قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:38 ق.ظ




با احتیاط یه قدم به سمتم اومد : 
_آروم باش ترانه .

باورم نمیشد… اصلا نمیتونستم باور کنم زندگیم به این راحتی تباه شد… یزدان دوباره گفت : 
_دیشب من نخواستم اما خودتم بی میل نبودی ، خواستم جلوتو بگیرم اما نذاشتی… 

وسط حرفش با تمام توانم داد زدم:  

_گمشو بیرون ! 

یزدان: اما ترانه… 

این بار بلند تر داد زدم : 
_خدا لعنتت کنه یزدان بهت گفتم گمشو از اتاق بیرون .

با تاسف نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت… محو و ماتم زده به لباس هام نگاه میکردم که روی زمین افتاده بود. 

من چطور این حماقت و کردم؟ چطور دامن خودمو لکه دار کردم؟ چطور کمر بابامو شکستم؟ 

با اشک لباسامو پوشیدم که تلفنم شروع به زنگ خوردن کرد .
با دیدن اسم مهرداد گریه ام شدت گرفت ، برای بار هزارم بود که داشت زنگ میزد… خدایا تو چشم اون چطور نگاه کنم ؟ 

اگه حتی یک درصد احتمال با هم بودنمون بود دیگه نیست… نباید پول عمل بابامو از مهرداد میگرفتم… باید هر طوری شده اونو از خودم دور میکردم .

دستم به سمت تلفن رفت و لرزون برش داشتم… صدای داد بلند مهرداد گریه مو تشدید کرد : 
_هیچ معلوم هست کدوم گوری ترانه ؟ 

در حالی ک سعی میکردم صدام نلرزه گفتم : 
_اومدم خونه ی یکی از دوستام ، شبو اینجا خوابیدم .

عصبانی تر شد : 
_وسط مهمونی غیبت زد خونه ی کدوم دوستت رفتی ؟ آدرس بده بیام دنبالت .

هول کردم… 
_لازم نیست مهرداد توی دانشگاه می بینمت. 

پشت بند حرفم تماس و قطع کردم تا فرصت اعتراض نداشته باشه 


ناچارا سر تکون دادم . در کلاس و باز کرد و به همه ی دانشجو ها گفت بیان داخل .
رفتارش طوری بود انگار هیچ اتفاقی نیومده .

نگاه مشکوک بچه ها خیلی برام سنگین اومد اما ناچارا تحمل کردم تا کلاس تموم شد .

به محض گفتن خسته نباشید مهرداد کیفم و برداشتم و اولین نفر زیر نگاه سنگین بچه ها و مهرداد از کلاس بیرون زدم . 

بی توجه به حرف مهرداد که گفت منتظرم بمون از دانشگاه بیرون رفتم اما زهی خیال باطل… 

چون به چهارراه دوم نرسیده ماشین غول پیکر مهرداد جلو روم نگه داشت .

از پنجره نگاهش کردم… عینک آفتابیش جلوی چشماشو گرفته بود اما من می فهمیدم چقدر عصبانیه.

بدون ملایمت گفت : 
_سوار شو ! 
مقاومت در برابر مهرداد بی فایده بود برای همین بدون حرف سوار شدم .

به محض سوار شدنم پاشو محکم روی پدال گاز فشار داد… نمیدونستم کجا میره اما زیر یک دقیقه توی کوچه بن بستی که هیچ رفت و آمدی نبود نگه داشت .

عنکشو از چشمش در آورد و با عصبانیت روی داشبورت انداخت و گفت:  
_خوب… می شنوم ! 

مثل منگلا سرمو خاروندم و گفتم: 
_چیو بگم؟ دیشب من مست کردم تو هم که به دوست دخترت چسبیده بودی یزدان منو رسوند خونه ی فری همین ! 

انگار آتیشش زدم… چونه امو توی مشتش گرفت و گفت:  
_منو دست انداختی؟ بگو دیگه… بگو مست و پاتیل خودمو انداختم تو بغل یزدان اونم از خدا خواسته لختت کرده تا صبح خوش گذروندین هوم؟ بگو اون عوضیو به آرزوش رسوندی… غلطی که کردی و بگو ترانه… بگو ...

وسط حرف زدناش به سرم زد… دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و لبامو با قدرت روی لب های داغش .

نفسش بند اومد… انگار عصبانیتش به یک باره خوابید… باورش نمیشد من برای بوسیدنش پا پیش بذارم اما برای اینکه خفه بشه این بوسه لازم بود. 

انگار مهرداد تشنه تر از من بود که بی پروا مقنعه ام و از سرم کشید و به موهام چنگ انداخت و لب هاشو با ولع روی لبهام کشید. 

نفس های بلندش داشت از خود بی خودم می کرد…  
صدای آه کشیدنمو توی گلو خفه کردم اما دردمو فهمید و شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد .


بابام غرق خون وسط پذیرایی بود… به سمتش دویدم… چشماش بسته بود .

با جیغ صداش زدم اما عکس العملی نشون نداد .

دقیقا روی قلبش شلیک شده بود… نفسم بالا نمیومد آخه کی این کارو با بابام کرده بود ؟ 

با هق هق گفتم: 
_بابا چشاتو باز کن! کی دلش اومد این کارو باهات بکنه بابا؟ کدوم بی شرفی بهت شلیک کرد ؟ بابا نمیر لطفا… هفته ی دیگه قرار عمل داری… قرار بود خوب بشی آخه کدوم بی وجدانی بهت شلیک کرد ؟ 

دستام از خونش رنگی شده بود… گریه فایده ای نداشت… اشکامو پاک کردم و زنگ زدم آمبولانس و بهشون التماس کردم زودتر خودشونو برسونن. 

من به خاطر عمل بابام خواستم تن فروشی کنم… به خاطر اون صیغه ی مهرداد شدم… دکتر گفت خوب میشه… گفت بعد عمل خوب میشه اما الان کی دلش اومد این کارو با بابام بکنه ؟ 

ده دقیقه بعد بالاخره صدای زنگ اومد… مثل دیوونه ها دویدم و در و باز کردم… دو تا پرستار با برانکارد اومدن داخل .

با هق هق جای بابامو بهشون نشون دادم. 

پرستارا به سمت بابام رفتن ، یکی از اونا دستش رو روی نبض دست بابام گذاشت و با گوشی پزشکی صدای قلبشو گوش داد .
پلک چشمش رو کشید و بعد از چند تا معاینه ی دیگه رو به پرستاری که بالای سرش و ایستاده بود با تاسف سر تکون داد .


با تته پته گفتم : 
_چرا کاری نمیکنین؟ بابامو نجات بدین دیگه .

پرستاره از جاش بلند شد و با تاسف گفت : 
_متاسفانه پدرتون یک ساعتی میشه که فوت کردن… تسلیت میگم غم آخرتون باشه .


باورم نمیشد… خواستم سرش داد بزنم بگم بابای من نمرده اما نتونستم… 
تنها صدایی که از گلوم بیرون اومد یه زمزمه ی نامفهوم بود و بعدش هم تاریکی مطلق…

سه ماه بعد : 

با اعتماد به نفس از تاکسی پیاده شدم... سه ماه بود که بابام مرده بود ، سه ماه بود که صیغه رو فسخ کردم… سه ماه بود که خودمو توی خونه زندونی کردم و فقط دنبال قاتل بابام بودم. 

مهرداد بارها و بارها اومد و من حتی در رو روش باز نکردم. 
نمی‌خواستم کسیو ببینم ، جز وقت هایی که دنبال سرنخ بودم از اون خونه بیرون نمیرفتم .

اما امروز ، امروز به خودم اومدم و بعد از مدت ها اومدم دانشگاه. 

به محض اینکه پامو توی ساختمون گذاشتم چشم  تو چشم یزدان شدم. 

خواستم راهمو کج کنم اما سریع جلوی راهمو بند آورد و ناباور گفت : 
_خدای من ترانه ! 

فقط نگاهش کردم… مثل همیشه مشتاق بهم خیره شد و گفت : 
_میدونی چقدر دوست داشتم بازهم ببینمت ؟ 

بی تفاوت نگاهم و گرفتم که متوجه ی مهرداد شدم ، با اخم از دفتر اساتید بیرون اومد و همون لحظه چند تا دختر دورشو گرفته بودن .

سر و وضعش بهم ریخته نبود اما بی حوصلگی و کلافگی از چشم هاش می بارید ، خواستم به سمتش برم اما منصرف شدم و راهمو کج کردم ر بی توجه به یزدان به سمت کلاسم رفتم.

فری با دیدن من چنان جیغی کشید که توجه همه بهم جلب شد… چشم غره ای بهش رفتم… تو کسری از ثانیه همه دورم جمع شدن و هر کس به طریقی ابراز تاسف و نگرانی کرد و بعضیا هم سرزنش بابت این غیبت طولانیم .

استاد اون ساعت که اومد همه خفه خون گرفتن و سر جاشون نشستن ، کنار فری نشستم که به پهلوم چنگ زد:  
_بگو ببینم رابطه ی تو با استاد آریافرد چیه؟ 

خودمو زدم به اون راه تا از تو چشم هام نفهمه صیغه ی مهرداد بودم .

فری: منو بپیچون اما من گوش دراز نیستم . توی این مدت تدریسش افت کرده. وسط درس خیره میشه به صندلی خالیت و میره تو هپروت… اون روزم که به خاطر اشک ریختنت کل کلاس و انداخت بیرون… بگو ببینم ! عاشق هم شدین ؟ 


نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم… فری که خنده امو دید دوباره زد به پهلوم و گفت : 
_دیدی یه کاسه ای زیر نیم کاسته؟ 

چشم غره ای رفتم که بالاخره خفه شد… اخرین کلاسم با مهرداد بود و توی این ساعت ها حتی یک بار هم باهاش چشم تو چشم نشدم. 

از هیجان اینکه این ساعت کلاسم با مهرداده دستام یخ کرده بود. 
همه توی کلاس همهمه انداخته بودن و فقط من بودم که مضطرب به در کلاس چشم دوخته بودم .


به محض وارد شدنش قلبم دیوانه وار شروع به کوبیدن کرد .
بدون اینکه متوجه ی من بشه به سمت میزش رفت و دفتر حضور غیابش رو برداشت و یکی یکی شروع به خوندن کرد .

آقای بهزاد فروغی 
آقای نیما فرهمند 
خانم پریناز سپهری 
خانم ترانه زند … 

به اسمم که رسید مکث کرد و جلوش یه ضبدر گذاشت انگار عادت کرده بود به نبودنم. 

خواست بره سراغ اسم بعدی که گفتم : 
_حاضر 
با شنیدن صدام چنان سرشو بلند کرد که حس کردم گردنش رگ به رگ شد 


بدون ملایمت گفتم : 
_چیو؟ 

خودشو بهم نزدیکتر کرد… نفس های داغش روی صورتم پخش میشد و داشت احساسمو قلقلک میداد : 
_چند بار به موبایلت زنگ زدم؟ چند بار تا پشت در اون خونه اومدم ؟ 

خواستم پسش بزنم اما موفق نشدم. کلافه گفتم : 
_نخواستم کسیو بیینم… بعدم فراموش کردی ؟ تو الان فقط استاد منی شنیدی ؟ فقط استادم .
حق نداری انقدر بهم نزدیک بشی ! چون اون صیغه فسخ شد جناب آریا فرد… من هیچ نسبتی با تو ندارم. 


یک تای ابروش بالا پرید… 
_یعنی تموم شد ؟ 

به چشم هاش نگاه کردم و سرمو تکون دادم . اخمی کرد و ازم فاصله گرفت و خشک و جدی گفت : 
_بسیار خوب خانم زند… میتونید تشریف ببرید .

لحن سردش بدجوری لرزه به تنم انداخت اما باید ازش دوری میکردم چون معلوم نبود چه اتفاقی قراره برای زندگیم بیوفته

من راهمو انتخاب کرده بودم… دنبال قاتل بابام می رفتم و تا روزی که نمیمرد آروم نمیشدم. 

درو با کلید باز کردم و فوری از اتاق بیرون اومدم… قلبم بدجوری می کوبید اما به روی خودم نمیاوردم… میخواستم احساسمو از خودم هم پنهون کنم .

تند تند به سمت بیرون دانشگاه قدم برداشتم… توی این مدت به تمام دوست و آشناهای بابام زنگ زدم… هیچ کس نمی دونست قاتل بابام کیه جز وکیل سابقمون ! 

گفت میتونه حدس بزنه کار کیه ! امروز قرار بود برم اونجا و حتی اگه یک درصد قاتل بابام رو بشناسم کل زندگیم رو وقف پیدا کردنش بکنم و با دستهای خودم بکشمش


چشمم به ساعت افتاد… یک ساعت دیگه اولین کلاسم شروع میشد… دوست داشتم برم یه گوشه انقدر گریه کنم تا بمیرم

چطور میخواستم برم سر کلاس بشینم انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده ؟ 

خدا لعنتت کنه یزدان که پشت اون چهره ی مظلومت یه شیطان بود .

سریع شالمو روی سرم انداختم و از اتاق بیرون زدم. یزدان با دیدنم شتاب زده جلوی راهم و گرفت… خواستم پسش بزنم که مانع شد و گفت : 

_کجا میری با این حالت؟ 

با نفرت جواب دادم : 
_به تو چه ؟ تو که اون غلطی که میخواستی و کردی دیگه دست از سرم بردار. 

مچ دستم و گرفت و خشن گفت: 
_ترانه تو دیگه مال منی… جز من کسی قبولت نداره… پای کارم وایمیستم ... عقدت میکنم. 

سیلی محکمی به گوشش زدم: 
_تو اگه خیلی مرد بودی از مستی من استفاده نمی کردی… از این به بعدم هر وقت منو دیدی سر خرو کج کن از یه راه دیگه برو دیگه نمیخوام چشمم به چشمت بیوفته

این بار نذاشتم مانعم بشه و از خونه ی نحسش بیرون زدم .

تاکسی گرفتم و تا رسیدن به خونه فقط اشک ریختم… سرنوشت من این نبود که به دست یزدان تباه بشه.


کل کلاس ها رو مثل عقب مونده ها فقط نگاه کردم… حتی نخواستم به جای یزدان چشمم بیوفته  .

تو حال و هوای خودم بودم که مهرداد وارد کلاس شد… همه به احترامش بلند شدن الا من .

نگاهشو توی کلاس چرخوند و روی من مکث کرد. با دیدن حال و روزم اخم هاش در هم رفت اما نتونست حرفی بزنه و ناچارا مشغول درس دادن شد .

تمام طول درس نگاهش و به من مینداخت و من بی تفاوت فقط به یه نقطه نگاه میکردم. 

طاقت نیاورد و پرسید : 
_حواستون به منه خانم زند ؟ 

تا اینو گفت مثل دیونه ها زدم زیر گریه. .. مهرداد ماژیک دستش رو پرت کرد روی زمین و بی توجه به بقیه گفت : 

_چت شده ترانه؟ 

همه با لحن نگران مهرداد متعجب به من نگاه کردن… جوابی ندادم به سمتم اومد و تا خواست دستم و بگیره متوجه ی موقعیت شد. 

دستی بین موهای پر پشتش کشید و با تحکم گفت : 
_همه از کلاس برن بیرون ! 

همهمه افتاد اما مهرداد اونقدر جدی بود که همه بی حرف کلاس و ترک کردن .

جلوی پام زانو زد و نگران گفت : 
_حرف بزن ببینم واسه بابات اتفاقی افتاده ؟ 

سرم رو به علامت منفی تکون دادم .
کلافه گفت:  
_تو رو خدا یه چیزی بگو ترانه… این گریه ها برای چیه؟ 

نتونستم خودمو نگه دارم و با هق هق گفتم : 
_د… دیشب مست کردم… یزدان ازم خواست فرار کنیم… ت… تو با سحر بودی… من… 

تا خواستم حرفمو ادامه بدم در کلاس با شدت باز شد… با دیدن یزدان تمام تنم لرزید… نفس زنون به ما نگاه کرد و رو به من گفت : 

_ترانه من اون کارو نکردم… نتونستم!


هم من هم مهرداد مات و مبهوت به یزدان خیره می مونیم .
با تته پته گفتم : 
_ی… یعنی چی؟ 

بدون اینکه جوابمو بده از اتاق زد بیرون… اون که رفت مهرداد با اخم گفت : 
_چه خبر شده ترانه ؟ یزدان چی کار باهات کرده ؟ 

گفت نکرده… یزدان اون کارو نکرده… یعنی من سالمم… دخترم… باکره ام… پاکم.. 

اونقدر خوشحال شدم که بی تعارف پریدم توی بغل مهرداد… تکون شدیدی خورد اما بعد از چند دقیقه دستشو دور کمرم حلقه کرد و کنار گوشم زمزمه کرد : 
_دیگه اصلا گریه نکن خوب ؟ 

از اینکه برای گریه ام انقدر نگران شد مثل خر ذوق کردم .  حتی کل کلاسو انداخت بیرون… 

با این فکر هینی کشیدم و از بغلش بیرون اومدم : 
_وای مهرداد… کل کلاس فهمیدن... آبروم رفت… 

با اخم گفت:  
_ترانه دیشب چه اتفاقی بین تو و یزدان افتاده ؟ تو که مست کردی اون عوضی کاری با تو کرد ؟ 

ساکت شدم... توبیخ گرانه داشت نگام میکرد… لبخند زورکی زدم و گفتم :
_نه اون فقط منو رسوند خونه همین ! 

اخماش بیشتر در هم رفت اما فقط یه جمله گفت : 
_کلاس که تموم شد تو هیچ جا نمیری ترانه… باید تک تک توضیح بدی… فهمیدی ؟ تک تک 

مانعش نشدم… نمیدونستم توی این خراب شده میخواد چیکار کنه اما برای اینکه جواب ندم خودمو به دستش سپردم .

با ولع می بوسید… کم کم نفس کشیدن برام سخت شده بود .
انگار فهمید که بالاخره از لبهام دل کند… هر دو نفس نفس میزدیم… میون نفس کشیدناش خش دار زمزمه کرد : 
_یعنی باور کنم این لبا رو جز من کسی لمس نکرده ؟ 

سکوت کردم… دوباره گفت : 
_بگو ترانه… بگو تو دختری نیستی که تو بغل این و اون باشی… برام توضیح بده چند سال پیش چرا یه دفعه ول کردی و رفتی حرف بزن و بیشتر از این عذابم نده ! 


چی میگفتم ؟ می گفتم منی که پولدار ترین دختر شهر بودم یهو ورشکست شدیم و خونمون از اون کاخ شد یه مخروبه ؟ 

بگم مامانم طاقت نیاورد و مرد ؟ بگم بابام مریض شد و تنها خرجمون از چهار تیکه طلای من که مونده میگذره ؟ 

با یادآوی اون روزها ناخودآگاه اشکم در اومد… سال های دوستیم با مهرداد خیلی رو گریه کردنم حساس بود ، محال بود من اشک بریزم و مهرداد داغون نشه اما الان… از من متنفره ! 


تا این فکر به سرم اومد توی آغوش گرمی فرو رفتم… دستای مهرداد با قدرت دور کمرم حلقه شد .

بالاخره مثل گذشته بغلم کرد… یعنی ممکنه هنوز دوستم داشته باشه ؟ 

تو همین فکر ها بودم که صدای زنگ تلفنش اومد… 
با دیدن اسم سحر روی گوشیش با خشم صورتمو برگردوندم. منو بگو با یه بغل الکی و چهار تا حرف کشککی چطور باور کردم مهرداد منو دوست داره. 

تماسو وصل کرد و بی خجالت گفت : 
_جانم سحر ؟ 

ته دلم هر چی فحش بلد بودم به خودم گفتم… سعی کردم اصلا گوش نکنم مهرداد چه زر زری داره میکنه… موهامو جمع کردم و مقنعه امو پوشیدم و با حرص از ماشین لعنتیش پیاده شدم… لحظه ی آخر میخواست مانعم بشه اما نتونست .

تمام طول راه رو با عصبانیت رفتم… مدام زیر لب جد و آباد مهرداد و سحر و یزدان و خودمو از خاک میکشیدم بیرون. 

جلوی در خونمون نفس عمیقی کشیدم تا حداقل بابام منو توی این حال نبینه… کلید انداختم و به محض وارد شدن با هیجان گفتم : 

_بهترین بابای دنیاااا؟ من اومدمممم .

حیاطو که طی کردم به محض پا گذاشتن توی خونه با دیدن بابام با تمام وجودم جیغ بلندی کشیدم…




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر