قادر رنجبر نظرات شنبه 16 تیر 1397 ، 09:18 ب.ظ

جلد دوم رمان اسطوره

رمان: اسطوره

نویسنده : P*E*G*A*H

فصل دوم

برای خوندن جلد اول به ادرس زیر برید 
http://ashegiii.mihanblog.com/post/129

پنج ماه بعد

شاداب:

-دریغ از ذره ای شعور تو اون کله ی پوک تو...

کتابهایم را توی کولی گذاشتم و گفتم:

-آخه خنگ خدا...واسه حلقه و طلا و لباس خواب خریدن که لشکرکشی نمی کنن.خودتون دوتا برین..بی سرخر..بی مزاحم...

پا روی پا انداخت و گفت:

-می گم خری واسه همینه...آخه من چطوری با این پسره برم لباس زیر بخرم.

خندیدم:

-وا...تو رو چه به این حرفا...از بس ترموستات ترموستات کردی که دیگه منم مشخصات دقیقش رو می دونم...اونوقت الان شده پسره؟ازش خجالت می کشی؟

خودش را جلو کشید و گفت:

-اولش اینکه تو غلط می کنی مشخصات ترموستات شوهر منو بدونی دختره ی بی حیا...بعدشم حالا من یه غلط اضافه کردم...تو که می دونی تا حالا انگشتمونم به هم نخورده...

لپش را کشیدم و گفتم:

-آخرش که چی؟بالاخره که باید قید این خجالتا رو بزنی.چه بهتر که از همین لباس خواب و لباس زیر شروع کنی...

چشمکی زدم وادامه دادم:

-اصلا اصلش اینه که این چیزا با سلیقه اون باشه.

صورتش گلگون شد...نیشگونی از بازویم گرفت و گفت:

-کوفت...بی تربیت...از موقعی که با این کردکه می چرخی خیلی چشم و گوشت باز شده ها...اثر منفی گذاشته روت...فکر نکن من حواسم نیست.

با لبخند از جا بلند شدم و گفتم:

-جهت اطلاع و سوزوندن یه جایی از شما...الانم دارم می رم پیشش.

با حرص گفت:

-ما رو ببین یه عمر رو دیوار کی یادگاری نوشتیم...اینه رسمش شاداب خانوم؟حالا اون کردکِ اوزون بُرُن از من واجب تر شده؟می خوای تو حساس ترین مرحله زندگیم منو رها کنی بری بچسبی به اون؟معنای دوستی اینه؟خیلی نامردی...

ضربه ای به بینی اش زدم و گفتم:

-الان که حساس نیست...ولی قول می دم تو قسمت حساسش حضور داشته باشم...فقط تخت پایه بلند بگیرین که اون زیر جا شم...آخ که چه برنامه هایی دارم واسه اون مرحله حساس زندگی تو...

چشمانش را ریز کرد و گفت:

-خیلی بی ادب شدی شاداب...گمشو برو دیگه نبینمت...مامانم گفته با دخترایی مثل تو نگردم...آویزون...سر برادر اولی رو که خوردی...حالا نوبت این یکیه؟اصلا لیاقتت همون اَرٌه ماهیه...برو تا منو هم به انحراف و راههای خلاف نکشوندی...رفیق ناباب...دوست نا اهل...

دستم را برایش تکان دادم و گفتم:

-باشه..پس من رفتم...خوش بگذره...اتاق پرو که رفتی حواست به خودت باشه...

صدایش را از توی کلاس می شنیدم...

-زهرمار..نامرد..بی وفا...بی معرفت...نوبت تو هم میشه..حالا می بینی...شاداااب...کجا می ری؟صبر کن...ای بمیری الهی...

موبایل ارزان قیمت اما محبوبم را از جیب درآوردم و دوباره پیامکی را که از طرف دانیار رسیده بود خواندم.

-تا ده دقیقه دیگه می رسم.

ساعت گوشی را نگاه کردم...هنوز ده دقیقه نشده بود.کمی مقابل در ورودی دانشگاه قدم زدم تا صدای تک بوقهای خاص خودش توجهم را جلب کرد..مثل همیشه...سه بوق کوتاه..اما بی فاصله...می دانستم از فس فس کردن بدش می آید.سریع خودم را به ماشین رساندم و سوار شدم.

 

برای خوندن رمان به ادرس زیر برید بعد از ۵ ثانیه رد تبلیغ رو بزنید و رمان و بخونید

 

پارت 1  http://fax.is/JcX5r

پارت 2   http://fax.is/pvtLT

پارت 3   http://fax.is/AuR6T

پارت 4  http://fax.is/dhXAW

پارت 5   http://fax.is/Utj8e

پارت 6   http://fax.is/eoVbG

پارت 7  http://fax.is/srpDc

پارت 8   http://fax.is/FNC18

پارت 9   http://fax.is/CJsyL

پارت 10   http://fax.is/hOgqz

پارت 11   http://fax.is/fecCx

پارت 12   http://fax.is/MOA8W

پارت 13   http://fax.is/Eng9w

پارت 14   http://fax.is/OPpK3

پارت 15   http://fax.is/IoRpB

پارت 16   http://fax.is/odVv7

پارت آخر   http://fax.is/cSIgG









نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر