قادر رنجبر نظرات دوشنبه 30 مرداد 1396 ، 06:05 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 



عزیزو برای استراحت اتاق خودم بردم . 

- عزیز خوشگلم روی تخت دراز بکش دیگه غصه نخوریا دورت بگردم . 

عزیز دستمو گرفت

 + تو برام خیلی عزیزی ساینا میفهمی ؟؟

خم شدم و  بوسیدمش . 

- شما هم برای من عزیزین عزیز مهربونم ، حالام استراحت کنین . 

قرار شد عزیز چند روزی  خونه ی ما بمونه تا حالش بهتر شه . 

صبح زنگ زدم داروخونه صدای شایسته پیچید تو گوشی 

 _ بفرمایین 

- سلام آقای شایسته . 

لحظه ای صداش نیومد . 

- آقای شایسته .....

_ بفرمایین

- خواستم بگم چند روزی نمیتوتم بیام . 

_ دلیل نیومدنتون ؟؟

- خصوصیه اگه مشکلی داره استعفا میدم . 

_ چند روز بیشتر نشه ..... روز خوش...!

و تق صدای قطع شدن گوشی اومد . 
 
نگاهی به گوشی انداختم مردک دیوانه . 

چند روزی بود که خونه نشین شده بودم .

صبح تا شب کنار عزیز مینشستم و به آینده ای که خراب کرده بودم فکر میکردم . 

شب همه خونه ی ما جمع بودن . عمو و عمه فیروز ...! 

کمی کمکم مامان کردم ، 

عمو اینا اومدن . 

- سلام زن عمو هلنا کو . 

+ با رهام بیرون بودن میان عزیزم . 

لبخندی زدم و چیزی نگفتم . 

هیوا اومد تو و با نگاهش دنبال سامان بود . 

زدم پشت سرش . 

- هیوا خانوم اگه دنبال اونی که تو دلته داری میگردی هنوز نیومده ! 

+ واه ساینا حالت خوبه ؟؟؟

- من خوبه تو چطوری ؟؟؟؟ خودتم به اون راه نزن منم گوش مخملی نیستم . 

هیوا لپاش گل انداخت 

گفت :وای ساینا خیلی تابلویی . 

- نه عزیزم من خیلی زرنگم . 

+ گمشو . 

- هوی هوی من خواهر شوهرتما باید دوبله منو احترام بزاری ..........


تو دلت میاد زنداداش خوشگلت و  اذیت کنی 

اوه اوه چه زودم خودشو به پاچه ی مابست
هیوا پشت چشمی نازک کرد .

صدای زنگ اپارتمان بلند شد .

رفتم سمت در هلنا و رهام پشت در بودن

 نگاهم به چهره خندون و دستای حلقه شدشون افتاد 

لبخندی زدم . 

به عروس و دوماد از اینورا 

هلنا اومد تو

 گفتم بهتون افتخار بدیم خونتون منور شه  

بله بله صد درصد عزیزم خم شدم بفرمایید فرش قرمز پهن کردم 

رهام خندید و خیلی ناگهانی لپمو کشید

 گفت :میدونستی خیلی دختر شادی هستی ؟

دستمو روی لپم کشیدم و با اینکه تو دلم غم بود گفتم :تو که منظورت به منگول بودن نیست؟

نه بابا این چه حرفیه؟

_خداکنه و گرنه منگول زنته 

هلنا لگدی به باسنم زد 

آخ آخ هلی عوضی زدی صافش کردی

جووون اینی که من میبینم به این زودیا صاف نمیشه 

بی شعور خفه شو رهام پشت سرته

برگشت لبخند دندون نمایی زد و گفت:روحی جونم تو چیزی شنیدی؟

رهام دستاشو دور کمر هلنا حلقه کرد و بوسه ای روی گونه اش زد نه عشقم من چیزی نشنیدم 

با دیدن صحنه ی عاشقونشون قلبم فشرده شد .

دوباره با تظاهر گفتم :ایی جمع کنید لوس بازیاتونو 

بعدش هلی خانوم یادم باشه منم رهام و روحی صدا کنم 

و دیگه به جیغ جیغای هلنا توجه نکردم و زود ازشون دور شدم

  سمت بقیه اومدم 

مامان خندید باز تو هلنارو اذیت کردی؟

واه مامان مگه بچه ام


تو که راست میگی دخترم  

موهامو پشت گوشم زدم و خندیدم
 
با اومدن سامان و هیراد جمعمون کامل شد بحث به جشن هلنا و رهام کشیده شد

عمه فیروزه گفت :هفته اینده پرهام برمیگرده 

و انشالله عروسی این دوتا گل و میگیریم
 
تا اخر شب عمه و عمو اینا موندن و از هر دری صحبت کردیم

هلنا از خرید ها و عکس هایی که گرفته بود حرف زد

هیوام که غرق سامان بود 

فقط این وسط خدا میدونست تو دل من چی میگذره 

و خندیدم  از گریه بدتره 

عزیز رو به بابا کرد

محمد فردا منو ببر خونه ام 

کجا عزیز جون اینجا مگه بهت بد میگدره ؟

عزیز قربونتون بشه نه ولی من تو خونه های اپارتمانی نفسم میگیره 

بابا من یه مدت برم پیش عزیز ؟

بابا نگاهی بهم انداخت 
نمیدونم بابا

قبول کن دیگه بابا به داروخونه هم نزدیکه 

من حرفی ندارم باشه

خوشحال گونه بابا رو بوسیدم

 اخر شب همه رفتن و قرار شد بابا فردا عزیز و ببره خونه اش و من از داروخونه برم خونه عزیز 

تمام شب تو جام غلط زدم و به این چند روز سختی که گذروندم فکر کردم 

صبح زود از خواب بیدار شدم و کمی از لباسام و لوازم لازمم رو توی چمدون گذاشم

و پشت ماشین بابا جا دادم دستامو تو کت پاییزم کردم و دوباره بغض نشست توی گلوم 

هیچکس نبود تا این درد بی درمون و باهاش درمیون بزارم

سوار مترو شدم 

نگاهی به داروخونه انداختم از این داروخونه متنفر بودم

 اما میدونستم از اینجا بیام بیرون دیگه کار پیدا نمیکنم

و باید خونه نشین بشم 

با قدم های نامتعادل رفتم سمت داروخونه

همین که وارد داروخونه شدم 

  نگاهم به شایسته افتاد....

یاد اون روز و اینکه منو بدون لباس دیده بود سرمو پایین انداختم . 

رفتم تو اتاق و روپوش سفیدم رو پوشیدم . 

اومدم بیام بیرون که محکم به کسی خوردم . 

سرم و بلند کردم با دیدن شایسته قدمی عقب برداشتم

قدمی جلو گذاشت . 

+ خوبید خانم نستو؟

- ممنون 

+ اون آدم و پیدا کردین ؟؟؟؟ 

- نه خیر 

خواستم از کنارش رد بشم که کنار گوشم گفت :  قرص ضد بارداری خوردی ؟؟؟؟ 

شاید حامله بشی ادم مست که نمی فهمه باید  جلوگیری کنه ! 

با این حرف شایسته ترسیده نگاهی بهش انداختم که یکی از ابروهاشو بالا انداخت و از

 اتاق بیرون رفت . 

دست و پام سر شد . 

تند رفتم سمت قفسه ها و چند تا قرص اورژانسی برداشتم . همشونو خوردم . 

لعنتی چرا یادم نبود ! 

با سردرد به سرکارم برگشتم . 

و تا ظهر سعی کردم چشمم به چشم شایسته نیفته . 

ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ ـــ

روزها همینطور از پی هم می اومدن و میرفتن .  

تمام شبانه روز فکرم پیش آینده ی نامعلومم بود . 

تو اتاق دراز کشیده بودم که مامان وارد اتاق شد . 

+ ساینا پرهام برگشته ایران نمیای بریم دیدنش ؟؟؟

- نه مامان ، خسته ام شما برین . 

+ باشه عزیزم . 

- راستی مامان . 

+ جونم 

- من فردا خونه عزیز میرم . 

+ تو ام که همش خونه عزیزی . 

- چیه مامان خوشگلم حسودیت میشه ؟!

مامان خندید 

+ حرفم به تو زده نمیشه 

و از اتاق رفت بیرون . 

تو تختم جابه جا شدم ،

 هیچ علاقه ای به دیدن پرهام نداشتم . 

ظهر بعد از تموم شدن کارم وسایلامو جمع کردم و با تاکسی به خونه عزیز رفتم . 
خونه ای عزیز تا داروخونه خیلی فاصله نداشتن 
زنگ بلبلی عزیزو زدم . چند دقیقه نشده بود که در باز شد . 

 تا کمرم خم شدم ، گفتم : سلام بر بانوی زیبای شرقی ....


+ اما من بانو نیستم .....! 

با شنیدن صدای مرده غریبه ای تند سرمو بلند کردم . 

- ببینم تو کی هستی نکنه عزیزو کشتی ؟؟؟؟

آره ؟! 

اعتراف کن ، الان زنگ میزنم پلیس و دستمو توی کیفم کردم که دستمو گرفت و کشید . 

پرت شدم توی بغلش ! 

با پاش به در زدو در بسته شد . 

- ولم کن ببینم ...! 

دستاشو دور کمرم محکم کرد . 

+ تو باید ساینا باشی ؟! 

- خودت کی هستی هاااا ؟؟؟ دزد ؟

+ دزد چیه ؟؟ من پرهامم ! 

- پرهام کدوم خریه ؟؟؟؟

+ دختره ی بی ادب . 

ولم کرد . 

داد زدم - عزیز بیا دزدو گرفتم . 

و محکم مچ دست پرهامو چسبیدم . عزیز مهربونم بگو زنده ای . 

+ دستمو ول کن روانی ! 

- اه الان بهت نشون میدم آقا گرگه ، 

خونه یه پیرزن اومدن ینی چی ؟؟؟؟

شنل قرمزی اومده اونم از نوع آپدیت شدش . 

پرهام چپ چپ نگام کرد . 

عزیز اومد بیرون __ چی شده ساینا انقدر جیغ جیغ میکنی . 

- دزدو گرفتم عزیز ! 

عزیز زد تو صورتش __وا خدا مرگم بده . کوووو ؟؟؟؟؟ 

- ایناها این شازده !

عزیز نگاهی به من کردو بعد به پرهام ، گفت  : __ذلیل مرده این پرهام پسر عمته دزد چیه

 دستشم ول کن . 

دست پرهام و ول کردمو گفتم - زبون نداری بگی پرهامی ؟؟؟؟؟

+ بدهکارم شدم ، نگفتم پرهامم ؟! 

- نه باید میگفتی پسر فرنگی هستی من چه بدونم ؟؟

__ بیا برو تو ساینا کمتر آبرو ریزی کن . 

+ عزیز نو که اومد به بازار کهنه شده دل آزار ، آره ؟؟؟؟

__ ور پریده برو لباساتو عوض کن کم حرف بزن . 

- چشم عزیزکم ! 

و رفتم سمت خونه . 

وارد اتاقی که همیشه با هلنا میخوابیدیم شدم و مانتو مقنعه ام رو در آوردم.......


نگاهی به تیشرت سفید تنم انداختم ، موهامو با کلیپس بالای سرم جمع کردم . 

از اتاق بیرون اومدم .

پرهام روی تشک چهارزانو نشسته بود ،

از طرز نشستنش ، خنده ام گرفته بود . 

نگاهی به سر تا پام انداخت و 

گفت : دخترای ایرانم بد نیستنا ؟! 

چپکی نگاهش کردم : - چشاتو درویش کن اینجا اروپا نیست . 

+ به خاطر همین چشمام درویش نمیشن . 

رفتم سمت آشپزخونه . 

- عزیز ناهار چی داری ؟؟

__ اشکنه .

- اه عزیز .....!

__ چیه ؟؟؟ پرهام دلش واسه اشکنه های عزیزش تنگ شده بود .

+ ایش ، نیومده جای مارو گرفت . 

دستی نشست روی شونم . 

سرمو بلند کردم . 

که نگاهم به پرهام افتاد و با فاصله ی کمی پشت سرم ایستاده بود . 

گرمی دستش روی شونه ام آزار دهنده بود . 

شونه ام رو تکون دادم که بیشتر بهم چسبید ، 

لب زدم - برو اونور ببینم .

کنار گوشم آروم 

گفت : + نه جام خوبه ! 

با آرنجم زدم تو شکمش که صدای آخش بلند شد 

__ عزیز گفت :چی شد .؟

+ هیچی نشد . 

- عزیزکم با دیدن اشکنه ذوق مرگ شده . 

نیشکونی از پهلوم گرفت . 

- بی شعور ! 

+ حقته . 

رفتم کمک عزیز  و با هم سفره رو پهن کردیم . 

انقدر گرسنه ام بود که تند تند شروع به خوردن کردم 

+ اینجور که تو میخوری در آینده باید تمام عمرتو رژیم بگیری و گرنه شوهر گیرت نمیاد . 

- کی خواست شوهر کنه ؟؟

چشمکی زد . + ینی تو دلت نمیخواد شوهر کنی ؟؟؟

- اشتهام کورد شد ، نه نمیخوام . 

ابرویی بالا انداخت و چیزی نگفت . 

+ مرسی عزیز خوشمزه بود . 

__ چرا نخوردی ؟؟؟؟ 

+ گفتم یه موقع شازده گرسنه نمونه و سوء تغذیه نگیره. 

__ واه مادر !


- واه مادر نداره عزیز جونم . 

و پشت چشمی واسه پرهام اومدم . 

خندید گفت :خلم که هستی ؟!

لیوانو بردم بالا ، عزیز خندید . 

- من میرم یکم بخوابم ، عزیز جون باشه ؟! 

__ لازم نکرده ببینم . 

- یعنی چی عزیز ؟؟؟؟؟

__ اون بالشتو بده تا بگم .

بالشت عزیزو بغلش دادم . 

عزیز بالشتشو کنار سفره گذاشتو دراز کشید . 

متعجب نگاهی به عزیز انداختم . 

__ سفره رو با پرهام جمع کنید ، ظرفارو هم بشورین

 بزارید سر جاش ، چایی تون دم کشید بیدارم کنید . 

+ جان چه اکتیو شدی عزیز . 

__ کمتر حرف بزن سرو صدام نکنین . 

پرهام از خنده غش کرده بود . 

+ عزیز من مهمونما ، ساینا تنها بشوره . 

__ مهمونی تموم شد بدویید با هر دوتونم .

و به پهلو شد و دستشو زیر سرش گذاشت . 

- اونجوری نگام نکن پاشو اینارو جمع کنیم ظرفارو بشوریم . 

پرهام از جاش بلند شد . ظرفارو بردم آشپزخونه ، 

پرهامم بقیه وسایلارو آورد . 

پیش بندو بستم . 

- خوب کف مالی میکنی یا آب میکشی ؟؟؟؟

+ کف مالی میکنم ، آخه کلا تو کار مالیدن ماهرم ...! 

چشم غره ای رفتم و پشت سینگ وایستادم ، با فاصله کمی کنارم ایستاد . 

سرمو بلند کردم ، تا شونش بودم . 

سوالی نگام کرد . بدون حرف سرمو چرخوندم . 

اسکاجو  کفی کرد . شروع به کف مالی کرد . 

تند تند آب کشیدم که گونم خیس شد ، 

سرمو بلند کردم . 

دست کفیشو کشید روی دماغم . 

دستمو آوردم بالا . 

- نکن ....

خندیدو دستشو رو گونم کشید .

دستمو پر از آب کردم و پاچیدم تو صورتش . 

یهو دستمو گرفت و پیچوند ، یه دور چرخیدم و از پشت تو بغلش فرو رفتم . 

هردو دستمو محکم با یه دستش روی شکمم قفل کرد . 

سرشو روی شونم کنار گوشم گزاشت .....


هرم نفس های داغش به گردن و گوشم میخورد . 

- ولم کن ! 

+ اگه نکنم ؟؟

تو بغلش تکونی خوردم که محکم تر گرفتتم . 

- تا من نخوام نمیتونی بری . 

+ بچه پررو . 

- چرا خیسم کردی ؟؟؟

سرمو چرخوندم که نگاهمون باهم تلاقی کرد .

هردو خیره ی هم شدیم . 

سرش اومد جلو نگاهش سر خورد روی لبام نشست . 

قلبم تند شروع به تپیدن کرد . انقدر شوکه شده بودم ک بی هیچ عکس العملی تو بغلش 

موندم . 

سر اونم هر لحظه خم میشد . 

حالا به اندازه یه بند انگشت بیشتر فاصله نداشتیم . 

یهو خندید 

گفت - گوشه ی لبتم کفیه .

به خودم اومدم و با پام کوبیدم رو پاش . 

- آخ وحشی چیکار میکنی ؟؟؟

+ خوشت میاد هعی به دیگران بچسبی . 

- دلتم بخواد پسر به این خوشتیپی بهت بچسبه . 

+ برو بابا . 

رفتم سمت سماور و زیرشو روشن کردم ، 

نگاهم به حیاط افتاد که خزان برگ های درخت هارو رنگی کرده بود . 

محو حیاط بودم که یهو صدای رعد و برق بلند شد ، 

جیغی کشیدم . 

از بچگی از رعدو برق میترسیدم . 

یهو تو بغل گرمی فرو رفتم ، 

با صدای آرومی گفت - هیس چیزی نیست ، رعدو برقه ! 

همینطوری میلرزیدم ، با دستام یغشو چسبیدم و بیشتر سرمو و توی سینه اش فرو کردم . 

با آرامش روی موهامو دست میکشید . 

از این کارش حس خوبی پیدا کردم . 

بعد از چند دقیقه گفت : تموم شد ...! 

تکون نخوردم که خندید 

+ چیه از بغل من خوشت اومده ؟؟ دخترای خارجیم عاشق بغلم 

بودن ...! 

با این حرفش تند ازش فاصله گرفتم . 

+ چیه ؟؟؟

موهامو پشت گوشم زدم -  دور برت نداره ، من از رعدو برق میترسم . 

+ تو ام دور برت نداره که بخوام دوباره بغلت کنم .......


- کی خواست ؟؟؟؟

 با دستش منو نشون داد . 

+ تو 

قدمی سمتش برداشتم که از آشپزخونه بیرون رفت . 

- پسره ی خلو چل

چای دم کردم و توی لیوانای کمر باریک دور طلایی عزیز چای ریختم و رفتم سالن .

پرهام سرشو روی پای عزیز گذاشته بودو عزیز موهاشو نوازش می کرد ! 

حسودیم شد . 

سینی چایی رو گذاشتم و اونور عزیز دراز کشیدم . 

- عزیز موهای منم ناز کن . 

+ وای میگن دخترا حسودن ، باورم نمیشد . الان با چشم خودم دیدم . 

می خوای من موهاتو ناز کنم ؟؟؟

- لازم نکرده ...! 

__ دعوا نکنید هر دوتون پاشید چایی هاتونو بخورین . 

حبه قندی انداختم توی دهنم . 

- عزیز من شب اینجا میمونماااا . 

__ قدمت بر چشم عزیزم . 

+ منم میمونم عزیز . 

- جا خواستم جا نشین نخواستماااا .

+ مگه قراره بیام پیش تو بخوابم ؟؟؟ 

- چه غلطا .

__ بسه دیگه شما دوتا چرا انقدر بهم میپرید . 

- این پسر فرنگی هی خودشو میندازه وسط ، 

__ پاشو برو به هلنام زنگ بزن با رهام بیان اینجا دور هم باشیم . 

لحظه ای قیافه ام تو هم رفت . 

هنوزم برام کمی سخت بود فراموش کردن رهام . 

اما با اتفاقی که برام افتاد باید قید هرچی عشق و عاشق هست و بزنم . 

پرهام نگاه خیره ای بهم انداخت ، انگار دنبال چیزی باشه . 

لبخندی زدم . - ایول عزیز الان به اون دوتا مرغ عاشقم زنگ میزنم بیان . 

از جام بلند شدم تا گوشیم و از اتاق بیارم . 

گوشیمو برداشتم و شماره ی هلنارو گرفتم . 

+ به ساینی خانم . 

- سلام هلی ، چطوری ؟؟

شب با رهام بیاین خونه عزیز دور هم باشیم . 

+ چه خوب ، تو تنهایی ؟؟؟

- پرهامم اینجاس . 

+ اه مخشو بزن پس ...




برچسب ها احساس اشتباهی ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر