قادر رنجبر نظرات شنبه 20 مرداد 1397 ، 08:44 ب.ظ

رمان



اما حوصله ی کل کل با یه دختر بچه رو نداشتم. بلند شدم. 

-آقا؟

-بله؟

-میشه یه چیزی بدین سرم کنم؟

-چی؟

-اینطوری احساس خوبی ندارم ... لطفاً یه چیزی بهم بدین!

-تو که چیزی نمی بینی ... لازم نداری موهات رو بپوشونی!

-من نمیبینم؛ شما که می بینی!

پوزخندی زدم. 

-فکر نکنم انقدر خوشگل و چشمگیر باشی که با دیدن موهات عاشقت بشم!

-من نگفتم شما عاشق من میشی؛ ... یه روسری میدی یا نه؟

-الان که چیزی تو خونه ندارم ... رفتم بیرون میخرم. 

دیگه حرفی نزد. از اتاق بیرون اومدم. باید تا جائی می رفتم. سوئیچ رو برداشتم و از خونه بیرون زدم. 

سر راهم چند مدل روسری با چند دست شومیز و شلوار از یکی از پاساژها خریدم. 

در سالن رو باز کردم که صدای نهال بلند شد. 

-تو کی هستی؟ خونه ی داداش من چیکار می کنی؟!

سریع وسایل رو جلوی در گذاشتم و سمت اتاق دختره رفتم. 

-نهال!

نهال با دیدنم چرخید سمتم. 

-این کیه اینجاست داداش؟ 

-تو کی اومدی؟ 

-تازه اومدم ... بخاطر این دختره بود که این چند وقته اصلاً نبودی؟

-حرف می زنیم. 

دستشو کشیدم. نگاهم بهش افتاد که گوشه ی تختش کز کرده بود. 

-چه خبرته؟

-من باید بپرسم اینجا چه خبره؟

-اینجا خونه ی منه ... لازم نیست توضیح بدم!

-داداااش ....

-همینی که شنیدی! اون بیچاره هم چشمش هیچ کجا رو نمی بینه!

-تو با یه دختر کور دوست شدی؟!

-نهال!

-هان؟

-هان و زهر مار ... اون فقط تو این خونه مهمونه. 

-اووووو .... خوش به حالش! 

سری تکون دادم. 

-بچه نشو نهال!

اومد سمتم و بغلم کرد. 

-یه لحظه کنترلم رو از دست دادم وقتی تو خونه ات دیدمش.



-لیاقت تو بیشتر از این دخترهاست. 

-کی گفته من با این دخترم؟

-میدونم سلیقه ی داداشم این مدل دخترها نیستن! حالا قضیه رو تعریف می کنی؟

سمت آشپزخونه رفتم. 

-برو کمکش کن حموم کنه و لباسهاش رو عوض کنه. 

-میرم اما اول تعریف کن. 

تمام اتفاقات رو براش گفتم. 

-آخی، دختره ی بدبخت ... میگم نکنه باندی چیزی دزدیدنش!

-نمیدونم! خودشم حرفی نمی زنه. حالا میری کمکش کنی حمام کنه؟ 

-آره اما داداش، این ... اینطوری ... تا کی قراره اینجا بمونه؟

شونه ای بالا دادم. 

-نمیدونم. 

نهال سمت اتاقش رفت. قهوه ای ریختم و پشت لب تاپ نشستم. 


#دیانه

با بسته شدن در نفسم رو بیرون دادم. این دختره دیگه کی بود؟ 

اصلاً نفهمیدم چی گفت! کاش ترکی بلد بودم. سرم و روی زانوهام گذاشتم. 

خودم مقصر تمام این اتفاقاتم. کاش نمی اومدم ... کاش با یکی مشورت می کردم ... 

صدای در اتاق اومد. 

-میدونم تند رفتم. 

صدای همون دختره بود. ته لهجه ی غلیظ ترکی داشت اما می شد حرفهاش رو فهمید. 

-میدونم سخته آدم یهو دیگه دنیا رو نبینه!

دندون قروچه ای کردم. 

-من نیازی به ترحم تو ندارم. 

-میخوام ببرمت حموم. 

-خودم میتونم!

-مطمئنی؟

لحظه ای با یادآوری تاریکی دنیای اطرافم بغض توی گلوم نشست و واقعیت مثل پتک رو سرم آوار شد. 

گرمی دستی روی دستم نشست. 

-از حرف هام ناراحت نشو ... تند رفتم ... بذار کمکت کنم حموم کنی. 

سکوت کردم. 

-آفرین دختر خوب!

با کمکش سمت حموم رفتیم. خواست لباسهام رو دربیاره که دستم رو روی دستش گذاشتم. 

-فقط میخوام لباسهات رو دربیارم؛ منم هم جنس خودتم!



یه تصمیم عجولانه و بی فکری باعث شد اینطور تاوان پس بدم  

-حمومت تموم شد .

چیزی دورم گرفت.

-تو بشین من لباسهات رو بیارم.

-ممنونم.

-کاری نکردم.

دستی به صورتم کشیدم. کاش یه بار دیگه به گذشته برگردم. لباسهام رو تنم کرد. صدای سشوار دراومد. 

-موهات و سشوار میگیرم تا مریض نشی ... این روزها هوای ترکیه خیلی سرده.

-میشه یه چیزی سرم کنی؟

-باشه، تو وسایلایی که امیریل خریده روسری هم هست ... اینم از روسری؛ چقدر خوشگل شدی!

حالا که روسری سرم بود احساس آرامش بیشتری می کردم. 

-من برم یه لیوان شیر گرم بیارم. 

از رو صندلی بلند شدم. دستهام بی هیچ مسیری رو هوا تکون می خوردن. 
با ترس قدمی برداشتم. 

اومدم قدم دوم رو بردارم پام گیر کرد و محکم زمین خوردم. تمام عصبانیتم فوران کرد. داد زدم: 

-خداااا کجایی؟ تو چرا من و نمیبینی؟ مگه چند سالمه که انقدر درد بهم دادی؟ ... خدایا، خسته شدم.

ضجه میزدم و با دستم به صورتم چنگ می زدم. 

-کاش مرده بودم ... خدا، تو داری با من چیکار می کنی؟ خدا بسمه، منم آدمم خسته شدم خدااااا

#امیریل

نهال از اتاق بیرون اومد. 

-دختره ی بیچاره ... چقدر دلم براش میسوزه! آخه چرا اینطوری شده؟ 

-منم نمیدونم!

با صدایی هر دو سمت اتاق دویدیم. در اتاق رو باز کردم و نگاهم به دختره افتاد که کف اتاق نشسته بود.

آباژور بزرگ کنار دراور اونورتر افتاده بود. فریاد می کشید و به سر و صورتش میزد.



نهال سریع رفت سمتش.

-داری چیکار می کنی؟ آروم باش.

با صدایی که با زجر و غم آمیخته شده بود گفت:

-ولم کنید ... بذارید بمیرم ...

-هیسس ... آروم باش، درست میشه.

-هیچ چیزی درست نمیشه ... من دیگه نمیتونم دخترم رو ببینم.

نهال سرش رو بلند کرد و سوالی نگاهی بهم انداخت. شونه ای به معنی نمیدونم بالا دادم. نهال کمکش کرد.

روی تختش دراز کشید. مسکنی بهش دادم تا کمی بخوابه. با هم از اتاق بیرون اومدیم.

-یعنی چی دخترم؟ یعنی دختر داره؟

-من هیچی نمیدونم، حتی اسمش رو.

-چرا ازش نپرسیدی؟

-یکی دوبار پرسیدم اما چیزی نگفته. منم بخاطر شرایط بد روحیش دیگه سوالی نکردم.

-واه، اینطوری که نمیشه.شاید شوهر و دخترش دنبالشن. 

عصبی شدم.

-به من چه؟

-یعنی چی داداش به من چه؟ اون دختر الان خونه توئه.

-اوووف میدونم. عقلم دیگه قد نمیده. چند روزی اینجا میمونی؟

-باشه.

چند روزی می شد که نهال مونده بود. اون دختر کم حرف تر شده بود. 

باید تا یه جائی می رفتم. سوار ماشین شدم. خم شدم چیزی از تو داشبورد بردارم.

نگاهم به کیف کوچیک زنانه ای افتاد. سریع برش داشتم.

اصلا یادم رفته بود که کیف اون دختر رو هم برداشته بودم. 

سریع در کیف و باز کردم. کیف پولش رو درآوردم. نگاهم به عکس دختربچه ی ملوسی افتاد.

یعنی این دخترشه؟ نگاهم رو از عکس گرفتم. کارت ملیش تو کیفش بود. آروم زمزمه کردم:

-دیانه فروغی!

پس اسمش دیانه است!



باید به مولائی زنگ میزدم و بیوگرافیش رو برام در میاورد . کیف رو گذاشتم سرجاش. 

به مولائی زنگ زدم. قرار شد یک هفته یعد اطلاعات کامل رو بهم برسونه.

 وارد خونه شدم. بعد از عوض کردن لباسهام وارد تراس شدم. 

خیلی وقت بود ساز دهنی نزده بودم. سازم رو برداشتم.

نم نم بارون میبارید. ساز و گوشه ی لبم گذاشتم و چشمهام رو بستم. سکوت خونه رو صدای سازدهنی شکست.


#دیانه

-ببین چند روزه بخاطر تو خونه ی این داداش بدخلقم موندم ... نمیخوای باهام حرف بزنی؟

-از چی بگم؟

-از خودت ... اسمت ... دخترت و اینکه چرا اینجائی؟

هنوز بهشون اعتماد نداشتم. نمیخواستم چیزی راجع به بهارکم بدونن، نکنه بلائی سرش بیارن!

صدای غمگین سازی تو گوشم نشست. چقدر دلنواز بود. 

-این صدا؟

-امیریله ... حتما دوباره دلش گرفته و به ساز دهنیش پناه آورده. میخوای از نزدیک گوش کنی؟

-آره.

-دستت و بده من.

دستم و توی دستش گذاشتم. با هم از اتاق بیرون اومدیم. حالا صدای ساز رو واضح تر می شنیدم. 

-بشین.

توی سکوت به صدای ساز دهنی گوش سپردم. نمیدونم چقدر گذشته بود که صدا قطع شد اما من هنوز دوست داشتم همینطور نشسته به صدا گوش بسپارم.

-سلام داداش.

-سلام. شما کی اومدین بیرون؟

-از وقتی که داشتی ساز دهنی میزدی.

طاقت نیاوردم.

-خیلی قشنگه!




برچسب ها جلد دوم دیانه ,



نظرات

  1. دوشنبه 22 مرداد 1397 09:35 ب.ظ
    آقا رنجبر چرا حرارت تنت رو نمی ذارید مطمعنم طرفدار زیاد پیدا میکنه از دیانه خیلی بهتره
    • قادر رنجبر
      فعلا همه رمان ها لینکشون مسدود شده به زودی اونو هم میزارم فعلا یه هفته طول میکشه
  2. مریلا یکشنبه 21 مرداد 1397 01:29 ب.ظ
    ببخشید چرا دیگه لینک رمان های سایت نمایش داده نمیشه
    • قادر رنجبر
      به زودی رفع میشه

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر