قادر رنجبر نظرات شنبه 21 مهر 1397 ، 08:08 ب.ظ




وحشت زده سرمو برگردوندم . فکر کردم یزدانه اما با دیدن مهرداد نفسم بند اومد. 

من هاج و واج به اون نگاه می کردم اونم به من .
مهرداد اینجا چیکار میکرد ؟ 
از اون گذشته من که درو قفل کرده بودم. 

تا خواستم حرف بزنم یزدان با موهای خیس و بالاتنه ی برهنه در حالی که یه شلوارک پاش بود اومد توی اتاق. 

مثل چی خشکم زده بود تنها کاری که تونستم بکنم این بود که مانتومو جلوم بگیرم تا یزدان تنم رو نبینه. 

مهرداد با نفرت نگاهم کرد و یه تف به طرفم انداخت و با لحن بدی گفت : 
_لعنت به اون ذات خرابت. برای بار دوم بهت اعتماد کردم اما برای بار دوم صورت واقعیت معلوم شد .

رنگ پریده گفتم : 
_نه… نه… نه.… مهرداد اون طوری نیست که می بینی به خدا من بهت خیانت نکردم .

رو به یزدان فریاد زدم : 
_حرف بزن لعنتی .

نگاه نفرت بار مهرداد به یزدان افتاد : 
_نکنه مثل بار قبل خواستی به زور دست کثیفتو بهش بزنی؟ 

منتظر به یزدان نگاه کردم که همه چیزو بگه اما با خونسردی گفت :
_تو توی چهره ی این دختر اجبار می بینی؟ با پای خودش اومد… هوشیار… هوشیار...


نا باور گفتم : 
_دروغ میگه… حرفش و باور نکن مهرداد قسم میخورم دروغ میگه .

مهرداد با عربده گفت : 
_پس تو حموش چی گهی می خوردی توو؟؟


موندم چه جوابی بدم . همش تقصیر این یزدان بود احمق برام نقشه کشیده بود و منه ساده هم باورش کردم .


مهرداد با صورت کبود به من نگاه کرد و وقتی دید جوابی نمیدم با نفرت گفت : 
_خدا لعنتت کنه ترانه… تو چطور تونستی انقدر راحت خیانت کنی؟ هر چند تقصیر تو نیست تقصیر منه که هر بار به توعه خراب اعتماد می کنم . 


اشکم در اومد با گریه گفتم : 
_مهرداد به خدا همه ی اینا نقشه ی این کثافته من بهت خیانت نکردم. 

رو به یزدان که با لبخند به ما نگاه میکرد داد زدم : 
_لال شدی ؟؟ بگو بین من و تو هیچی نیست.  بگو برای چی اینجام بگو داری ازدواج می کنی .

یزدان با تعجب ساختگی گفت : 
_عزیزم حالا که همه چیزو دید چرا دروغ بگیم ؟ صبح توی کلاس بهت پیشنهاد دادم بیای خونه ام تو هم قبول کردی الحق هم که خیلی خوب و ها*ت بودی .

با چشم های گرد شده نگاهش می کردم . مهرداد نتونست طاقت بیاره و با تمام توان مشت محکمی به صورت یزدان زد. 

جیغ خفه ای کشیدم و بهشون نگاه کردم.  اونقدر محکم زد که یزدان پرت شد روی زمین . با نفرت نگاهش کردم. سریع مانتو شلوار رو پوشیدم و به سمتشون رفتم. 

مهرداد لگدی به پهلوی یزدان زد و بعد از اینکه نگاه بدی حواله ام کرد از اتاق بیرون رفت .

دنبالش رفتم و با التماس بازوشو گرفتم و گفتم:
_مهرداد به خدا اشتباه می کنی اون عوضی برامون نقشه کشیده وگرنه من بهت خیانت نکردم .

محکم بازوشو از دستم کشید و با خشم گفت : 
_دیگه اصلا… اصلا اسم منو به زبون نجست نیار . از این به بعد جز یه شاگرد نفرت انگیز هیچی برای من نیستی ! هیچی… 

حرفشو زد و بی رحمانه از کنارم گذشت . باورم نمیشد به این راحتی تموم شد.  باورم نمیشد مهرداد از من متنفر شد . 
حضور یه نفرو حس کردم و وقتی برگشتم با یزدان مواجه شدم.  
با نفرت نگاهش کردم… یه طرف صورتش از مشت مهرداد قرمز شده بود. 
دستمو بالا بردم و محکم ترین سیلی عمرش و به صورتش زدم .
هیچی نگفت با عصبانیت جیغ زدم : 
_الکی گفتی؟ ازدواجتو همه چیزو… فقط خواستی رابطه ی من و مهرداد و بهم بزنی نه ؟ 

کلافه نفسشو بیرون داد و گفت : 
_من آدم بدی نیستم ترانه.  اما طاقت ندارم ببینم تو و مهرداد همدیگرو دوست دارید چون من بیشتر از اون دوستت دارم . اونی که لایقته منم نه اون .

دلم میخواست با جفت دست هام خفه اش کنم . احمق چه فکری پیش خودش کرده بود. 
نگاه بدی به سمتش حواله کردم و به سمت اتاق رفتم لباس هامو برداشتم. لعنتی حتی سوختگی پام هم یادم رفت.  معلومه اونم جز نقشه اش بوده. 
کاش قلم پام می شکست نمی رفتم توی حمومش . 
با خشم لباسامو جمع کردم و بی توجه به یزدان
از خونه زدم بیرون


جلوی دفتر اساتید مثل مرغ پر کنده راه می رفتم. 
از شانس گندم امروز با مهرداد کلاس نداشتم و از صبح هر کاری کردم نتونستم ببینمش. 

مدام با چشم دنبالش بودم اگه بچه ها نمیدیدنش شک می کردم که امروز نیومده. 
یزدان هم به این حالم نگاه می کرد و هر بار می خواست به سمتم بیاد چنان نگاه بدی بهش می انداختم که پشیمون میشد. 

فری به سمتم اومد و سقلمه ای به پهلوم زد و گفت: 
_چرا اینجا لونه کردی ؟ تا کلاس شروع نشده بیا بریم یه چایی بزنیم شارژ شی. 

ناچارا سری تکون دادم و جلوتر ازش راه افتادم.  خدا میدونه مهرداد چقدر ازم متنفر شده… همش هم زیر سر این یزدان بیشعور بود یه جوری نقشه کشید که منم بهش شک نکردم .

مغموم سرم پایین بود و داشتم راه می رفتم که شونه ام محکم به شونه ی یه نفر خورد و تا به خودم اومدم دیدم همه ی جزوه های دستم ریخته رو زمین .

با عصبانیت دهنمو وا کردم که با دیدن مهرداد حرف تو دهنم ماسید .
گوشی اونم افتاده بود رو زمین بدون اینکه نگاهم کنه خم شد منم همراه باهاش خم شدم اما با دیدن عکس مهرداد که روی زمین افتاده بود آه از نهادم بلند شد. 

از دیشب تا الان داشتم با عکسش حرف میزدم که اون هم همین طوری لای جزوه ام مونده بود .

همه ی دانشجو هایی که اونجا بودن چشمشون به اون عکس افتاد الا مهرداد. گوشیشو برداشت و بلند شد خواست بره که یکی از دخترا گفت: 
_عه عکس استاد آریافرد از لای جزوه ی دختره افتاد. 

اشکم در اومد تا خواستم جمعش کنم نگاه تند مهرداد به اون عکس و بعدشم به چشمای اشکی من افتاد. 

روی چشمهام مکث کرد اما خیلی زود نگاهش و ازم گرفت و بی توجه رفت .

صدای پچ پچ ها بلند شد ، تند تند برگه های روی زمین و جمع کردم و بلند شدم . 
همه یه طوری نگاهم میکردن و همش می گفتن این دختر عاشق استادآریا فرد شده. 

به درک بذار بگن مگه دروغه که عاشق استادم شدم ؟ 
تا خواستم برم یکی از دخترا با دوستاش بلند خندیدن و یکیشون گفت: 
_طفلی عاشق استادش شده اونم محل سگ بهش نذاشت. 

همگی زدن زیر خنده ، یکی دیگه از دخترا گفت: 
_اون بدبخت سر کلاس درس میداده خبر نداشته یه عده بی جنبه ان زود عاشق میشن. 

حرف هاشون خنده هاشون بدجوری رو مخم بود. 
یکی دیگه گفت : 
_آخه لقمه ی گنده تر از دهنشم برداشته تو رو چه به استاد آریا فر؟ 

تا خواستم حرف بزنم صدای دادی از پشت سرم بلند شد : 
_صداتون و ببرین!  

هیجان زده برگشتم به امید اینکه مهرداد ازم دفاع کرده اما با دیدن یزدان تمام بادم خالی شد. 
با نفرت نگاهش کردم. به سمتم اومد و همون لحظه مهرداد هم وقتی داشت با یکی از اساتید حرف میزد از اتاق استاد ها اومد بیرون. 

نگاهم بهش دوختم که یزدان بی مقدمه گفت : 
_منو خانم زند همدیگه رو دوست داریم . اون عکس هم فقط یه مدل برای نقاشی بوده انقدر شایعه درست نکنید. 

ناباور داشتم به یزدان نگاه میکردم.  بدتر از من مهرداد بود که با خشم داشت به جفتمون نگاه میکرد


با عصبانیت برگشتم سمت یزدان و داد زدم: 
_چه دوست داشتنی هان ؟ تعریف تو از دوست داشتن چیه؟ 


رو به تمام بچه ها داد زدم :
_این آدمی که دم از دوست داشتن می زنه به بهانه ی اینکه داره ازدواج میکنه و نخود سیاه منو کشوند خونش. 

همه انگار که دارن فیلم سینمایی نگاه می کنن به من خیره شده بودن.  برام مهم نبود آبروم بره اما نمیخواستم همه فکر کنن من با آدم عوضی مثل یزدان رابطه دارم. 

بدون اینکه به مهرداد نگاه کنم دوباره داد زدم :
_این آدم با نقشه منو از کسی که دوستش داشتم جدا کرد اما اینجا دم از عشق و عاشقی میزنه. 

برگشتم سمت یزدان که با چهره ی کبود شده نگاهم میکرد.  با نفرت جلو پاش تف انداختم و گفتم : 
_من اگر بمیرمم عاشق آدم پستی مثل تو نمیشم .

پشت بند حرفم خواستم از دانشگاه بزنم بیرون که حراست دانشگاه جلومو گرفت. 
معلومه وقتی همه رو دور خودت جمع کنی می گیرنت.

ازم خواستن تا برم اتاق مدیر حراست. 

لحظه ای که داشتم دنبالشون می رفتم چشمم به چشم مهرداد افتاد و برای یک لحظه ی کوتاه حس کردم نگاهش مثل گذشته است اما فقط حس کردم چون خیلی زود اخم کرد و نگاهشو ازم گرفت. 


وارد اتاق حراست که شدم دیدم مدیرش پای تلفن داشت می گفت استاد آریا فر رو هم بفرستید. 
نمی دونستم با اون چیکار داشتن ! من که بین داد و بیدادام اسمی از اون نبردم. 

طولی نکشید که مهرداد وارد اتاق شد و بعد از سلام کردن بدون اینکه نگام کنه روی صندلی نشست. 

اما من همون طوری وایستادم و مغموم چشممو به مهرداد دوختم که اصلا بهم توجه نمی کرد. 
مدیر رو کرد به مهرداد و بی مقدمه پرسید : 
_بین شما و خانم زند چیزی هست؟ 

از خجالت سرخ شدم و سرمو انداختم پایین . مهرداد قاطع و محکم جواب داد : 
_اما چند تا از دانشجو ها دیدن که شما با خانم زند توی یه اتاق تنها شدین.  یا مثلا توی کلاس به ایشون بیشتر توجه می کنید.

مهرداد بدون اینکه خودشو ببازه جواب داد : 
_خانم زند دانشجوی منه… بعدشم شما خوب می دونی بین دانشجو ها این شایعه های بی اساس زیاده. 

مردک سری تکون داد و گفت : 
_بسیار خوب حرف شما رو قبول میکنم. 

رو کرد به من و گفت : 
_شما چرا وسط دانشگاه داد و هوار می کردی ؟ 

نگاهمو با دلخوری به مهرداد دوختم و گفتم: 
_یه آقایی قصد مزاحمت داشت برای همون دعوا کردم .

تا خواست حرف بزنه تلفنش زنگ خورد.  انگار بین دو تا از استادا اختلاف افتاده بود و کلاس هاشون بهم ریخته بود. 
از جاش بلند شد و رو به من گفت : 
_تو منتظر باش تا تکلیفت معلوم بشه .

پشت بند حرفش از اتاق بیرون زد . 

سرمو انداختم پایین . حضور مهرداد با من توی یه اتاق داشت خاطرات خوبمونو یادم می نداخت. 


از جاش بلند شد و طولی نکشید که حضورشو رو به روم حس کردم .

_وسط  دانشگاه با داد و هوار چیو میخواستی ثابت کنی؟ 

با خشم نگاهش کردم . حتی الانم باورم نداشت و می خواست تحقیرم کنه. 

با فکی قفل شده دستش و بالا آورد و روی صورتم گذاشت .
قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد . یعنی منو بخشیده بود ؟


چشممو لمس کرد و گفت : 
_فکر می کردم این چشمها معصوم ترین چشمهای عالمن اما اشتباه میکردم. 

دستشو از صورتم برداشت و دوباره با نفرت گفت : 
_چرا ؟ واقعا برام سواله چرا ؟ چرا تا میخوام باور کنم پاکی گند میزنی به تصوراتم ؟ یزدان چی داشت که من نداشتم ؟ پول بهت داد ؟ می گفتی من میدادم . یا نه اون از شب اول توی تخت ازت پذیرایی کرد منه احمق تو رو صیغه کردم و بهت دست نزدم .

دردت این بود نه ؟؟من راضیت نکردم نه ؟

چقدر راحت قضاوت می کرد . بغض کردم اما خودمو نباختم. قبول منو تو وضع بدی دید اما حق نداشت انقدر راحت قضاوت کنه. حتی یه بار هم ازم نپرسید .

بدون گریه گفتم : 
_پس فکر می کنی من یه هرزه ام آره ؟ 

پوزخندی زد : 
_فکر نمی کنم مطمئنم. اون شب هم اگه من سر نرسیده بودم سر چهارراه داشتی هرزگی می کردی . تو از مردا توقع عاشقی نداری. توقع داری اون طوری باهات برخورد کنن که لیاقتته چون تو شغلت هرزگیه .

حرف هاش بدجوری داشت قلبمو می شکست . با دلخوری گفتم : 
_باشه… حالا که تو میگی من هرزه ام پس هستم . پس امشب می خوام برای اولین بار بهت نشون بدم هرزه ی واقعی چقدر راحت خودشو تسلیم استادش می کنه . 

بهم خیره موند. انگار باور نمی کرد منم که دارم این حرفا رو میزنم .
اما من غرور داشتم… نمیتونستم تحمل کنم اینطوری بهم انگ هرزه بودن رو بزنه . 
می خواستم ثابت کنم تا شرمنده بشه… بفهمه چطور قلبمو شکسته .

برای همین زد به سرم و گفتم:  
_میخوام یه شبم واسه استادم هرزگی کنم . 

صورتش کبود شد و با عصبانیت نگام کرد.  دستمو نوازش وار روی گردنش کشیدم و زمزمه کردم : 
_حالا که توی تخت همه بودم یه بار هم استادم و سرویس بدم نمیشه ؟ 

نفس هاش تند شد اما همچنان از اینکه اینطوری حرف میزدم عصبانی بود .

روی انگشت پام بلند شدم و گردنشو بوسیدم که تکون خفیفی خورد اما عصبانیتش به اوج رسید.  
به عقب هلم داد و با صورت کبود شده گفت : 
_تموم کن این مسخره بازیاتو

_چرا ؟ مگه دلت از همین نمی سوزه ؟ منه هرزه با همه خوابیدم الا تو . همه ازم بهره بردن الا تو… همه رو سرویس… 

حرفم با سیلی محکمی که به گوشم خورد توی دهنم ماسید . 
در حالی که از خشم نفس نفس میزد گفت : 
_اگه به این مزخرفات ادامه بدی ، قسم می خورم جنازه ات از این اتاق میره بیرون. 

با اینکه سیلیش خیلی درد کرد اما ته دلم لبخند زدم . هنوز روم غیرت داره این یعنی هنوز دوستم داره. 
اما با حرف بعدیش لبخند تبدیل به گریه شد : 
_من حاضر نیستم زنی و که همه طعمش رو چشیدن به خلوتم راه بدم .


دلخور نگاهش کردم . یه روزی می فهمید بی گناهم اون روزم من دلشو می شکستم .

سر تکون دادم :
_پس منو برای یه شبم نمیخوای؟ فکر کردی با همه بودم الا تو اما من جز تو عاشق هیچ مرد دیگه ای نشدم . 
دیشب هم اگه یزدان بهم دروغ نمی گفت کاری باهاش نداشتم ...

پرید وسط حرفم و جدی گفت: 
_حرفتو باور نمیکنم.  الکی خودتو خسته نکن . تو با اون حوله لخت توی اتاق خواب یه مرد غریبه بهم خیانت کردی توقع داری باور کنم پاکی و جز من با هیشکی نبودی ؟؟

اینا رو میگفت و دم به دم کبود تر میشد . لعنت به تو یزدان.  هر کس دیگه ای هم جای مهرداد بود همین فکر و میکرد. 

سر تکون دادم و گفتم: 
_باشه حالا که این طوری میگی منم دیگه خودمو بهت ثابت نمیکنم . 

با تموم شدن حرفم در اتاق باز شد و مدیر اومد . 
مهرداد هم نگاه بدی به من انداخت و از کلاس بیرون رفت .
حوصله ی توضیح دادن به اون مردک خیکی رو نداشتم اما ناچارا سر ته قضیه رو هم آوردم . اون هم زیاد بهم گیر نداد و زود گذاشت برم .

………
کلافه توی خونم قدم میزدم . ساعت 12شب بود اما من از ناراحتی نه خوابم میبرد نه میتونستم تلویزیون ببینم . فقط مثل دیوونه ها توی خونه راه می رفتم .


دلم میخواست یه معجزه بشه و مهرداد باور کنه من بی گناهم .

روی تخت دراز کشیدم. موبایلم و برداشتم و روی اسم مهرداد مکث کردم . اگه زنگ میزدم شاید جواب نمیداد شاید هم الان با دوست دخترش بود و دوباره آشتی کردن . 

کلافه خواستم موبایلم و بذارم روی میز که صدای زنگش بند دلمو پاره کرد .

شماره ی مهرداد بود که داشت بهم زنگ میزد.  با نفس حبس شده تلفنو جواب دادم که کشدار گفت : 

_بــاز کن این در لامصبــــو. 

بعد از اون صدای تقه های محکمی که به در حیاط خورد . از جا پریدم هم خوشحال بودم هم از صداش ترسیدم .


از اتاق زدم بیرون و در حیاط و باز کردم.  به محض باز شدن مهرداد به داخل هلم داد و در رو محکم بست . 

نگاهش کردم.  چشم هاش قرمز و سر و وضعش آشفته بود . 
برعکس همیشه هم لباساش چروک و یقه ی بلوزش تا نصفه باز بود .

وقتی شروع به حرف زدن کرد فهمیدم که بدجوری مسته:  
_تــو ز… زنیکــه ی خراب به من خیــانت کردی . من… به خاطر تو همه کار کردم اما تو… 

از لحنش ترسیدم و یه قدم رفتم عقب 
_مهرداد تو مستی ؟ 

خندید :
_آره مستم… به خاطر تو تا همین الان خوردم. 

بهم نزدیک شد… سرشو کنار گوشم آورد و کشدار گفت: 
_همون طوری که داغونم کردی باید آرومم کنی .


با تته پته گفتم : 
_منظورت چیه؟ 

بدون اینکه بهم گوش بده هلم داد داخل خونه و خمار گفت : 
_صبح مگــه نگفتی یه شبم به من سرویس م… میدی. تو که همه طعمتو چشیدن… یه بار هم مزه ات زیر زبون استادت بره. 

از چشمهای قرمزش خیلی ترسیدم و همون طوری که عقب می رفتم گفتم : 
_مهرداد نیا جلو… تو مستی. 

سکسکه ای کرد : 
_نــه… مست نیستــم امـــا تو باید مستم کنی .

پشت بند حرفش به سمتم حمله کرد و کمرمو محکم گرفت . با گریه گفتم : 
_مهرداد این کارو نکن به خدا اشتباه می کنی .

سرشو توی گردنم فرو برد : 
_چرا نکنم ؟ نترس پولتو میدم. واست کم نمیذارم هرزه خانم .

با دندوناش گاز محکمی از گردنم گرفت که جیغم در اومد .
انگار همین جیغ جری ترش کرد که دست انداخت و پیراهنمو وحشیانه توی تنم پاره کرد… 

لب هاشو روی لب هام گذاشت و با ولع بوسید.  عقب عقب رفتم که محکم به دیوار خوردم . 

انگار داشتم از هوش می رفتم . صبح خودم بهش پیشنهاد داده بودم اما الان انقدر غیر منتظره شده بود که نمی تونستم باور کنم . 

لبهاشو از روی لبهام برداشت و نفس زنان گفت : 
_نمیخوام به زور کاری بکنم از کجــا معلوم فردا وبال گردنم نشی از کجا معلوم از یکی دیگه حامله نباشی بندازی گردن من ؟ 

دلخور نگاهش کردم . تصورش راجع به من انقدر خراب بود . 
توی تصمیم ناگهانی شروع به باز کردن دکمه هاش کردم و گفتم :
_نترس وبال گردنت نمیشم .


به سختی چشمامو باز کردم… خبری از مهرداد نبود . 
اونقدر خوابم میومد که خواستم دوباره چشمامو ببندم اما با دیدن ملافه ی خونی برق از سرم پرید و خاطرات دیشب به یادم اومد .

سر جام نشستم که مهرداد در حالی که دکمه های بلوزش رو می بست با اخم وارد شد .

نگاهم به خودم افتاد. لباس تنم بود اما یادم نمیومد کی پوشیدمشون .

از خجالت سرمو انداختم پایین که بهم نزدیک شد و کنارم روی تخت نشست . 
زمزمه کرد : 
_پات چرا کبود شده ؟ 

پوزخندی زدم و گفتم : 
_اگه گوش میدادی بهت گفته بودم که یزدان روی پام قهوه ی داغ ریخت منم رفتم توی حمومش تا آب سرد رو پام بریزم و گرنه من هر… 

دستشو روی لبام گذاشت و گفت : 
_هیشش… می دونم .

خصمانه گفتم : 
_چیو میدونی ؟ انقدر بهت گفتم گوش ندادی الان خیالت راحت شد ؟ بعدشم مگه دیشب نگفتی فقط همین امشب بعد میذاری و میری خوب برو چرا وایستادی ؟ چرا… 

محکم بغلم کرد که صدام خفه شد . کنار گوشم آروم زمزمه کرد:  
_می تونی منو ببخشی؟ 

می تونستم اما خواستم اذیتش کنم برای همین با جدیت گفتم: 
_نه!  

مهرداد :چیکار کنم ببخشی ؟ ازدواج کنیم ؟ 

از بغلش بیرون اومدم و دلخور گفتم: 
_تو خیلی حرف بارم کردی مهرداد نمی تونم ببخشمت. 

_وقتی یکی بهم اس ام اس داد گفت خونه ی یزدانی باور نکردم وقتی اومدم اون عوضی رو برهنه دیدم وقتی بهم گفت با هم حموم بودید وقتی تو رو با حوله توی خونه ی اون دیدم دیوونه شدم می تونی بفهمی؟ هر کس دیگه ای هم جای من بود همین کارو می کرد .

بهش حق میداد.  اون شب منو توی یه وضعی دید که خودمم نمی تونستم توجیه اش کنم .

سکوت کردم . لبخند معناداری زد و گفت :
_اما بالاخره طعمتو چشیدم ، مال من شدی. 

با حرص بالشو برداشتم و به شونه اش زدم که خندید و بالشو از دستم گرفت و با یه حرکت پرتم کرد روی تخت و خیمه زد روم .

تره ای از موهامو به بینی ام کشید و با شیطنت گفت : 
_نگفته بودی انقدر خوشمزه ای. 

با خجالت قرمز شدم که با لذت نگاهم کرد . انگار خوشش میومد منو حرص بده.


خواستم بلند بشم که نذاشت و بیشتر خودشو بهم نزدیک کرد و زمزمه وار گفت : 
_می دونی من الان خوشبخت ترین مرد دنیام ؟ 

باتعجب گفتم : 
_چرا ؟ 

_چون فهمیدم تو مال منی بهم دروغ نگفتی ، خیانت نکردی .

لبخند رو لبم ماسید… اگه می فهمید من فقط به خاطر انتقام بهش نزدیک شدم نابود میشد .

به زور خندیدم و از جا بلند شدم و گفتم: 
_کلاسم دیر شد مهرداد. 

_مگه اولین کلاست با من نیست ؟ پس اشکال نداره .

خندیدم: 
_جناب استاد تنها دانشجوی شما من نیستم توی اون کلاس کلی دانشجو انتظارتو میکشه .

با بی میلی بلند شد . اون که حاضر بود. من هم حاضر شدم و بعد از خوردن صبحانه با هم از خونه بیرون رفتیم .

وارد کلاس شدم و مهرداد هم قرار شد بعد از من بیاد .
از همون اول یزدان جلوی راهمو گرفت . پسش زدم که دوباره جلوم سبز شدو گفت: 
_باید حرف بزنیم ترانه .

با اخم گفتم :
_من هیچ حرفی با تو ندارم .

خواستم برم که مچ دستم رو گرفت و همون لحظه مهرداد وارد کلاس شد .



با دیدن دست یزدان که دور دست منه اخماش چنان در هم رفت که از من از ترس غالب تهی کردم و دستمو کشیدم .

یزدان چون فکر می کرد رابطه ی منو مهرداد شکرآبه خودش رو بیشتر بهم نزدیک کرد که با اخم ازش رو گرفتم و سر جام نشستم . 

یزدان هم خواست سر جاش بشینه که مهرداد با اخم گفت : 
_آقای سپهری بعد از اتمام کلاس تشریف داشته باشید. 

خنده ام گرفت. با این شکلی که مهرداد گفت یعنی فاتحه ی یزدان خونده است. 
بی چاره فقط سر تکون داد و سر جاش نشست . مهرداد هم با جدیت شروع به درس دادن کرد .

دلم هوس شیطنت کرد ، از توی کیفم آیینه و رژ قرمز رو در ٱوردم و بی توجه به مهرداد مشغول آرایش شدم .

همون طوری که داشت توضیح میداد نگاهش به من افتاد و رشته ی کلام از دستش در رفت. 

با اون لبای قرمز بوس نامحسوسی براش فرستادم که دست به یقه ی پیراهنش کشید و نگاهشو از روم کنار زد. 

روی کاغذ با رژ قرمز بزرگ نوشتم : دوستت دارم
و برگه رو بالا گرفتم.  

سعی می کرد بهم نگاه نکنه اما بالاخره تسلیم شد و وقتی چشمش به برگه افتاد با مکث چند ثانیه نگاهم کرد. 

خندیدم و چشمکی زدم که کلا فراموش کرد چی داشت می گفت . 
کروباتش رو شل کرد و نفسی تازه کرد و دوباره شروع به درس دادن کرد. 
دلم نیومد دیگه اذیتش کنم . هر دو دستم رو زدم زیر چونه ام و با لبخند خیره شدم بهش .
سنگینی نگاهم و حس می کرد و رشته ی کلام از دستش در می رفت.  آخر هم طاقت نیاورد و کلاس رو ده دقیقه زودتر تموم کرد. 

همه دخترا طبق معمول دورش جمع شدن که با سیاست همه رو بیرون کرد فقط من موندم و یزدان و مهرداد .

در کلاس رو بست ، من سر جام نشسته بودم اما یزدان رفت نزدیک و از مهرداد پرسید: 
_چرا منو نگه داشتی ؟ 

مهرداد خیره نگاهش کرد ، لبخند کمرنگی زد و در نهایت با مشت چنان به صورت یزدان کوبید که یزدان نقش بر زمین شد .

با نیش باز نگاهش کردم ، لعنتی کتک زدنش خیلی جذاب بود.

رو به یزدان که پخش زمین بود خشن غرید : 
_اینو زدم تا یادت بمونه دیگه هیچ وقت به پر و پای من و دختر مورد علاقم نپیچی . 

یزدان به سختی بلند شد و خون کنار لبشو پاک کرد : 
_اون دختری که میگی همه ی زندگی من شده ، من به خاطرش همه کار می کنم ، اما تو چی ؟ محض اطلاع بگم آدم دختری که دوست داره رو صیغه نمی کنه تا… 

مهرداد نذاشت حرفش تموم بشه و مشت دوم رو محکم تر زد و فریاد کشید:  
_دهن نجستو الکی باز نکن ، الان هم گمشو از کلاس بیرون تا جنازتو نفرستادم .

یزدان با تهدید خون رو لبشو پاک کرد و گفت: 
_اما اینجا تموم نمیشه، هیچی اینجا تموم نمیشه. 

حرفشو  زد و از کلاس بیرون رفت .

با نیش گشاد به مهرداد نگاه کردم و گفتم: 
_وقتی خشن میشی جذاب تر میشی. 


اخم کرد و با عصبانیت ساختگی گفت: 
_بیا اینجا با تو هم کار دارم .

از خدا خواسته بلند شدم و به سمتش رفتم .. رو به روش ایستادم که با اخم گفت: 
_این رژ قرمز رو چرا زدی ؟ 

لبامو جمع کردم و با حالت متفکری گفتم :
_اوممم شاید خواستم استادمو از راه به در کنم .

با خشونت به کمرم چنگ زد و زمزمه کرد : 
_از راه به در کردن عواقب داره ، نگاه نمی کنم سر کلاسیم ، میام و این دانشجو شیطون رو یه لقمه ی چپ می کنم .






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر