شد.  
با داد گفتم: 
_یزدان سوار نشد .
جوابمو نداد… بلند تر داد زدم: 
_با توعم چرا پاتو گذاشتی روی گاز ؟ 
باز هم جواب نداد . عصبانی گفتم : 
_تو لاستیک های ماشینشو پنچر کردی مگه نه ؟ گاهی وقتا فراموش می کنم استاد دانشگاهی .. به خاطر خودخواهی خودت همه رو زیر پا له می کنی.  

انگار سکوتش آرامش قبل از طوفان بود که یهو چنان عربده کشید که توی صندلی جمع شدم : 
_آره خودخواهم،زده به سرم .. از اینکه هر کاری می کنم نمی تونم بهم برسم زده به سرم . می خوام همه رو نابود کنم فقط به تو برسم . فهمیدی منطقم کجا رفته؟؟؟؟ 

داد می کشید و سرعتش هر لحظه بالا تر می رفت . بی جواب نذاشتمش :
_مقصر همه چیز خودتی . 
بیشتر آتیش گرفت و بلند تر داد زد: 
_آره...آره… مقصر همه چیز منم… اگه چند سال قبل نمی رفتی الان وضعمون این نبود.  
پوزخند زدم . می خواست همه چیز و بندازه گردن من
چیزی نگفتم . کمی که گذشت به اطراف نگاه کردم و متوجه شدم داره از شهر خارج میشه. ترس برم داشت .


خودمو بین صندلی کشیدم و خیره به نیم رخش گفتم : 
_کجا داری برای خودت میری ؟ 
جواب نداد. بیشتر حرصم گرفت داد زدم : 
_با توام… چرا داری از شهر خارج میشی . 
نیم نگاهی بهم انداخت و خونسرد گفت: 
_دارم میرم جایی که دست کسی بهمون نیوفته.  

چشمام گرد شد : 
_داری منو می دزدی ؟ 

مهرداد: دقیقا .

صدای دادم بلند شد: 
_نگه دار وگرنه خودم و می ندازم پایین.  
انگار به دیوارگفتم. با حرص به سمت در هجوم آوردم که قفل مرکزی و زد .
چشمامو با حرص بستم… 
_کجا داری منو می بری ؟ 

مهرداد: گفتم که… جایی که دست کسی بهمون نرسه یادت که نرفته ؟ این ترم تموم شد .. برای ترم بعد تصمیم میگیرم که همچنان استادت باقی بمونم یا نه 

باورم نمیشد. انگارجدی جدی زده بود به سرش .
با همون خونسردیش گفت: 
_راهمون طولانیه .. با حرف زدن خودتو خسته نکن .. هر وقت رسیدیم بیدارت می کنم .
حس می کردم دود از کلم بلند میشه .دلم می خواست موهاشو با دستم بگیرم و بکشم . یا اونقدر جیغ بزنم تا کربشه .. اما به قول خودش این کارها فقط خودمو خسته می کرد .. برای همین نشستم یه گوشه و بی حرف به تاریکی شب زل زدم .
نمی خواستم بخوابم اما علارغم تمام تلاشم چشم هام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد .
**
لبخندی زدم،خواستم به بدنم کش و قوس بدم که حس کردم دست و پاهام بسته است.  
به سختی لای پلکم و باز کردم و یه اتاق نا آشنا رو دیدم. 
سرمو برگردوندم و چشمم به مهرداد افتاد . غرق خواب بود...تازه یادم افتاد منو دزدیده. 
دستش و دور گردنم انداخته بود و سرشو توی موهام فرو برده بود . با پاهاشم پاهام رو قفل کرده بود .
می خواستم بدون اینکه بیدار بشه فرار کنم برای همین با احتیاط دستش رو برداشتم و خیلی آروم از تخت پایین اومدم .
پاورچین پاورچین به سمت در اتاق رفتم و دستگیره رو فشار دادم اما با دیدن در قفل شده آه از نهادم بلند شد .
نگاهمو دور تا دور اتاق چرخوندم چشمم به پنجره ی بزرگ افتادم . با شوق و ذوق به سمتش رفتم اما هر کاری کردم باز نشد. 
آه از نهادم بلند شد . ناچارا به سمت مهرداد رفتم و کنارش روی تخت نشستم.غرق خواب بود. معلوم بود دیشب رو کلا رانندگی کرده.  
دلم نیومد بیدارم کنم . دستم و زیر سرم گذاشتم و مشغول نوازش موهاش شدم ...توی خواب انقدر دوست داشتنی بود که وسوسه ی بوسیدنش به سرم زد . 
صورتم و جلو بردم و لبامو به گونه اش نزدیک کردم .. خواستم گونه اشو ببوسم که با شنیدن صداش هول شدم :
_محکم ببوس.






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر