قادر رنجبر نظرات سه شنبه 16 مرداد 1397 ، 12:30 ق.ظ

رمان عزیز جان





سرم را روى پایش گذاشته بودم و صورتش را تماشا می كردم كه چشمان كهربایی اش را با یك فریم فلزى ظریف قاب گرفته بود و زل زده بود به صفحات كتاب؛
 كمی تكان خوردم ، نگاهش سمتم چرخید ،خندیدم.
 چشم هایش را برایم تنگ كرد و دوباره نگاهش را به كتابش بخشید.

ناخن هایم را كه همان روز با كمك خودش طلایی شان كرده بودیم را،
 آرام آرام از روی شكمش تا سینه اش پیش بردم؛
قلقلكش گرفته بود،
 دستم را گرفت و با اخم شیرین گفت:

_ شیطونی نكن!

غر زدم؛

_ حوصلم سر رفته خوب! 

دست كشید روی سرم؛

_ كی بود قول داد، بیاد
 ساكت بشینه تا من كارم تموم شه؟

از جایم بلند شدم،
 دستانم را دور گردنش حلقه كردم و بعد سرم را روی شانه اش گذاشتم و خودم را آرام آرام تكان دادم؛

_ اونی كه قول داده، گشنه ش هم هست!

سرم را می بوسد؛

_ قربونت برم من قول دادم امشب نقد این كتابو بنویسم.
 شما برو یه چیزی بخور، یه ساعت دیگه میام باهم شام می‌خوریم.

ناخن هایم را بین موهایش فرو می برم و شروع می كنم به بازی با موهای خرمایی اش
 و بعد شبیخون می زنم به ته ریش خواستنی اش؛

_ یه ذره شوخی بازی كنم، می رم!

بعد قلقلكش می دهم و هر كار كه به ذهنم می رسد و دلم می خواهد را انجام می دهم!

صدای قهقهه هایمان كریستال های صورتی لوستر اتاق خوابمان را می لرزاند و می رقصاند!

 با یك حركت دست هایم را محكم می گیرد و روی تخت اسیرم می كند، 
با اخم و خنده می گوید:

_ حالا حقت هست، گاز ملچ مولوچی ازت بگیرم!

جیغ می زنم؛

_ وای نه تو رو خدا!

هرچه تقلا می كنم بی فایده است، دوباره مثل گربه ای كه بچه اش را لیس می زند به جان صورتم می افتد و بازوهایم را محكم گاز می گیرد!

از شدت خنده، اشك هایم رگباری می چكد؛
وقتى می خواهد صورتم را گاز بگیرد، می ترسم و سریع سر می چرخانم،
 یك مرتبه پیشانی ام به انگشتر فیروزه اش می خورد ،
بلند آخ می گویم!
سریع می ترسد، دست هایم را رها می كند و می گوید:

_ بمیرم برات!

وحشت می كنم!
 پیشانی ام درد نمی كند؛
 دستم را روی قلبم می گذارم با بغض می گویم:

_ هیچ وقت اینو نگو امیررضا!!

پیشانی ام را با نگرانی نوازش می كند و دلخور می گوید:

_ ببین ته این به قول خودت شوخی بازیا چی می شه!

دستش را می گیرم و فشار می دهم و با عصبانیت می گویم:

_ قول بده دیگه اون جمله رو نگی!
قول بده!

دستش را زیر سرم می گذارد و 
با لبخند می گوید:

_ واسه تو نَمیرم، واسه كی بمیرم ریحان گلی؟!

با خشم می گویم:

_ واسه هیچ كس!
اصلا واسه من هیچ وقت نه از مرگ بگو، نه بهش فكر كن!

_ مرگ دست خداست خانمم،
 نه منِ بنده خدا كه!

_ من خدا رو قسم دادم!
 هربار نماز خوندم،
 هربار رفتیم زیارت،
قبل افطار هر روزه ای كه گرفتم!

با تعجب می گوید:

_ چه قسمی؟

صدایم از شدت بغض می لرزد؛

_ اینكه...
اینكه زودتر از تو برم!

دستش را آرام روی دهانم می گذارد؛

_ نگو گلی خانم!
 واسه اون كه حكمتش، 
حُكم ِواجبه، تعیین تكلیف نكن!

اشك می ریزم و می گویم:

_ اگه حكمتش بخواد این باشه،
من به اون رحمان و رحیم بودنش شك می كنم!

اخم می كند؛

_ هیس!
  تو خونه ما كسى ناشكری نمی كنه ها خانم!

رویم را بر می گردانم و 
با دلخوری می گویم:

_ اصلا قهرم!
 تقصیر توئه هی می خوای حكمت خدا رو به اتفاقای بد وصله بزنی!
اون از جریانات ترانزیت و عیوض زاده كه همش می گی، 
حكمت خداست! 
حكمت خداست!
اینم از حرف های امروزت!
اصلا می دونی چیه حاج امیر جبار زاده؟ من می دونم و خدای خودم!
می دونه حكمتش هیچ وقت نبودن و نداشتن تو نمی تونه باشه واسم!
حالا هی اصرار كن!

شروع می كند به نوازش موهایم،
و بعد با لحن آرام همیشه اش،
 شروع می كند به تعریف یكى از آن حكایت های همیشگی اش:

"یه  ﭘﺎﺩﺷﺎهی بود یه ﻭﺯﻳﺮﯼ داشت که همیشه ﻫﻤﺮﺍهش ﺑﻮﺩ،
 ﻭ ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﻴﺮ ﻳﺎ ﺷﺮﯼ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ می‌افتاد، ﺧﻄﺎﺏ ﺑﻪ پادشاه  می‌گفت: «ﺣﺘﻤﺎ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ!»
 ﺗﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ یه روز  ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺩﺳﺘﺶ ﺭو با چاقو ﺑﺮﻳﺪ ﻭ ﻭﺯﻳﺮ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﮔﻔﺖ: «ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ دستتون  ﺣﻜﻤﺘﯽ ﺩﺍره!»


ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﺭ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺗﻨﺪﯼ ﺑﺎ ﻭﺯﻳﺮش ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ،
 به ﺣﻜﻤﺖ ﺍﻳﻦ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ و
 ﻭﺯﻳﺮ ﺭو انداخت زندان!
  ﻓﺮﺩﺍﯼ اون رﻭﺯ ﻃﺒﻖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﻪ ﺷﻜﺎﺭ ﺭﻓﺖ، ﻭﻟﯽ این بار ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺯﻳﺮ ﺑﻮﺩ؛
 ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺷﻜﺎﺭ ﺑﻮﺩ،
 ﻛﻪ یه عده ﻣﺮﺩ ﺑﻮﻣﯽ گرفتنش ﻭ خواستن ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺭو ﺑﺮﺍﯼ ﺧﺪﺍﻳﺎﻧﺸون ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ کنند!
 ﻭﻟﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻗﺮﺑونی  کردن، ﻣﺘﻮﺟﻪ شدن ﺩﺳﺖ پادشاه زخمیه،
و اونا فقط برای خداشون قربونی  ﺳﺎﻟﻢ ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻧﻘﺺ می‌خواستن،
 ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻴﻦ پادشاه ﺭو ﺁﺯﺍﺩ کردن! ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺑﻪ ﻗﺼﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻭ پیش ﻭﺯﻳﺮش توی  ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺖ ﻭ ﻗﻀﻴﻪ ﺭو ﺑﺮﺍش ﻧﻘﻞ ﻛﺮﺩ
 ﻭ ﮔﻔﺖ: «ﺣﻜﻤﺖ ﺑﺮﻳﺪﻩ ﺷﺪﻥ ﺩﺳﺘﻢ ﺭو ﻓﻬﻤﻴﺪﻡ،
 ﻭﻟﯽ ﺣﻜﻤﺖ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﺭﻓﺘﻦ ﺗﻮ ﺭو ﻧﻔﻬﻤﻴﺪﻡ!»
ﻭﺯﻳﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: «ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻧﺒﻮﺩﻡ ﺣﺘﻤﺎً ﺑﺎ ﺗﻮ می اومدم شكار ﻭ ﻣﻦ ﻛﻪ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺣﺘﻤﺎً ﻗﺮﺑﺎﻧﯽ می‌شدم!»

برگشتم و شروع كردم نیشگون گرفتن شكمش و با خنده گفتم:

_ وای!
وای!
 فكر كن جای پادشاهه،
 حاج امیر شكم قلمبه منو آدم خوارا می گرفتن!

قهقهه می زند؛

_ آره صد كیلو گوشت واسه چند ماهه قبیله بس بود!

شكمش را می بوسم و می گویم:

_ قربونت بشم،
 كى نی نیمون به دنیا میاد!

با اخم بلند می شود  تا دنبالم كند و من سریع سمت سالن فرار می كنم....


فقط چشم هایم را بسته بودم، با همه دردی كه جسم و روحم هم زمان متحمل می شد، سعی می كردم به خوبى نقش یك خواب عمیق را بازی كنم...

با اولین الله اكبر اذان از جایم برخاستم؛ مامان و حنا غرق خواب بودند، چادر سپید گل بنفشم را روی سرم كشیدم و پاورچین از اتاق خارج شدم.

جلوی در اتاقش كه رسیدم كمی مكث كردم، باید تكلیفم را همین جا با خودم روشن می كردم، چند ثانیه فقط كافی بود كه به این نتیجه برسم؛

" اگر فردایی بیاید و شهاب مرا در ازای آزادی اش نخواهد، من خواهم مرد!"

پس مصمم در زدم، 
چند بار پشت سر هم در زدم؛
 جواب نداد!
فكر كردم شاید خواب باشد، آرام در را گشودم، تختش خالی بود، گمان كردم در ایوان  اتاقش مثل همیشه از سقف ها فرار كرده و زیر آسمان خالقش مشغول نماز است....

جلو رفتم،  از پشت پنجره ایوانش سجاده اش را دیدم،
از اینكه آنجا هم نبود، جا خوردم.یك مرتبه حس كردم صدایی می شنوم، صدای یك آه غلیظ با بالا كشیدن بینی؛
 وارد ایوان شدم، یك گوشه به دیوار تكیه زده بود و دستش را روی یك پایش كه از زانو خم كرده بود گذاشته بود و سرش را هم روی همان دست گذاشته بود.
درد آلود ترین صحنه ای می شد از پهلوان چهارشانه هزار چم دید....

درست مثل یك شیر زخمی در حال جان دادن....!

ترسیدم...
از این كه شیر دردمند امشب را به صبح نرساند، ترسیدم!
جلو رفتم، سرش را بالا نیاورد،
 بینی اش گرفته بود و صدایش به سختی از سینه اش بیرون می آمد؛

_ واسه چی اومدی دختر؟

نگاهم نكرده بود،
 از كجا فهمیده بود من كیستم؟!

شرمنده از جمله آخرم گفتم:

_ اومدم معذرت بخوام!

سرش را بالا می آورد،
 در نور كمرنگ چراغ های باغ،
 به وضوح چشم ها و صورت متورم و سرخش را می بینم.
دلم هزار تكه می شود و سرم را پایین می اندازم،
دور تر از او كنار سجاده اش می نشینم ، تسبیحش را بر می دارم و همانطور سر به زیر می گویم:

_ من...
من اصلا نفهمیدم چرا اون حرفو زدم!

تلخ می خندد و ناله می كند؛

_ این قدر روم سیاهه كه امشب رویی ندارم پای اون سجاده وایسم!
روم نمیشه قنوت سمت آسمونش بگیرم!
این قدر مردودم توی امتحانش كه شرم دارم ازش، بخوام حتی نگام كنه!
كی این جبارزاده این قدر جبار شده كه یه مظلوم هوار بزنه از جبرش متنفره؟؟

ناله می كنم؛

_ حالمون خوب نیست!
همدیگرو واسه این حال ناخوشم كه شده می شه بخشید!
شهاب رو ببخشید به خاطر من،
خودتون رو ببخشید به خاطر ما و همه!
منو ببخشید به خاطر...
به خاطر...

آب دهانم را قورت می دهم؛

_ به خاطر بچه ی شهاب!


بهت زده فقط نگاهم می كند؛

_ رحم كنید!به یه چند هفته ای كه قراره یه عمر بابا نداشته باشه!

چه دروغگوی رذل و منفوری شده بودم!
صدایش می لرزید؛

_ تو...
تو...

مابقی حرفش را خودم گفتم:

_ حامله ام!

دستش را روی سرش می گذارد و با وحشت می گوید:

_ یا قمر بنی هاشم!
 اون آمپولا!اون قرصا؟!

_ خودمونم تازه فهمیدیم!
اما بهم قول دادیم خوب ازش مواظبت كنیم،
شهاب خیلی خوشحال بچش بود،
می خواست واسمون خونه بگیره..
داشت همه چیو درست می كرد!
تو رو خدا كمكمون كنید!
شهاب رو از من و این بچه نگیرید!

دیگر هیچ نمی گوید و فقط در سكوت به آسمان زل زده است من هم كوله بار دروغم را جمع می كنم و روی دوشم می اندازم و از اتاق خارج می شوم و فقط  زیر لب ناله می كنم؛

_ خدایا منو ببخش!


عصر هم گذشت.
شب هم آمد و دید در این عمارت، قرار نیست لَختی شادی نصیبش شود و رخت بر بست و رفت.

صبح ها هم پشت سر هم آمدند و دالى كنان رفتند.
 پاییز كم كم داشت خود نمایی می‌كرد...
نبود....
نیامد...
پنج روز و پنج شب،
 پنجاه سال به من بیچاره گذشت.

آقاجان هم مدام با مامان تماس می گرفت كه برگردد؛
بیشتر ماندنش در خانه داماد صورت خوشی ندارد.
مامان بیچاره هم درمانده فقط دست زیر چانه اش می زد و تماشایم می كرد، بعد كه نگاهش می كردم برای اینكه رد غمش را گم كند، لبخند می زند و همراه لبخندش، چروك  هایش فریاد می زند كویر وجود این زن، طاقت طوفان شن دیگری را ندارد...

بایرام كه خبر داد عمو جلالم جلوی در منتظر مامان و حنانه است، دیدم كه لب های سفیدش لرزید،
حالا مثل یك طفل به دامانِ طفلش پناه آورد و من مادرِ مادرم شدم...

_ ریحانه چی كار كنم حالا؟
نرم؟ نه؟
برم بهشون بگم؟


چادر مشكی اش را از رخت آویز برداشتم و روی سرش كشیدم.

_چیو بگی مامان؟

حتی اداى این واژه هم برایش سخت بود.
كارش را راحت كردم و خودم گفتم:

_ طلاق؟ 
من دیگه قرار نیست طلاق بگیرم مامان.

دیگر پلك نزد.

_ چی؟ یك هفته است شوهرت گم و گوره، هر بلایی هم خواسته سرت آورده؛ این از كجا در اومد؟

بالاتر از سیاهی كه رنگی نبود. با بغض گفتم:

_ گم و گور نیست، واسه بدهی مالی زندانه.
حاج امیر قول داده میارتش بیرون.

محكم به صورت خودش سیلی زد.

_ زندان؟ همین یه رقمش كم بود فقط.
 مرتیكه ...

دستم را مقابل دهانش گذاشتم.

_ نگو مامان، نگو! 
برو دست حنا رو بگیر و برو.
دیدی كه آقاجان گفت خودتم نمیای حنا رو بفرست بیاد،
بهونه نده دستشون.
برو مامان، منم كم كم كلاسام شروع می شه.
شهابم میاد همین روزها،
از اول شروع می كنیم. همه چی درست می شه.


با حرص و افسوس سر تكان می دهد.

_ درست نمی شه! مگه عموت درست شد كه شوهرت درست شه؟
 مردی كه دست بزن داره درست نمی شه.
همین ده، دوازده روز پیش، زینت رو با وجود دو تا داماد گرفت زیر مشت و لگد.
هنوز آقاجانت رو ندیدی چه طور محكم می زنه توی سر خانم جان؟ 
پیرزن تا چند روز جا به جا می‌افته.
بابات خدا بیامرز با همه سخت گیریش این عادت بد رو نداشت.

هم شرمزده ام، هم عاصی.

_ بابا هم روحتو كتك می زد مامان!
فكر می كنی اون زمان كه جوراب شیشه ای گلدارتو كه دوستش داشتی رو پاره كرد، دردش از مشت و لگد كمتر بود؟
اون روز كه كتاباتو گذاشت دم در گفت این داستان عاشقانه ها، زن رو دریده می كنه، كمتر از كمربند بود؟
اون زمان كه فهمید لباسی كه دوختی رو ازت با یه قیمت خوب خریدن و ممكنه طعم استقلال مالی به مزاجت خوش بیاد، اون طور هوار می زد، كمتر از تو سری های آقاجان بود؟
مامان اینكه اجازه نداشتی تا سر كوچه بری،
اینكه بی اجازش حق نداشتی یه جوراب و شورت واسه خودت بخری و حساب ریال به ریالت رو داشت، كتك نبود؟
مامان، بابا كتك نمی زد اما قاتلت بود.

حالا نوبت چشیدن سیلی از مادرم بود، كه اشك می ریخت و می گفت:

 _ دستش از دنیا كوتاهه، 
اینا رو نگو.

خواستم بگویم، دست ما را هم قبل رفتنش از حیات و دنیا و همه چیز كوتاه كرد و رفت اما
چشم های بارانی و متعصب مادرم این اجازه را نداد...

هر شب دیر به خانه می آمد و یكراست به اتاقش می رفت و به آیجان می سپرد كه كسی سراغش نرود.

حاج امیر گذشته نبود، اصلا دیگر حاج امیر نبود!
انگار كسی روحش را از بدنش صید كرده بود،
قلاب انداخته بودند و روحش را مثل یك ماهی از اقیانوس وجودش بیرون كشیده بودند...

الناز مدام در ساختمان خودش بود. عزیزه خاله جان و شهداد هم از من انگار فرار می كردند.

 طاقتم طاق شده بود، روی پرسیدن هم نداشتم اما هر طور كه بود به اتاق عزیزه خاله جان رفتم.
 چادر نماز گل گلی اش سرش بود و كش مقنعه تیترونش را پشت سرش انداخته بود. با خجالت پرسیدم:

_ می خواستید نماز بخونید خاله؟

با سر جواب مثبت می دهد و قصد قامت بستن دارد كه با التماس صدایش می كنم.

_ خاله جان!

نگاهم می كند.
 جلو می روم، روی تختش، كنار سجاده اش می نشینم و دستش را می گیرم و می گویم:

_ می شه یه لحظه بشینید؟

كنارم می نشیند.
سرم پایین است. زل زده ام به عكس كعبه روی سجاده اش. آرام می گوید:

_ بگو دختر!

_ می شه...
می شه با حاج امیر صحبت كنید؟
قرار شد شهاب آزاد شه!
من دوازده روزه ازش هیچ خبری ندارم.


آهی می كشد و من از این آهش بیشتر نگران می شوم. با نگرانی می پرسم:

_ كی آزادش می كنه؟ 
به خدا شهاب اون تو می پوسه،
یا حداقل ازشون بخواید واسم یه وقت ملاقات جور كنن، باید شهابو ببینم.

دست می كشد روی پایش و با صدای خسته می گوید:

_ والا دختر مگه نمی بینی حال و روز این بچه رو؟ اصلا مگه می شه باهاش حرف زد؟

_ شما ... شما می تونید.
جواب شما رو می ده.


سه روز دیگر هم می گذرد.
 عزیزه خاله جان هم جواب سوالم را پیدا نمی كند.

با شهداد درد و دل می كنم.
 او از من هم كمتر می داند و بیشتر نگران می شود.

آیجان  برایم آب قلم و ماهیچه می آورد.
مدام می پرسد چیزی هوس نكرده ام؟
یعنی حاج امیر از او خواسته مراقبم باشد؟

شرم دارم از این دروغ بزرگم و وحشت از اینكه دیگران هم بفهمند و دروغم بزرگتر شود و تعداد بیشتری منتظر بچه ای كه نیست، باشند!

در پاركینگ و سر یك فرصت خوب، بالاخره سپهری را گیر آوردم.
با دیدنم یكه خورد و سریع می خواست برود.
گوشه كتش را گرفتم.

_ ش... شما می دونید شهاب كی آزاد می شه؟

سر پایین می اندازد.

_ خانم من یه راننده ام، اجازه ندارم دخالت كنم.

عصبی می گویم:

_ حالا شدی یه راننده؟؟
 تا دیروز همه كاره حاج امیر بودی؟

هیچ نمی گوید. با صدای بلندتری می گویم:

_ چرا كسی به من حرفی نمی زنه؟ شهاب كجاست؟
چه بلایی سرش اومده؟
 اصلا بهم بگو كجا حبسه؟ برم سراغش، من زنشم.

جز سكوت چیزی ندارد.
 اشك می ریزم.

_ آقای سپهری، جون عزیزات، جون حاجی بگو چی شده؟؟؟

رنگ صورتش را می بازد.

_ خانم تو رو خدا قسم ندین،
حاجی صلاح بدونن حرف می زنن.

با حرص دست هایم را مشت می كنم و عصبی سمت نگهبانی می دوم.
 بایرام با دیدنم یكه می خورد. داد می كشم.

_ سوییچ ماشینم رو زنگ بزن بیارن، باید برم بیرون.

بایرام سریع با عمارت تماس می گیرد.
سپهری التماس می كند.

_ خانم! خواهش می كنم.

_ خواهش می كنی چی؟ خواهش می كنی نرم سراغ شوهرم كه توی حبس و تنهایی دیوونه شه؟

_ نه، صبر كنید حاجی تصمیم بگیره.

_ بسه هرچی تصمیم گرفت.
ده روز پیش قول داد شهاب آزاد می شه.


صدایش را از پشت سرم می شنوم.

_ یک هفته است آزاد شده!

وحشت زده بر می گردم.
چشم هایش از شدت بی خوابی خون افتاده و صدایش دورگه شده است.
 خودم را كمی عقب می كشم.

_ این محاله!

به سپهری اشاره می كند.

_ دیر وقته سپهری، برو زن و بچه ات منتظرن.

مودبانه می گوید:

_ نه حاجی، گفتم نمیام امشب.

با اخم اما خیلی ریلكس می گوید:

_ بیخود گفتی!

صدای سپهری سرشار از نگرانیست.

_ حاجی حالتون خوب نیست، كاش امشبو می موندین بیمارستان.

دستش را به نشانه سكوت بالا می آورد و سپهری درجا ساكت می شود. بی اختیار می پرسم.

_ حالتون خوب نیست؟

جوابم را نمی دهد و در عوض می گوید:

_ بیا برو خونه، هوا سوز داره.

یك قدم جلو می روم و مظلومانه می پرسم.

_ شهاب آزاد شده؟
الان كجاست؟

می بینم كه با سپهری هم زمان به هم نگاه می كنند.
 نگرانی‌ام فزونی می گیرد.

_ حالش خوبه؟ تو رو خدا به من بگید چی شده؟

دست می گذارد روی شانه سپهری.

_ شب بخیر مرد!

بعد راهش را سمت عمارت می گیرد و هم زمان می گوید:

_ حالش خوبه.

دنبالش می دوم.

_ پس كجاست؟
اصلا از كجا معلوم آزاد شده؟ اصلا راست می گید؟

می ایستد و بر می گردد و با خشم نگاهم می كند.

_ من از دروغ و دروغگو بیزارم.

شرمنده می شوم اما تا جواب سوال هایم را نگیرم دست بر نمی دارم.

_ پس چیكارش كردین؟ 

زیر لب " الله اكبر " می گوید.
مشخص است از دستم حسابی كفری شده است.

التماس می كنم.

_ این نامردیه! حقمه بدونم! 
این برزخ ندونستن حقم نیست.

نگاهم نمی كند و فقط می گوید:

_ رفت سفر، گفت احتیاج داره تنها باشه.



با وحشت می پرسم:

_ رفت؟؟؟ سفر؟؟؟؟ كجا؟؟
نخواست منو ببینه؟
این محاله!
دیگر صبرش تمام می شود.
 برمی گردد و با خشم نگاهم می كند.

_ كاش بیدار شی، كاش بخوای كه بیدار شی.

_ این ... این یعنی چی؟

_ یعنی اینكه بهش گفتم محض سر سلامتی بچه ات كه تو شكم مادرشه از اینجا میارمت بیرون،
وقتی كه آزاد شد، گفت به بچه ام سلام ویژه برسونید.

صدای شكستن قلبم گوشم را فلج می كند.
 دست روی قلبم می گذارم.

او هم ادامه می دهد.

_ گفت باید یكم دور باشه، گفت طاقت دیدن هیچ كس رو نداره. گفت نمی خواد هیچ كدوممون رو فعلا ببینه.

زار می زنم و زیر لبم ناله می كنم.

_ این محاله ...
محاله...






نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر