قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:51 ق.ظ



چشمهای خمارش رو به چشمام دوخت… نه اون حرف میزد ، نه من .
قدرت اینکه عقب بکشم رو نداشتم… انگار مسخ شده بودم. 

خیره به چشم هام ناخودآگاه گفت : 
_من با هیچ دختری رابطه نداشتم ترانه… کلید خونه رو به یکی از دوستام داده بودم. اون لباس خواب… 

دوباره یاد اون لباس خواب افتادم… وسط حرفش پریدم و گفتم : 
_به من ربطی نداره. 

مهرداد:_اما دلخور شدی ! نمیخوام راجع من فکر بد بکنی .

پوزخندی زدم : 
_من مثل تو نیستم جناب استاد . کسی که به بقیه انگ هرزه بودن رو میزنه و قضاوت میکنه من نیستم تویی .

خیره نگاهم کرد و موهای ریخته شده توی صورتم رو کنار زد : 
_معذرت میخوام .

جا خوردم ، مهرداد و عذرخواهی ؟ 

مهرداد:_وقتی امروز اون طوری توی کلاس غش کردی دیوونه شدم... وقتی دکتر گفت به خاطر فشار عصبی فشارت افتاده دلم میخواست سرمو به دیوار بکوبم . 

انگار تازه یادم افتاد ازش دلخور بودم ، دلخور پشتم رو بهش کردم که با خشونت دستش رو دور شکمم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند .

نفسم بند اومد… از هیجان رو به مرگ بودم . سرش رو لای موهام فرو برد و عمیق نفس کشید .

با کارهاش رسما داشت دیوونه ام میکرد . 

تکون خوردم که حلقه ی دستش تنگ تر شد و صداش زمزمه وار کنار گوشم گفت : 
_این چند روز انقدر سخت بود که الان به آرامشت نیاز دارم ترانه. همین طوری بمون بذار یکم آروم بشم . 

سکوت کردم… این بار به خاطر بابام . شاید این نزدیکی عاشقش کنه ، باید دیوانه وار عاشق بشه ، باید همه چیو بگه ، جای بابای عوضیشو . اون روزی که دیوانه وار عاشقم شد منو از دست میده.  چون من برای رسیدن به قاتل بابامه که اینجام . هرگز هم به پسرش دل نمیبندم… نباید ببندم . هرگز !


کش و قوسی به بدنم دادم و چشمامو باز کردم… همون جای دیشب خوابیده بودم با این تفاوت که مهرداد نبود .

دست دراز کردم و گوشیمو برداشتم با دیدن ساعت با ترس از جا پریدم . 

ساعت یازده و نیم بود و من خواب مونده بودم .

با عجله شماره ی مهرداد و گرفتم بعد از کلی بوق بالاخره جواب داد : 
_بله؟ 
با جیغ جیغ گفتم : 
_چرا منو بیدار نکردی الدنگ ؟ 

معلوم بود سر کلاسه و نمیتونه صحبت کنه : 
_شما امروز استراحت کنید موردی نداره .

_چی چیو مورد نداره ؟ از درسام بیوفتم مورد نداره ؟ من الان میام دانشگاه. حالمم خوبه. 

انگار عصبانیش کردم که صداش رگه های خشم گرفت: 
_شما حق همچین کاری و نداری.  وقتی میگم خونه استراحت کن یعنی استراحت کن .

صدای یکی از دانشجو ها رو شنیدم که گفت : 
_استاد زنته ؟ 

خنده ام گرفت.  هیچ کدومشون فکر نمیکردن مخاطب مهرداد من باشم در حالی که توی خونه ی اون زیر پتوی گرم و نرمش خوابیدم .

صدای بوق اشغال معلوم شد مهرداد داره حسابی گوش اون دانشجو رو می پیچونه .
چند دقیقه بعد به موبایلم اس ام اس اومد بازش کردم مهرداد بود : 
_کلاس های بعدی رو نمیرم میام خونه ، غذا هم میگیرم تو استراحت کن .

از خدا خواسته دوباره دراز کشیدم که در خونه یهویی باز شد .
از ترس جیغی کشیدم… سحر دوست دختر سابق مهرداد با عصبانیت کلید انداخته بود .
با دیدن من با بهت و ناباوری گفت : 
_پس مهرداد تو رو می گفت ؟ 

چشم غره ای به سمتش رفتم : 
_اولا اینجا طویله نیست… دوما مثل آدم بیا تو سوما من نمیدونم تو چی میگی .

مثل اسب رم کرد و به سمتم اومد…


انقدر غیر منتظره موهام و تو مشتش گرفت که اصلا نفهمیدم چی شد ! 

با تمام توانش موهامو کشید که اشک تو چشمام جمع شد . توی صورتم فریاد زد : 
_به خاطر تو منو ول کرد آره ؟ به خاطر تو هرزه ی عوضی نخواست با من ازدواج کنه . 
به خاطر تو انقدر راحت به من پشت پا زد… 

محکم تر موهامو کشید : 
_چیکار کردی ؟ ازش حامله شدی ؟ با هرزه گری خودتو بهش غالب کردی هان چیکار کردی ؟ 

بدجوری عصبانیم کرد . لگد محکمی به شکمش زدم که موهام از دستش در اومد .

فشارم پایین بود اما قرار نبود جلوی این احمق ببازم. 

از جا بلند شدم و محکم ترین سیلی عمرش و به گوشش زدم . 

با نفرت نگاهم کرد و خواست به سمتم حمله کنه که دستشو گرفتم و اینبار من داد زدم : 
_یه تیکه آشغال لایقش دور انداخته شدنه ، تو انقدر بی ارزش بودی که مهرداد نخواستت . اونقدر آویزونش شدی که پرتت کرده اون ور به من چه ؟ هان ؟ تو آدم چندش آوری هستی دخلش به من چیه ؟ مهرداد بخواد عاشق هر کسی ممکنه بشه . اینکه عاشق تو نشده تقصیر منه ؟ 

با حرفام آتیشش زدم . با همه قدرتش هلم داد که سکندری خوردم و سرم محکم به سنگ زمین خورد . 

چشمام سیاه شد اما بیهوش نشدم… نخواستم که بشم .
سحر هیستریک خندید و گفت  :
_چی شد عروسکم؟ لال شدی ؟ من برای رسیدن به مهرداد هر کاری کردم.  از این به بعدم میکنم . مثلا همین الان بکشمت و داغ  جنازتو رو دل مهرداد بذارم نظرت چیه ؟ 

با نفرت نگاهش کردم و خواستم بلند بشم اما نتونستم.  

گرمای خون رو روی سرم احساس میکردم .
چشم هام کم کم داشت میشد که صدای زنگ موبایلم بلند شد. فهمیدم کلاس مهرداد تموم شده و الان میخواد بیاد. 

خواستم دستم رو دراز کنم و موبایلم رو بردارم که سحر زودتر از من جواب داد : 
_به به جناب استاد دانشگاه . میبینم که زیادی نگران حال آشنای قدیمیت شدی . اما نگران نباش هنوز نمرده .


نمیدونم مهرداد چی میگه که سحر عصبانی میشه: 
_آره تو خونه اتم ! کنار عزیز دردونه ای که به خاطرش منو ول کردی . اگه بخوام همین الان میتونم بکشمش اما منتظرت میمونم… زود بیا اگه انتخابت این دختر باشه اون وقت تمام زندگیمو صرف کشتنش میکنم… 


صدای عربده ی مهرداد رو حتی منم میشنوم و توی اون شرایط دارم تصور میکنم استاد مهرداد مغرور بین اون همه دانشجو این طوری فریاد میکشه . 

سحر تلفنو قطع میکنه و با حسادت آشکار میگه: 
_کم مونده بود پای تلفن منو دار بزنه . تو چی داری دختره ی احمق که من ندارم ؟ 

با تحقیر نگاهش کردم و گفتم : 
_شعور دارم اما متاسفانه تو حتی با اسمشم آشنا نیستی . طرف داره میگه تو رو نمیخواد کجاشو نفهمیدی ؟ آخه یه دختر چقدر میتونه سبک و آویزون باشه؟ 

با نفرت نگاهم کرد اما چیزی نگفت.  علاوه بر سرم پهلوم بدجور درد میکرد . موقع افتادن محکم به لبه ی پله خورده بود .

ده دقیقه نگذشته بود که مهرداد مثل طوفان از راه رسید . بدون اینکه به سحر نگاه بندازه به سمت منی که همچنان پخش زمین بودم دوید و سرم و توی آغوش گرفت: 
_ترانه خوبی ؟

فقط سرم و تکون دادم… موهامو با دستهای مردونه اش کنار زد و نگران گفت: 
_خیلی ترسیدم اتفاقی برات افتاده باشه… 

حتی اگه نمی گفت از رنگ پریده اش فهمیده بودم .
سحر با حسادت به ما نگاه میکرد . از لجش تو چشمهای مهرداد نگاه کردم و خودمو به موش مردگی زدم تا از حرص بمیره .

طاقت نیاورد و گفت : 
_اینقدر دوستش داری ؟ 

با این حرف سر مهرداد چنان به سمتش چرخید که من جای سحر زهر ترک شدم . 
مهرداد از من غافل شد و به سمت سحر یورش برد و سیلی محکمی به گوشش زد .
یاد اون روزی افتادم که به من سیلی زد ولی انصافا این سیلی کجا و اون سیلی کجا .

سحر روی زمین پرت شد . 

مهرداد چنان عربده ای کشید که چشم هام گرد شد :
_حالا دیگه کارت به جایی رسیده که کلید می ندازی و توی زندگی من سرک میکشی ؟ دیروز زنگ زدی بهت هشدار دادم احمق… گفتم پاتو از گلیمت دراز کنی قلم پاتو می شکنم نگفتم؟ 


سحر که حالا مثل موش توی خودش مچاله شده بود فقط سکوت کرد . 
مهرداد با خشم بازوش رو گرفت و کشون کشون اونو به سمت در برد و تهدیدش کرد : 
_اگه یه بار دیگه از صد متری ترانه رد بشی قسم میخورم می کشمت .

تا خواست از خونه پرتش کنه سحر به التماس کردن افتاد . با لذت داشتم نگاهشون میکردم . این حمایت مهرداد بدجوری بهم ساخته بود. 

علارغم تمام التماس ها مهرداد مثل سگ از خونه پرتش کرد بیرون و در رو هم روش بست .

تا در بسته شد با یادآوری قیافه ی سحر پقی زدم زیر خنده . مهرداد که داشت به سمتم میومد همونجا و ایستاد. 
انقدر خندیدم که رسما اشک از چشمام میومد . قیافه ی حسودش التماساش بدجوری مضحک بود .

خنده ام که تموم شد چشمم به مهرداد افتاد که با لبخند به من خیره شده.  
خجالت کشیدم و خواستم بلند بشم که آخم در اومد .
مهرداد با نگرانی به سمتم اومد و گفت : 
_چت شد ترانه ؟ 

دستمو روی پهلوم گذاشتم و گفتم : 
_وقتی هلم داد پهلوم زخم شد چیز مهمی نیست .

دستش به سمت بلوزم رفت . سریع مانع شدم که کلافه گفت : 
_بذار نگاه کنم ترانه باید ببینم زخمت عمیق نباشه. 

ناچارا گذاشتم بلوزم رو بالا بزنه . کبود شده بود اما معلوم بود کبودیش عمیق نیست . خواستم بلوزم و پایین بفرستم که دست داغ مهرداد روی پهلوم نشست .

برق گرفته نگاهش کردم دست داغش روی پهلوم نشسته بود و نوازشش میکرد .


بدجوری گر گرفتم . انگار توی حال خودش نبود .
با صدای ضعیفی گفتم: 


_مهرداد چی کار میکنی ؟ … 


جوابم رو نداد ، سرش رو بلند کرد و به چشم هام خیره شد. 
با صدای خش داری گفت: 
_ترانه من ...

سکوت کردم ، خوب می فهمیدم معنای نگاهش چیه ! 


هشدار دهنده گفتم :
_مهرداد نکن! 


حرفم تموم نشده بود با یه حرکت منو روی زمین خوابوند و خودش هم روم خیمه زد. 

نفس نفس زنون بهش خیره شدم . چشماش قرمز و تب دار شده بود. 

دستمو روی سینه ی پهنش گذاشتم و خواستم بلند بشم که بیشتر از قبل بهم نزدیک شد .

ناخودآگاه زمزمه کردم :
_مهرداد… 
با شنیدن صدام تکون خفیفی خورد و با التهاب صورتش رو نزدیک آورد و لبهاش رو با قدرت روی لب هام گذاشت


با ولع می بوسید .
نفس کم آورده بودم. از یه طرف هم خنده ام گرفت . استاد دانشگاه با لباس رسمی این طور هیجان انگیز داره دانشجوی خودش رو می بوسه .


لب هاش رو از روی لب هام برداشت و با نفس نفس کنار گوشم زمزمه کرد : 
_دیگه نمیتونم جلوی تو دووم بیارم لعنتی . هر کاری کردم فراموشت کنم نشد. دیگه میخوام مال من بشی. عقدت میکنم… زیر کاری که کردم نمیزنم. 

پشت بند حرفش دستش به سمت دکمه های بلوزم رفت و یکی یکی بازشون کرد . 
سکوت کردم و ته دلم گفتم : 
_هیچ وقت به خواستت نمیرسی مهرداد… هزار بار تا لب چشمه میبرمت اما تشنه بر میگردی. 

نصف دکمه های پیراهنم رو باز کرد و کت خودش رو هم در آورد و دوباره وحشیانه به جون لب هام افتاد. 


برای اینکه جری ترش کنم دستم رو لای موهاش بردم و به بلوزش چنگ انداختم .

لبهاش رو از روی لب هام تا روی گردنم کشید و با دندون هاش پوست گردنم رو کشید .

آهی کشیدم که حریص باقی دکمه های بلوزم رو پاره کرد .

دروغ چرا بدجوری حالم خراب شده بود. مهرداد مرد ایده آل هر دختری بود . مردی که همه آرزوی یه نگاه ازش رو داشتن. 
هیکلش ، حرف زدنش ، حرکات حریصانه اش برای دیوونه کردن هر دختری کافی بود. 

از روی زمین بلندم کرد و به سمت اتاق خواب بردتم . روی تخت پرتم کرد و دکمه های بلوزش رو باز کرد و دوباره روم خیمه زد .

قبل از اینکه لبهاش به لبهام برسه گفتم :
_مهرداد من نمیخوام. 

انقدر دیوونه شده بود که حتی صدام رو هم نشنید .
با یه حرکت قفل لباس  رو باز کرد و اونو یه طرف اتاق پرت کرد. 

میترسیدم تسلیم بشم… میترسیدم نتونم جلوشو بگیرم و به خاطر انتقام خودمو و زندگیمو ببازم. 

مهرداد دیوانه وار به جونم افتاده بود .
از خود بی خود شده بود و مدام در گوشم حرف های حریصانه میزد .

. دستش هر لحظه هرز تر میرفت قبل از اینکه دستش به دکمه ی شلوارم برسه جلوش رو گرفتم. 

خمار نگاهم کرد و گفت: 
_این بارم میخوای جلومو بگیری ؟ 

با ترس سرم و تکون دادم. نگاهش رو به لبهام دوخت و زمزمه کرد: 
_چرا نمیفهمی حالم خرابه؟

همونطوری که سعی داشتم پسش بزنم گفتم: 
_تو که هیچ وقت تختت خالی نمیمونه مهرداد دست از سر من بردار. 

کلافه و شمرده شمرده گفت: 
_تو اولین دختری هستی که تا این مرحله باهاش پیش رفتم. من وقتی بیست سالم بود دست و دلم برای دختر بازی نمیرفت الان که یه مرد سی ساله ام . اون حسی که تو به من میدی رو هیچ دختر دیگه ای به من نداده .

همش سرت نگران میشم ، دوست ندارم کسی جز من حتی بهت نگاه کنه. همش دلم میخواد تصاحبت کنم ترانه . میخوام مال بشی… بهت گفتم عقدت میکنم … زیر کارم نمیزنم چرا مانع میشی ؟


با ترس نگاهش کردم… کلافه نفسش رو بیرون داد و از روم بلند شد و بدون اینکه بهم نگاه کنه به بلوزش چنگ زد و از اتاق بیرون رفت. 

فوری بلند شدم و مانتومو تنم کردم.  حاضر و آماده از اتاق رفتم بیرون .
مهرداد روی مبل نشسته بود و هر دو دستش رو لا به لای موهاش فرو برده بود .

با صدای ضعیفی گفتم: 
_من دارم میرم ! 

با شنیدن صدام فوری سرش رو بلند کرد و وقتی منو حاضر و آماده دید با اخم گفت : 
_هنوز حالت خوب نشده لازم نیست جایی بری!  

مثل خودش با اخم گفتم: 
_حالم خیلی هم خوبه بمونم اینجا تا دوست دخترهای جنابعالی یکی یکی بریزن سرم قصد جونمو بکنن ؟ 


انگار اعصابش بد بهم ریخته بود… با کلافگی گفت :
_بابت امروز معذرت میخوام نباید تنهات میذاشتم! بعدشم من یادم رفته بود قفل خونه رو عوض کنم. 

همونطوری که کفشهامو پام میکردم گفتم: 
_به هر حال استاد من رفتم فردا توی کلاس میبینمتون. 

بدون اینکه منتظر حرفی ازش بمونم درو پشت سرم بستم… بذار برای یک بار هم شده حرف حرف من باشه 


فری برای بار هزارم توی این چند دقیقه گفت : 
_خداییش شوهر نکردی ؟ دوست پسری ؟ زیدی؟ بوی فرندی چیزی ؟ 

فقط نیم نگاهی بهش کردم و جواب ندادم . مقنعه ام و زد بالا و گفت : 
_آخه با عقل جور در نمیاد گردن خود به خود کبود بشع .

از شانس بدم یزدان همون لحظه از کنارم عبور کرد و حرف این فری احمق رو شنید . سگرمه هاش بدجوری در هم رفت و با عصبانیت سر جاش نشست. 

تا خواستم بهش تشر بزنم مهرداد وارد کلاس شد . 
با تعجب نگاهش کردم . ما این ساعت با مهرداد نداشتیم .
قبل از من پوریا با خوشمزگی گفت :
_استاد کلاس و اشتباه اومدید . 

با این حرف همه پقی زدن زیر خنده… مهرداد چشم غره ای به سمت پوریا رفت و با جدیت گفت : 
_آقای اسدی متاسفانه دیروز درگذشتن . تا پیدا شدن استاد جدید من تدریس میکنم .

صدای همهمه ی همه بلند شد… پوریا باز با خوشمزگی گفت :
_استاد به احترام این بزرگوار امروز درس ندید بحث آزاد باشه. 

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با شادی گفتم : 
_آخجون راست میگه .

نگاه مهرداد به من افتاد . سریع دستو پامو جمع کردم .خیره نگاهم کرد و در کمال تعجب گفت : 
_باشه .

صدای جیغ همه بلند شد . آزیتا نچسب ترین دختر کلاس از فرصت استفاده کرد و با عشوه گفت : 
_استاد البته کلاسی که شما تدریس کنید خسته کننده نیست اگه درس بدید هم ما راضیمم. 

با چشم غره بهش نگاه کردم . عجیب بود که مهرداد مدام نگاهش رو به من مینداخت .
حس کردم متوجه ی حرص خوردنم شد که لبخند محوی زد و رو به آزیتا گفت :


فری نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت : 
_این چرا همش چشمش رو توعه؟ کلاس به این شلوغی فقط تو آدمی ؟ 

دستپاچه گفتم : 
_نه اشتباه میکنی… 
فری: حالا میفهمم اشتباه میکنم یا نه ! 

پشت بند حرفش بی مقدمه گفت :
_استاد حالا که بحث آزاده خواستم اگه اجازه بدید برم یه جعبه شیرینی بخرم و بیام .

مهرداد با اخم جواب داد : 
_شیرینی برای چی ؟ 

فری با پرویی گفت :
_آخه ترانه قرار این هفته عقد کنه اون هم با داداش من… منم به خاطر شراکت این شادی گفتم یه جعبه شیرینی بخرم تقسیم کنم .

صدای اووو گفتن بچه ها بلند شد… برعکس همه مهرداد بود که لحظه به لحظه قرمز تر میشد. 

انگار ب زور داشت خودشو کنترل میکرد تا هممونو از وسط نصف نکنه .


فری دوباره گفت: 
_استاد گرمتونه انقدر قرمز شدین ؟ 

می فهمیدم مهرداد هیچ وقت جلوی غیرتش نمی ایسته این بار هم طاقت نیاورد و با حرفی که زد رسما دهن همه باز موند :
_زن من چطور میخواد با برادر شما ازدواج کنه خانم صادقی میشه بفرمایید؟ 

همه یک دفعه ای ساکت شدن حتی من ! 
منظور مهرداد از زنم من بودم ؟ 
اما بین من و اون که هیچی نبود ، حتی اون صیغه ی محرمیت ! 


فری با تته پته گفت :
_زنتون ؟ منظورتون ترانه است ؟ 

مهرداد انگار تازه به خودش اومد و فهمید که چه گندی زده. دستی لابه لای موهاش فرو برد.  
توی ذهنم دنبال یه دروغ بودم که قبل از من مهرداد گفت : 
_عه… من اسم کوچیک خانم زند رو نمیدونستم ، شما گفتی ترانه ، من اسم همسرم ترانه است یه کم بهم ریختم .

نفس راحتی کشیدم… همه باور کردن جز یزدان که با اخم به من خیره شده بود. 
با این حرف سیل سوالات به سمت مهرداد رفت : 
_استاد شما زن داری ؟ 
_استاد حلقه چرا ننداختین ؟ 
_استاد نامزدین یا ازدواج کردین ؟ 
_استاد چند وقته؟ 


همه ی این سوال ها مهرداد و کلافه کرد و با جدیت و صدای بلندی گفت :
_زندگی خصوصی من به هیچ کدومتون ربط نداره .
همه از این جدیت مهرداد ساکت شدن… شرایط سختی بود تا اینکه مهرداد اعلام کرد کلاس کنسله .

همه یکی یکی رفتن بیرون . عمدا خواستم دیرتر برم تا مهرداد و واسه این کارش سرزنش کنم . 
اون هم انگار همین قصدو داشت که خودش و با وسایلاش سر گرم میکرد .

همه که رفتن در کلاس و بستم . با خشم برگشتم اما قبل از اینکه حرفی بزنم با خشونت هلم داد که خوردم به دیوار. 

از عصبانیت رسما کبود شده بود . قبل از اینکه من دهن باز کنم اون با خشم گفت : 
_جریان خواستگاری و جواب مثبت چیه ؟ هوم ؟

متعجب نگاهش کردم… تازه یاد حرف فری افتادم . 
خنده ام گرفت اما خودمو جمع و جور کردم و از زیرش در رفتم : 
_اون چه حرفی بود تو کلاس زدی ؟ زنمه و این حرفا ؟ 

چشماشو با خشم روی هم گذاشت : 
_ترانه سر به سر من نذار ! بهم بگو اون مضخرفات راسته یا نه ؟ 

انگار خوشم میومد روانشو بهم بزنم : 
_فرض کن که راست باشه به تو چه ربطی داره ؟ 

با این حرفم عربده اش به هوا رفت :
_مثل آدم جواب منو بده ! 

با فریادش رسما وا رفتم اما این اواخر زیادی جلوش تسلیم شده بودم . باید یه ذره هم شده ترانه ی سرکش سابق میشدم :
_سر من داد نزن ! من فقط دانشجوی توام فهمیدی ؟ فقط دانشجو ! همین… حق نداری بین همه ی بچه ها آبروی منو ببری وقتی هیچی بین ما نیست .

مهرداد : نیست ؟ 

با اطمینان گفتم : 
_نه نیست .





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر