قادر رنجبر نظرات دوشنبه 30 مرداد 1396 ، 06:05 ب.ظ

رمان احساس اشتباهی, [۱۶.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۵]
#پارت43


کیفم و برداشتم

از اتاق بیرون اومدم

_مامان من رفتم

_به سلامت عزیزم
دیر نکنی

_چشم

از ساختمان بیرون اومدم

نگین پشت 206 آلبالویی رنگش نشسته بود

سوار شدم

_سلام چطوری؟

_خوبم تو چطوری؟

_توپ

نگاهی به لنز های آبیش و آرایش غلیظی که کرده بود انداختم

صدای آهنگ و بلند کرد

دوباره دلشوره افتاد تو دلم

آخه من که شناخت درستی از نگین ندارم چطور قبول کردم باهاش اومدم

کلافه نفسم و بیرون دادم

و با نگین شروع به صحبت کردم

نگین ماشین و کنار ساختمان بزرگی نگه داشت

هر دو پیاده شدیم

زنگ در و زد

در با صدای تیکی باز شد

از محوطه ی سرسبز ساختمان رنگ شدیم

سوار آسانسور شدیم

نگین دکمه ای آخرین طبقه رو زد

با هم از آسانسور بیرون اومدیم

رفت سمت در چوبی قهوه ای رنگی و زنگ و زد

بعد از چند دقیقه دختر ریزه میزه ای در و باز کرد

با نگین رو بوسی کرد

و نگین من و معرفی کرد
_ساینا جوون و دویت گلم سارا با هم دست دادیم
و داخل رفتیم

صدای بلند آهنگ همه جارو برداشته بود

فهمیدم خونشون عایق صدا داره

۵-۶ دختر دیگه هم بودن که داشتن میرقصیدن

همون دختر که خودش و سارا معرفی کرده بود مارو به اتاقی راهنمایی کرد

با نگین لباسامون و عوض کردیم

بیرون اومدیم

نگاهی به خونه انداختم

یه خونه شیک و دوبلکس 

با نگین روی مبل نشستیم

همه صمیمی و خوش برخورد بودن

ساعت ۹ بود که زنگ در و زدن 

سارا خوشحال پا شد گفت:بچه ها اومدن

_منظورش از بچه ها کیه نگین؟!

نگین خندید

رمان احساس اشتباهی, [۱۶.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۵]
#پارت44


_الان می بینی

با باز شدن در چند تا پسر وارد شدن

_مگه تولد مختلطه؟!

_نه اینا دوستای بچه هان

معذب شدم

خواستم بلند شم که نگین دستم و گرفت

_بشین ساینا بچه های بدی نیستن

با دیدن شایسته که آخر از همه وارد شد لحظه ای شوکه شدم

_نگین این اینجا چیکار میکنه؟!

_من دعوتش کردم

از جاش بلند شد

شایسته با دیدنمون یکی از ابروهاش و داد بالا

دستامو روی رون های برهنه ام گذاشتم

شایسته اومد طرفمون

مجبور از جام بلند شدم

نگین از گردن شایسته آویزون شد

و با هم روبوسی کردن

شایسته نگاهی به سرتا پام انداخت

و لحظه ای نگاهش روی پرسینگ نافم ثابت موند

دستام و بهم حلقه کردم و جلوم گرفتم

دستشو سمتم دراز کرد

دستم و توی دست گرمش گذاشتم

و تند خواستم بکشم بیرون که دوباره لبخندی زد گفت:

_به خانوم نستو خوبین؟
خوشحالم از دیدنتون

لبخند پر استرسی زدم

_ممنون
همچنین

سری تکون داد گفت:

_اینجا میتونم بشینم؟

دلم میخواست فقط زودتر بشینم با این لباس پوشیدنم خاک

سری تکون دادم

نشستم

با فاصله ای کم کنارم نشست و پاشو روی پاش انداخت

کیف دستیمو روی پام گذاشتم و دستامو روش 

نگین که اونورم نشسته بود به شایسته گفت:

قیاص جون نوشیدنی چی میخوری؟؟

یهو دست گرم شایسته روی کتف لختم نشست گفت:

_ببین خانوم نستوی عزیز چی میخوره

_تو چی میخوری ساینا؟

_هرچی بیاری فرقی نمیکنه

نگین پاشد

دست شایسته هنوز روی شونم بود

تکونی به خودم دادم

_میشه دستتون و بردارین؟

_اوه بله

و دستش و برداشت

نگین با یه سینی که توش سه تا لیوان بود برگشت

آب پرتغالش و برداشتم...

رمان احساس اشتباهی, [۱۶.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۵]
#پارت45


کمی از آب پرتغالم و خوردم

مزش یه جوری بود انگار 

_نگین این چرا مزش یه جوریه؟!

_نمیدونم دوباره بخور شاید فکر میکنی

شونه ای بالا انداختم

و همه ی آب پرتغال و یه جا خوردم

شایسته و نگین رفتن برقصن

_کمی احساس سرگیجه میکردم
و دمای بدنم هی بالا پایین میشد

از جام بلند شدم

رفتم سمت آشپزخونه

شاید خوردن یه لیوان آب سرد بتونه حالم و بهتر کنه

سرگیجم هی بیشتر میشد

نزدیک آشپزخونه سرم گیج رفت 

تا اومدم دستم و جایی بند کنم دستای گرمی کمر لختم و چسبید

سرم و بلند کردم

که نگاهم به شایسته افتاد

_حالت بده؟

_نه نمیدونم

حرکت دستش و  روی شکمم احساس میکردم

اما گیج بودم و زبونم سنگین شده بود

_بذار کمکت کنم تو یکی از اتاق ها یکم استراحت کنی

_نه میشه آژانس بگیری
باید برم، مامانم نگران میشه

_باشه بذار تا اتاق ببرمت

_نه خودم میرم

و از بغلش بیرون اومدم

دستم و به دیوار گرفتم تا نیوفتم

نمیدونم چرا یهویی حالم اینطوری شد

نگاهم به تخت بزرگ گوشه ی اتاق افتاد

خسته رفتم سمت تخت

بذار یکم بشینم

روی تخت نشستم چقدر نرم بود

سرم و روی بالشت گذاشتم

همه چیز تار شد

صدای باز و بسته شدن در اتاق به نظرم اومد

لحظه ای نگذشته بود که دستای گرمی رو روی بدنم احساس کردم

نالیدم:مامان سرم درد میکنه

اما بعدش دیگه چیزی متوجه نشدم

لحظه ی آخر فقط حس کردم کسی شلوارکم و در آورد

رمان احساس اشتباهی, [۱۶.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۵]
#پارت46


نور آفتاب خورد به صورتم

با سر درد چشم هام و باز کردم

گیج نگاهم و رو به اتاق چرخوندم

نگاهم رو مردی که پشت به من رو به پنجره ای تمام قد ایستاده بود افتاد

لحظه ای تمام دیشب اومد جلو چشم هام

سرم و چرخوندم

نگاهم به بدن برهنه ام افتاد

روح از بدنم جدا شد

دست و پام سر شدن

نگاه لرزانم روی لباس هام که پخش زمین بود افتاد

و ملافه ای خونی که کنارش روی زمین افتاده بود

جیغی کشیدم

که مرد برگشت

با دیدن شایسته شوکه نگاهش کردم

لب زدم:نامرد

خشم همه ی وجودم و گرفته بود

بی توجه به این که لباسی ندارم ملافه رو روی بالاتنم گرفتم 

از تخت اومدم پایین

که زیر دلم تیر کشید

اشک نشست توی چشم هام

فریاد زدم:آشغال عوضی دختر باز ، چرا این بلارو سرم آوردی؟
چرا بدبختم کردی؟
و کوبیدم رو سینه اش
اشک هام روان شدن
عصبی دستام و گرفت پرتم کرد روی تخت
روم خیمه زد گفت:

_خیلی دیگه داری رو مخم راه میری
جیغ و دادتو سر اون کسی که این بلارو سرت آورده خالی کن  نه من فهمیدی؟!

دستام و برد  

و بالای سرم نگهداشت

_دروغ میگی همش تقصیره تو و اون نگین لعنتیه

_دختر برای من کم نیست
تو چیزی نداری که بخواد من و جذب خودش بکنه
من اومدم دیدم خانوم لخت روی تخت خوابیدی

اشکام روان شدن

_دروغ میگی

_میخوای بریم پزشک قانونی تا ببینن که کرد...

نذاشتم ادامه بده

فریاد زدم:ساکت شو

دستام و ول کرد و از روم بلند شد

رمان احساس اشتباهی, [۱۶.۰۵.۱۷ ۱۸:۰۵]
#پارت47


_بهتره آماده بشی بری خونتون از صبح صدبار گوشیت زنگ خورده

با یاداوری مامان و بابا هق زدم

خدایا با چه رویی برم خونه؟
چی بگم؟

لباسامو پرت کرد رو تخت و از اتاق بیرون رفت

از جام بلند شدم که نگاهم به بدن برهنه ام توی آیینه افتاد

زیر گردنم و روی سینه هام خون بسته بود

با چندش از آیینه رو گرفتم

اشکهام تمامی نداشت

اگه کار این نیست پس کی این بلا رو سرم آورده؟

کاش پام میشکست با نگین نمیومدم

با درد و حقارت لباسام و پوشیدم

نگاه نفرت باری به خون روی ملافع انداختم

زیر دلم درد میکرد

احساس  میکردم پایین تنم از خودم نیست

شایسته پا رو پا انداخته بود

و ماک بزرگی توی دستش بود

از این مردم نفرت داشتم

هیچ حس خوبی نسبت بهش ندارم

دستم و به دیوار گرفتم

_میشه زنگ بزنین آژانس؟

دست برد تلفن و برداشت

شماره گرفت

نگاهی بهم انداخت

_کجا میری؟

آدرس خونه رو گفتم

از جاش بلند شد گفت:

_الانم دیر نیست
میتونی پزشک قانونی بری
شاید معلوم بشه با کی بودی دیشب
اما دور و بر من نمیپلکی فهمیدی؟

با نفرت نگاهش کردم

_متنفرم از امسال مردهایی مثل شما اون حروم زاده ای که با من این کار و کرده
حتما تقاص کاراشو  پس میده

با پشت دست اشکام و پاک کردم

و آروم به سمت در رفتم

از اون آپارتمان نحس بیرون زدم

هوای آزاد که به صورتم خورد درد تمام دنیا نشست روی قلبم

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۳]
#پارت48

سوار ماشین شدم . 

سرم و به شیشه تکیه دادم .

 اشکام دوباره روان شدن .

چطور به بقیه بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
وای خدا ! 

هیچ وقت نباید بفهمن ، هیچ وقت . 

راننده نگاهی بهم انداخت ، توجهی بهش نکردم . 

نزدیکای خونه صورت بی روحمو پاک کردم . 

حالا چطور برم بالا ؟؟؟

چی بگم آخه ؟؟ دیشب کجا بودم ؟! 
وای خدا کاش میمردم . 

از ماشین پیاده شدم و با کیلیدی که داشتم وارد ساختمون شدم . 

سوار آسانسور شدم ، به بدنه ی سرد فلزی آسانسور تکیه دادم . 

نگاهم به دختره  پژمرده ی داخل آینه افتاد . 

یه روزه نابود شدم . آینده و و جوانیم همه اش به باد دادم .  

با ایستادن آسانسور از آسانسور بیرون اومدم . 

ترس و دلهره تموم وجودمو گرفته بود .

 بغض سنگینی راه گلومو بست

خواستم در آپارتمانمونو باز کنم که یهو در آپارتمان عمو اینا باز شد . 

هیوا با دیدنم اومد طرفم

  + سلام ساینا کجایی ؟؟؟؟

ترسیده گفتم _ دیشب تولد دوستم بود نشد بیام چی شده

+ عزیز سکته کرده بیمارستانه . 

_ چی چرا الان حالش چطوره؟؟؟؟

+ نمیدونم  دیشب ساعت 10 اینطورا بود همسایه اش زنگ زد گفت حال عزیز بد شده . 

_ الآن کجاست ؟؟؟؟

بقیه کجان ؟؟؟؟

+ از دیشب همه اونجا رفتن الانم بیمارستانن دارم میرم اگه میری بیا بریم . 

دردام فراموشم شد . 
- بریم . 

راه اومده رو برگشتم و با هیوا سمت بیمارستان رفتیم ، دل توی دلم نبود . 

وارد بیمارستان شدیم . 

با دیدن رهام و هلنا لحظه ی غم نشست توی دلم . 

دنیام دیشب نابود شد ....

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۳]
#پارت49

هلنا اومد طرفمون . 

- عزیز چطوره هلنا ؟؟؟؟

+ نگران نباشید الآن حالش خوبه 

- بقیه کجان ؟؟؟

+ بالا 

- باشه منم میرم اتاق چنده ؟؟؟
_103
دستمو تکون دادم رفتم سمت ساختمون بیمارستان . 

وارد بخش شدم . 

نگاهی به اتاق 103 انداختم و خواستم برم تو که صدای ضعیف عزیزو شنیدم . 

نمیدونم بعد چند سال برای چی برگشته و میگه میخوامش . 

- منظور عزیز چی بود ؟؟؟؟کی بود؟

در هول دادم و آروم سلام کردم 

مامان با دیدنم اشکاشو پاک کرد . 

رفتم جلو با خنده گفتم :- دختر چهارده سالمون عاشق شده ، شکسته عشقی خورده و قلبش گرفته . 

بگو خودم برم حسابشو برسم . 

عزیز خنده ی ضعیفی کردو دستشو طرفم دراز کرد . 

رفتم جلو و دستای چروکیده ی مهربونشو گرفتم . 

خم شدمو بوسیدمش . 

-  میگم عزیز مهربون شدیاااا خبریه ؟؟

 نکنه داری شوهر میکنی ؟؟؟؟

مامان کشیده گفت :  سانیا ! 

- چیه مامان جوونم خوب راست میگم . 
دستای عزیزو بوسیدم . 

- عزیز جون، مراقب خودت باش ، نبینم دیگه بیمارستان باشیا . 

عزیز دستشو روی دستم گزاشت به رو به رو خیره شد 

- خانوما بفرمایین ملاقات تمومه . 

زن عمو رو به مامان کرد + شیرین جون تو برو از دیشب اینجایی من تا عصر هستم که بخوان مرخص کنن . 

- زن عمو شما برین من میمونم 

+ نه زن عمو تو دیشب تولد بودی حتما خیلی رقصیدی خسته ای و چشمکی زد .
 
لبخندی زدم توی دلم گفتم آره خیلی .

با ...زنمو و عزیز خداحافظی کردیم و همراه مامان از اناق بیرون اومدم . 

هر لحظه منتظر بودم مامان دعوام کنه و بگه

 - دیشب کجا بودی ؟ اما مامان هیچی نگفت...

رمان احساس اشتباهی, [۱۷.۰۵.۱۷ ۱۲:۲۳]
#قسمت_50

- مامان

+ جانم مامان 

- دیشب نیومدم شما ناراحت شدین ؟

+ دیشب بعد از این که تو رفتی چند ساعت بعدش همسایه عزیز زنگ زد رفتیم خونه عزیز 

دوستت زنگ زد گفت : شب پیشش میمونی .

 انقدر نگران عزیز بودم که گفتم باشه چون از بابت تو خیالم راحت بود که با هرکسی دوست نمیشی 

با این حرف مامان یه چیزی تو دلم ییرو رو شد از اینکه جواب اعتمادشونو اینطوری می دادم از

 خودم بدم اومد . 

حرفی نزدم . 

تا خونه مامان توی فکر بود . همین که وارد خونه شدیم ، رفتم سمت اتاقم . 

لباسامو برداشتم مستقیم رفتم سمت حموم . 

از صبح بس که بغضمو قورت داده بودم ، گلوم درد میکرد . 

وارد حموم شدم . 

تند تند لباسامو کندم انداختم تو سبد . 

آب و باز کردم . همین که زیر دوش آب ایستادم ، بغضم سرباز کرد و زدم زیر گریه . 

خدایا چرا اینطوری شد ؟؟؟؟؟

چرا بدبخت شدم ؟؟؟؟

خدایا جواب مامان اینارو چی بدم ؟؟

خدایا اگه بفهمن ، چطور سرمو پیششون بلند کنم ؟؟؟

هق زدم ، اشک ریختم ، سبک نشدم هیچ ، بدتر  غم روی دلم سنگین شد . 

لباسامو پوشیدم و اومدم بیرون . 

مامان با دیدنم گفت : تو چرا جدیدنا چشمات انقدر قرمز میشه ؟؟؟؟

- نمیدونم مامان الان فک کنم شامپو رفت تو چشمام ، مامان من برم بخوابم . 

+ برو عزیزم . 

از این پهلو به اون پهلو شدم .

از استرس حالت تهوع بهم دست داد . 

چرا هیچی از اتفاقای دیشب یادم نیست ؟؟؟؟

گوشیمو برداشتمو شماره ی نگین رو گرفتم .




ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر