قادر رنجبر نظرات سه شنبه 20 شهریور 1397 ، 05:21 ب.ظ


((((دوستای گلم همراهان همیشگی به علت اینکه دست هام مشکلی براشون پیش اومده تایپ کردن دیگه برام مجاز نیست و دکتر قدغن کرده مجبورم پارت ها رو به صورت ویس به دوستم بدم و ایشون به صورت عکس براتون بذارند)))))

-زندگی قرار نیست باب میل ما پیش بره اما ما هم قرار نیست باب میل اون پیش بریم! 

-اما زندگی هیچ وقت اونطور که می خواستم به نفع من نبود. 

-زندگی خیلی از ما باب خواسته هامون نیست اما قرار نیست از زندگی کم بیاریم و اجازه بدیم دیگران به جای ما تصمیم بگیرن. 
این تو هستی که انتخاب می کنی ضعیف و توسری خور باشی یا یه آدم قوی و محکم. 

-اما تو دید بقیه من یه زن جوون بیوه ام که برای مردهاشون تور پهن کردم. 

-تو مگه قراره برای دیگران زندگی کنی؟ 

-نه!




-پس برات مهم نباشه؛ راهی رو که درست هست برو و بذار هر کی هر چی دلش میخواد بگه ... حالام مثل یه دختر خوب پاشو آبی به دست و صورتت بزن. 

-چرا شما همراه نهال بیرون نرفتی؟

از روی تخت بلند شد. 

-کمی بی حوصله بودم. راستی، سری به گلخونه ات زدم. فکر کنم وقت رسیدگی بهشون رو نداری که دارن یکی پس از دیگری خشک میشن!

-این مدتی که ایران نبودم کسی بهشون سر نزده. 

سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت. نگاهی تو آینه به چشمهای سرخم انداختم. 

حرف های نوشین خیلی برام سنگین بود. 

لباس عوض کرده و از اتاق بیرون اومدم. نگاهی تو سالن انداختم. امیریل تو سالن نبود. 

در سالن رو باز کردم. نگاهم به پارسا افتاد که جلوی در حیاط ایستاده بود. 

پله ها رو پایین اومدم. امیریل با دیدنم گفت:

-خودشون اومدن!


-سلام. 

پارسا سری تکون داد. 

امیریل: همسایه تون هم اول مثل شما من و اشتباه گرفت. 

لبخند تلخی زدم. 

-بفرمائید داخل آقای شمس. 

-نه ممنونم، مثل اینکه مهمون دارین!

و اشاره ای به امیریل کرد. 

امیریل: تنهاتون میذارم ... با اجازه. 

با رفتن امیریل، پارسا پوزخندی زد. 

-عوض شدی دیانه خانوم! 

-منظور؟!

با سر به امیریل اشاره کرد. 

-روسری سر کردنت رو جلوی نامحرم باور کنم یا با نامحرم تو یه خونه موندنت؟!

-درست صحبت کن!

-آها، یادم رفته بود؛ آدم ها عوض میشن! 

سرش رو توی صورتم خم کرد. عطر تلخش پیچید توی مشامم. 

-تو عوض شدی دیانه، عوض شدی ... فهمیدی؟

نگاهم رو به چشمهای رنگیش دوختم. باورم نمی شد پارسا همچین فکری راجبم داشته باشه. 

-تو داری اشتباه می کنی!

-آره، من همیشه در حال اشتباهم. 

با کلافگی ازم فاصله گرفت. 

-کاری داشتی اومدی دم در خونه ی یه عوضی؟ 

-دیگه مهم نیست، به مهمونت برس!

و در رو بست و رفت. نگاهم رو به آسمون دوختم. 

-خدایا همینو کم داشتم. 

با صدای امیریل نگاهم رو از آسمون گرفتم. 

-فکر کنم وجودم تو خونه ات باعث سوءتفاهم شد. 



-چه سوءتفاهمی؟ 

-همین پسر همسایه تون ... 

-نه اصلاً، اشتباه برداشت نکنین ... پارسا نامزد داره. 

ابروئی بالا داد اما نگاهش یه چیز دیگه می گفت. هول کردم. 

-همیشه نگاه آدم ها راست نمیگه!

-اینم حرفیه!



-کمی استراحت می کنم ... امروز پر از تشنج بود برام!

-خوبه، اگه اجازه بدی منم دستی به سر و روی گلخونه ات می کشم. 

-نیکی و پرسش؟

تک خنده ای کرد. باید فکری به حال صدرا می کردم. 

***

امروز قرار بود نهال همراه امیریل به دیدن یکی از آشناهاشون برن. 

-بهارک بریم؟

بهارک به پای نهال چسبید. 

-من با خاله میرم. 

-عه، بهارک ...

نهال با صدا خندید. 

-چیه، حسودیت میشه که انقدر دوستم داره؟ 

پشت چشمی نازک کردم و روم رو برگردوندم که نگاهم به نگاه امیریل گره خورد. هول کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. 

-اذیتت می کنه!

-نچ، خیلیم با هم بهمون خوش میگذره. 

-بهار ...

نهال دیگه رسماً غش کرده بود. خم شد و گونه ی بهارک رو محکم بوسید. 

-عاشقتم که! ... برو عزیزم، من بهارک و با خودم می برم؛ شب میایم دیگه!

-آخه ...

-آخه ماخه نداریم ... برو کارت دیر شد!

خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون. وارد رستوران شدم که صدرا اومد سمتم. 

-دیروز کجا غیبت زد؟!

-حالم خوب نبود. 

-چرا بهم نگفتی؟

-برای چی باید می گفتم؟ 

-بخاطر اینکه من دوستت دارم!



اخمی کردم. 

-اصلاً شوخی خوبی نبود!

-شوخی نکردم؛ با اینکه از نظر خیلی ها ظاهرمون به هم نمی خوره اما خوب دله دیگه ...

پوزخندی زدم. 

-بهتره دیگه از این شوخی ها نکنی!

و سمت اتاقم راه افتادم. “پسره ی عوضی، من و دست میندازه!”



وارد خونه شدم. بهارک داشت با امیریل بازی می کرد. از آشپزخونه صدا میومد. 

امیریل با دیدنم بهارک رو روی شونه های پهنش گذاشت. 

-بهارک، بیا پایین!

-نه ماما، خوش میگذره. 

-اذیتتون نکرد؟

-نه، بهارک خیلیم دختر خوبیه. 

نهال با سینی از آشپزخونه بیرون اومد. 

-به به صاحب خونه ام اومد. 

تا اومدم حرف بزنم صدای زنگ در بلند شد. نگاهی به مانیتور انداختم. مونا بود. 

تعجب کردم؛ چه بی خبر اومده!! دکمه رو زدم. 

نهال: منتظر کسی بودی؟

-نه، دوستمه. 

-دیانه ی گور به گور شده کجایی؟

نهال خندید. 

-اوه اوه چیکارش کردی؟ 

با خنده شونه ای بالا دادم. 

-دیانه چرا گوشیتو بر نمیداری؟ 

-سلام. 

مونا نگاهی به من و نگاهی به نهال انداخت. 

-دوست جدید پیدا کردی؟

-نهال جان هستن. 

-منم مونا جان هستم!

-مونا؟

-ها؟

لبم و به دندون گرفتم. یهو مونا زد تو سرش. 

-آها ... تو خواهر اون منجی نجاتی؟؟

نهال سؤالی نگاهم کرد. 

-مونا؟

-باز چیه؟

نهال دستش و سمتش گرفت. 

-خوشبختم. 

-منم. 

با اومدن امیریل مونا با دهان باز گفت:

-واای ... جل الخالق! مگه میشه؟؟ .... مگه داریم؟؟ ... آخه انقدر شباهت!!

تو دو قدمی امیریل ایستاد. 

-اگر شقیقه هات سفید بود و موهات یکم کمتر، انگار خود اون خدابیامرزی!!



اخطاری اسم مونا رو صدا کردم. برگشت سمتم. 

-نه خدائی، مگه دروغ میگم؟ قربون خدا بشم آخه مگه میشه؟

بازوش رو فشار دادم. مونا اخمی کرد. امیریل گفت:

-کم کم برای شما هم عادی میشه!

نیش مونا باز شد و گفت:

-البته!

می دونستم پشت این نیش باز مونا چه خبره! شب خوبی رو کنار هم گذروندیم. 

بالاخره روز رفتن نهال و امیریل رسید. از اینکه دوباره داشتم تنها می شدم ناراحت بودم. 

امیریل چمدونش رو جلوی در گذاشت. بهارک چسبید به پای امیریل. 

-نمیشه نری؟ ... اصلاً بیا بابای من شو و پیش ما بمون!

هول کردم. 

-عه بهارک ...

بهارک لبهاش رو غنچه کرد و دوید سمت پله ها. سر بلند کردم و نگاهم رو به امیریل دوختم. 

-ببخشید، بهارک یه حرفی زده!

-حرفی نزده که ناراحت بشم ... سن اون الان یه مرد، یه پدر رو می طلبه و این طبیعیه اما امیدوارم دفعه ی بعد که میام با زنی قوی تر از الانت رو برو بشم؛ قرار نیست چون تو یک زن تنها هستی نتونی پیشرفت کنی. هستن زنهایی که با داشتن بدترین شرایط موفق شدن هدفشون رو مشخص کنن! میدونم که تو هم می تونی!

سری تکون دادم. با رفتن نهال و امیریل خونه خلوت شد اما حرفهاش تو سرم بالا و پایین می شد. 

باید گامی بر می داشتم؛

اول از همه هم اخراج صدرا که این روزها زیادی توی دست و پام بود!



وارد رستوران شدم. امروز سرم از همیشه شلوغ تر بود. تا دیروقت همه در تکاپو بودن. 

بهارک خسته روی مبل خوابش برده بود. وارد اتاقم شدم. گوشیم شروع به زنگ زدن کرد. 

نگاهی به شماره انداختم؛ از ترکیه بود. همین که دکمه ی اتصال رو زدم صدای نهال پیچید تو گوشی. 

-سلام. 

-سلام. 

لبخند روی لبم نشست. 

-به به نهال خانوم، یادی از ما کردی! 

-حرف نزن که خیلی از دستت ناراحتم ... تا من زنگ نزنم تو نباید یه زنگ بزنی؟ 

پاهام توی کفش ذوق ذوق می کرد. 

-تو که نمیدونی چقدر کار ریخته سرم ... این روزا سرم شلوغه. 

-کار که همیشه هست اما تو خودتم دنبالشی! گفتم زنگ بزنم حالت رو بپرسم. امیریل هم اینجاست. 

-سلام برسون. 

-خودت برسون، از من خدافظ!

و اجازه نداد حرف بزنم. صدای امیریل پیچید تو گوشی. 

-سلام خانم مدیر!

-سلام، حالتون خوبه؟ 

-ما خوبیم ولی صدای تو میگه خیلی خسته ای! 
-آره، امشب تو هتل مراسم بود و تازه سرم خلوت شده. پاهام از درد توی کفش ذوق ذوق می کنه!

-کاری نداره؛ کفش هاتو دربیار و پاهاتو روی سرامیک های سرد بذار .. اینجوری خیلی بهتره! 

از خدا خواسته کفش هام رو درآوردم. لبخندی روی لبهام نشست. 

-مشخصه خوشت اومده! 

-آره راحت شدم. 

-راجب حرفهایی که بهت زدم فکر کردی؟



-آره خیلی؛ دارم سعی می کنم برای خودم زندگی کنم. 

-آفرین، خوب خسته ای ... وقتت رو نمی گیرم. 

با امیریل و نهال خداحافظی کردم که در بی هوا باز شد. نگاهی به صدرا که تو چهارچوب در نمایان شد انداختم. 

-فکر کنم این اتاق در داشته باشه! 

بی توجه به حرفم وارد اتاق شد. 

-میخوام باهات حرف بزنم. 

-می شنوم. 

روی مبل رو به روم نشست. 

-نظرت راجب من چیه؟ 

نگاهی بهش انداختم. 

-هیچی! چی باید باشه؟ 

کمی روی میزم خم شد. 

-یعنی تو از من خوشت نمیاد؟!

پوزخندی زدم و خودم رو کمی عقب کشیدم. 

-چرا باید ازت خوشم بیاد؟ فکر کردی چون دو تا دختر بهت شماره میده بقیه هم مثل اونان؟

-ببین دیانه، توام تنهائی منم فعلاً تنهام؛ هر دو قصد ازدواج نداریم، می تونیم با هم باشیم! 

عصبی از پشت میز بلند شدم. تمام تنم می لرزید. 

-تو چی گفتی؟!

-واضح نبود؟ ... میخوام برای مدتی همه جوره باهام باشی ... توام که دختر تو خونه نیستی! تیپ و ایناتم خودم اوکیش می کنم. 

دستم رفت بالا تا رو صورتش فرود بیاد که مچ دستم و گرفت. 

-چیه، دور برت داشته برای من ادا درمیاری؟ از خدات باشه من بهت پیشنهاد دادم! کسی تا حالا اومده سمتت؟ دلم برات سوخته که می خوام مدتی پارتنرم باشی!

دستم و پس کشیدم. 

-از اتاق من برو گمشو بیرون!

رمان های دیگه در وب سایت رمان من 



برچسب ها جلد دوم دیانه ,


ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. یکشنبه 25 شهریور 1397 10:15 ق.ظ
    وااااااااااای......
    بخدا نویسنده دیگه شورشو در اورده بسه دیگه خسته شدیم پس کی میخواد پارت جدید بزاره اخه؟؟ مگه هفته ای یبارم پارت میزارن اخهههه
    • قادر رنجبر
      پارت 18 گذاشته شده
  2. شنبه 24 شهریور 1397 09:03 ق.ظ
    اقای رنجبر پس پارت بعدی رو کی میخواد بزاره. این نویسنده ام چقدر تنبله، مردیم اخه..‌
    • قادر رنجبر
      گذاشته شد
  3. پنجشنبه 22 شهریور 1397 11:56 ق.ظ
    طبیعتا باید عاشق امیر یل بشه چون شبیه شوهر شه که خیلی عاشقشه آگه قرار بود با کس دیگه ای ازدواج کنه احتیاجی نبود کسی بیاد که کپی شوهرش باشه میتونه یه آدم معمولی می اورد که بهش کمک کرده وتموم ولی الان قضیه فرق میکنه و با خواهرش نهال خیلی صمیمی وهم بهارک امیر یل دوستش داره پس امید دارم مثل احمد رضا فقط به خاطر پارسا حذف نشه
  4. چهارشنبه 21 شهریور 1397 12:29 ب.ظ
    من اصلا از شخصیت پارسا خوشم نمی یاد رمان و به خاطر احمد رضا میخوندم که اینطوری شد واینکه امیر یل برگشت ترکیه پس چی میشه
  5. چهارشنبه 21 شهریور 1397 10:47 ق.ظ
    تو کانال نویسنده گفت که رمان به زودی تموم میشه پس نمی تونه عاشق امیر یل بشه چون حسی بینشان هنوز نیست وابسته حسی بین پارسا ودیانه هم نیست درسته پارسا دوست داره ولی دیانه راجبش حرفی نمی زنه البته عجیب غریب نیست چون احمد رضا هم همینطور بود حسی به احمد نداشتن اخرایی رمان فهمیدیم عاشقشه بعد از چند تا پارت تموم کرد بنده خدا بی دلیل کشت پارسا هم همینطوره امیر یل هم واسه مسخره بازی آورده اخه نویسنده مرض داره این دیگه همه میدونیم رمان فوووووووق العاده بچه گانهای چون مثل دوستان من هم این میگم پارسا حتی بدبخت نقشی هم نداره چند خط پیداش میشه ومیره واین باعث میشه که خواننده نتونه باهاش ارتباط خاصی با نقشش برقرار کنه در کل چرته
  6. چهارشنبه 21 شهریور 1397 09:17 ق.ظ
    آقا رنجبر چشم بسته غیب گفتی شخصیت مرد گفتم کند ذهن که نیستم معلوم که شخصیت زن دیانه است
    • قادر رنجبر
      فک کنم اخرش امیر یل دیانه رو میگیره قال قضیه رو میکنه میره
  7. چهارشنبه 21 شهریور 1397 01:16 ق.ظ
    وااااای چه سطحی و ابتدایی ..انگار داری کتاب گروه سنی ب رو میخونی
  8. هانی سه شنبه 20 شهریور 1397 11:38 ب.ظ
    بس که خواننده های داستان از اینکه دیگه احمد رضا نیست ناراحت بودن و نق زدن نویسنده اینجوری یک احمدرضای جوان آورد تو داستان تا هم سنش به دیانه بخوره هم احمد رضا باشه . اینجوری بقیه مردا رو باید بد کنه که امیر مرد اول قصه باشه . خوب گفتم؟
  9. سه شنبه 20 شهریور 1397 11:20 ب.ظ
    آقا رنجبر لطفا جواب بدید نقش اصلی کیه
    • قادر رنجبر
      دیانه
  10. سه شنبه 20 شهریور 1397 11:13 ب.ظ
    به خدا دارم روانی میشم کسی که جواب نمیده حداقل شما جواب بدید آقا رنجبر که شخصیت اصلی مرد کیه آگه پارسا هست چرا نقش خاصی نداره و حتی دیانه بهش فکرم نمیکنه واین مسخره ست که آخر به پارسا برسه با این وضع نقشش که یه خطه واینکه دلیل شباهت امیر به احمد چیه واکه امیر یله چجوری به هم میرسن اون تو ترکیه واون تو ایران این که برگشت ترکیه یکی جواب بده واز همه مهمتر چرا امیر یل شبیه احمد رضا هست آگه قرار حذف بشه
  11. سه شنبه 20 شهریور 1397 11:04 ب.ظ
    نویسنده چرا همه شخصیت های مهربان رو اینقدر بد میکنه این از امیر حافظ این از هامون اینم صدرا واقعا چراااااااااا
  12. Farniyan.z سه شنبه 20 شهریور 1397 06:56 ب.ظ
    وای چرا اتقدر کشش میدین
    عکساشون زودتر از پارتا میزارین
    میشه چندتا پارتو باهم بزارید لطفا
    اخه بعداز ۷ روز فقط ۱ پارت کمه باور کنید
    بازم خسته نباشید و ممنون از رمانتون

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر