قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:24 ق.ظ




حرفای بدی بهم زد جلوی خودم و نگرفتم و مثل خودش داد زدم 
_به تو چه؟ فکر کن هرزه شدم… فکر کن هرشب ز*ی*ر یه نفرم تو چی کاره ی منی ؟ 

حرفم با سیلی محکمی که به گوشم خورد قطع شد 
اصلا باورم نمیشد مهرداد بهم سیلی زده باشه 
از خشم نفس نفس میزد نیم نگاه بدی بهم انداخت و گفت
_پس اون موقعی که با من دوست بودی هم با همه بودی جز من آره؟ من فکر میکردم تو پاک و معصومی نگو خانم شهر و آباد کرده... حالا که همه رو سرویس میکنی چرا من جا بمونم؟ 
امشب بیا پیش خودم… پولتم ها چه قدر بشه بهت میدم… غصه نخور کم از اون عوضیای دورت نیستم. 

چشم هام سیاه رفت… زیادی جدی حرف میزد با تته پته گفتم 
_چی میگی تو؟  
سرعتش و بیشتر کرد و گفت
_میریم خونه ی من .
خودم و به در کوبیدم و داد زدم : 
_لعنتی درو باز کن نمیخوام با تو بیام .

به حرفم توجه نکرد و با سرعت به راهش ادامه داد
رسما به غلط کردن افتادم… مهرداد استاد دانشگاهم بود… دوست پسر دوره ی دبیرستانم بود حالا ازم میخواست باهاش بخوابم؟؟؟ 
تمام این سالها بهش خیانت نکردم اون چه فکری راجع به من کرده بود ؟ 
فکر میکرد گولش زدم… 
اصلا به قیافه ی ترسیده ی من نگاه نمی کرد… انگار خونشون همون حوالی بود که به ده دقیقه نرسید ماشین رو جلوی یه برج لوکس نگه داشت 



از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کرد .
بازومو گرفت و محکم کشید و وادارم کرد پیاده بشم .

خودم و سفت گرفتم و گفتم 

_مهرداد دستم درد گرفت لعنتی چرا هار شدی؟ 
خشن برگشت سمتم :

_من هار شدم؟ هاری و بهت نشون میدم ترانه این همه سال دنبالت گشتم تا بپرسم چرا یهو ول کردی و رفتی؟ الان فهمیدم برات کم بودم… اینکه بهت دست نمیزدم راضیت نمیکرد اما امشب جبران میکنم نگران نباش.   

دوباره بازومو کشید و به سمت آسانسور رفت.

 رسما به غلط کردن افتادم 

_ببین مهرداد اون طوری که تو فکر میکنی نیست .. من هر جایی نیستم. 

توجه نمیکنه و در آسانسور که باز میشه پرتم میکنه داخل 

قیافش اونقدر عبوس و درهمه که نمیتونم جیک بزنم فقط امیدم اینه وقتی رفتیم بالا با یه چیز محکم بزنم تو سرش و فرار کنم 

آسانسور نگه داشت و مهرداد درباره  بازومو کشید … برای آخرین بار تقلا کردم و گفتم

_آبروتو توی دانشگاه میبرم . بلایی سرم بیاری به همه ی استادا و دانشجو ها میگم بهم تجاوز کردی. 

پوزخند سردی زد و در و با کلید باز کرد و پرتم کرد داخل 

تا خواستم مثل موش از زیر دستش فرار کنم صدای نازک و دخترونه ای متوقفم کرد و  گفت : 

_مهرداد ؟؟؟؟ این دختره کیه؟



مهرداد اومد تو و با دیدن اون دختر خشکش زد 
ته دلم حسادت کردم… خیلی هم زیاد .

من مجبور شدم مهرداد و ترک کنم اما همیشه عاشقش موندم .
اما الان ، این دختر یعنی دوست دخترشه؟ 

صورتم و اون طرف کردم تا اشک چشمام دیده نشه . 
صدای خشن و عصبانی مهرداد و شنیدم که رو به اون دختره گفت 
_بی اجازه برای چی اومدی خونه ی من؟ 
دختره با لحن لوس و ننری گفت 

_وا؟ مگه من دوست دخترت نیستم ؟ حق ندارم عشقمو سوپرایز کنم؟ 

با دلخوری مهرداد و پس زدم و گفتم 
_من مزاحم نمیشم 

محکم و با قدرت بازومو گرفت و رو به اون دختره گفت : 
_سحر برو بیرون همین الان جل و پلاستو جمع کن و گمشو 

پشت بند حرفش خم شد و خمار کنار گوشم گفت 
_تو هیچ جا نمیری خانم کوچولو. 

سحر با عصبانیت مانتوشو پوشید و از کنار جفتمون رد شد و از خونه بیرون زد .

اون که رفت مهرداد در و بست و با کلید قفلش کرد 
عقب عقب رفتم تک خنده ای کرد و کت و کرباتشو و در آورد و شروع به باز کردن دکمه هاش کرد. 
ترسیده پا به فرار گذاشتم و خودمو توی اولین اتاق پرت کردم. 
خواستم در و ببندم که پاش و گذاشت لای در و درو باز کرد .
پرت شدم عقب و با ترس نگاهش کردم 
همون طوری که دکمه های پیراهنشو باز میکرد با نگاه مستی به صورتش آرایش کرده ام خیره موند و بم و خش دار گفت 

_داستانمون افسانه ای میشه… تجاوز استاد به دانشجوش 
امون نداد و پرتم کرد روی تخت .



افتادم روی تخت و وحشت زده لب زدم:
_‌مهرداد.

روم خیمه زد و با وحشیگری لبهاش و روی لبهام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن

 لبهاش و گاز گرفتم تا ولم کنه

ولی وحشی تر شد  و زیر گوشم با صدای خشداری گفت:
_فکر اینکه قبل از من کسی تو رو لمس کرده داره دیوونه ام میکنه. 

با ترس هق زدم
_‌مهرداد ولم کن به خدا اونطوری که تو فکر میکنی نیست

با چشمهای خمار شده اش بهم خیره شد و باصدای‌ عصبی گفت: 

_‌با چشمهای خودم دیدمت لامصب سرو وضعتو دیدم نگاهای اون عوضیا رو بهت دیدم. اگه من نمی رسیدم می خواستی سوار ماشین اون مرتیکه بشی

با عصبانیت داد زدم :
_اصلا سوار می شدم به تو چه؟ 

با سیلی محکمی که زد ساکت شدم و بهت زده بهش خیره شدم که با چشمهای به خون نشسته اش بهم نگاه کرد و گفت:

_‌نشونت میدم ربطش به من چیه .

با وحشت بهش خیره شدم که از روم بلند شد و بلوزشو در آورد از ترس کپ کرده بودم و حرکتی نمی کردم که روم دراز کشید و لباش و روی گردنم گذاشت و شروع کرد 


به بوسه های داغ و طولانی هر چی تقلا میکردم فایده نداشت مهرداد انگار کور شده بود یقه ی لباسم و پاره کرد  

پایینتر رفت و قفسه ی سینم مکید با گریه میخواستم ولم کنه با رفتن دستش به سمت شلوارم دستم روی دستش گذاشتم . 

خمار به چشم هام نگاه کرد ، با اشک گفتم : 
_اگه این کارو بکنی به قرآن قسم بعدش جلوی چشمت خودمو میکشم .




هنوز حرفم تمام نشده بود که با دستش کش موهامو بازکرد . نفس زنان سرشو لا ب لای موهای پخش شده ی مشکیم برد .

_تروخدااا... مهرداد ؟!

دستای گرمش رو زیر لباسم که الان دکمه هاش باز کرده بود ، برد .

با حرکت دستش رو پستی و بلندی های تنم آه از نهانم بلند شد . چقدر بدبخت بودم از چاله افتاده بودم تو چاه . حداقل اونجوری به غریبه  تن میفروختم  اما الان که به تور مهرداد  خوردم... کسی که عشق بچگیام بود و هنوز نسبت بهش احساس دارم . 

به بالاتنم چنگ انداخت . از ناملایمیش به خودم لرزیدم و من من کنان با صدای بلند زدم زیر گریه :

_من دخترم... ترو جون عزیزت.اصلا گوه خوردم. غلط کردم از زور بی پولی امشب زد به سرم تن بفروشم که حداقل بابای بدبختم نجات بدم .

هرچی زاری کردمو دلیل براش آوردم باز با انگشتانش رو تن پیشروی کرد .

جیغ کشیدم و هق هق کنان با صدایی که از شکستن بغض دورگه شده بود ، داد زدم:

_دست بهم بخوره بیچارت می کنم بعد خودم می کشممم...

عصبی مثل آدمایی که از حالت پاتیلی در اومدن و کیفشون کوفت شده . شلوارم با عربدش بیرون کشید .

_مثل سگ دروغ میگی... نمی خوای با من بخوابی چون فکر می کنی هنوز همون مهرداد بی ارزم... نترس جوری حست میدم که دیونه بشی .

دستشو زیر گردنم قفل کرد و ادامه حرفش رو با پرت شدن آب دهانش به صورتم ادامه داد:
_امثال تو فقط فقط با پول این و اون و زیر پای اینو اون حال می کنن و می چرخن و از پول حال و هولشون کلاس میان بعد به دوتا آشنا میرسن قیامه حاج خانم بخودشون میگیرن... 

دستم رو چشمام گذاشتمو پاهامو که بین پاهاش قفل کرده بود تکون دادم :

_دروغه... دروغه من یه دختر همه جایی نیستم .

لباسمو با خشم از تنم بیرون کشید و عربده زد :

_پس واسه چی ولم کردی چون وضع مالیم خوب نبود ؟ چون با ماشین مدل بالا نیومدم دنبالت ؟ یا چون مرز دوستیم از روی عشق به فساد نکشیدم ؟ 

جوابی نداشتم تا بهش بفهمونم چرا دلم نمی خواست بیشتر این خودمو جلوش خورد کنم .

لرزون زمزمه کردم :
_ولی من دوست داشتم... برام مهم بودی که رفتم...

حرکت دستش متوقف شد و نگاهش رو از چشمای اشکیم پایین کشید و رو لبام مکث کرد .

_داشتی خودت دو دستی تقدیم یه غریبه می کرد من باور نمی کنم تو دختر باشی ولی...

خواستم حرف بزنم که لباش رو دوخت به لبام و... 


خواست دوباره منو ببوسه که با اشک گفتم : 
_مجبور شدم. 

از حرکت ایستاد ، حالا که بهم فرصت داده بود میخواستم بگم… با این که نباید می دونست اما باید می گفتم تا خودمو نجات بدم .

_مهرداد بابای من مریضه. 

خیره نگاهم کرد و من با گریه ادامه دادم : 
_ازت جدا شدم چون بابام ورشکست شد و مامانم مرد مجبور شدیم از اون خونه بریم .
بابام مریضه ، اگه خرج عملش و پیدا نکنم می میره. 

با صورتی کبود شده جواب داد : 
_تو هم برای در آوردن خرج عمل بابات هرزگی میکنی آره؟ 

+اولین شبم بود تازه پشیمون شدم .

پوزخندی زد : 
_اگه من نمی رسیدم ، می دونی چه بلایی سرت می اومد ؟ 

با بغض سر تکون دادم. 
نگاهش و روی گردن و شونه های برهنه ام چرخوند و تب دار گفت 
_شاید الان زیر دست یکی از اون لاشخورا بودی 

دستمو روی سینه ی عضلانی و برهنه اش گذاشتم و گفتم : 
_نکن مهرداد تو رو خدا عذابم نده ! 

به چشم هام خیره شد ، عمیق و طولانی… 
بعد از یه مکث بزرگ با نگاه مرموزی گفت : 
_به یه شرط… 

متعجب گفتم : 
_چه شرطی؟  

پوزخندی زد و گفت : 
_شرطمو فردا توی دانشگاه بهت میگم خانم کوچولو.



سر کلاس با استرس داشتم گوشه ی ناخنم و میجویدم ، آخرین کلاسم با مهرداد بود و من از صبح مثل مرغ پر کنده بال بال میزدم تا بفهمم شرط مهرداد چیه! 

فری یکی زد پس کلم و با لحن لاتی گفت : 
_چته؟ از صبح شیش میزنی؟ 

چشم غره ای به سمتش رفتم و گفتم : 
_گاله رو چفت کن… اعصاب ندارم میزنم دک و پزت بیاد پایین .

فری بیشین بینیم بابا ای حواله ام کرد و ساکت شد .
به در کلاس خیره بودم که بالاخره مهرداد وارد شد .
چنان با اخم و جذبه اومد که همه به احترامش بلند شدن. 
آنالیزگر به سر تا پاش نگاه کردم… هیکل ورزشکاریش هر دختری و برای داشتنش تحریک میکرد. 

یاد قدیما میوفتادم ، دبیرستانی بودم و مهرداد دانشجو… 
یاد حرف های عاشقانه اش افتادم… یعنی میشه دوباره مثل قبلا دوستم داشته باشه؟ 

شروع به درس دادن کرد و حتی نیم نگاهی هم به من ننداخت. 
هیچی از حرف هاش نمی فهمیدم فقط مثل دیوونه ها بهش خیره بودم .

بالاخره کلاس تموم شد اما برعکس همیشه که همه زود کلاس و خالی میکردن اندفعه همه ی دخترای چسب دانشگاه دور مهرداد و پر کردن. 

حتی فری که دوستمه فوری کتابشو برداشت و رفت سر میز مهرداد. 
از حرص داشتم منفجر میشدم وقتی انقدر با تک تکشون میخندید و منو نادیده می گرفت.   
دوست داشتم برم و به همشون بگم استادتون یه زمانی عاشق من بود. 

با خشم بلند شدم و از در کلاس زدم بیرون و زیر لب هر چی فوش بلد بودم به مهرداد و اون دخترای عوضی دادم. 

داشتم میرفتم که باز یزدان سر راهمو گرفت ، خواستم راهمو کج کنم که دیدم مهرداد هم از کلاس در اومد 

برای تلافی کارش رو به یزدان لبخند پهنی زدم و گفتم : 
_جانمممم؟ 
پسره خر ذوق شد خودشو بهم نزدیک تر کرد و گفت : 
_چه قدر لبخند بهت میاد عزیزم ! 
سنگینی نگاه مهرداد و حس میکردم و گرنه یه جواب دندون شکن به یزدان میدادم . 
به جاش لبخندم و عمیق تر کردم و جواب چرت و پرت هاش و دادم و آخر هم با بهونه ی اینکه دیرم شده پیچوندمش و فلنگو بستم .

داشتم راهمو میرفتم که یهو دستم کشیده شد و پرت شدم توی کلاس خالی



تا به خودم بیام دیدم مهرداد با صورتی کبود شده جلوی رومه. 
از لابه لای دندون هاش با خشم گفت : 
_چی داشت بهت می گفت که نیشت وا شده بود ؟ هوم ؟ 
با حرص گفتم : 
_همون چیزی که اون دخترای چسب داشتن به تو می گفتن و تو هم هر هر میخندیدی. 

با این حرفم رفته رفته اخماش باز شد ، لبخند محوی کنج لبهاش نشست و با شیطنت گفت   
_پس حسادت کردی؟ 

فوری پسش زدم و طلبکار گفتم : 
_یعنی چی چه ربطی داره؟ بالاخره تو استادی حق داری با دانشجو هات حرف بزنی ، منم دانشجوام حق دارم با هم کلاسیم حرف بزنم .  یعنی نه روابط تو به من ربط داره نه روابط من به تو ربط داره. 


پشت بند حرفم خواستم از اتاق بیرون برم که با صدای بم و مردونه اش گفت : 
_روابط تو به من ربط داره ، چون قراره مال من بشی. 

خشکم زد، این داشت چی می گفت ؟ 
برگشتم سمتش و گفتم : 
_یعنی چی ؟

خیره به چشمام قدم به قدم نزدیکم شد و روبه روم ایستاد .
نگاهش و به لب هام دوخت و گفت : 
_صیغه ی من میشی، منم در عوض پول عمل باباتو بهت میدم 



باورم نمیشد مهرداد همچین چیزی ازم میخواست. 

من یه دختر مجرد ، یه دانشجوی تنها… صیغه ی استادم بشم ؟ 

دستشو دور کمرم انداخت و تب دار گفت : 
_خوشت نیومد ؟ پیشنهادم از هرزگی و زیر خوابی با این و اون بهتره باور کن. این طوری طعمتو فقط من میچشم .

صورتش و خم کرد و گازی از لپم گرفت که صدای جیغم بلند شد : 
_لعنتی دردم اومد .

خنده ی مردونه ای کرد و خودشو بیشتر بهم چسبوند به لب هام خیره شد و گفت : 
_خوب؟ نظرت چیه؟

بالافاصله گفتم : 
_نه. 

برعکس تصورم ازم فاصله گرفت و خیلی خونسرد گفت : 
_باشه… خوددانی! 

کیفش رو برداشت و ریلکس از کلاس بیرون زد .
من موندم و یه فکر آشفته .
صیغه ی مهرداد بشم ؟ 
نمیخواستم… دوست داشتم مثل قدیما عاشقم بشه… ازدواجم باهاش دائم و از روی عشق باشه نه صیغه ای 

اما الان شاید اگه هر کس دیگه ای بود قبول میکردم اما مهرداد استادم بود دوست پسر دوران دبیرستانم بود
عشق سابق و شاید هم ، تنها عشقم بود .


از اتوبوس پیاده شدم و به سمت خونمون رفتم 

تمام طول راه فکرم درگیر مهرداد و پیشنهادش بود .

کلید انداختم و رفتم تو… بابام مریض بود ، اگه قیافه ی در هم رفته ی منو می دید حالش خراب تر میشد. 

به سختی لبخند زدم و از همون جلوی در گفتم. : 
_بابا جون من اومدمممم. 

جوابی نشنیدم… با خودم گفتم حتما خوابیده. 
مثل همیشه روی کاناپه خوابیده بود ، لبخندی زدم و رفتم کنارش 
باید بیدارش میکردم تا صبحانه بخوره . 

کنارش نشستم و به آرومی دستشو گرفتم بدنش سرد سرد بود. با این فکر که شاید سرما خورده گفتم : 
_بابایی چشماتو باز کن قرصتو که خوردی بعد بخواب. 

حتی تکون هم نخورد  دوباره صداش زدم.  اسمش رو تکرار کردم اما باز هم تکون نخورد  

با ترس داد زدم
_بابا بلایی که سرت میومده نه ؟ تو رو خدا چشمهاتو باز کن .

وقتی جوابمو نداد فهمیدم قرار اتفاق بدی بیوفته… اتفاقی که حتی فکرش هم دیوانه ام میکرد. 

زنگ زدم آمبولانس اصلا نفهمیدم آمبولانس کی اومد و بابام کی به بیمارستان منتقل شد… وقتی به خودم اومدم که دکتر با تاسف از اتاق اومد بیرون .

پریدم جلوش و گفتم : 
_حال بابام چطوره ؟ 
سری با تاسف تکون داد و گفت : 
_اگه هر چه سریع تر عملش نکنید نمیتونه زیاد دووم بیاره. تنها راه نجات پیدا کردنش عمل جراحیه .

سری تکون داد و ازم فاصله گرفت .. من موندم و دنیایی از فکر و خیال. 
باید چیکار میکردم ؟ دوباره میرفتم سر چهارراه و اسیر هر کس و ناکس میشدم… یا اینکه … صیغه ی مهرداد میشدم ! صیغه ی استادم 






ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر