قادر رنجبر نظرات جمعه 20 مهر 1397 ، 11:11 ق.ظ

رمان استاد مغرور من



روی صندلی لم دادم و مثل کارگاه به در کلاس خیره شدم . 

میخواستم ببینم این کیه که جای استاد حسامی اومده و نصف بچه های کلاس به و به چه چه قد و قامتشو میکنن .

یکی از علایقم این بود که بقیه رو با خاک یکسان کنم 
الان هم منتظر بودم استاد تازه وارد بیاد تا  اون غرورش و که بچه ها ازش تعریف میکردن و خورد کنم و ته دلم لذت کارم و ببرم .

یکی از پشت محکم زد رو شونم و گفت
_چته؟؟ غرق شدی؟ 

بدون این که برگردم گفتم:  
_خفه تا بلند نشدم… تمرکزمو بهم میریزی نمیتونم  حال این استاد جدید رو بگیرم .

آب و از لب و لوچه اش آویزون شد و گفت : 
_ترانه نمیدونی چی جیگریه عین این هنرپیشه ها میمونه مثل اون پسره چی بود اسمش؟ 

یکم به کله ی پوکش فشار آورد و با هیجان گفت: 
_آها کوزی… مثل اونه… حتی خوشتیپ تر از اون 

با چندش پسش زدم و گفتم
_جمع کن خودتو عقده ای پسر ندیده 

تا خواست حرف بزنه در کلاس و باز شد 
با دیدن مهرداد که با یه تیپ رسمی و کیف به دست اومد داخل رنگ از رخم پرید 

حق با فری بود زیادی از حد خوشتیپ شده بود 
اون وقت هایی که من میشناختمش خبری از این هیکل و قیافه نبود اما الان… 

با ترس از این که منو ببینه فوری رفتم زیر میز 
فری با دیدنم خندید و گفت:  
_چی شد پس افتادی؟ 

دستم و روی دماغم گذاشتم و گفتم:  
_خفه احمق این مهرداده فکر کنم باید کل این واحد و بردارم تا چشمم به چشمش نیوفته 

با تعجب گفت
_میشناسیش؟ 

تا خواستم بگم من یه زمانی دوست دختر این استاد تازه وارد بودم صدای مهرداد بلند شد 

_اون جا چه خبره؟


هول شدم و تا خواستم بلند بشم سرم محکم خورد به میز .
انقدر دردم گرفت که مهرداد و فراموش کردم و یه ریز شروع به غر زدن کردم :
_اوف بر پدر سازنده ی دانشگاه لعنت که از روزی که من پامو گذاشتم توی این خراب شده یه روز خوش ندیدم 

صدای یواش فری و شنیدم 
_ترانه خفه شو کل کلاس ساکت شدن دارن غر غر های تورو گوش میدن .

با یاد آوری مهرداد یکی زدم تو سرم و گفتم: 
_فری یه جوری سرشو گرم کن نیاد این ور 

زیر لبی گفت:  
_دیگه دیره چون داره میاد 

قلبم اومد توی دهنم ، فوری کتابم و از روی میز برداشتم و گرفتم جلوی صورتم 
صدای قدم های مردونه ی مهرداد و پشت بندش عطر تلخش و حس کردم 

لبم و گاز گرفتم… دقیقا بالای سرم وایستاده بود. 
بدون عکس العمل منتظر موندم تا ببینم چطوری رسوا میشم تا این که صداش اومد:  

_خانم محترم شما اونجا چیکار میکنید ؟ 

خندم گرفت… یه زمانی عشقش بودم الان بهم گفت خانم محترم .
البته اون از کجا میخواست بدونه منم!  

در کمال پررویی و خونسردی بدون اینکه کتابو از جلوی صورتم کنار بدم گفتم

_دارم درس میخونم. 

حرصی گفت : 

_زیر میز جای درس خوندنه؟ 

مثل همیشه نتونستم جلوی زبونم و بگیرم: 
_پ ن پ روی میز جای درس خوندنه. 

از نفس های بلندش فهمیدم عصبانیش کردم 
بیشعور زد به سیم آخر و با یه حرکت کتاب و از دستم چنگ زد 

دهنم باز موند و مثل احمقها بهش خیره موندم .
مهرداد هم با دیدن من…


مهرداد هم با دیدن من بدون نفس کشیدن بهم خیره موند .
مطمئنم اونم مثل من متعجب شده .
حقم داره ، از دوران دبیرستان که دوست دخترش بودم تا الان زیادی تغییر کرده بودم. 

کل بچه های دانشگاه با تعجب به ما خیره شدن تا این که مهرداد به خودش اومد… اخمی کرد و با جدیت گفت 
_همه سرجاشون بشینن .
بعد بدون اینکه نگاهم کنه به سمت میزش رفت .

حالا که منو دید قصد داشتم اذیتش کنم اما جوری که نتونه حرفی بزنه 
برای همین دو دستم و زدم زیر چونم و بهش خیره موندم .

تمام دو ساعت کلاس و بی وقفه بهش نگاه کردم 
گاهی اوقات رشته ی کلام از دستش در می رفت .

گرمش میشد و کلافه دستی به یقه اش میکشید 
ریزریزکی می خندیدم و به صورت سرخ شده اش نگاه میکردم .

اما از حق نگذریم انقدر با جذبه بود که هیچ کس جرئت نفس کشیدن هم نداشت .
از اون بدتر دخترای کلاس بودن که به جای گوش دادن درس رسما با نگاهشون داشتن مهرداد و می خوردن

کلاس که تموم شد همه از جا بلند شدن و یکی یکی از کلاس رفتن بیرون .
منم کوله ام و برداشتم… داشتم با فری از کلاس بیرون میرفتم که صداش متوقفم کرد 

_خانم زند شما تشریف داشته باشید


مثل برق گرفته ها وایستادم .
کلاس خالی خالی بود 
مهرداد به سمتم اومد و در کلاس و بست 
چسبیدم به دیوار… با اخم نگاهم کرد و گفت:  
_پس بالاخره آدم به آدم رسید 

با تته پته گفتم: 
_چه آدمی؟؟؟ م… من اصلا تو رو نمیشناسم .

دستشو کنار سرم روی دیوار گذاشت و خمار گفت:  
_پسری که سال باهاش دوست بودی و بی هوا ترکش کردی و نمیشناسی؟؟

خیلی دروغ تابلویی گفتم… مثل خنگ ها پشت کلمو خاروندم و با تعجب ساختگی گفتم : 
_عه مهرداد تویی؟ .

پوزخندی زد و گفت:  
_خوب… تمام این سال ها دنبالت گشتم تا بپرسم چرا؟ 
باز هم با خنگی پرسیدم : 
_چی چرا؟ 

عصبانی داد کشید : 
_خودتو به اون راه نزن ترانه… من عاشقت بودم به خاطر تو روی خانواده ام وایستادم چرا یهو ول کردی و رفتی؟ 

از دادش مثل موش شدم. 
با دستش دو طرف صورتم و گرفت و توی صورتم غرید 
_حتی خونتم عوض کردی … چراشو نمیدونم ترانه اما بد تلافی میکنم ، استاد… بدجوری حال دانشجوی بی وفا شو میگیره حالا می بینی . . 

تا خواستم حرفی بزنم وحشیانه لب هاشو روی لب هام گذاشت .
با چشم های گرد شده به مهرداد عصبانی که چشم هاشو بسته بود نگاه کردم .
به چه حقی منو بوسید؟ 
با مشت به سینه اش کوبیدم که جری تر شد و با ولع بیشتری لب هام و به بازی گرفت .
کم کم داشتم به وسیله ی لب های داغش جون میدادم که صدای پایی که هر لحظه نزدیک تر میشد متوقفش کرد



بلافاصله ازش فاصله گرفتم… هر دو با نفس نفس به هم خیره شده بودیم که در کلاس باز شد و شیدا یکی از دخترای آویزون و رو مخ اومد تو .

با دیدن من و مهرداد با شک نگاهمون کرد و گفت 
_استاد باهاتون کار داشتم رفتم دفتر اساتید نبودید 

مهرداد با اخم جواب داد 
_سر کلاس هر سوالی دارید بپرسید من الان کار دارم باید برم .

رسما دختره رو قهوه ای کرد و از کلاس زد بیرون .
شیدا با حرص به من نگاه کرد و گفت:  
_همین اول کاری چشمت گیر کرد به استاد؟ لقمه گنده تر از دهنت بر نداشتی؟ 

مثل مگس پسش زدم و گفتم 
_برو کنار باد بیاد بابا .
بعد هم بدون اینکه آدم حسابش کنم از کلاس زدم بیرون 
خداروشکر کلاس آخرمون بود داشتم تند تند می رفتم که یزدان جلوی راهمو گرفت .
خوش تیپ ترین پسر کلاس که از شانس خوبم عاشق من شده بود و برای همین امثال شیدا با من لج افتادن 
اما مطمئنم با اومدن مهرداد همین اول کاری همه یزدان و فراموش کردن. 
با نگاه عاشقش بهم خیره شد و گفت 
_چه خبر ترانه؟ 

مثل لات ها جواب دادم 
_چه خبری میخواستی باشه؟ گشنمه اگه اجازه بدی میخوام برم خونه به درد دل این شکم بی صاحاب برسم .

لبخند زد و گفت
_من می رسونمت. 
از خدا خواسته میخواستم بگم باشه که کسی کنارم ایستاد. 
برگشتم و با دیدن مهرداد عصبانی دست و پام و جمع کردم 
چنان چشم غره ای به سمتم رفت که تا فیها خالدونم از ترس خاکستر شد و ناخودآگاه گفتم:  
_اومم...نه یزدان من خودم میرم. 

حرفمو زدم و مثل برق ازشون فاصله گرفتم اما انگار شروع بدبختیام بود چون نرسیده به در دانشگاه مهرداد با عصبانیت خم شد و در گوشم گفت:
_کوچه پشتی وایسا خودم میرسونمت


نذاشت اعتراض کنم و با قدم های مغرور و بلند به سمت ماشین آخرین سیستمش رفت و سوار شد. 

اون زمانی که با من دوست بود یه پسر دانشگاهی بود که فقط یه موتور داشت. منم یه دختر دبیرستانی ساده و احمق

با یاد اون روزا سری تکون دادم و از دانشگاه خارج شدم .
کوچه پشتی منتظرم بود اما نمیخواستم برم .
قرار نبود هر کاری که میگه انجام بدم… 
فوری به سمت خیابون رفتم و از شانس خوبم همون لحظه اتوبوس اومد. 

سوار شدم و خداروشکر کردم که مهرداد و قال گذاشتم .
چون اگه میومد و زندگیمونو می دید حتما مسخره ام میکرد… شایدم دیگه کاری به کارم نداشت .

بدبختیام و پشت سر ریختم و به پسری که خیره به من بود چشمک زدم .
خوش خوشانش شد و با پررویی برام بوس فرستاد 

با چندش صورتم و برگردوندم که مطمئنم حالش گرفته شد .
ایستگاه آخر خونه ی ما بود، پیاده شدم و همون لحظه اکبربشکه رو دیدم 
همیشه ی خدا سر کوچه مشغول خوردن بود و هیچ کاری نمی کرد جز این که آمار این و اون و بگیره .

به سمتش دویدم و داد زدم 
_بشکه به بابام سر زدی؟ 
با دهن پر گفت
_آره خوابیده. 

تند تند به سمت خونمون رفتم و کلید انداختم .
حق با بشکه بود بابام خوابیده. 
بابایی که یه روز پولدارترین مرد شهر بود حالا پول عمل خودش و نداره .
اما من جور میکنم .
به هر قیمتی که شده بابام و نجات میدم حتی اگه شده به قیمت فاحشگی



برای بابام غذا درست کردم و داروهاش و دادم و رفتم توی اتاقم 
روی تخته زوار در رفته ام نشستم و به این فکر کردم اگه بابام تا یه ماه دیگه عمل نشه اونو از دست میدم و تک و تنها میمونم .

فکرای بدی تو سرم بود .
میتونستم تحمل کنم؟ دخترونگی امو پیش کش آدمای هوس باز کنم تا بهم پول بدن؟ 
جز این راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید. 
همه ی راه ها رو امتحان کردم اما جواب نداد. 
سرنوشت منم این بود ، اینکه تا آخر عمرم تنها بمونم. 

با این فکر بلند شدم و رفتم حموم وقتی از حموم اومدم بیرون ست خوشگلم و بعد کوتاه ترین مانتومو پوشیدم 
یه مانتوی قرمز با ساپورت 
موهامو فر کردم و ریختم دورم و در آخر آرایش غلیظی روی صورتم پیاده کردم 

هه منی که اصلا آرایش نمیکردم حالا مجبورم تا مثل فاحشه ها خودم و آرایش کنم. 

بابام خواب بود چادرم و انداختم سرم تا توی محل نفهمن .
با کفش های پاشنه بلندم توی تاریکی شب زدم بیرون و وقتی سوار تاکسی شدم چادرم و از سرم در آوردم .

تاکسی طبق خواسته ام منو توی محله ی عیونی پیاده کرد .
با ترس و لرز کنار خیابون ایستادم. 
همون لحظه ماشین مشکی و بزرگی جلوی پام نگه داشت 


یه مرد با چشمهای خمارش بهم نگاه کرد و کشیده گفت : 
_در خدمت باشیم خانم کوچولو .

تمام تنم لرزید همین اول کاری جا زدم و باترس گفتم 
_نه ممنون .
بدتر شد چون مرتیکه عین مست ها کشیده گفت
_جووووون پس خانم ناز داره… خودم نازتو میخرم کوچولو. 

پشت بند حرفش از ماشین پیاده شد . فرار و به قرار ترجیح دادم 
تند تند خواستم ازش دور بشم که پشت سرم اومد و بازومو گرفت. 
جیغ زدم : 
_ولم کن خرمگس 

سرسو تکون داد و دستمو پیچوند و گفت :
_آخی پشیمون شدی ؟؟؟ خودم راهت می ندازم پولتم میدم . 

اشک تو چشمام جمع شد بیشتر از قبل داد زدم :
_لعنتی ولم کن نمیخوام باهات بیام .

نخواست صدای جیغام به گوش کسی برسه. این دفعه محکم بازومو کشید و بی توجه به جیغ جیغ هام منو به سمت ماشینش برد. 
خودم و محکم به در ماشین گرفتم و داد زدم 
_بهت میگم ولم کن عوضی من این کاره نیستم .

همراه با صدای جیغم ماشین سیاه و بزرگی با شدت جلومون ترمز کرد. 
با ترس به اون ماشین نگاه کردم. 
اگه اینم همدست این مرتیکه باشه چی؟ 

در ماشین سیاهه با شدت باز شد ، با دیدن مهرداد استاد دانشگاهمون . .


با دیدن مهرداد استاد دانشگامون مثل یخ آب شدم 
با این سر و وضع منو می دید چه فکری پیش خودش میکرد ؟ 
بدون این که بهم نگاه کنه با عصبانیت به سمت مردک حمله کرد و داد کشید : 
_داری چه غلطی میکنی؟ به زور میخوای ببریش؟ 

مرده با اون هیکلش ترسید و دستم و ول کرد قبل از این که مهرداد منو ببینه پشتم و بهش کردم و با قدم های تند و بلند به راه افتادم 

صدای داد و بیدادشون و می شنیدم و با ترس تند تر می رفتم تا اینکه از شانس بدم یه ماشین دیگه جلوی پام ترمز کرد .

لب گزیدم 
خودت خواستی ترانه… 
راننده این بار یه پسر جوون بود نگاهی به سر تا پام کرد و گفت
_واسه یه شب چند میگیری؟ 
بین دو راهی موندم .
برم و خرج عمل بابامو در بیارم؟ یا خودم و حفظ کنم و اجازه بدم بابام بمیره .
با یادآوری بابام تردید و گذاشتم کنار دستم و به سمت دستگیره ی در بردم 
خواستم سوار بشم که آستینم کشیده شد 
_خانم شما… 
با برگشتنم حرف مهرداد قطع شد. 
اول شک کرد اما کم کم فهمید منم… چهره اش رفته رفته کبود شد  و… .




با خشم و تعجب از لای دندون های کلیک شده اش گفت: 
_ترانه  
با تته پته گفتم 
_ترانه کیه یارو؟ اشتباه گرفتی من اصلا اسمم ترانه نیست … حتی تو زندگیم ترانه نمیشناسم .

با خشم نگاهم کرد و مچ دستم و گرفت و عصبانی گفت 
_دهنتو ببند تا خودم نبستمش. 
حرفش و زد و مچ دستم و کشید رو به اون یارو با صدایی که رسما غالب تهی کرد داد زد 
_تو هم گورتو گم کن تا یه بلایی سرت نیاوردم .

پسره از خدا خواسته پاشو روی گاز گذاشت و در رفت 
من موندم و مهرداد… از خشم رگ های پیشونیش باد کرده بود و صورتش قرمز قرمز شده بود. 

طوری دستم و کشید که جرات اعتراض نکردم و دنبالش رفتم در ماشینو باز کرد و پرتم کرد توی ماشین 
پاشو روی پدال گاز گذاشت و با سرعت حرکت کرد 
طوری تند رانندگی میکرد که عین بختک چسبیدم به صندلی 
آخرهم نتونستم طاقت بیارم و گفتم 
_از آمازون فرار کردی اینقدر وحشی شدی؟ اون از ظهر توی کلاس اینم از الان… 
حرفم تموم نشده نعره زد 
_ببند دهنتو ترانه… 
دستی لابه لای موهاش خوش فرمش کشید و با همون عصبانیت ادامه داد : 
_این چه سر و ریختیه؟ هوم؟ از کی تاحالا؟ از کی تا حالا هرزه شدی و مردای شهر و سرویس میدی هان؟ 





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر