قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:32 ق.ظ




نگاهش خمار بهم دوخته شده بود… این بار منم میخواستم چون این بار نگاه مهرداد فرق میکرد .

سرش رو آروم آروم جلو آورد و با عطش لب هامو بوسید .
دستمو دور گردنش حلقه کردم که حریص شد به موهام چنگ زد و خودش و بیشتر از قبل بهم فشار داد. 

با نفس نفس ازش جدا شدم با صدای خش داری گفت : 
_قبلا برای چشیدن طعم این لب ها جون میکندم اما خودم و کنترل میکردم . الان دیگه مال منی ترانه مال من .. 

لبخند زدم و تا خواستم حرف بزنم زنگ پی در پی خونه ی مهرداد مانع شد .

سرش متوقف شد بی میل ازم فاصله گرفت و بدون اینکه بلوزش رو بپوشه از اتاق بیرون رفت. 

بی خیال چشمامو بستم که با صدای ضعیف و دخترونه ای تمام وجودم از حسادت پر شد .

بلند شدم و بی توجه به وضع لباسم از اتاق رفتم بیرون .
همون دختری که اون شب توی خونه اش بود با لبخند توی آغوش مهرداد جا گرفته بود و داشت ابراز دلتنگی میکرد. 

انگار جفتشون کور بودن و منو نمیدیدن .
حرصم گرفت… مانتو و لباس هامو پوشیدم و با عصبانیت از اتاق بیرون رفتم .

چشم اون دختره هم به من افتاد و با عشوه گفت : 
_مهرداد این کیه ؟؟؟ 
منتظر بودم بگه زنمه اما مهرداد نیم نگاهی به من انداخت و رو به اون ایکبیری گفت : 





گفت : 
_ترانه یه دوست ساده و قدیمیه ، اومده بود سر بزنه فقط همین. 

تمام تنم لرزید… مگه همین چند دقیقه ی قبل نگفت دلش برام تنگ شده ؟ 
مگه با اشتیاق منو نبوسید ؟ حالا شدم یه دوست ساده ی معمولی ؟ 

دستم و مشت کردم " خفه شو ترانه… اون فقط تو رو صیغه کرده… گذشته توی گذشته موند الان فراموشت کرده . احمق فقط میخواد باهات خوش بگذرونه همین . "

شانس خوبم تلفنم همون لحظه زنگ زد . از توی کیفم درش آوردم… فری بود… همیشه ساعت دو شب تک میزد و اس میداد تا خوابو از سرم بپرونه .

فکر شیطانی به سرم زد… پس بچرخ تا بچرخیم آقا مهرداد .
تماس و وصل کردم که فری گفت : 
_بیداری جغد مغرور ؟ 
نگاه مهرداد با اخم به من بود ، صدامو نازک کردم و با عشوه گفتم ; 
_عزیزممم دلت برام تنگ شده این وقت شب؟ 

صورت مهرداد به یک باره سرخ شد فری با تعجب گفت : 
_چی به هم میبافی نصف شبی ؟ 
خنده ی ریزی کردم و زیر نگاه سنگین مهرداد با ناز گفتم : 
_الان که نمیشه بیام پیشت ، فردا توی دانشگاه میبینمت عزیزم .

تا گفتم دانشگاه مهرداد کبود شد… دستش و مشت کرده بود و بی توجه به اون دختره با خشم به من نگاه میکرد .
فری با صدای بلندی گفت :
_بابا چیز خوردم بهت زنگ زدم نصف شبی آسفالتم کردی این چرتو پرتا چیه میگی ؟ 

سری برای مهرداد و اون دختره تکون دادم و از کنارشون عبور کردم و زیر نگاه به خون نشسته ی مهرداد همون طوری که درو می بستم گفتم : 
_باشه عشقم میام پیشت اما فقط دو دقیقه باشه ؟



در خونه رو بستم و لبخند شیطانی زدم… با تصور حرصی که مهرداد الان میخوره دلم باز شد و سوار آسانسور شدم .

****
خداروشکر امروز با مهرداد کلاس نداشتم… از صبح که اومده بودم دانشگاه ندیده بودمش 
داشتم با فری به سمت کلاسم میرفتم که دیدم مهرداد از جهت مخالف داره میاد و دورش اونقدر پره از دختر که چشمش اصلا منو نمیبینه. 

بی اعتنا داشتم از کنارش عبور میکردم که گوشه ی آستینم و گرفت. 
متوقف شدم ، فری با تعجب برگشت گفت : 
_چرا وایستادی؟ 
موندم چی بگم مهرداد همون لحظه نامحسوس خم شد طرفم و گفت :
_بیا اتاقم. 

لبخند مصنوعی زدم و رو به فری گفتم : 
_تو برو منم الان میام 

بی تفاوت شونه بالا انداخت و رفت. 
مهرداد دوباره مشغول حرف زدن با دخترا شد… من نمیدونستم تو که میخوای اینجا ور ور کنی چرا منو از کلاسم می ندازی؟ 

با حرص به سمت اتاق مهرداد رفتم درشو باز کردم و روی صندلی نشستم.  از حرص مدام گوشه ی لبمو میجویدم تا این که بعد ده دقیقه بالاخره در اتاق باز شد




مهرداد با چهره ی جدی و اخمو اومد تو رگ های پیشونیش و به وضوح می دیدم .

 نگاه ترسناکی به چشم هام انداخت و بهم نزدیک شد. 
می دونستم دردش برای دیشبه… حتی یادمه قبلا هم زیادی حسود و غیرتی بود… طوری که اگه من از یه بازیگر مرد تعریف میکردم حسابی سگرمه هاش توی هم می رفت .

روبه روم ایستاد… برای دیدنش سرمو بالا گرفتم… طوری اخم هاش در هم بود که ناخودآگاه یک قدم رفتم عقب. با این کارم یک قدم بهم نزدیک شد. 

من عقب می رفتم و اون قدم به قدم بهم نزدیک میشد تا این که چسبیدم به دیوار
مهرداد بدون هیچ فاصله ای روبه روم ایستاد تنش و کاملا چسبیده به تنم حس میکردم .

دستم و روی سینه اش گذاشتم و گفتم : 
_برو عقب مهرداد الان یکی میاد می بینه .

بیشتر از قبل بهم چسبید و با صدای خشنی زمزمه کرد : 
_چرا؟ میترسی به گوش یزدان برسه ؟

نگاه ترسناکش و به چشم هام دوخت و ادامه داد : 
_بعد از من رفتی پیش اون ؟ هوم ؟ چی کار کردین باهم ؟ 

به لبام خیره شد و ادامه داد : 
_تو رو بوسید ؟ بهش گفتی مال منی؟ یا نه اونم قراره بعد یه مدت مثل زباله دور انداخته بشه؟


خیلی میترسیدم نگاهش خیلی ترسناک شده بود. 

به سینه اش فشار آوردم و در حالی که میخواستم صدام نلرزه گفتم : 
_برو عقب مهرداد ! 

با این حرفم با خشونت دستشو دور کمر باریکم حلقه کرد. 
توی آغوشش گم شدم… سرش و کنار گوشم آورد و زمزمه کرد : 
_باید به همه بگی ازدواج کردی . برات حلقه میخرم دستت کن . بذار همه بفهمن صاحب داری… اما کار دیشبت بی جواب نمیمونه ، امشب ساعت 8آماده باش میام دنبالت… تقاص خیانت به منو پس میدی .

سرش و از کنار گوشم کنار کشید نگاه خمارشو بهم دوخت و سرش و خم کرد و لب هاش و روی لب هام گذاشت .

با تمام توانم خواستم هلش بدم که هر دو دستم و گرفت و با ولع بیشتری لب هام و بوسید. 

هر چی تقلا میکردم زورم بهش نمیرسید ، دست بردار نبود تا اینکه با صدای باز شدن در تمام وجودم رو ترس برداشت .


سر جفتمون به سمت در چرخید… باورم نمیشد که شیدا بود ، دهن لق ترین و لوس ترین و آویزون ترین دختر کلاس. 

شک نداشتم کل دانشگاه رو پر میکنه که ترانه با استاد مهرداد رابطه داره. 
مثل مجرما فورا مهرداد و پس زدم و با تته پته گفتم : 

_اوممم ما داشتیم… 

دختره پرو پرو وسط حرفم پرید و گفت : 
_این همه دم گوش ما روضه می خوندی خودتم این کاره بودی نه ؟ 

اخمام در هم رفت و با تشر گفتم : 
_من و به خودت مثال نده اسکل… اونی که با کل شهر تیک میزنه تویی نه من 

پوزخندی زد : 
_آره تو فقط با خوبا میپری اون از یزدان که تورش کردی حالا هم میخوای استاد و از راه به در کنی؟

قبل من مهرداد با خشونت گفت : 
_حرف دهنتو بفهم این وصله ها رو هم به زن من نچسبون 

تا گفت زنم دهن جفتمون باز موند ته دلم چنان قندی آب کردن که توی زندگیم تجربه اش نکرده بود… مهرداد که دید من از شیدا بیشتر تعجب کردم سقلمه ای به پهلوم زد که تموم احساس خوبم پرید .

دستم و توی دست مردونه اش گرفت و رو به شیدا گفت : 
_ترانه نمیخواد کسی بفهمه پس وای به حالت ، وای به حالت شیدا اگه جایی چیزی از دهنت در بره باید کلا با دانشگاه خداحافظی کنی فهمیدی ؟  

شیدا با ترس سر تکون داد و از اتاق بیرون زد… تا حالا این روی مهرداد و ندیده بودم… هیچ رقمه نمیتونستم برق چشمامو جمع کنم انگار فهمید که همون لحظه زد توی پرم:  
_دل خوش نکن ترانه من اون پسر احمق گذشته نیستم که عاشقت باشمم و چشمم کور باشه تو الان فقط صیغه ی منی ، یه وسیله برای تمکین نیازم فهمیدی؟



بهم بر خورد… چرا مدام به روم میاورد که زن صیغه ایشم؟ نمی گفت بهم بر میخوره ؟ 

مهرداد خیلی عوض شده بود… اصلا اون پسر مهربون گذشته ها نبود

بدون اینکه حرفی بزنم نگاهش کردم و از اتاقش بیرون زدم. حس میکردم همه میفهمن توی  اتاق چه خبر بوده. 
مثل مجرما سرم و انداختم پایین و توی دو سوت  سر کلاس بعدیم نشستم .



***

ساعت هفت و نیم شب بود داشتم به بابام غذا میدادم که موبایلم زنگ خورد . برش داشتم ، شماره رو نمیشناختم ظرف غذای بابامو کنار گذاشتم و جواب دادم : 
_بله 
صدای بم و مردونه ای از اون ور خط گفت : 
_هشت حاضر باش میام دنبالت. 
نگاه بابام کردم و با تته پته گفتم : 
_چرا؟ 
با مکث گفت :
_مثل اینکه یادت رفته قراره تنبی بشی؟ وقتی در حالی که زن منی با یکی دیگه قرار میذاری میخوای فراموش کنم منو دور زدی و هیچی نگم ؟ هشت حاضر باش ترانه اون روی سگ منو بالا نیار 

تا خواستم حرف بزنم تماس قطع شد ، بابام به سختی گفت : 
_کی بود دخترم؟ 

با ذهنی مشغول گفتم :
_یکی از دوستام بود باباجون تو فکرتو مشغول نکن بخور عملت نزدیکه بتونی طاقت بیاری .

حرفی نزد… با ذهنی درگیر مدام به این فکر میکردم که مهرداد چطور میخواد تنبیهم کنه؟



سرسری مانتو و شالی و پوشیدم و طوری که بابام نفهمه پاورچین پاورچین از خونه زدم بیرون

همون لحظه ماشین مهرداد برام چراغ زد . قبل از اینکه شناسایی بشم بدو بدو به سمتش رفتم و سوار شدم .

با اخم به روبه روش خیره شده بود ، پاشو روی پدال گاز فشار داد و با سرعت راه افتاد .

مثل خودش اخم در هم کردم و گفتم : 
_کجا میریم ؟ 

با جدیت گفت:  
_خونه ی یزدان… باید بهش بگی مال منی نمیخوام به چشم دیگه ای نگات کنه. 

با چشم های از حدقه بیرون زده گفتم : 
_هیچ معلوم هست چی میگی؟ این موقع شب برم پشت در خونه ی مردم بگم شوهر کردم؟ اصلا ازدواج ما مگه رسمیه ؟ یه مدت صیغه اتم همین اونم به خاطر خرج عمل بابامه وگرنه صد سال سیاه تن به همچین کاری نمیدادم. 

با صورتی قرمز شده گفت:  
_مگه دیشب از خونه ی من نرفتی خونه ی همین لندهور؟ امشبم میری و تموم میکنی .

بدون فکر گفتم: 
_نمیخوام تموم کنم .

با این حرفم چنان پاشو گذاشت روی ترمز که ماشین وسط خیابون ایستاد. 
قیافش انقدر ترسناک شده بود که فرارو به قرار ترجیح دادم خواستم در ماشین و باز کنم که قفل مرکزی رو زد و با عصبانیت گفت:  
_امشب یه کاری میکنم که فکر بلبل زبونی هم از سرت بپره


خودم و به در کوبیدم : 
_میخوای چیکار کنی احمق؟ انگار خیلی جدی گرفتی این رابطه ی مسخره رو؟ گفتی تمکین کن گفتم باشه دیگه چرا به پر و بالم می پیچی؟ زنت که نیستم صیغه اتم . 

رسما دود از سرش بلند شد… اما هیچی نگفت و با سرعت بیشتری رانندگی کرد .
انقدر تند میرفت که  توی صندلی مچاله شده بودم .

خوب می فهمیدم دارع مسیر خونه اشو میره… مطمئن بودم این بار بهم رحم نمیکنه و کارم  تمومه . 

قبل از این که برسیم تلفنش شروع به زنگ زدن کرد . با عصبانیت تماس و وصل کرد که صدای نازک و زنونه ای فضای ماشین پیچید:  
_الو مهرداد؟ من توی خونتم معلوم هست کجایی؟؟

مهرداد با شنیدن این حرف با عصبانیت به موهاش چنگ زد و گفت:  
_اون جا چی کار میکنی سحر ؟ چرا راه به راه میای خونه ی من ؟

دختره شاکی گفت:  
_وا مهرداد مثلا دوست دخترتما بعدشم فردا تولدمه میخوام تو رو به دوستام معرفی کنم خودت قول دادی میای . اومدم راجع به لباس فرداشبم نظرتو بپرسم . 

مهرداد با کلافگی خواست حرفی بزنه اما پشیمون شد و گفت:  
_من امشب نمیام سحر تو هم بیخود منتظر نمون .

حرفش و زد و بدون اینکه بذاره اون دختره چیزی بگه تلفن و قطع کرد . 

ته دلم خوشحال بودم از اینکه تیرش به سنگ خورد. 
با خیال راحت صاف نشستم که با حرفی که زد تمام حس و حالم پرید : 
_فردا با من میای مهمونی… باید این دختره رو از سرم باز کنم… زیادم خوشحال نباش بعد مهمونی کاری که امشب نکردم و میکنم



بیشعور تو هر عینی باید حالمو بگیره… اما حداقل امشب از دستش راحت شده بودم تا فردا خدا بزرگ بود. 

مهرداد با همون خشمش منو تا پشت در خونه رسوند و منم بدون تشکر و خداحافظی از ماشین پیاده شدم .

اونم حتما بعد از این همه اتفاق از من توقع تشکر کردن نداشت .
زیر نگاه سنگینش کلید انداختم و داخل خونه شدم و بی خیال از اتفاقایی که افتاده خودم و روی تخت پرت کردم و خوابیدم. 


فکر کنم لنگ ظهر بود که صدای زنگ پی در پی خونمون رو مخم رفت و از خواب نازم بیدارم کرد .
خوشبختانه امروز کلاس نداشتیم… به سختی از جا بلند شدم و لنگون لنگون دمپایی هامو پام کردم و بدون اینکه بپرسم کیه در حیاطو باز کردم .

یه مرد غریبه بود که تا چشمش به من افتاد انگار ترسید که روشو اون ور کرد و بسته ی بزرگ دستشو به سمتم گرفت و گفت : 
_شما ترانه زند هستید ؟ 

متعجب گفتم:  
_آره منم .

بسته رو به دستم داد و گفت:  
_این بسته برای شماست. 

جفت ابرو هام بالا پرید… کسی برای من بسته نمیفرستاد اونم به این بزرگی 
پرسیدم 
_کی اینو فرستاده؟ 

بدون اینکه جواب بده مثل بز سوار موتورش شد و رفت. 
فحشی بهش دادم و درو محکم بستم .
روی تختی که توی حیاطمون بود نشستم و مشکوک به جعبه ی روم به روم نگاه کردم .
نکنه توش بمب باشه؟ 

یکی زدم توی سر خودم… آخه دختره احمق تو اونقدر مهمی که قصد جونتو بکنن؟ 


دلو به دریا زدم و در جعبه رو باز کردم .







ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر