قادر رنجبر نظرات شنبه 24 شهریور 1397 ، 07:25 ب.ظ

رمان



-تو پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی برای با تو بودن سر و دست میشکونم؟ کور خوندی!

خیلی خونسرد دست به سینه شد. 

-من میدونم تو یه زمانی عاشق امیر حافظ بودی، نکنه الانم منتظری بیاد سمتت؟!

-خفه شو! من اونقدر پست نیستم که بخوام زندگی کسی رو خراب کنم. 
بعدش هم اسم اون حس عشق نبود، فقط یه وابستگی بود که خیلی زود هم تموم شد! شمام از امشب اخراجی!

-خودت رو با من درننداز دیانه! در حقیقت تو چیزی نداری که بخوای مردی رو جذب کنی، پس بهتره به پیشنهادم فکر کنی! 

-میری یا زنگ بزنم نگهبانی بیاد بندازتت بیرون؟ 

-چی میگی به نگهبانی؟ اینجوری فقط آبروی خودت جلوی کارکنانت میره!

-لازم نکرده شما به فکر آبروی من باشی!

سمت در اتاق رفت. 

-یه روزی پشیمون میشی. 

با بسته شدن در بدن لرزونم رو روی صندلی پرت کردم. 

باورم نمی شد صدرا، کسی که بهش اعتماد داشتم، پیشنهاد دوستی به من بده. 

حرف هاش توی سرم جولون می داد. نفهمیدم چطور وسایلم رو جمع کردم و سمت خونه رفتم. 

از اون شب دیگه صدرا هتل نیومد. با اصرار از مونا خواستم تا توی کارها کمکم کنه. 

هوا هنوز روشن بود که با دسته گلی سمت مزار احمدرضا رفتم.


دلم خیلی پر بود. گل ها رو روی سنگ قبر گذاشتم و نگاهم رو به عکسش دوختم. اشک توی چشمهام حلقه زد. 

-دلم برات تنگ شده. 

قطره اشک سمجی روی عکسش افتاد. 

-شده ام یه بره که کلی گرگ دورم رو گرفته ... گاهی از زندگی خسته میشم. 

کمی با احمدرضا صحبت کردم و بعد از خوندن فاتحه ای برای آقاجون و احمدرضا، از سر مزار بلند شدم. 

احساس کردم کسی پشت درخت هست. سریع سمت درخت رفتم اما کسی نبود. 

مطمئن بودم کسی داشت نگاهم می کرد!

هانیه مشغول تدارکات عروسیش بود و قرار بود مراسمش رو تو هتل ما بگیره. 

یک هفته ای می شد که زن امیر حافظ زایمان کرده بود اما من بهانه آورده و برای عیادتش نرفته بودم. 

وارد رستوران شدم. با دیدن امیر علی ابروئی بالا دادم. 

-به به پسرخاله! از این ورا ...؟

-سلام دختر خاله! بده اومدم به دختر خاله ام سر بزنم؟ 

-دماغت چقدر دراز شده!

سریع دستش و رو دماغش گذاشت. 

-دیدی چقدر دراز شده؟ پس کمتر برای من چاخان سرهم کن! 

تازه متوجه منظورم شد و خنده ی دندون نمائی کرد. 

-دوست دختر خاله رو دیدن انگار خود دختر خاله دیدنه!

سری تکون دادم. 

-تو که مونا رو میخوای چرا کاری نمی کنی؟

-چیکار کنم؟ یه شب خونه ببرمش؟ 

با کیفم به شونه اش زدم. 

-نخیر، منظورم اینه چرا خواستگاری نمیری؟


-خوب هنوز درست همو نشناختیم. 

اخمی کردم. 

-تو چندین ماهه با مونا دوستی؛ هنوز درست نشناختیش؟؟ پس تو مونا رو برای زندگی نمیخوای! 

-نه نه، من واقعاً عاشق مونام فقط ... از جواب منفیش می ترسم!

-واه! تو تا حالا باهاش این موضوع رو در میون گذاشتی؟ 

-نه!

-خوب اینطوری خودت هم از بلاتکلیفی درمیای. 

-بعد از عروسی هانیه با مامان صحبت می کنم. 

-خیلی خوبه. 

-راستی دیانه؟

-هوم؟

-چرا دیدن دختر امیر حافظ نیومدی؟!

-خودت که داری می بینی؛ کلی کار سرم ریخته. 

-به من نگاه کن. 

سرم رو بالا آوردم و نگاهم رو به امیر علی دوختم. 

-اصلاً دروغگوی خوبی نیستی! حتماً حرفی چیزی بینتون شده!

-نه، کی گفته؟

-کسی نگفته، من خودم متوجه میشم. 

-مهم نیست. 

-میدونم که مهم نیست. همیشه یادت باشه که من مثل یه برادر کنارتم بدون هیچ طمع و چشمداشتی، فهمیدی؟

لبخندی زدم. 

-چه خوبه تو این بلبشوی روزگار و آدمها، یکی صادقانه مثل برادرت باشه! 

-پس چی؟ گردن اونی که خواهرم رو ناراحت کنه میشکنم. 

لبخندی زدم.


امشب منزل آقای مرشدی دعوت بودیم. 

-من دلیل این دعوت آقای مرشدی رو نفهمیدم. 

مونا رژ روی لبش رو پررنگ کرد. 

-الان که رفتیم می فهمی. 

نگاهی به سر تا پام انداخت. 

-با اینکه لباسهات تیره است اما خیلی بهت میان. 
نگاهی تو آینه قدی انداختم. 

مثل همیشه کت و شلوار پوشیده بودم. بهارک رو خونه خاله گذاشتم و همراه مونا به سمت ویلای آقای مرشدی تو لواسون رفتیم. 

کت پاییزه ام رو پوشیده بودم. بعد از مسافتی ماشین و کنار ویلای بزرگی نگهداشتم. 

خدمتکار در آهنی ویلا رو باز کرد. ماشین و تو باغ پارک کردیم. مونا سوتی زد. 

-وااو ... خونه رو ...

آروم به پهلوش زدم. خودش رو جمع کرد. 

-هی دیانه، اون ماشین صدرای گور به گور شده نیست؟ 

نگاهی به ماشین انداختم. 

-چرا خودشه. 

-اون اینجا چیکار داره؟

بی تفاوت شونه ای بالا دادم اما مونا دست بردار نبود. با هم وارد سالن شدیم. خدمتکاری اومد سمتمون. 

-برای تعویض لباس همراه من بیاین. 

کتم رو درآوردم و دست خدمتکار دادم. 

-ممنون، ما تعویض لباس نداریم. 

-والا، ما از این قرتی بازیا بلد نیستیم. 

نگاهی به جمعیتی که اومده بودن انداختم. همه آرایش کرده و لباسهای باز تنشون بود. 

آقا و خانم مرشدی اومدن سمتمون.


با هم احوالپرسی کردیم. 

مرشدی: بفرمایین، خوش اومدین. 

عجیب بود که اون دختر از دماغ فیل افتاده اش نبود. 

مرشدی: همکارها این طرف هستند. 

ما رو سمت میز پارسا و نامزدش برد. از اون روز جلوی در دیگه ندیده بودمش. 

نامزدش با خوشرویی باهامون دست داد. پارسا سری تکون داد. روی صندلی نشستیم. 

دقیقاً روی صندلی کنار پارسا نشسته بودم و احساس معذب بودن می کردم. 

آقای مرشدی میکروفون رو به دست گرفت. 

-خیلی خوش اومدین دوستان که با تشریف فرمایی تون در شادی ما سهیم شدید. این مهمونی دو مناسبت داره؛ یکی بخاطر افتتاح شعبه ی کیش ما و یکی ...

مونا زد به پهلوم. 

-دیانه، اون خانوم آقا به نظرت آشنا نیستن؟

نگاه مونا رو دنبال کردم که چشمم به پدر و مادر صدرا افتاد. 

-پدر و مادر صدران. 

-دیدی گفتم یه خبرائیه!!

-هیسس ...

مرشدی: و نامزدی دختر عزیزم. 

مونا: اییشش ... بالاخره اون پیر دخترش شوهر کرد! 

نگاهم به پله ها افتاد. نیلا با لباس بلند نباتی رنگ دست تو دست صدرا از پله ها پایین می اومدن. 

مونا هم مثل من تعجب کرده بود. 

-دیانه توهم نیست؟

-داری میبینی که خودشونن. 

سر چرخوندم که نگاهم با نگاه خیره ی پارسا تلاقی کرد. پوزخندی زد و نگاهش رو گرفت.


صدرا و نیلا سمت آقا و خانم مرشدی رفتن. پدر و مادر صدرا هم اومدن. 

مرشدی: خب دوستان، اینهم داماد عزیزم صدرا. 

نگاه صدرا چرخید و روی میز ما ثابت موند. پوزخندی زد. 

هنوز تو شوک بودم. صدرا چطور و کی با دختر مرشدی آشنا شدن؟!

هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم. سمت میزها اومدن تا با همه احوالپرسی کنن. 

به میز ما که رسیدن، نیلا حلقه ی دستش رو دور بازوی صدرا محکم تر کرد. 

-سلام، خیلی خوش اومدین! 

با پارسا و نامزدش دست داد. نگاهی به من و مونا انداخت. 

-من نمیدونم تو با چه اعتماد به نفسی، روسری به سر وارد مهمونی ما میشی؟ شاید میخوای اینطوری جلب توجه کنی؟! 

-تبریک میگم اما من عقده ی توجه ندارم؛ اونطوری که راحتم میام. 

صدرا: بریم عزیزم. 

پوزخندی زدم که از میزمون دور شدن. تا خواستم بشینم صدای پارسا با فاصله ی کمی تو گوشم نشست. 

-اون هنوز نمی شناستت که تو چقدر متظاهری؛ جلوی بقیه یه جوری و توی خونه ی خودت معلوم نیست چه خبره!! 

سر برگردوندم. نگاهم رو به چشمهای رنگیش دوختم. 

-اگر شما منو اینطور شناختی، اصلاً برام مهم نیست!

دندون قروچه ای کرد. 

-نبایدم مهم باشه!

فضا برام سنگین بود. بلند شدم. مونا سؤالی نگاهم کرد. 

-کجا؟ 

-یه هوایی بخورم، بر می گردم. 

-باشه. 

سریع از سالن بیرون اومدم.


هوای سرد پائیز خورد توی صورتم. نفسم رو بیرون دادم. 

از اینکه صدرا نامزد کرده بود و شرش از سرم کم شده بود خوشحال بودم اما برام جای سؤال داشت که چطور با دختر مرشدی نامزد کرده؟ 

اصلاً اینا کی همدیگه رو دیده بودن یا اینکه از قبل همدیگه رو می شناختن؟ 

چرخیدم تا وارد سالن بشم که سینه به سینه ی کسی شدم. سرم و بالا آوردم.

نگاهم به نگاه صدرا گره خورد. پوزخندی زد گفت:

-چطوری دیانه خانوم؟

-عالی ... تبریک مجدد. 

ابرویی بالا داد. 

-تو فکر کردی من با این تیپ و قیافه میام تویی رو میگیرم که حتی رفتگر هم نگات نمی کنه؟! خودتو دیدی بقیه رو هم ببین! با این روسری سرت و این کت و شلوار چرت فقط توی این جمع ها مثل یه مترسکی!

پوزخندی زدم و یه گام بهش نزدیک شدم. 

-من توجه آدمهای مریضی مثل تو رو نمی خوام؛ مترسک هم بیشتر برازنده ی اون نامزد عزیزته که همون یه تیکه پارچه رو هم نمی پوشید سنگین تر بود! من از اینی که هستم راضیم و دنبال جلب توجه هم نیستم. 

تنه ای بهش زدم و از کنارش خواستم رد بشم که مچ دستم رو گرفت. 

فشاری با انگشت هاش به دستم آورد.


اخمی کردم. 

-دستت رو بردار. 

-اگر برندارم میخوای چیکار کنی؟ 

-نمی خوای که نامزد عزیزت بفهمه بخاطر پول پدرش باهاش ازدواج کردی؟ 

لحظه ای رنگ صورتش پرید. 

-چیه؟ فکر کردی متوجه نشدم که تو نیلا رو فقط بخاطر پول پدرش میخوای؟

-خفه شو! تو از اینکه بهت پیشنهاد دوستی دادم زورت گرفته! 

-بهتره خودت رو به یه دکتر نشون بدی؛ تو روانت مریضه!

دستم و از توی دستش بیرون کشیدم. پا تند کردم سمت ساختمون. 

پارسا جلوی در ورودی ایستاده بود. با دیدنم پوزخندی زد. عصبی غریدم:

-تو دیگه از جونم چی می خوای؟ نامزدت که ور دلته، دست از سر من بردار! آره، من عوضیم و ظاهر و باطنم با هم فرق می کنه. 

تعجب رو توی چشمهاش احساس کردم اما بی توجه بهش از کنارش رد شدم. 

مونا با دیدنم از روی صندلی بلند شد. 

-دیانه؟

-هیسس، فقط بریم خواهش می کنم. 

-باشه، تو آروم باش. 

بعد از خداحافظی از مرشدی و پدر و مادر صدرا از مهمونی بیرون زدیم. 

تا رسیدن به خونه هر دو سکوت کرده بودیم. با ورود به خونه تمام خودداریم از بین رفت و بغضم شکست. 

مونا بغلم کرد. تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم. 

-آروم باش دیانه، من می دونم تو چقدر قوی و محکم هستی!


روزها از پی هم می اومدن و میرفتن. سخت تلاش می کردم تمام وقتم رو صرف کار کنم. 

بابت اینهمه کار کردن صدای همه دراومده بود اما خودم راضی بودم. 

امشب بالاخره قرار بود امیرعلی به خواستگاری مونا بره. با اینکه هر دو اصرار داشتن منم تو مراسم باشم اما خودم ترجیح دادم نرم و راضیشون کردم. 

مونا از اینکه امیرعلی پای حرفش مونده بود، خوشحال بود. 

آخر شب مونا زنگ زد. از صدای خوشحالش فهمیدم همه چی باب میلش تموم شده. 

آخر هفته قرار شد یه عقدکنون کوچیک بگیرن. همه در تکاپو بودن. 

از یه طرف چیزی به مراسم هانیه نمونده بود، از طرف دیگه هم مراسم مونا و امیرعلی! 

با دستهای پر وارد خونه شدم. با دیدن هانیه تعجب کردم. 

-تو اینجا چیکار می کنی؟!

-واای دیانه، من خیلی استرس دارم!

-آخه دختر خوب، اون از استرس سری پیش که مراسم رو عقب انداختی و یک ماه فرصت خواستی، اینم از حالا! آخه چی شده؟ 

با هق هق خودش رو انداخت توی بغلم. 

-دیانه، تو نمیدونی از شب عروسی می ترسم ... از اینکه شهروز بفهمه من پرده ام رو ترمیم کردم! اما تو میدونی من دختر بی بند و باری نبودم؛ من اون احمق رو دوست داشتم! فکر کردم اول عقد می کنم اما اون ...

هق هق اجازه نداد تا حرفش رو ادامه بده.


برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. دوشنبه 2 مهر 1397 09:26 ق.ظ
    منم موافقم رمان خیییییییلی ضعیف و احمقانه ایه
    یه بچه دبستانی انشاش از رمان این خانوم با معنی تره
  2. چهارشنبه 28 شهریور 1397 06:11 ق.ظ
    والا اینطوری که خانم تو کانال از پارسا میگه تنها شدن دیانه وپارسا یا وقتی دیانه میفهمه پارسا دوستش داره یا غیرتی شدن پارسا فکر کنم به همون پارسا برسه ولی واقعا نویسنده فازش چی بوده که شبیه سازی احمد رضا رو اورده فقط دل مترو با یادآوری احمد رضا خون کنه از نویسنده ای چون فریده بانو انتظار نداشتم همچین رمان ضعیفی بنویسه کلا از اصل مطلب پرید تو حاشیه الان پسر همسایه چه چیز جالب داره که من باید جلد 2 رو دنبال کنم والا جلد 2 رو به این دلیل خوندم گفتم شاید احمد نمرده باشه ولی وقتی شبیه سازی آوردید که جوانتر ه گفتیم اینم بد نیست ولی نویسنده عادت داره به دنبال چیزهایی بره که اصلا مهم نیست واقعا متاسفم هم برای خودتون هم برای خودم و برای همه نویسنده‌ها یی مثل شم ارزش ندارد که طرفدار داشته باشند چون شما آزار دارید یعنی واقعا من الان نزدیک 700 یا800 پارت خوندم که این به پسر همسایه که هیچ نقشی تو روند داستان از اصل داستان نداره برسهواقعا احمقانه ترین رمان سال بود
  3. چهارشنبه 28 شهریور 1397 05:56 ق.ظ
    منم امیر یل
  4. چهارشنبه 28 شهریور 1397 12:04 ق.ظ
    بی خود امیر یل وپارسا نکنید از احمد رضا به هم ثابت شد که این خانم بلد نیست رمان بنویسه فقط چرت وپرت سر هم میکنه مطمئنم 100 به پارسا میرسه امیر یل هم واسه کرم ریختنش بوده
  5. سه شنبه 27 شهریور 1397 02:18 ب.ظ
    منم امیر یل
  6. سه شنبه 27 شهریور 1397 11:42 ق.ظ
    شما دوست دارید دیانه با کی ازدواج کنه من که امیر یل رو میگم به 2 دلیل 1 اینکه پارسا نمی تونه نقشه اصلی باشه والا شخصیت خوبی نداره 2 اینکه هنوز معتقدم زیبایی رمان به احمد رضا بود والان که یکی شبیه ش اومده باعث جذابیت دوباره رمان شده ویه جورایی مثل بازگشت احمد رضا ست
  7. دوشنبه 26 شهریور 1397 02:07 ب.ظ
    شاکی از نویسنده رمان کامل معلوم آخر با پارسا ازدواج میکنه ولی فکر نمی کنید که شما به مخاطبا تون توهین میکنید الان آوردن یکی شبیه احمد رضا برای چیه وقتی که کامل معلوم به این پارسا منگول می رسه یه بار با حذف احمد رضا به شعور ما توهین کردید الان با اوردن کسی که مثل احمد که قرار اون حذف بشه
  8. دوشنبه 26 شهریور 1397 10:15 ق.ظ
    منم کامل با نظر دوستم موافقم داستان بیشتر تخیلی و غیر قابل باور و بیشتر به اصل مطلب فقط حاشیه میره در کل رمان جالب بود ولی هر بار از جالب بودنش کم میشه
  9. دوشنبه 26 شهریور 1397 09:14 ق.ظ
    من فقط اینو فهمیدم که جدا از نحوه پارت گذاشتناش و توجه نکردن به این همه انتقاد خوانندهاش ، رمانهای این خانوم رو نمیشه جز دسته رمان عاشقانه در نظر گرفت و بیشتر شبیه رمانهای تخیلیه
    چون تخیلاتشون خیلی قویه و داستاناشونم که دور از واقعیته
  10. Mana دوشنبه 26 شهریور 1397 03:06 ق.ظ
    درو برهمه ی دوستان
    نویسنده عزیزمیدونم ک سعی درجذاب
    کردن داستان داریدولی به نظر من
    باتوجه به شرایط جسمیتون کمی جمع
    و جور تر داستان رو ویرایش کنید
    و حاشیه ها یی که بیشتربرای
    فیلم نامه ها کاربرد دارندرو
    کنار بگذارید
    چهار چوب داستان شما مورد توجه
    خوانندگان زیادی قرارگرفته اما
    شیوه ی پرداختن به موضوع
    و اهمیت دادن بیش از حد
    به مسائل فرعی در بیشتر
    خوانندگان دلزدگی ایجاد کرده
    من داستانتون رو همیشه دنبال
    میکنم و اگر لب به انتقاد گشودم
    برای اینه که میدونم شما برای
    خوانندگانتون احترام قائلید و به
    نظراتمون اهمیت میدید
    والبته به فکر سلامتیتون
    هم هستم. خواستم راهکاری
    داده باشم که از چند نظر سودمند هست.
    موفق باشید.
  11. شنبه 24 شهریور 1397 09:12 ب.ظ
    آیینی چه قدر از پارسا بدم میاد بابا یا حذفش کنید یا زود ازدواج کنه نامزدش هم که دختر خوبیه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر