قادر رنجبر نظرات شنبه 21 مهر 1397 ، 08:21 ب.ظ




تا خواست حرف بزنه دکتر اومد و بعد از پرسیدن حالم از مهرداد خواست بیرون بره تا معاینه ام کنه.. 

چند روز بیهوش بودم اما وضعیتم خوب بود و دستور مرخصی ام بعد دو روز صادر شد .
توی این دو روز مهرداد جز مواقعی که کلاس داشت و به ناچار می رفت از پشت در اتاقم تکون نخورد . 
هر بار میومد که توضیح بده اما من با ترش رویی پسش میزدم اونم بهم زمان داده بود تا یه کم آروم بشم . 

بالاخره امروز مرخص میشدم. سرم باندپیچی بود و دستم خراش برداشته بود جز این آسیب جدی ندیده بودم اما همین ها هم درد طاقت فرسایی بود. 

به سختی لباس پوشیدم و از تخت پایین اومدم. سرم گیج می رفت برای همین دستمو به دیوار گرفتم و به سختی از اتاق بیرون رفتم .

مهرداد داشت با دکترم صحبت می کرد .. با باز شدن در با نگرانی به سمتم اومد و بازومو گرفت.  
با خشم خواستم بازومو بکشم که محکم تر گرفت.  
دکتر با لبخند به من گفت: 
_من توصیه های لازم و به شوهرت کردم ، تا یه هفته استراحت کن سعی کن زیاد راه نری . مواظب خورد و خوراکتم باش .

با اخم گفتم: 
_این آقا نسبتی با من نداره نیازی نبود بهش توصیه کنید ایشون فقط استاد دانشگاه منن .

دکتر متعجب گفت: 
_اما این آقا گفتن که شما زنشی. 

از این همه پروییش اعصابم بهم ریخت . نگاه بدی حواله اش کردم و بازومو از دستش کشیدم . و بی حرف و آهسته در حالی که سعی می کردم نیوفتم به راه افتادم . 

هنوز چند قدم نرفته بودم که بازوم کشیده شد برگشتم و با دیدن مهرداد با تشر گفتم: 
_دست به من نزن . چند بار بگم اطراف من نپلک ها؟ جای تو کنار مادر بچه اته نه یه دانشجوی ساده و احمق که گول تو رو خورده .

با کلافگی موهاشو چنگ زد و گفت: 
_ترانه حق داری ، اما اینجا جاش نیست.  برسیم خونه قسم می خورم حاضرم تمام دلخوری هاتو گوش کنم اما این جا نه . بیشتر از این نمیخوام سر پا بمونی خانمم. 


خشکم زد ، با اون صدای مردونه اش انقدر قشنگ گفت خانمم که همه چیز و از یاد بردم. اگه دستمو به دیوار نگرفته بودم قطعا همونجا غش می کردم . 

از سکوتم استفاده کرد و دستش محکم دور کمرم حلقه شد.  
تا خواستم اعتراض کنم با تحکم گفت : 
_هیش ! حرف بزنی مثل اون دفعه بغلت می کنم و تا ماشین می برمت .


دیگه چیزی نگفتم و اجازه دادم تا ماشین منو ببره. 
کمکم کرد که سوار بشم و خودشم نشست پشت فرمون .
نمیدونستم کجا قراره بریم برای همین تا نشستیم گفتم : 
_منو ببر خونه ی خودم .
جوابی نداد.  توی سکوت ماشینو به راه انداخت.  به خاطر تاثیر مسکن ها بی رمق بودم و سکوت ماشین باعث شده بود ناخودآگاه چشمام روی هم بیوفته و بدون حرف بخوابم . 

… .
خواب آلود چشمامو باز کردمو اولین چیزی که دیدم چهره ی غرق در خواب مهرداد بود. 
متعجب نگاهش کردم. من کجا بودم ؟ چشم چرخوندم و فهمیدم توی اتاق خواب مهردادم . 

خصمانه محکم به شونه اش کوبیدم که خمار چشماش و باز کرد . با اخم گفتم : 
_منو چرا آوردی اینجا ؟ اون به کنار چرا ور دل من خوابیدی .

خونسردانه با صدای خش داری گفت : 
_آوردمت همون جایی که باید باشی .

دوباره به شونه اش کوبیدم : 
_بلند شو ، نمی خوام اینجا باشم .

خواب آلود با یه حرکت بغلم کرد . طوری که توان تکون خوردنم نداشتم .
معترض گفتم : 
_چیکار میکنی زده به سرت ؟ 

مهرداد: هیشششش… به خاطر تو چند شبه نخوابیدم ، کمبود خواب دارم مثل دختر خوب تو بغلم آروم بگیر تا عطرتو نفس بکشم. 

تقلا کردم ازش فاصله بگیرم که نتونستم چون حلقه ی دستش محکم تر شد. 

_نمی‌خوام اینجا بخوابم مگه زوره ؟ 

مهرداد: آره زوره ، انقدر داغونم کردی که الان مجبوری آرومم کنی .

دود از کلم بلند میشد این بشر هر وقت هر کاری که می خواست می کرد .


اما این بار من دیگه تسلیم نمی شدم . دستمو روی سینه ی ستبرش گذاشتم و فشار دادم . خواب آلود گفت : 
_به نفعته آروم بگیری .
_نمی خوام نمی فهمی؟ تو رو نمیخوام . وقتی نزدیک منی عذاب می کشم . ازت متنفرم… متنفر .
چشماش باز شد  . انگار خواب و از سرش پروندم. کلافه نگاهم کرد و گفت : 
_تو به خاطر عصبانیت… 

وسط حرفش پریدم : 
_عصبانیتم خوابیده مهرداد . من واقعا دیگه می خوام فراموشت کنم ، خریت های خودمو فراموش کنم نمی خوام نزدیک تو باشم این ترم که تموم بشه اصلا واحدی بر نمیدارم که استادش تو باشی. 

صورتش از عصبانیت قرمز شد . رهام کرد و از روی تخت بلند شد چشمم و از بالاتنه ی برهنه اش گرفتم و با اخم به صورتش نگاه کردم . دستشو لابه لای موهاش برد و گفت : 
_حق داری ، من آدم بدیم لایق تو نیستم . گناهم قابل بخشش نیست ، باشه به همین زودی نبخش اما با این حرفات آتیشمم نزن .

با ترش رویی بلند شدم. سرم درد می کرد اما به روی خودم نیاوردم .
مهرداد با نگرانی به سمتم اومد و خواست بازومو بگیره که مانع شدم:  
_دست به من نزن مهرداد نمی خوام چرا نمی فهمی؟
_نشنیدی دکتر چی گفت ؟ گفت باید استراحت کنی توی خونه کی ازت مراقبت می کنه ؟ 

با یاد بی کسیم اشک توی چشمم جمع شد اگه بابام نمی مرد شاید الان اوضاع خیلی بهتر بود . انقدر بهم فشار وارد شد که بی هوا زدم زیر گریه .

مهرداد بهم نزدیک شد و با نگرانی پرسید : 
_ترانه گریه می کنی ؟ 

با دست صورتمو پوشوندم : 
_من هیچ کسو ندارم… از همه تو دنیا تنها ترم .


با خشونت به آغوشم کشید و کنار گوشم گفت : 
_مگه من مُردم ؟ هوم ؟ چیکار کنم حالت خوب بشه ؟ ازدواج کنیم ؟ توی دانشگاه اعتراف کنم چقدر عاشقتم ؟ برم تو خیابون داد بزنم و از عشق استاد و دانشجوی ترم اولی بگم ؟ 

میون گریه خنده ام گرفت . دستاشو کنار سرم گذاشت و دیوانه وار اشکامو بوسید .
باز دلم لرزید 
باز تسلیم شدم .
باز وا دادم . 
دستامو دور شونه هاش حلقه کردم و خودم و توی آغوشش انداختم . جا خورد اما حریصانه دستاش دور کمرم حلقه شد. 
کنار گوشم زمزمه کرد : 
_خیلی می خوامت ترانه . خیلی دوستت دارم. 
زبونم چرخید تا بگم منم همین طور اما صدای زنگ پی در پی آپارتمانش ساکتم کرد . 
ازم فاصله گرفت و با اخم گفت : 
_این دیگه کیه؟ 
شونه بالا انداختم. با همون بالاتنه برهنه از اتاق بیرون رفت. کنجکاو شدم و دنبالش رفتم و با فاصله ایستادم. در رو که باز کرد با دیدن کسی که بی تعارف داخل اومد سر جام خشکم زد .

مینا بود، بی تعارف داخل اومد و گفت: 
_باید حرف بزنیم .
مهرداد دستپاچه به بیرون هدایتش کرد: 
_الان نمیتونم حرف بزنم مینا برو بعدا صحبت می کنیم .
خودمو قایم کردم تا منو نبینن .
مینا خودشو توی بغل مهرداد انداخت و گفت: 
_چرا منو پس می زنی ؟ اونم الان که بچه ی تو توی شکممه . همش به خاطر اون دانشجوی ترم اولیه مگه نه ؟ به خاطر اون داری منو از سرت وا می کنی .

مهرداد: چرت نگو مینا بهت گفتم برو بیرون بعدا صحبت می کنیم. 
با خشم به اتاق برگشتم و مانتومو پوشیدم و رفتم بیرون .
دو تاشونم متوجه ی من شدن .. مهرداد به سمتم اومد :
_ترانه اجازه بده توضیح بدم… 

بدون اینکه اجازه ی حرف زدن بدم کفشامو پام کردم و گفتم: 
_شما راحت باشین من مزاحم نمیشم .
پشت بند حرفم بیرون زدم و در رو بستم .
انگار به من نیومده بود برای یه دقیقه خوش باشم . 

***
بعد یه هفته امروز استراحتم تموم شد و به دانشگاه اومدم.  از شانس بدم امروز اولین کلاسم با مهرداد بود . چون جواب تلفنشو نمیدادم نمی دونست من امروز میام .
مثل همیشه آخر کلاس نشستم . مغرور و جدی وارد کلاس شد و طبق عادت نیم نگاهی به ته کلاس انداخت.  فکر نمی کرد من اونجا باشم اما وقتی منو دید برای چند لحظه خشک شده ایستاد اما خیلی زود به خودش اومد و مشغول تدریس شد. 
هر بار با تاکید درس میداد چون جلسه ی بعد یه امتحان خیلی مهم داشتیم . 
دقیقا توی اوج درس بودیم که کاغذی جلوی پام افتاد . 
متعجب کاغذ جلوی پامو برداشتم و بازش کردم .
_اگه یه فرصت بهم بدی قول میدم همه ی این ناراحتیا یادت بره.
چشم چرخوندم و با دیدن یزدان که بهم خیره شده بود فهمیدم کار اونه .
پایین جمله اش با خودکار نوشتم: 
_من یه بار به یه نفر شانس دادم جوابم حال و روز الانمه امیدوار نباش .
با اخم کاغذ و دولا کردم و به سمتش پرت کردم .
برای لحظه ای توجه مهرداد به ما جلب شد اما نفهمید و با اخم مشغول درس دادن شد. 
یزدان کاغذ رو خوند و سگرمه هاش در هم رفت .
پشت برگه چیزی نوشت و به سمتم پرت کرد. 

کاغذ رو از جلوی پام برداشتم و پشتشو خوندم: 
_اما من خیلی بیشتر از بقیه دوستت دارم .
منظورش از بقیه مهرداد بود ؟ 
خیره به نوشته اش بودم که کاغذ با خشونت از دستم کشیده شد . ترسیده سرمو بلند کردم .
مهرداد با اخم کاغذ رو گرفت و مشغول خوندن شد . 
قیافش طوری در هم رفت که مثل مجرما ترسیدم .
نگاه وحشتناکشو به یزدان دوخت و دستشو مشت کرد.  به زور جلوی خودشو گرفته بود تا یقه ی یزدان رو نچسبه .


کل کلاس به ما خیره شده بودن.  خدا خدا می کردم مهرداد باز از کوره در نره و رسوامون کنه . 
پوریا دوباره خوشمزگیش گل کرد : 
_استاد وسط لاو ترکوندن دستگیرشون کردین ؟ 

کل کلاس زدن زیر خنده . اینبار نگاه عصبانی مهرداد به پوریا افتاد چنان بد نگاهش کرد که بدبخت از ترس خنده اش پرید . 

کاغذ رو مچاله کرد و توی سینه ی یزدان پرتش کرد. طوری خشن شده بود که کل کلاس لال شدن. 
به سمت میزش رفت و با عصبانبن ماژیک
 رو برداشت و دوباره مشغول تدریس شد . منتهی این بار انقدر خشن کلمات رو می گفت که فکر نکنم کسی چیزی فهمیده باشه .

بعد از یه درس دادن بی وقفه ماژیک رو روی میز پرت کرد و گفت : 
_جلسه ی بعدی امتحان. 
صدای اعتراض همه بلند شد که با داد بلند مهرداد همه رسما خفه شدن : 
_مگه شما سر کلاس چی کار می کنید که از پس یه امتحان بر نمیاید ؟ کسی سوال نپرسه. امتحان بعدی هم تو نمره ی اصلی تاثیر داره کسی حق غیبت و تنبلی نداره. 

پشت بند حرفش بی توجه به اعتراضات از کلاس بیرون زد . فری متفکر کنارم نشست و گفت : 
_این مشکوکه ، غلط نکنم چشمش تو رو گرفته . 
چپ چپ نگاهش کردم : 
_چرت نگو. .

فری: آره واقعا ، انگار ما نمی دونیم با استاد میناسماوات جیک و پوکش یکیه.  تازه بچه های کلاس سماوات می گفتن چند بار عق زده غلط نکنم استادمون کارشو ساخته. 

با اعصابی داغون بلند شدم : 
_بسه دیگه فری خفه شو کم دماغت تو کفش اینو و اون باشه . پاشو بریم بوفه یه چیزی کوفت کنیم .

با اطاعت بلند شد ، به محض اینکه از کلاس بیرون رفتم مینا سر راهم سبز شد . با نفرت نگاهی به سر تام انداخت و به داخل کلاس سرک کشید . قبل از من فری با پررویی گفت : 
_اگه دنبال استاد آریا فرد می گردید باید عرض کنم کلاس تموم شد تشریفشونو بردن . 

مینا سر تکون داد و زیر چشمی به من نگاه کرد و طوری که صداش به گوش اونایی که دورمونن برسه گفت : 
_بچه ها گفتن باهاشون دعوا کرده.  لابد استرس ازدواجمونو داره . هر چند من بهش گفتم یه عقد ساده کافیه اما اصرار داره عروسی بگیریم .

یکی از دخترا با هیجان گفت : 
_قراره با استاد آریا فرد ازدواج کنید ؟ 
مغرورانه سر تکون داد انگار هدفش همین بود که همه بفهمن :
_جالبه که تعجب کردی کل دانشگاه فهمیده بود استاد آریا فر عاشق من شده البته جز یه عده چون چشمشون استادشونو گرفته برای خودشون خیالبافی کرده بودن .

خون خونمو میخورد فقط خودم منظورشو فهمیدم . دختره رو به کل کلاس داد زد : 
_شنیدین ؟ استاد آریافر و استاد سماوات قراره ازدواج کنن . 

با نفرت به مینا که با پیروزی نگاهم می کرد نگاه کردم شیطونه می گفت یه لگد به شکمش بزنم تا اون توله سگی که توش پرورش می داد سقط شه اما فقط دستمو مشت کردم و با غیض گفتم: 
_مبارک باشه.  
سری تکون داد و با عشوه گفت : 
_ممنون عزیزم.
 دست فری رو کشیدم و با غیض از اونجا دور شدیم .


همزمان که از جلوی در اساتید رد می شدیم در باز شد و مهرداد و یکی از استادا بیرون اومدن . 
خواستم بی اهمیت رد بشم که فری وایستاد و با خنده ی معنا داری گفت : 
_استاد مبارک باشه .

نگاه مهرداد روی من متوقف شد و در نهایت با جدیت از فری پرسید : 
_چی مبارک باشه ؟ 

فری: ازدواجتون دیگه ، استاد سماوات گفتن قراره ازدواج کنید خیلی خوشحال شدیم.  

خون خونمو می خورد. دلم می خواست انقدر سر مهرداد جیغ بزنم که کر بشه. 
تعجب کرد انگار بی خبر بود… هر چند اون عادت داشت به نقش بازی کردن. 
_کی همچین حرفی و به شما زده ؟ 
فری: به من نه ، کل دانشگاه می دونن قراره با استاد سماوات ازدواج کنید .

نگاه مهرداد به نگاه دلخورم گره خورد . خیره به من به فری جواب داد : 
_مزخرفه،من قرار نیست با استاد سماوات ازدواج کنم اینو به همه بگو!

پوزخندی زدم و با طعنه گفتم : 
_شما عادت دارید زیر قول و قراراتون بزنید ؟ 
با حرفم آتیشش زدم . اما سکوت کرد چون نمی تونست چیزی بگه… فری که مونده بود چی بگه با تعجب خواست دهن باز کنه که یکی از دانشجو ها کنار کشیدش تا یه سوال درسی ازش بپرسه . 
اون که رفت مهرداد از فرصت استفاده کرد و قدمی بهم نزدیک شد : 
_تو که این مزخرفاتو باور نکردی ؟ 
_باور کردن یا نکردن من برای شما مهمه استاد؟ 
دندوناشو با غیض روی هم فشار داد : 
_رو اعصاب من راه نرو ترانه.  توی کلاس به زور جلوی خودمو گرفتم تا یزدان رو لت و پار نکنم . چرا بهش رو میدی که بهت نامه ی عاشقانه بده ؟ هوم ؟ 

نگاهی به اطرافم کردم. حس می کردم خیلی ها زیرزیرکی دارن نگاهمون می کنن. چند تا دختر به ما خیره بودن و پچ پچ می کردن یه عده هم به ظاهر خودشونو مشغول نشون میدادن اما حس می کردم حواسشون به منه . 
نذاشتم حرف سر دلم بمونه و با عصبانیت گفتم : 
_چرا به یزدان گیر میدی هان؟ چون اون عرضه داره پای احساسش وایسته و جار بزنه از کسی هم ترسی نداره . مثل جنابعالی با همه تیک نمیزنه و از ترس بقیه عشقشو پنهان نمی کنه.  دردت یزدانه چون راحت جار زد عاشقمه اما تو چی ؟ تو چی استاد آریافر ؟ نتونستی به کسی بگی با همیم چون با نصف دخترا و استادای دلبر دانشگاه سَر و سِر داری… تو فقط… .

حرفم با قرار گرفتن خشونت بار لب های داغش روی لب هام قطع شد و من موندم و با یه چشم های گرد شده در حالی که سنگینی نگاه همه رو روی خودم حس می کردم .

هنوز باورم نمیشد مهرداد وسط دانشگاه منو بوسیده بود . 
هاج واج مونده بودم که لب هاشو از روی لب هام برداشت . 
عصبانی بود اینو از نفس زدن هاش می فهمیدم . 
با صدای خش داری گفت: 
_ثابت شد من می خوامت؟
قدرت حرف زدن نداشتم .. از هر طرف صدای پچ پچ میومد . جمعیت کسایی که دورمون بودن هر لحظه زیادتر میشدن .
ناباور گفتم: 
_تو دیوونه ای . 
زمزمه کرد :آره دیوونه ی تو . 
از خجالت دلم می خواست آب بشم . مهرداد دوباره با زمزمه گفت: 
_از دانشگاه برو بیرون و کنار ماشین وایستا لزومی نداره از خجالت قرمز بشی .

بدون اینکه سرمو بلند کنم از دانشگاه بیرون زدم اما به جای اینکه منتظر مهرداد وایستم سوار تاکسی شدم و دوباره برای خودم مرور کردم .
کاش زبونم لال می شد و اون طوری باهاش حرف نمی زدم ... می دونستم مهرداد دیوونه است و اگه به سرش بزنه براش مهم نیست چی کار می کنه . 
الان رسوا شدم توی کل دانشگاه رسوا شدم . ترک تحصیل می کنم دیگه پامو توی اون خراب شده نمیذارم . 
خودمم از این افکارم تعجب کرده بودم. 

صدای زنگ موبایلم از هپروت بیرونم آورد . مهرداد بود با کلافگی وصل کردم که صدای عربده اش بلند شد :
_کدوم گوری رفتی هان ؟ مگه بهت نگفتم همونجا بتمرگ تا بیام؟ 
مثل خودش داد زدم: 
_حرف دهنتو بفهم مجبور نیستم هر کاری تو بگی انجام بدم به خاطر گند جنابعالی من روم نمیشه سرم و تو دانشگاه بلند کنم . آخه تو چقدر بی فکری ؟ چطور تونستی جلوی همه… 

ساکت شدم به خاطر نگاه سنگین راننده. 
_هنوز نفهمیدی تا حد مرگ روت غیرت دارم وقتی اون طوری از عشق یزدان میگی چطور ساکت بمونم ترانه ؟ چطور ؟ 

چیزی نگفتم با ملایمت ادامه داد : 
_مینا بچه اشو سقط می کنه. بچه ای که از تو نباشه رو نمی خوام فقط تمومش کن برگردیم به همون روزا الان همه می فهمن استاد عاشق دانشجوش شده .

در لپ تاپ و بستم و کلافه نفسم و فوت کردم. بی توجه به زنگ های پی در پی مهرداد و تمام حرفاش تصمیمم رو گرفته بودم. به وکیل سابق بابام زنگ زدم و گفتم برای رفتن به خارج کشور کارهام و اوکی کنه. 
دیگه نمیخواستم اینجا بمونم برای رفتن به خارج پول نداشتم اما می تونستم از مهرداد بگیرم .بدهیش به من خیلی بیشتر از این حرفا بود اون دخترونگی هامو ازم گرفته بود احساسمو… غرورمو… از جا بلند شدم و سر سری مانتو و شالی پوشیدم و بی توجه به ساعت 10شب از خونه زدم بیرون .
وکیل برای شروع کردن کارها پول می خواست منم نمی خواستم لفتش بدم .

از سر کوچه یه تاکسی گرفتم و آدرس خونه ی مهرداد و دادم. 
وقتی رسیدم تازه به خودم اومدم .. من داشتم چیکار می کردم ؟ برم و با بی شرمی بگم پول بده؟ اگه نده ؟ اگه ضایعم کنه ؟ اصلا با کدوم غرور ازش پول بخوام .

کرایه ی راننده تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم. روی رفتن به برج هامون رو نداشتم . ناچارا سرمو پایین انداختم و شروع به راه رفتن کردم .
درمونده مونده بودم این وسط و نه راه پس داشتم و نه راه پیش.

توی فکر و خیال خودم بودم که ترمز ماشینی رو کنار خودم حس کردم . سرم و برگردوندم با دیدن دو تا پسر جوون وحشت زده نگاهشون کردم : 

_خوشگله تنها تنها راه میری؟
محل ندادم و با قدم های تند به راهم ادامه دادم : 
_ناز نکن سر قیمت باهات کنار میایم. 
این منو با چی اشتباه گرفته بود ؟ با حرف دوستش پاهام به زمین قفل شد:  
_اگه دختر باشی و پایه ی سرویس دهی چند نفره باشی پنج میلیون میدم. 
پیشنهاد خوبی بود . پول وکیل جور میشد . با یادآوری اینکه به خاطر مهرداد دبگه دختر نیستم اخمام در هم رفت و دوباره به راهم ادامه دادم . کنه تر این حرفا بودن که دست از سرم بردارن : 
_ای بابا بیشتر می خوای ؟ نازنکن دیگه بپر بالا .

با اعصابی داغون به طرفشون برگشتم که همزمان صدای فریادی رو از پشت سرم شنیدم
برگشتم و با دیدن مهرداد که دکمه های بلوزش تا نیمه باز بود و با سر و وضع نا مناسب و صورتی کبود شده از خشم به این سمت می دوید نفسم بند اومد .


پسره که متوجه ی مهرداد نشده بود دوباره گفت: 
_چقدر ناز داری تو خوشگله رضایت بده سوار شو من تا صبح توی تخت نازتو می خرم 


همزمان با تموم شدن حرفش صدای عربده ی مهرداد چهار ستون بدنمو لرزوند:  

_می کشــــــــــــمت کثافـــت .
پسره تا به خودش بیاد مهرداد در ماشینو باز کرد و از یقه اش گرفت و مشت محکمی به صورتش زد .

جیغ زدم و پریدم جلوش : 
_مهرداد چی کار می کنی؟ 
بدون اینکه صدامو بشنوه مشت محکمشو محکم تر زد که پسره پرت شد روی زمین .
راننده ی ماشین پیاده شد و با عجله خواست مهرداد و متوقف کنه که اینبار مهرداد عصبانیتشو سر اون خالی کرد . از صدای فریاداش چند تا ماشین ایستادند و دورمون شلوغ شد . 

قبل از اینکه پسره زیر کتک های مهرداد جون بده چند نفر دست هاش رو گرفتن اما هیچ رقمه دست از فریاد کشیدن بر نداشت : 
_می کشمت بی ناموس.  چطور جرئت می کنی نصف شب وسط راهشو بگیری اون حرفای بی شرمانه رو بزنی هان ؟؟؟ 

پسره لنگون از جاش بلند شد و بدون اینکه جواب بده سوار شد و در رفتن. 

اونا که رفتن مهرداد دستشو آزاد کرد و با ناملایمت بقیه رو رد کرد .
طول کشید که دورمون خلوت شد . تا خواستم حرفی بزنم با خشونت بازومو گرفت : 
_راه بیوفت .

سعی کردم بازومو از دستش بیرون بکشم : 
_دیونه شدی ؟ من نمی خوام با تو جایی بیام .

محکم تر هلم داد : 
_اون روی منو بالا نیار . گفتم راه بیوفت !
با عصبانیت بازومو از دستش بیرون کشیدم : 
_نمیااام خواستم بیام خونه ات اما پشیمون شدم الانم می خوام برم کمک گرفتن از تو خریت محضه .

با اخم پرسید:  
_چه کمکی ؟ 
فقط نگاهش کردم که اینبار فریاد زد : 
_بهت میگم چه کمکی ؟ از پنجره دیدمت اومدی فقط نمی فهمم چرا سعی داری انقدر عذابم بدی ؟ چرا می خوای منو بکشی ؟ چرا هر کاری می کنم باورم نمی کنی ؟ هان ؟ چرا؟ 
نفسم رو بیرون فرستادم : 
_دیگه مهم نیست . با وجود من خیلی اذیت میشی اما تموم شد . می خوام برای همیشه از ایران برم. 

تکون شدیدی خورد و ناباور بهم خیره موند .

از سکوتش استفاده کردم و بر خلاف جهتش شروع به حرکت کردم اما هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که با خشونت از پشت توی آغوش کسی فرو رفتم، دستشو محکم جلوی دهنم گرفت : 
_حرفتو یه بار دیگه تکرار کنی تمام دندون هاتو توی دهنت خورد می کنم.  
انقدر عصبانی اینو گفت که ازش ترسیدم. 
حلقه ی دستاشو محکم تر کرد و با خشونت بیشتری ادامه داد : 
_اگه الان به حال خودت می ذارمت دلیل نمیشه هر فکر احمقانه ای که به سرت زد رو عملی کنی… تو مال منی تا من نخوام نمی تونی قدم از قدم برداری .

دهنمو گرفته بود وگرنه حتما جوابشو میدادم . دست و پا زدم اما فایده ای نداشت تا خودش نمی خواست ولم نمی کرد. 
مهرداد: بهت میگم اون شب حالم خراب بود ، چون فکر می کردم بین تو و یزدان رابطه ای هست.مست بودم حتی یادم نمیاد چطور تونستم به یکی غیر از تو دست بزنم و حامله اش کنم .

اشکی از چشمم سرازیر شد و روی دستش چکید… فهمید دارم گریه می کنم و بیشتر به خودش فشارم داد : 
_لمس کسی به جز تو برای من حرومه ترانه اینو بفهم! 
دستشو از جلوی دهنم برداشت اما ولم نکرد. مثل خودش با لحن تندی گفتم : 
_کاش اون شب تن به نزدیکی با تو نمیدادم. احمق بودم برای اثبات خودم گذاشتم دست کثیفت به من بخوره. من علاوه بر تو تا آخر عمر از خودمم متنفرم. از اینکه بهت اجازه دادم راحت به بازیم بگیری از خودم متنفرم.  


انگار حرفام بدجوری آزارش میداد .
مهرداد: اما برای من اون شب بهترین شب زندگیم بود.
خواستم خودمو از بغلش بیرون بکشم اما اجازه نداد و کنار گوشم زمزمه کرد : 
_عطر تنت ، نفس هات ، گرمای وجودت ، لب هات… طعم چشیدنت لذتی نبود که قبلا تجربه کرده باشم . قبلا هم بهت گفتم لذتی که در آغوش گرفتن تو بهم میده رابطه با هیچ دختر دیگه نمیده . 
پوزخند زدم : 
_برای همینه یه دختر دیگه ازت حامله است .
کلافه ازم فاصله گرفت : 
_دیگه بهم اعتماد نداری. اما یه چیزو توی گوشت فرو کن. ته ته دنیا هم بشه آسمون هم به زمین دوخته بشه تو مال منی. تا من نخوام خارج کشور که هیچ حتی حق نداری پاتو از این شهر هم بیرون بذاری . پس کمتر این فکر های بیخودت و توی سرت راه بده. 

ساکت شدم اما اون دست برنداشت و بازومو گرفت و دنبال خودش کشید : 
_من نمی خوام باهات بیام . 

مهرداد: نترس قرار نیست ببرمت خونه ام . فقط می خوام برسونمت تا یه عده لاشخور دهنشونو وا نکنن زر بزنن و نگاه چپ بهت بندازن .

از این غیرتی بودنش لبخندی به لبم اومد. 
در ماشینش رو پارک کرد و مجبورم کرد که بشینم . 
خودش هم ماشین رو دور زد و سوار شد.
نیم نگاهی بهم انداخت و با جدیت گفت : 
_کمربندتو ببند . 
با لحبازی جواب دادم : 
_لازم نکرده . راحتم… 
کلافه نفسشو بیرون فرستاد و بی پروا به سمتم خم شد . خودمو کمی جمع کردم اما همین که بدنش رو نزدیک به خودم حس کردم قلبم دیوانه وار طپش گرفت . 
سرشو برگردوند. صورتش بدون فاصله رو به روی صورتم بود و نفس های داغش لب هامو می سوزوند .
آب دهنشو قورت داد و نگاهش از روی چشم هام به روی لب هام سر خورد.  
چشم هاش قرمز و نفس هاش کشدار شده بود. 
بدجوری داغ کرده بودم مخصوصا اینکه صدای ضربان قلب مهرداد رو به خوبی می شنیدم.  
انگار غافل شده بود که صورتش نزدیک و نزدیک تر شد.  
لب هاش مماس با لب هام بود که به خودم اومدم و وحشت زده پسش زدم : 
_نکن .





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر