قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:57 ق.ظ



ازم فاصله گرفت ، دستی لای موهاش برد و گفت : 
_یعنی میخوای بگی زندگی خودته و الان میخوای با یکی دیگه ازدواج کنی ؟ 

سکوت کردم… بحث بینمون خیلی بیخود بود .
نفسم و کلافه بیرون دادم و گفتم : 
_ازدواجی در کار نیست ! فری شک کرده بود بین منو تو چیزیه برای همین اینطوری گفت. 

یه تای ابروش بالا پرید : 
_از کجا شک کرد ؟ 

چپ چپ نگاهش کردم : 
_تو کل کلاس چشماتو زوم کردی رو من چرا شک نکنه ؟ 

لبخندی زد که محو و مات موندم. این بشر وقتی میخندید خیلی جذاب تر میشد .
با شیطنت گفت : 
_آخه اسمت ترانه است تو رو که میبینم یاد خانومم میوفتم واسه همین به تو نگاه میکردم .

مشت محکمی به سینه اش زدم که خندید و گفت : 
_امشب با من میای ؟ 

کنجکاو گفتم : 
_کجا بیام؟

مردد بود که بگه یا نه بالاخره دلو به دریا زد و گفت : 
_امشب میخوام یه چیزی بهت بگم .
+خب الان بگو ! 

مهرداد: الان نمیشه ، امشب نامزدی نزدیکترین دوستمه. آماده باش میام دنبالت… اونجا همه چیز و بهت میگم باشه ؟ 

با هیجان گفتم : 
_نامزدی ؟ آخ دلم لک زده بود واسه یه جشن حسابی .

زیر لب زمزمه کرد : 
_نفر بعدی خودتی .

جوری وانمود کردم که نشنیدم . اخمی کرد و گفت : 
_مثل اون شب لباس با نیم وجب پارچه نپوشی تا کل شب اعصابم خراب بشه. 

کل کل اضافه نکردم و فقط سر تکون دادم . 

کیفش و برداشت چشمکی زد و گفت :
_پس شب ساعت هفت منتظرم باش.


با لذت نگاهی به آیینه قدی انداختم. 
لباس بلند و نگین کار شده ای که مدل فوق العاده ای داشت رو به تن کرده بودم .

همون طوری که مهرداد خواسته بود… هر چند این لباس زیباییم رو دو برابر کرده بود .

تمام موهام رو فر کرده بودم که به طرز دیوانه واری بهم میومد 

آرایشم جیغ نبود اما اون ژر قرمز بدجوری قیافه ام رو عوض کرده بود هاج و واج به آیینه نگاه میکردم که صدای اس ام اسم اومد .

جیغ بلندی کشیدم و پیام مهرداد و باز کردم:  
_پشت درم بیا بیرون .

لاک نزده بودم و اصلا نمیخواستم بدون لاک پامو توی اون مهمونی بذارم . برای همین براش تایپ کردم : 
_بیا تو بشین من ده دقیقه ی دیگه آماده میشم .

پشت بند حرفم به سمت آیفون رفتم و درو باز کردم. دویدم توی اتاقم و لاک مشکی رنگو باز کردم و با دقت مشغول لاک زدن شدم .

اونقدر حواسم پرت تمیز در اومدن لاک هام بود که هیچی نفهمیدم.  
وقتی سرم رو بلند کردم توی آیینه مهرداد و دیدم که پشت سرم دست به سینه وایستاده و با لبخند من و تماشا میکنه. 

با ترس از جا پریدم : 
_آدم یه صدایی از خودش در میاره ، کم مونده بود سکته کنم آخه چرا بدون اینکه بگی میای تو اتاقمم ؟ من گفتم منتظرم باش نه اینکه مثل جن بیای پشت سرم. 

با عصبانیت نگاهش میکردم . انگار اصلا حرفامو نشنید ، وقتی ساکت شدم با لبخند محوی زمزمه کرد : 
_دیوونه کننده شدی. 

ساکت شدم. 

تکیه اش و از دیوار گرفت ، خواست به سمتم بیاد که سریع به مانتوم چنگ زدم شالمو روی سرم انداختم و گفتم : 
_من کارم تمومه بریم. 

چیزی نگفت فقط خیره نگاهم کرد و سر تکون داد .
با هم از خونه بیرون زدیم و سوار ماشین شدیم . توی کل راه نه من حرف زدم و نه اون. 
جفتمون عمیقا توی فکر بودیم تا اینکه مهرداد ماشین رو جلوی باغ بزرگی پارک کرد .

یکی با لباس فرم در ماشین رو برامون باز کرد و وقتی پیاده شدیم رفت تا ماشینو برامون پارک کنه .

چشمم به باغ افتاد که به محض ورود صدای کر کننده ی موزیک رو داشت. 

اکثرا وسط داشتن می رقصیدن . از همین اول کاری قر طوری به جونم افتاد که دوست داشتم هنوز مانتومو در نیاوردم بپرم وسط و حسابی خودمو تخلیه کنم . 

یکی اومد مانتو و شالم و ازم گرفت . از خدا خواسته خواستم برم وسط که دست داغ مهرداد محکم دستمو گرفت. 

منتظر بهش نگاه کردم که گفت:  
_قبلش باید یه چیزی بهت بگم .

با عجله گفتم : 
_خوب بگو. 

اشاره ای به ته باغ کرد و گفت : 
_اینجا نمیشه بریم یه جای خلوت .

پشت بند حرفش دستم رو کشید و دنبال خودش منو به سمت ته باغ برد


زیر یه درخت بزرگ بالاخره متوقف شد . اینجا ته صدای آهنگ میومد نه کسی به ما دید داشت. 

با کنجکاوی پرسیدم: 
_برای چی اومدیم اینجا مهرداد ؟ 

هر دو دست هام رو گرفت و به چشم هام خیره شد 
مهرداد:_آخرین باری که بهت گفتم دوستت دارم یک هفته قبل از اینکه منو ترکم کنی بود . اون موقع تو یه دختر دبیرستانی بودی منم دانشجوی سال آخری.  

گیج نگاهش میکنم.  منظورش رو از این حرف ها نمیفهمیدم: 
_وقتی ترکم کردی قسم خوردم دیگه تا آخر عمر اسمت رو نیارم . اما وقتی دوباره باهات روبه رو شدم با وجود اختلاف سنی که داریم… با وجود همه ی بدی هایی که در حقم کردی نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بهت نزدیک نشم . 

یکی از دست هامو رها کرد و به کمرم قفل کرد و منو به خودش چسبوند . 
خیره به چشم هام زمزمه کرد : 
_من دوستت دارم ترانه. 

نفسم بند اومد . حرفی که می شنیدم و باور نداشتم . 
با چشمهای گرد شده خیره موندم بهش که گفت : 
_نمیخوام دوباره ترکم کنی چون این بار رسما نابود میشم . 
اما یه حسی بهم میگه تو هم دوستم داری .

لبخند روی لبهام خشک میشه.  من این بار هم مهرداد و ترک میکردم چه بسا بدتر از بار قبل .

اما نمیتونستم بیخیال قاتل بابام بشم و راحت با پسرش دل خوش کنم . 

لبخندی زدم و گفتم : 
_دیگه هیچ وقت ترکت نمی کنم مهرداد… منم دوستت دارم. اما تو… 

میخواستم بگم تو دوست دختر داری که حرفم با لبهای داغی که روی لبهام نشست توی گلوم خفه شد

بوسه این بارش برعکس همیشه طعم عشق می داد.  
نرم و عاشقانه می بوسید و دلم رو به بازی می گرفت. 
ازم فاصله گرفت . لبخندی زدم که گفت : 
_خیلی وقته دیوونه ی همین خنده هات شدم. 

خنده ام پر رنگ تر شد … مهرداد هم یکی از اون لبخند های نادر و جذابش رو تحویلم داد و دست تو دست هم به جشن برگشتیم .

همزمان با ما عروس و داماد هم اومدن. با دیدنشون ذوق زده ایستادم و نگاهشون کردم .

جفتشون اینقدر دوست داشتنی بودن که آدم نمیتونست چشم از روشون برداره.  

معلومه خیلی عاشق همن.  از چشم هاشون… از دست هاشون. 

جلوی هیجانمو نگرفتم و گفتم : 
_خیلی عروس داماد خوشگلین .

مهرداد با لبخند بهم نگاه کرد و گفت : 
_ولی به نظر من تو خوشگل ترین عروس دنیا میشی .


چشم هام برق زد . اما با فکر اینکه من هیچ وقت نمیتونم با مهرداد خوشبخت بشم لبخند از روی لبم پر کشید. 

مهرداد دستمو گرفت و گفت : 
_بریم بهشون تبریک بگیم .

با هم به سمت عروس داماد رفتیم. فهمیدم که داماد صمیمی ترین دوست مهرداده چون خیلی با هم رفتار خوبی داشتن . بعد از تبریک گفتن مهرداد دو تا سکه از طرف هر دو تا مون بهشون هدیه کرد. 

خواستیم ازشون فاصله بگیریم که آهنگ تانگو دو نفره ای پخش شد و فرزاد دوست مهرداد ازمون خواست تا ما هم بریم وسط .

از خدا خواسته دست تو دست مهرداد رفتیم وسط .
علاوه بر ما عروس داماد و دو تا زوج دیگه هم اومدن .
چراغ ها خاموش شد و همزمان دستهای مهرداد دور کمرم حلقه شد .
خودشو کاملا بهم چسبوند… دستهامو دور گردنش حلقه کردم و سرمو روی سینه اش گذاشتم.
همراه آهنگ خودمون رو تکون میدادیم. در گوشم آروم زمزمه کرد : 
_خیلی میخوامت. 

خندیدم و چیزی نگفتم… دوباره گفت : 
_کارم از خواستن گذشته دیوونه اتم دختر ! 

باز هم خندیدم دوباره گفت : 
_خیلی عجیبه که یه استاد اینطوری عاشق دانشجوش بشه ؟ 

با خنده گفتم : 
_اگه اون دانشجو من باشم نه عجیب نیست . 

این بار اون سکوت کرد با شیطنت گفتم : 
_پس نونم تو روغن افتاده کل این واحد و پاسم .


بینی شو به بینیم زد و گفت : 
_از این فکر ها نکن وروجک من به کسی نمره ی الکی نمی دم .

با حالت قهر خودمو بیشتر تو بغلش مچاله کردم که تکونی خورد و کنار گوشم گفت : 
_داری منو به کشتن میدی. 

خندیدم و چیزی نگفتم با یاد امتحان فردا با ترس گفتم:  
_مهرداد من هیچی نخوندم. زودتر بریم خونه وگرنه امتحان فردا رو صفر میگیرم .

بهش نگاه کردم . لبخند زد و با شیطنت گفت : 
_بریم خونه ی من تا بهت کلی تقلب برسونم .

چشم هام برق زد :
_راست میگی ؟ 

مهرداد: راست میگم اما شرط داره .

_چه شرطی ؟

مهرداد : کنارم بخوابی منم تا صبح محکم بغلت کنم و تلافی اذیت هایی که منو کردی در بیارم .

خندیدم و از خدا خواسته سر تکون دادم. 

آهنگ تموم شد و چراغ ها روشن شد . با مهرداد به سمت میزی رفتیم و نشستیم . در کل میشه گفت یکی از بهترین شب هایی بود که این اواخر گذروندم .


مهرداد در اپارتمان رو باز کرد . انقدر خسته بودم که کفش هامو همون اول راه در آوردم.  گفتم درس کار کنیم اما چشم هام از زور خواب باز نمیشد و کم مونده بود سر پا بخوابم .

تلو تلو خوران دو قدم رفتم که نتونستم تعادلمو حفظ کنم و پام پیچ خورد .
داشتم میوفتادم که مهرداد از پشت کمرمو گرفت و زمزمه کرد : 
_پرنسس من خوابش گرفته ؟ 

از اینکه اینطوری باهام حرف میزد تو دلم کیلو کیلو قند آب کردن . با نیش باز سر تکون دادم که بی هوا بلندم کرد و به سمت اتاق خواب برد. 

با چشمهای گرد شده گفتم:  
_چیکار میکنی دیوونه ؟ 

بدون اینکه جوابمو بده منو گذاشت روی تخت و بی تعارف دستش رو به سمت زیپ لباسم برد.  

خواب آلود گفتم : 
_چیکار میکنی مهرداد ؟ 

آروم زمزمه کرد : 
_هیشش فقط میخوام لباستو عوض کنم با این نمیشه بخوابی .

سکوت کردم چون اینقدر خوابم میومد که حال بلند شدن رو نداشتم فقط فهمیدم که مهرداد لباسم رو با یکی از بلوز های خودش عوض کرد و خودش هم بی تعارف کنارم دراز کشید و همون طوری که گفت محکم بغلم کرد.


هاج و واج به برگه ی جلوم نگاه میکردم . این مهرداد مارموز انقدر سوال های سخت آورده بود که یه دونه اشم بلد نبودم .


لبخند محو گوشه ی لبش یعنی کاملا فهمیده دردم چیه . چشم غره ای به سمتش رفتم و اشاره کردم که بیاد اما با بدجنسی روشو اون طرف کرد .

سرک کشیدم تا ببینم فری نوشته یا نه … کثافت تند تند داشت جواب میداد .
بیشتر سرمو بردم جلو که صدای جدی مهرداد از جا پروندم : 
_خانم زند مشکلی هست ؟ 

نگاه همه به سمت من برگشت . با پرویی گفتم : 
_بله هست . من درس نخوندم از این سوالا هم نمیفهمم. 

مهرداد داشت خنده اش میگرفت اما با اخم و جدی گفت : 
_چرا درس نخوندین؟ 

با شیطنت گفتم : 
_عروسی بودم جای شما خالی . 

نمی دونست باید چی بگه برای همین اخم کرد و گفت : 
_کافیه همه به امتحانشون برسن. 

دوباره همه روی برگه افتادن فقط منه بدبخت بودم که اون آخر تک و تنها به برگه ام نگاه میکردم .

ده دقیقه بعد مهرداد در حالی که داشت همه رو چک میکرد به سمت من اومد .
من آخرین صندلی بودم و کسی جز من ردیف آخر ننشسته بود . 
خودش و خم کرد به طرفم و به برگه ی خالیم نگاه کرد. 

کنار گوشم آروم زمزمه کرد : 
_می بینم که خانم خوشگلم حسابی گیر کرده .

دلخور بدون اینکه جوابشو بدم سکوت کردم . نگاهی به کل کلاس انداخت و ناگهانی خم شد و گونمو بوسید .
چشم هام گشاد شد آخه توی کلاس ؟؟
تا خواستم حرف بزنم گفت : 
_خستگیم در اومد .

چشم غره ای بهش رفتم و دوباره به برگه ام نگاه کردم ، آروم کنار گوشم گفت :
_اگه قول بدی امشب هم مثل دیشب بیای و مثل فرشته ها تو بغلم بخوابی منم نمره اتو یه کم دستکاری میکنم باشه؟ 

چشم هام برق زد اما گفتم : 
_نمیشه ! 

سر تکون داد و گفت : 
_باشه پس ، با توجه به جواب هایی که نوشتی نمره میگیری .

حرفش و زد صاف ایستاد و با صدای بلندی گفت : 
_وقت امتحان تمومه .

پشت بند حرفش برگه ی منو گرفت و به ترتیب برگه ی همه رو جمع کرد


همه ی دخترها دور میزش جمع شدن و به بهانه ی جواب درست هی واسش عشوه میومدن .

با حرص نگاهشون می کردم که یزدان کنارم ایستاد و گفت : 
_ترانه یه کم صحبت کنیم ؟ 

چشم مهرداد روی یزدان زوم شد… با صورت سرخ شده نگاهمون می کرد .
تمام عصبانیتمو سر اون خالی کردم : 
_چیه یزدان؟ 

دستشو توی موهاش برد و گفت : 
_هفته ی دیگه قراره ازدواج کنم .

متعجب نگاهش کردم که ادامه داد : 
_توی این مدتی که عاشق تو بودم مدام برات هدیه می خریدم ، کل اتاقم پر شده از عکس هایی که از تو کشیدم . اما میخوام قبل ازدواجم همه رو بدم به تو چون دلم نمیاد دور بندازمشون . 

_خوب برام بفرستشون. 

سرشو به علامت منفی تکون داد : 
_نمیشه باید ببینی چی به حال و روزم آوردی نگران نباش کاری نمیکنم ازدواجم بهم بخوره فقط میخوام کامل از تو دل بکنم همین .

مردد بودم از یه طرف هم کنجکاو بودم هدیه ها و نقاشی ها رو ببینم برای همین دو دل گفتم : 
_باشه امشب ساعت هفت میام ولی اگه مثل اون بار… 

پرید وسط حرفم : 
_نگران نباش فقط یه دقیقه میای و میری قول میدم بهت. 

مردد سر تکون دادم لبخندی زد و بدون حرف اضافه رفت.  کلاس تقریبا خالی شده بود جز دو سه تا دختر که همچنان به مهرداد چسبیده بودن اون هم با اخم و تهدید به من نگاه میکرد .

از غفلت دختر ها استفاده کرد و با ابرو اشاره کرد تا از اتاق برم بیرون. 
می دونستم منظورش اینه که برم اتاق اساتید چون معمولا تمام استاد ها این ساعت برای ناهار میرفتن. 

با فاصله از مهرداد به سمت اتاق اساتید رفتم اون هم پشت سرم اومد .
در اتاقو باز کردم خداروشکر کسی توی اتاق نبود. 

مهرداد با عصبانیت در و بست و قفلش کرد و گفت : 
_اون حروم زاده چی بیخ گوشت وز وز می کرد ؟ 

می دونستم همینو میپرسه برای همین گفتم : 
_هیچی… فقط گفت که داره ازدواج میکنه .

اخماش در هم رفت : 
_ده دقیقه نزدیکت و ایستاده بود همین دو کلمه رو گفت؟

+نه خوب گفت که کلا فراموشم کرده و ازم خواست ببخشمش فقط همین .

با اخم سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت . دست به کمر گفتم : 
_خودت چی ؟ اون دخترها یه ساعت چی می گفتن بهت چسبیده بودن ؟ 

لبخند بدجنسی زد و با یه حرکت دستشو دور کمرم حلقه کرد : 
_عشق خوشگل من حسودیش شده ؟ 

لب برچیدم و سرمو تکون دادم. 

با لذت لپمو بوسید و زمزمه کرد :
_مگه چشم این استاد جز دانشجوی کوچولوی خودش کس دیگه رو هم میبینه؟

_اگه ببینه که من چشم های استاد و همه ی دانشجو ها رو در میارم. 

خندید و با عشق بغلم کرد . 
با ترس گفتم: 
_مهرداد ولم کن مثل اون سری یکی میاد در هم که قفل کردی بهمون شک میکنن .

ازم فاصله گرفت . تا خواستم برم اون طرف لب هاشو محکم روی لب هام گذاشت و بعد از یه بوسه ی عمیق گفت :
_حالا میتونی بری


با استرس زنگ خونه ی یزدان رو زدم… نمیدونستم کار درستی کردم که اومدم یا نه اما از همین اول دلشوره داشت خفه ام میکرد 

در بدون هیچ پرسشی با صدای تقی باز شد. 

رفتم داخل و بعد از عبور کردن از حیاط وارد خونه شدم. 

چشم تو چشم یزدان شدم ، لبخندی به روم زد و گفت : 
_خوش اومدی ! 

سری تکون دادم : 
_زیاد وقت ندارم .

به مبل اشاره کرد و گفت : 
_باشه زیاد نمون اول یه قهوه بخوریم بعد برو. 

با اعتراض گفتم : 
_نه… اون امانتی ها رو بده گفتم که زیاد وقت تو نمی گیرم. 

با اصرار گفت : 
_باشه ولی اول یه قهوه بخور .

ناچار سری تکون دادم و به سمت مبل ها رفتم.  طولی نکشید که یزدان با قهوه ها به سمتم اومد و کنارم با فاصله ی کم نشست. 

خودم و اون طرف کشیدم که دست و پاشو جمع کنه . به روی خودش نیاورد و گفت : 
_خوب… رابطه ات با مهرداد به کجا کشید. 

با یادآوری مهرداد ناخودآگاه لبخندی زدم و گفتم :
_با همیم… گفت دوستم داره .

با لحن مصنوعی گفت : 
_چقدر خوب… 

چون سینی قهوه روبه روی من بود خم شد تا قهوه اش و  برداره که دستش به زانوم گیر کرد و تمام قهوه ی داغ روی شلوارم ریخت و تا عمق وجودم سوخت. 

یزدان دست پاچه جلوم زانو زد و دستش به سمت رون پاهام رفت .
فورا از جا بلند شدم… انقدر میسوخت که خواستم جیغ بزنم اما ناچارا گفتم : 
_خوبم زیاد نسوخته.


با نگرانی گفت : 
_اما این طوری نمیشه ببین نامزدم از الان وسایلاشو آورده اینجا لباس هاتو عوض کن با این جین تنگ سوختگیت بدتر میشه. 

حق با اون بود ، پام بدجوری می سوخت باید یه کاری می کردم. 
سری تکون دادم که گفت : 
_دنبالم بیا ! 

دنبالش رفتم… لعنتی آخه آب جوش هم داغیش باید تا یه حدی باشه این رسما داشت وجودمو می سوزوند .

در یه اتاقو باز کرد و اشاره کرد برم تو… با تردید رفتم داخل که با تته پته گفت : 
_اگه اشتباه برداشت نکنی میخام یه چیزی بگم .

منتظر بهش نگاه کردم… گوشه ی اتاق یه در بود… به اون اشاره کرد و گفت: 
_اونجا حمومه… اگه میخوای روی سوختگیت آب بریز .

متعجب نگاهش کردم . فورا یه کلید به دستم داد و گفت : 
_این کلید اتاق من میرم تو درو قفل کن . از نگرانی می میرم با این سوختگی این طوری بذاری بری. 

با اخم نگاهش کردم . کلید رو روی قفل در گذاشت و بدون اصرار اضافه از اتاق رفت بیرون. 

به محض بیرون رفتنش مثل ترقه پریدم و به سمت بالش روی تخت رفتم .

صورتم و به بالش فشار دادم و با تمام توان جیغ زدم. 
بدجوری می سوخت . الهی دستت بشکنه یزدان دست و پا چلفتی ببین چطوری ناقصم کرد. 

در کمد و باز کردم و پر از لباس های نو و دخترانه.  جالبه که سایزش با سایز من یکی بود. 

یه شلوار دامنی خوش دوخت با یه مانتو بهاره برداشتم و بعد از قفل کردن در لباس هامو در آوردم .

جای سوختگی بدجوری قرمز شده بود . اصلا نمیتونستم روی پا وایستم. چشمم به حموم افتاد . 

الان آب سرد بد داشت وسوسه ام میکرد .
با این فکر که پنج دقیقه ای بیرون میام پریدم توی حموم و آب سرد رو تا آخر باز کردم. 

بالاخره سوزش کمتر شد.  نفس عمیقی کشیدم و زیر آب سرد حسابی به خودم حال دادم . 
انگار حق با یزدان بود… واقعا نیت بدی نداشت . نه نگاهش بد بود نه رفتار بدی کرد. 


حوله ی سفید رو از توی کمد در آوردم و مثل لنگ دور خودم بستم.  
روی تخت نشستم و به پام نگاه کردم.  سوختگیش هی داشت بدتر و بدتر می‌شد . رسما کبود شده بود.  

با غصه داشتم به پام نگاه می کردم که در با شدت باز شدو به دیوار برخورد کرد







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر