قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 13 اردیبهشت 1397 ، 08:41 ب.ظ

پارت سی پنجم رمان گندم





پاهام شل شد. یعنی اینهمه سال در آرامش زندگی می کرده؟! دست لرزونم رو روی عکس کشیدم. 

چقدر دلم طعم آغوشش رو می خواست ... طعم آغوش مادر ... چقدر برام غریب و ناآشنا بود!

دلم نمی خواست گریه کنم؛ متنفر بودم از ضعف. عکس رو توی مشتم فشردم و توی جیب یونیفرم مخصوصم گذاشتم. 

از اتاق بیرون اومدم. نیاز به یه جای خلوت داشتم. دلم برای پدر و تمام مهربونی هاش تنگ شده بود. 

جای خالی مادر همیشه توی قلبم خالی می موند. شیما با دیدنم گفت:

-چیه باز سگرمه هات تو هم رفته؟ 

-چیزی نیست. 

-چیزی هم بود، کاری نمیتونستی بکنی. 

نگاهم رو بی تفاوت ازش گرفتم. 

چند روزی از اومدن هرمز می گذشت. این مدت دیگه اون مرد ناشناس نیومده بود اتاقم. 

آخر شب ها نگاهم رو به عکس توی گردنبند می دوختم. احساس می کنم دارم افسرده میشم! 

دلم می خواست یه راهی پیدا کنم و از این عمارت لعنتی برم. بیشتر شبیهه عمارت مرده ها بود. 

انگار اوضاع بیرون خراب بود چون احساس می کردم این مشوش بودن به آدم های توی عمارت هم سرایت کرده بود. 

همه درگیر کارهای مربوط به خودشون بودن. 

با نسیم داشتیم سالن رو تی می کشیدیم که شیما با هول و هراس وارد سالن شد.


-زود باشید برید آشپزخونه. 

-چی شده؟

-فضولیش به تو نیومده! زود باشید برید آشپزخونه. 

تی و سطل آب رو برداشتیم و با هم وارد آشپزخونه شدیم. نگاهی به نسیم انداختم. 

-یعنی چی شده؟

نسیم شونه ای بالا داد. 

-منم نمیدونم اما انگار اون بیرون خیلی خبرهاست که ما ازش بی خبریم! 

شیما وارد آشپزخونه شد. 

-بیایید بیرون. 

هر دو سریع از آشپزخونه بیرون اومدیم. کسی توی سالن نبود. شیما رو کرد به نسیم:

-برو وسایلت رو جمع کن!

-برای چی؟ چی شده؟ 

-کاری که گفتم رو انجام بده، زود باش! وقت تنگه. 

هاج و واج ایستاده بودم و به حرکات شتاب زده ی شیما نگاه می کردم. نگاهی به من انداخت. 

-برو طبقه ی بالا، اتاق ته راهرو، در قهوه ای بزرگ اتاق آقاست. گفته بری اتاقش!

ته دلم به یکباره خالی شد. این مدتی که اینجا بودم هیچ آقائی ندیده بودم. 

-زود باش. 

بی هوا سری تکون دادم و به سمت پله های طبقه ی بالا راه افتادم. 

نفسم رو روی آخرین پله از سینه خارج کردم و نگاهی به اتاق ته راهرو انداختم. 

با هر گامی که بر میداشتم استرس و اضطرابم بیشتر می شد. دستگیره ی سرد فلزی در رو لمس کردم. 

دو ضربه به در زدم. با شنیدن صدای بم و گیرای مردونه ای ضربان قلبم بالا رفت.


آروم در و باز کردم. اولین چیزی که اعلام حضور کرد همون عطر وسوسه کننده بود. 

پرده های اتاق کشیده شده بود. فضای اتاق نیمه تاریک بود. 

یک میز و صندلی و یه کاناپه توی اتاق بود. آروم وارد شدم و در و پشت سرم بستم. 

با نگاهم دنبال آدمی بودم که این چند ماه فقط از بوی عطرش می شناختمش. 

نگاهم به قامت مردونه ای پشت پنجره افتاد. 

از پشت فقط قد بلند و کت و شلوار مشکی تنش مشخص بود که باعث شده بودلای پرده های مخمل قهوه ای خیلی پیدا نباشه!

-دنبال چی می گردی دختر خانوم؟ 

قدمی به جلو برداشتم اما با صداش سر جام میخکوب شدم. 

-سر جات وایستا! 

-با من کار داشتین؟

-آره. این چند ماهی که اینجا بودی به عنوان همسر من بودی ... لازم نیست بدونی من کی هستم چون هر چی کمتر بدونی برای خودت بهتره. 

از حرفهاش سر در نمی آوردم. داشت راجب چی حرف می زد؟ 

-اینجایی تا برگه ی آزادیت رو امضا کنم اما وقتی از اینجا داری میری باید فراموش کنی کجا و بین چه آدم هایی بودی چون در غیر اینصورت برای خودت دردسر میشه. 

دلم می خواست قیافه ی مردی که اینچنین با صلابت صحبت می کرد رو ببینم. 

-اون پاکت سفیدروی میز رو بردار ... میتونی بری!

سمت میز رفتم. حالا فاصله ی بینمون فقط یه میز بود. نمیدونم چرا یهو دلم گرفت؟! 

دست دراز کردم و پاکت کوچیک روی میز رو برداشتم. 

-میتونی بری. 

نتونستم طاقت بیارم و لب باز کردم.


-برای چی من و آوردین اینجا؟

-خیلی خوش شانس بودی که بین اونهمه دختر، تو کاندید شدی برای اومدن به این عمارت!

-کاندید زوری؟

بدون اینکه برگرده صدای تک خنده اش پیچید تو اتاق. 

-شنیده بودم خیلی جسوری؛ میدونی با کی داری حرف میزنی؟ اما خوب، دیگه مهم نیست! پاکت و بردار و برو پی زندگیت. 

پوزخندی زدم. 

-پاکتتون مال خودتون. 

-لجبازی نکن دختر جان، اون پاکت و بردار و برای همیشه این عمارت رو از خاطرت پاک کن ... حالام می تونی بری، فردا از اینجا می برنت. 

ته دلم خالی شد. 

-اما قبل رفتن دلم می خواد برای آخرین شب لمست کنم. 

مردد ایستاده بودم. 

-نشنیدی؟ گفتم برو!

از صدای پر از تحکمش کمی ترسیدم و سمت در برگشتم. نگاه آخرم رو به قامت مردونه اش انداختم و از اتاق بیرون اومدم. 

سمت اتاقم رفتم و روی تخت نشستم اما انگار توی سرم پر ازصداش بود. 

عجیب، صدای نوازشگری داشت!

پوزخندیزدم و در پاکت رو باز کردم. با دیدن اونهمه پول تعجب کردم. 

اینجا کجا بود؟ این مرد کی بود؟ به هیچ نتیجه ای نمی رسیدم. 

یعنی فردا باید از عمارت می رفتم؟ اما کجا؟ من که جائی رو نداشتم! هیچ آشنائی هم نداشتم!

با باز و بسته شدن در اتاق سرم رو بلند کردم. 

-پاشو آماده شو آقا می خواد بیاد اتاقت. 

شیما از اتاق بیرون رفت. سمت آینه رفتم. نگاهی به دختر توی آینه با موهای بلند و مواج انداختم.


چقدر این چند ماهی که اینجا اومده بودم تغییر کرده بودم! انگار نه انگار اون دختر جسور و شاداب قبل بودم!

بغضم رو قورت دادم. چشم بند کنار آینه رو برداشتم و چشمهام رو محکم بستم. 

سمت تخت رفتم و زیر لحاف خزیدم. 

در اتاق باز شد و بعد از چند لحظه بوی ادکلن وسوسه برانگیزش توی اتاق پیچید. 

با حس بالا و پایین شدن تخت ته دلم خالی شد. دست گرمش روی دستم نشست. 

ضربان قلبم بالا رفت. کشیده شدم توی آغوشش. صداش توی گوشم مثل سمفونی گوش نواز بود. 

-میدونستی خیلی زیبا هستی؟

همین حرفش کافی بود تا قلبم زیر و رو بشه. 

برای خودم عجیب بود چرا از مردی که تمام دخترانگیم رو گرفته بود خوشم می اومد!

دستش لای موهای بلند و مواجم لغزید. دلم هری ریخت. 

این مرد داشت با روانم چکار می کرد؟ احساس کردم از کنارم بلند شد. 

با صدای مشوشی گفت:

-صبح راننده ام می برتت. میدونم در حق تویی که بی دلیل وارد زندگیم شدی بد کردم اما کاریه که شده ... مراقب خودت باش. 

با بسته شدن در اتاق به خودم اومدم. دست بردم و چشم بند رو از روی چشمهام برداشتم. 

بوی عطرش هنوز توی اتاق بود.


زانوهام رو توی شکمم جمع کردم و سرم و روی زانوهام گذاشتم. 

چرا انقدر ضعیف شدم؟ کجا رفت اون گندم قوی؟چقدر از این گندم بدم میاد !!! 

نفسم رو سنگین بیرون دادم. تا صبح دلم شور آینده ای رو می زد که معلوم نبود قراره چی بشه!

آفتاب طلوع کرد. در اتاق باز شد و شیما وارد اتاق شد. یک دست لباس روی تخت انداخت. 

-اینا رو بپوش، باید بری. 

-کجا؟

-من نمیدونم اما آقا گفته باید اینجا رو ترک کنی.
 
-نسیم کجاست؟

-اونو دیشب فرستادیم رفت. توام بهتره هرچی زودتر آماده بشی!

شیما از اتاق بیرون رفت. نگاهی به کت و دامن سورمه ای روی تخت انداختم. 

ساپورت ضخیم رو پوشیدم. 

دامن کت تا زیر زانوهام بود و کت روش میومد. لباسهام رو پوشیدم. 

روسری کوچک مشکی رو روی سرم انداختم. 

کیف کوچک مشکیم رو برداشتم و پاکت پول رو داخلش گذاشتم. 

از اتاق بیرون اومدم. همه جا توی سکوت فرو رفته بود. 

انگار سالها بود کسی توی این عمارت زندگی نمی کرد. 

سمت در خروجی سالن رفتم که دستی روی چشمهام نشست.






ورود به سایت رمان من

نظرات

  1. یکشنبه 15 مهر 1397 01:03 ب.ظ
    من میزنم رو لینک باز نمیشه کانالش
  2. دوشنبه 15 مرداد 1397 09:52 ق.ظ
    سلام
    چرا ادامه رمان گذاشته نمیشود ؟؟؟
    • قادر رنجبر
      میتونید ادامشو از کانالش ادامه بدین
      https://telegram.me/joinchat/AAAAAD7FLle1MROyUTAscQ

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر