قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 29 شهریور 1397 ، 07:15 ب.ظ

رمان



هانیه حق داشت. همه ی ما اون اتفاق رو فراموش کرده بودیم یا حتی تو ذهنمون کم رنگ شده بود. نمیدونستم چطور آرومش کنم. 

-هانیه. 

سرش رو بلند کرده و با چشمهای اشکی نگاهم کرد. 

-تو به خدا باور داری؟

سری تکون داد. 

-پس به خودش توکل کن، اون هواتو داره. مطمئنم هیچ وقت اجازه نمیده آبروت بره. 

-من شهروز رو دوست دارم و نمیخوام از دستش بدم.

لبخندی زدم. 

-میدونم، الانم پاشو این نگرانی های بیخود رو بنداز دور. دو رکعت نماز بخون و خودت رو به خودش بسپر. 

هانیه گونه ام رو بوسید. 

-تو چرا انقدر منبع آرامشی؟ همه ی وجودت بهم آرامش میده. 

لبخندی زدم. شب رو هانیه پیشم موند. بعد از نماز صبح از خدا خواستم هواش رو داشته باشه، هوای عشقش رو!

چون عروسی هانیه و مراسم مونا مختلط نبود، به راحتی دو دست لباس شیک خریدم. 

اول عقدکنون مونا بود که قرار شده بود خونه ی خانوم جون بگیرن. 

پیراهن کوتاه عروسکیم رو پوشیدم. آرایشگر آرایش لایتی روی صورتم پیاده کرده بود. 

با ورودم خاله قربون صدقه ام رفت. دختر امیر حافظ بغل خاله بود. دختر نازی بود. 

نوشین با دیدنم ازم رو گرفت. اصلاً برام مهم نبود. مراسم به خوبی برگزار شد. 

از فرط خستگی، شب رو خونه ی خانوم جون موندم. صبح زود باید می رفتم هتل. 

گاهی از کار زیاد واقعاً خسته می شدم، از اینکه هیچ تعطیلی نداشتم!



عروسی هانیه هم با تمام استرس هایی که داشتیم بالاخره تموم شد. 

سعی می کردم با امیر حافظ رو به رو نشم. هنوز بابت حرف هایی که زده بود ازش ناراحت بودم. 

با صدای گوشیم خسته چشم از صفحه ی مانیتور لب تاپ برداشتم. 

-به، نهال خانوم! 

-سلام دیانه، چطوری؟

-میگذره، تو چطوری؟

-منم خوبم، دلم برای بهارک تنگ شده. راستی، امیریل رو ندیدی؟

-نه، مگه اومده ایران؟!

-آره چند روزی میشه. بذار شماره اش رو بهت بدم یه زنگ بهش بزنی. 

-حتماً!

بعد از کمی صحبت و گرفتن شماره ی امیریل گوشی رو قطع کردم. 

نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. بارون نم نم می بارید. 

بهارک آروم خوابیده بود. چقدر این روزها تنها بودم. نفسم رو کلافه بیرون دادم و پرده رو انداختم. 

****

-دیانه، راجب این هتل رامسر تو سایت زده که توام باید باشی. 

-اصلاً مهم نیست چون من نمیرم. 

مونا رو به روم نشست. 

-دیوونه شدی؟ تو اونجا سهام داری!

-اما من واقعاً خسته ام از اینهمه صبح تا شب دویدن ... که چی؟ مگه یه آدم چقدر خرج داره؟

-من درکت می کنم. اصلاً چطوره سهام اونجا رو بفروشی و در عوض یه مؤسسه خیریه به اسم احمدرضا بنا کنی؛ اینجوری خیلی بهتره!



-راست میگیا!

-من همیشه راست میگم. 

-خوبه بابا. 

-پس پاشو چمدونت رو ببند. 

-اما بهارک و چیکار کنم؟ 

-غصه ات نباشه، من و امیرعلی مراقبشیم. 

چمدونم رو بستم با اینکه فقط تو سایت اطلاع داده بودن و کسی راجب هتل رامسر چیزی به من نگفته بود! 

چمدون کوچیکم رو کنار در ورودی گذاشتم. مونا از زیر قرآن ردم کرد. گونه ی بهارک رو بوسیدم. 

-خاله رو اذیت نکنی تا من برگردم! 

بهارک لبخند دلنشینی زد. سوار ماشین شدم. هوا ابری بود. زمستان داشت تموم می شد. 

با صدای زنگ گوشیم گوشه ای نگه داشتم. 

-بله؟

-سلام خانوم فروغی!

پارسا بود. 

-سلام آقای شمس. 

-شما راه افتادین؟

-بله، چطور؟ 

-متأسفانه من ماشینم خارج از تهران به مشکل برخورده؛ گفتم اگه جا داشته باشد همراه شما بیایم. 

با نارضایتی گفتم:

-مشکلی نیست. 

بعد از مسافتی به آدرسی که گفته بود رسیدم. با دیدن ماشین پارسا کنارش نگهداشتم. 

شیشه رو پایین دادم. پارسا از ماشین پیاده شد. به ناچار منم پیاده شدم. 

در راننده باز شد و نامزد پارسا هم پایین اومد. 

پارسا: نمیخواستم مزاحم شما بشم. 

-موردی نداره!

غزاله لبخندی زد. 

-شرمنده!

متقابلاً لبخند زدم. عجیب از این دختر خوشم می اومد.



با اینکه چهره ی آرایش کرده ای داشت اما انگار حال نداشت. 

مونده بودم چطوری میخوان سوار شن که غزاله اومد جلو و گفت:

-حکومت خانوم هاست، من جلو پیش دیانه جون می شینم. 

پارسا رو صندلی عقب جا گرفت وغزاله کنارم نشست. 

بعد از طی مسافت خسته کننده ای به هتل رسیدیم. چون دیروقت بود یکراست وارد اتاقم شدم و بعد از صحبت با مونا و بهارک خوابیدم.

صبح آرایش ملیحی کردم و دستی به لباسهام کشیدم و از اتاق بیرون اومدم. 

وارد سالن کنفرانس شدم. همه اومده بودن. فقط نامزد پارسا نبود و میدونستم چون جلسه مخصوص مدیران هست غزاله ترجیح داده نیاد.

صدرا با دیدنم پوزخندی زد. تنها صندلی خالی کنار پارسا بود. به ناچار روی صندلی جا گرفتم. 

بعد از تموم شدن صحبت ها بلند شدم.

-دوستان، این مدتی که با هم همکاری داشتیم باعث خوشحالی من بود اما می خوام کمی سرم رو خلوت کنم بنابراین میخوام سهامم رو بفروشم.

همه با تعجب نگاهم کردن.

-کسی بین شما هست که بخواد سهام من رو بخره یا به مزایده بذارمش؟

همه به هم نگاهی انداختن. نیلا گفت:

-باید مشورت کنیم چون تقریباً نصف سهام این هتل مال شماست! ترجیح میدیم خودمون برداریم تا فرد غریبه ای وارد این جمع بشه.

همه تأیید کردن.



-بله، عالیه. با اجازه ...

از سالن کنفرانس خارج شدم و از سالن هتل بیرون زدم. نگاهی به محوطه ی سرسبز انداختم. 

غزاله روی نیمکتی نشسته بود. سمتش رفتم. با دیدنم خواست بلند شده که مانعش شدم.

-بشین؛ می تونم بشینم اگر مزاحم نیستم؟

-البته!

کنار غزاله نشستم.

-جلسه تموم شد؟

نفسم رو بیرون دادم.

-آره.

-اینهمه کار می کنی خسته نمی شی؟

-چرا خسته می شم اما می خوام کارهامو کم کنم.

آهی کشید. نگاهم رو به نیم رخش دوختم.

-از فامیل های آقای شمس هستی؟ 

برگشت سمتم. 

-نه، یکی از آشناهای دورشونیم.

-خوبه، خوشبخت بشین.

لبخند از روی لبهاش رفت. بلند شد که کیفش افتاد زمین و چند برگه از توش بیرون ریخت. 

خم شدم تا کمکش کنم. نگاهم به برگه ی آزمایشی افتاد.

متعجب برگه رو برداشتم. هول کرد و برگه رو از توی دستم گرفت.

-ممنون، من دیگه برم داخل.

سری تکون دادم. غزاله سریع از کنارم رد شد. روی نیمکت نشستم. 

برگه یه برگه آزمایش ساده نبود. نمیدونم چرا فکرم رو مشغول کرده بود!

با ایستادن دو جفت کفش چرم سرم رو بالا آوردم. نگاهم به پارسا افتاد.

-میشه دلیل انصرافت از این هتل رو بدونم؟



برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر