قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:41 ق.ظ




خشک زده بهم نگاه میکرد… میتونستم قسم بخورم که حتی پلک هم نمیزنه… با چشم و ابرو به بچه های کلاس اشاره کردم که به خودش اومد اخمی کرد و شروع به خوندن بقیه ی اسامی کرد 


توی طول کلاس به سختی خودشو کنترل میکرد تا به سمتم نیاد .

فری هم مدام به پهلوم میزد و به کلافگی مهرداد اشاره می‌کرد. 

کلاس که تموم شد فوری وسایلمو جمع کردم… نمیخواستم با مهرداد چشم تو چشم بشم .

طبق معمول دخترا دورش جمع شده بودن و داشتن سوال پیچش میکردن .
کیفشو برداشت و با اخم پسشون زد… داشت به سمت من میومد که از کلاس زدم بیرون .


اما به ثانیه نرسید که نزدیکم شد و صدام زد :
_ترانه؟ 

سر جام متوقف شدم… رو به روم ایستاد و با اخم و شماتت نگاهم کرد . 

خواستم از زیر نگاهش در برم که گفت : 
_بیا اتاق اساتید . 

اخم کردم : 
_راجع به درسه؟ 

نگاه بدی بهم انداخت و دستوری گفت:  
_راه بیوفت .

چشم غره ای به سمتش رفتم و راه افتادم… در اتاق اساتید و باز کرد و بی تعارف اول خودش وارد شد. 

رفتم تو که درو محکم بست و قفلش کرد .
با چشمای از حدقه بیرون اومده گفتم:  
_دیوونه شدی؟ 

دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت و با اخم زمزمه کرد : 
_خوب ؟ میشنوم


چشمامو به سختی باز کردم… نامفهوم به اتاق سفید اونجا خیره شدم… 
من کجا بودم؟ 

خواستم دستم و تکون بدم اما نتونستم… نگاهی به دستم که اسیر دست یه مرد بود انداختم .

گیج و گنگ به کسی که دستم و گرفته بود و سرشو روی دستم گذاشته بود نگاه کردم .

دستمو که تکون دادم شتاب زده سرشو بلند کرد… تازه فهمیدم مهرداده… با یه سر و وضع داغون و چشم هایی که به خون نشسته. 

از روی صندلی بلند شد و گفت: 
_بالاخره بیدار شدی ترانه؟

با صدای ناآشنایی گفتم: 
_من کجام؟ 

موهایی که روی صورتم بود کنار زد و با مهربونی که تاحالا ازش ندیده بودم گفت: 
_بیمارستانی… فشارت افتاده بود. 

نگران از جام بلند شدم: 
_چند ساعته که اینجام؟ 

جواب نداد… سرم دستمو کشیدم و گفتم :
_باید قرصای بابامو بدم مهرداد… اگه یه وقت… 

هنوز جمله ام تموم نشده بود محکم توی آغوش گرم مهرداد فرو رفتم .
دیوانه وار سرمو بوسید و کنار گوشم زمزمه کرد : 
_ترانه گوش بده!  

ساکت شدم… دلیل این رفتاراشو نمی فهمیدم… 
دوباره گفت: 
_24ساعته که بیهوشی… فشارت اونقدر پایین بود که فاصله ای تا مرگ نداشتی… 

متعجب به زمزمه هایی که کنار گوشم میکرد گوش دادم… 
_نمیخوام دوباره توی این حال ببینمت فهمیدی ؟ پس به خاطر من باید قوی باشی… باید قوی باشی ترانه… باید ! 

پسش زدم و متعجب گفتم :
_مهرداد این چرتو پرتا چیه میگی ؟ 

با کلافگی دستی لای موهاش کشید و گفت: 
_ترانه بابات به قتل رسیده. 

تکون شدیدی خوردم… پس خواب نبوده… کابوس نبوده… واقعیت بوده.   

مسخ شده به دیوار روبه روم خیره موندم… مهرداد تا خواست حرف بزنه سرد و بی روح گفتم : 
_برو بیرون مهرداد اینجا نباش!  

با تحکم گفت : 
_من همیشه پیشتم .

مثل دیوونه ها به چشم هاش نگاه کردم : 
_قرارداد فسخ شد… من پولی ازت نمیخوام… صیغه باطله… تمکینی نیست… تو چرا اینجایی؟


سکوت کرد… با گریه داد زدم : 
_نشنیدی چی گفتم برو بیرون… بابام مرد مهرداد بابام مرد… دیگه بازی تموم شد… چرا اینجایی ؟ من همه چیو به خاطر بابام به جون خریدم اما الان مرده… نمیدونم چرا؟ نمیتونم کی تونسته بابامو بکشه ! کی دلش اومده بابای مریضمو بکشه ! کی تونسته این کارو با من بکنه ؟


صدام از گریه در نمیومد… ناخواسته زانو زدم و اشک ریختم ، تمام این حرف ها رو زدم اما مهرداد نرفت. 
اونم کنارم نشست و با نگرانی منو توی بغلش کشید .
سرم و روی سینه ی پهنش گذاشتم و گفتم : 
_دیگه تنها شدم دیگه کسیو ندارم که به خاطرش بجنگم دیگه بابام نیست . 

کنار گوشم زمزمه کرد : 
_تنها نیستی ترانه… من هستم ! 

با نفرت پسش زدم : 
_چرا باشی هان ؟ مگه عاشقمی؟ مگه شوهرمی؟ مگه فامیلمی؟ تو هیچی من نیستی مهرداد شنیدی ؟ هیچی من نیستی. 
الانم گورتو از اتاق گم کن بیرون… همون صیغه ی احمقانه هم فسخ شد چون من به پولی نیاز ندارم که بخوام خودمو حروم تو کنم . 

عصبانی و کلافه نگاهم کرد اما اونقدر حرف های بدی بهش زده بودم که دیگه چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت. 

اون که رفت تو خلوت خودم شکستم .
نمیتونستم باور کنم بی کس شدم… صحنه ی غرق در خون بابام یه ثانیه هم از جلوی چشمم کنار نمیرفت .

انقدر هق هق کردم و اشک ریختم که حس میکردم چشم هام داره کور میشه. 

از این به بعد باید چه طور زندگی میکردم ؟ من اگه درس میخوندم به خاطر بابام بود… اگه خوشحال بودم به خاطر بابام بود… اگه صیغه ی مهرداد شدم به خاطر بابام بود .

اما الان بابام مرده ! کشتنش… نمیدونم کی اما میفهمم .
من بقیه ی عمرمو هم وقف بابام میکنم… دنبال اون قاتل عوضیش میگردم و با دستای خودم میکشمش .

بابایی تو ناراحت نباش باشه ؟ دخترت انتقام خونتو میگیره… به هر قیمتی که شده.


منتظر به وکیل سابق بابام که اسمش آقای حیدری بود نگاه میکردم. 

خودشو به سمتم متمایل کرد و گفت : 
_ببین وضعیت سابقتونو میدونی ، یادته بابات پولش از پارو می رفت ! اینم می دونی که یهو ورشکست شد و همه چیزو از دست داد .

محو و گنگ سر تکون دادم که ادامه داد : 
_بابات اون پولا رو از راه قاچاق به دست میاورد . به ظاهر توی کارخونه کار میکرد اما یه قاچاقچی حرفه ای بود .

نفسم بند اومد باورم نمیشد دارم چی میشنوم ! بابای من… بابای من یه قاچاقچی بوده ؟ 

با تته پته گفتم : 
_این امکان نداره… بابام این کارو نمیکنه ! 

سرشو با تاسف تکون داد : 
_بابات با اون همه قدرتش برای یکی کار میکرد… برای آتاکان… معروف به مرد ابدی !

از حرفهاش سر در نمیارم و فقط گوش میدم : 
_اون اواخر از بابات میخواست قاچاق اعضای بدن کنه… از اون یه کار کثیف میخواست… اعضای بدن بچه های کوچیک و دخترای دبیرستانی و دلبر اما بابات این کارو نکرد ! 

آتاکان هم تمام دار و ندار باباتو ازش گرفت 

اما بابات آروم نگرفت… تا وقتی برای اون کار میکرد اینقدر مدرک علیه اش جمع کرده بود که میتونست یه شبه به بادش بده . 

هر چند پلیس میدونست همه چی زیر سر اونه اما آتاکان هیچ مدرکی از خودش به جا نمیذاشت . برای همین بهش میگفتن مرد ابدی .


این اواخر بابات با وجود بیماریش با دم شیر بازی کرد . به آتاکان زنگ زد و تک تک مدارکی که برعلیه اش داشت و رو کرد .

انگار ازش پول میخواست تا زندگی تو رو نجات بده .

اشکامو که نمیدونم کی از چشمم جاری شده بود و پاک کردم و گفتم : 
_برای همین کشتنش؟ 

سرشو تکون داد . 

_همراه بابات مدارکو هم از بین برد. 

با بغض و عصبانیت گفتم : 
_اون عوضی و چطور میتونم پیدا کنم ؟ 

حیدری مکثی کرد و گفت :
_کسی تا حالا دستش به اون نرسیده اما… من به تو حرف هایی میزنم که هیچ کس ازش خبر نداره .

منتظر به حیدری نگاه میکنم… 

_آتاکان یه پسر داره… یه پسر که هیچ کس نمیدونه کجاست و چیکار میکنه ! اما میدونم پسرش وارد بازی های کثیف باباش نشده و توی ایران زندگی میکنه.  اما اون پسر عزیز ترین کس زندگیه آتاکانه . اگه اونو پیدا کنی… خیلی خوب میتونی انتقامتو از قاتل پدرت بگیری .


چشمم برق زد… گفتم:  
_پسره اون مرتیکه رو کجا میتونم پیدا کنم؟ 

با حرفی که زد حس کردم جلوی چشمام سیاه شد : 
_توی دانشگاه تدریس میکنه… اسمش مهرداد… مهرداد آریافر 

دستم و به مبل گرفتم و ناباور به حیدری نگاه کردم… یعنی قاتل بابای من پدر مهرداد بود ؟ یعنی مهرداد پسر همچین آدمیه ؟ 


حیدری که رنگ پریدمو دید با نگرانی گفت : 
_خوبی تو ؟ 

جوابشو ندادم… من الان باید چیکار میکردم ؟ انتقاممو از مهرداد می گرفتم ؟ 

خدایا این دیگه چه مصیبتی بود ؟ حتی اگه یک درصد احتمال میدادم رابطه ام با مهرداد خوب بشه الان کلا نا امید شدم .
چون باید بین بابام و مهرداد یکیو انتخاب میکردم… من قول داده بودم انتقاممو از قاتل بابام بگیرم پس مجبور بودم… مجبور بودم وارد بازی بدی بشم… مجبور بودم از مهرداد برای انتقام گرفتن از اون بی شرف استفاده کنم .

.
.
*

پشت در آپارتمان مهرداد ایستاده بودم . خیلی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره راضی شدم به اینجا بیام .

سه روز بود که مدام به این فکر میکردم که چیکار کنم… توی این سه روز مهرداد حتی نگاهمم نمیکرد بالاخره امشب تصمیم گرفتم به هر روشی شده خودمو بهش نزدیک کنم .

نفس عمیقی کشیدم و چند تقه به در زدم… طولی نکشید که مهرداد با شلوارک و بالاتنه ی برهنه درو باز کرد. 

نگاهم روی سینه ی پهن و برنزه اش ثابت موند . با شیطنت و طعنه گفت : 

_چرا خشکت زده ؟ 

سریع چشمامو بستم و تند تند گفتم : 
_من اصلا نگاه کردم… ببین چشمام بسته است تازشم تو چرا لخت لخت درو باز میکنی ؟ نمیگی یهو یه دختر نامحرم پشت در باشه ؟ همه مثل من چشم پاک نیستن که سریع نگاهشونو بدزدن… یهو دیدی یه دختر با دیدن این منظره عاشق شد تو روانش تاثیر گذاشت… کارش به تیمارستان کشید… خودکشی کرد اون وقت تو پاسخ گو هستی ؟ 
اصلا تو… 

حرفم با پیچیده شدن دستش دور کمرم قطع شد . با شتاب منو به داخل خونه کشوند و محکم به دیوار چسبوند و قبل از اینکه به خودم بیام با عطش لباشو روی لبهام گذاشت.


با چشمهای گرد شده بهش نگاه کردم… چشماشو بسته بود و با ولع می بوسید .

پسش زدم و متعجب پرسیدم : 
_مهرداد چیکار میکنی ؟ 

پیشونیشو به پیشونیم چسبوند و نفس زنون گفت : 
_سه ماهه ندیدمت… حالا هم که برگشتی بی محلی میکنی ؟ تا کی ترانه ؟ تا کی قراره بیای وسط زندگیم و یهو غیبت بزنه ؟ 

بهش نگاه کردم… با یادآوری اینکه مهرداد پسر قاتل بابامه بی رحم شدم و با لحن دروغی گفتم: 
_دیگه نمیرم . 

تعجب کرد اما به روی خودش نیاورد و فقط نگاهم کرد .
زیر نگاهش دستو پامو گم کردم و با تته پته گفتم : 

_اومم… من اومدم تا درس های عقب افتاده ی این سه ماهو برام توضیح بدی. 

با شیطنت نگاهم کرد و گفت : 
_تو خونه ی همه ی استادات رفتی ؟ 

دستپاچه گفتم : 
_اوممم نه استاد… ولی میرم .

اخماش در هم رفت و با جدیت گفت : 
_لازم نکرده خونه ی تک تکشون بری .

با شیطنت گفتم : 
_اما درسام عقبه استاد . 

خودشو بهم نزدیک کرد و خیره به لبهام گفت : 
_همه ی درساتو من برات توضیح میدم… کافیه فقط بیای اینجا .

از این زورگو بودنش خندیدم که گفت : 
_به من میخندی ؟ 

سرمو به علامت مثبت تکون دادم… 

با یه تای ابروی بالا پریده بهم نگاه کرد که از زیر دستش فرار کردم و گفتم :
_خوب درسو شروع کنیم اما قبلش سه لباس تنت کن .

+اما من اینطوری راحتم… اما اگه تو حواست پرت میشه اون بحثش جداست . 

از اینکه دستمو خونده بود هول کردم :
_چه ربطی داره؟ هر آدمی لخت یه نفر دیگه رو ببینه دستپاچه میشه. 

با شیطنت گفت : 
_اما من نمیشم. 

میدونستم قصدش این بود تحریکم کنه تا باهام بازی راه بندازه . پوزخندی زدم و گفتم : 
_کور خوندی اگه من تو رو به خواستت برسونم… حالا هم وقتو تلف نکن استاد زود بیا درستو بده که کار و زندگی دارم.


چشم غره ای بهم کرد و به اتاقش رفت تا لباس بپوشه.  

چند دقیقه بعد با جزوه و مداد و کتاب برگشت و روی مبل نشست و به کنارش اشاره کرد و گفت : 
_بیا اینجا .

آب دهنمو قورت دادم و کنارش نشستم. خودشو بیشتر نزدیکم کرد و مدادی برداشت و صفحه ی اول یه دفتر و باز کرد و شروع کرد به نوشتن و توضیح داد .

اون حرف میزد اما من یک کلمشم نمی فهمیدم. 

دروغ چرا احساسم به مهرداد یه احساس الکی نبود. اما فکر اینکه داشتم گولش میزدم فقط به خاطر انتقام عذابم میداد 

اون که گناهی نکرده بود… مقصر بابای عوضیش بود که بابامو کشت. 

اما اگه من از مهرداد استفاده نکنم چطور میتونم به قاتل بابام دست پیدا کنم ؟ 

انگار فهمید یه کلمه از حرفاشم نفهمیدم که گفت : 
_حواست اینجاست .

دستپاچه گفتم : 
_آره آره بگو دارم گوش میکنم. 

یه نگاه به معنی خر خودتی بهم انداخت و مشکوک پرسید : 
_ترانه چته ؟ 

موهامو که از شال بیرون ریخته بود و کنار زدم و گفتم : 
_من هیچیم نیست فقط حواسم پرت شد همین . 


مداد و روی دفتر انداخت و گفت :

_من میرم یه چیزی بیارم بخوری بعد ادامه میدی. 

تا خواست بلند بشه آستینشو محکم کشیدم و مانعش شدم : 
_نه نه تو بشین من میارم. 

دوباره نگاه مشکوکشو بهم انداخت.  فوری به آشپزخونه رفتم و دست و صورتم شستم انقدر گرمم شده بود که حس میکردم دارم آتیش میگیرم .

دستامو به اپن گرفتم و چند تا نفس عمیق کشیدم .
مهرداد نباید انقدر روم تاثیر میذاشت وقتی باباش قاتل بابای من بود .

نباید مهرداد برات مهم باشه ترانه… تو فقط به انتقامت فکر کن . فقط به انتقامت .


چند تا نفس کشیدم و کمی که آروم شدم برگشتم و برگشتنم همزمان شد با برخورد محکمم با مهرداد.


تا توی اون فاصله ی کمم دیدمش تمام نیروم تحلیل رفت. 
نمیدونم فهمید چه مرگمه یا نه ! 

نتونستم طاقت بیارم و گفتم : 
_م...مهرداد من میرم خونه. 

حرفمو زدم و خواستم از کنارش رد بشم که به کمرم چنگ زد و نگهم داشت .

اوضاع از اونی که بود بدتر شد... نگاهمو ازش دزدیدم.  
چونمو گرفت و وادارم کرد که بهش نگاه کنم. 

سرم و بلند کردم… نگاهش تب دار و خمار بود . بهم چشم دوخت و کشدار زمزمه کرد : 
_میدونی وقتی بی خبر گذاشتی و رفتی من چی کشیدم ؟ 

سکوت کردم … انگار از حال خودش در اومده بود… شالمو از سرم کشید و گیره ی موهام و باز کرد و گفت : 
_من اون موقع ها برای لمس کردنت جون میدادم اما دستمو به سمتت دراز نمیکردم تا ناراحت نشی .


سرشو لابه لای موهام برد : 
_اون حسی که عطر تن تو بهم میده رو کنار هیچ دختر دیگه ای ندارم. تو مستم میکنی ترانه .

سرشو توی گردنم برد و عمیق نفس کشید .

نتونستم جلوی نفس بلندم و بگیرم. میلش بهم بیشتر شد… با عطش گفت : 

_اما الان من اون پسر دانشجو نیستم… دیگه نمیخوام خودمو برای داشتنت کنترل کنم . میخوام از دختری که یه زمانی داغونم کرد انتقام بگیرم 

خشن مانتومو کشید که تمام دکمه هاش پاره شد .
زیر مانتوم فقط یه تاپ قرمز داشتم که با یه وجب پارچه دوخته شده بود. 

اگه به خاطر انتقامم نبود اصلا صبر نمیکردم و از خونه فرار میکردم… با اینکه منم میخواستم اما سر زندگی خودم قمار نمیکردم اما الان هدفم مهرداد بود پس با سکوتم فهموندم که ناراضی نیستم .

نگاهش به بالاتنه ی سفیدم افتاد… نفس توی سینه اش حبس شد. بی قرار سرشو پایین آورد و توی گردنم فرو برد 

دستمو لابه لای موهاش بردم. محکم به کمرم چنگ زد و بلندم کرد همونطوری که با لبهای داغش گردنمو می بوسید از آشپزخونه بیرون رفت .

بدون ملایمت پرتم کرد روی مبل و بلوزش رو در آورد. 

خودشو انداخت روم و با ولع لب هاشو روی لبهام گذاشت .
تنش اینقدر داغ بود که داشت دیوونه ام میکرد… از طرفی دیگه وحشی بازیاش برام لذت داشت .


دست انداخت زیر بلوزم و تنمو لمس کرد… از خود بیخود شدم 

بی قرار دستشو به سمت شلوارم برد و خمار گفت : 
_دیگه نمیتونم برای داشتنت تحمل کنم ترانه.


به خودم اومدم… انتقام به چه قیمتی ؟ مهرداد سعی داشت تلافی گذشته رو در بیاره. 

می خواست تلافی بی هوا رفتنم رو با این کارش در بیاره… حتی اگه میخواستم انتقام بگیرم این راهش نبود .

دستمو روی دستش گذاشتم و نالیدم : 
_مهرداد نکن ! 

تب دار به چشمام نگاه کرد : 
_چرا ؟ 

پسش زدم و گفتم:  
_من اومدم این جا درس بخونم ، نمیخوام وارد رابطه ای بشم که سر انجام نداره .

خیره به چشم هام نگاه کرد و گفت : 
_عقدت می کنم. 

دلم زیر و رو شد… اما نه ! به این زودی نمیشد ، مهرداد و باید عاشق خودم میکردم اما نه با همچین روشی .


از زیرش بلند شدم و همونطوری که مانتو مو پوشیدم تند تند گفتم : 
_من دارم میرم… امشبو فراموش کن منم فراموش میکنم . رابطه ی ما دیگه جز یه استاد و دانشجو چیزی نیست ! 

سکوت کرد… شالم و روی سرم انداختم و مثل برق از آپارتمان بیرون زدم.  

نفس عمیقی کشیدم و ته دلم به خودم فحش دادم : 

_خاک تو سرت ترانه که داشتی زندگی تو نابود میکردی 


****

سر کلاس نشسته بودیم… تقریبا یک ساعت بود که بی وقفه استاد داشت درس میداد .

داشتم فکر میکردم که کاغذی جلوی روم گذاشته شد . 
به کاغذ که نگاه کردم نقاشی چهره ی خودم و دیدم وقتی داشتم به تخته نگاه میکردم .

متعجب پشت برگه رو نگاه کردم که دیدم نوشته : 
_هر چقدر هم نگاهت کنم سیر نمیشم ترانه… چی میشد اگه مال من میشدی؟ 

سرمو برگردوندم و چشم تو چشم یزدان شدم.  

با عشق داشت نگاهم میکرد . چشم غره ای به سمتش رفتم و کاغذ و لای کتابم گذاشتم .

تا تموم شدن کلاس سنگینی نگاهشو حس میکردم.


داشتم وسایلمو جمع میکردم که یزدان کنارم ایستاد و بی مقدمه گفت: 
_میدونم از مهرداد جدا شدی .

نیم نگاهی به سمتش انداختم و چیزی نگفتم… وسایلمو جمع کردم خواستم برم که جلوم ایستاد و گفت: 
_یه شانس بهم بده ترانه. 

بی حوصله گفتم:  
_برو کنار یزدان تا هر چی لایقه رو بارت نکردم .

عصبانی شد: 
_چرا منو پس میزنی؟ به خاطر مهرداد ؟ میدونی اون الان کجاست ؟ با یکی از استادهای دلبر همین دانشگاه قرار داره.  مهرداد نمیتونه تو رو خوشبخت کنه ترانه… من واقعا میخوامت . 

ته دلم خالی شد… با تته پته گفتم : 
_یعنی چی این حرفات؟ 

یزدان:_خودم شنیدم با یکی داشت قرار میذاشت. استاد مینا سرمد. توی همین کافه ی بغلی. 

با عصبانیت کوله امو روی دوشم انداختم و گفتم : 
_باور نمیکنم .

به سمت در کلاس به راه افتادم که صداشو شنیدم : 
_همین الان بریم اونجا ترانه… کاش با چشم خودت ببینی سنگ کیو به سینه میزنی. 

ایستادم و در نهایت برگشتم طرفش… با خشم گفتم : 
_اگه دروغ گفته باشی ، دمار از روزگارت در میارم .

انگار خوشحال شد که قانعم کرده. به سمتم اومد و گفت : 
_بریم ببینیم .

دنبالش راه افتادم… نمیدونم مهرداد چرا باید برام مهم باشه که به خاطرش دنبال یزدان راه بیوفتم. 

انگار فراموش کردم مهرداد برای من یه میوه ی ممنوعه است… پسر قاتل پدرمه . فکر کردن به اون خیانت به بابامو اما گوشم به این افکار بدهکار نبود و وقتی به خودم اومدم که یزدان ماشین رو جلوی کافه نگه داشت . 

از ماشین پیاده شدم و پا به پای یزدان رفتم . در کافه باز شد… نگاهم رو دور تا دور چرخوندم و در نهایت چشمم به مهرداد افتاد که دست تو دست مینا یکی از استادای دانشگاه نشسته بود .






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر