قادر رنجبر نظرات دوشنبه 30 مرداد 1396 ، 05:57 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 



روى صندلى نشستم و پاهامو روى میز دراز كردم. با لذت شروع به خوردن چاى كردم كه صداى زنگ آیفون بلند شد. 

ترسیدم و چاى پرید تو گلوم. یعنى كى مى تونست باشه؟ 

وارد سالن شدم و از آیفون نگاهى به بیرون انداختم. با دیدن امیر حافظ لبخندى زدم و در و باز كردم. 

دوباره به حیاط برگشتم. امیر حافظ وارد حیاط شد. 

لپ بهارك و كشید. نیم نگاهى به چاى نیم خورده ام انداخت و سرش چرخید و روى خودم ثابت موند. 

یه نگاه كلى بهم انداخت و سرى تكون داد گفت:

-چطورى؟ اینا چیه پوشیدى؟

-سلام. 

رو به روم قرار گرفت. 

-سلام. این چه طرزه لبا....

اما حرفش و ادامه نداد و دستش و زیر چونه ام گذاشت. 

دست گرمش كه به چونه ام خورد چیزى ته دلم تكون خورد. 

اومدم فاصله بگیرم كه چونه ام رو سفت چسبید و صورتم رو اینور اونور كرد گفت:

-چرا روى گونه ات كبوده؟

-حتماً خوردم زمین حواسم نبوده. 

مشكوك نگاهم كرد و سرى تكون داد. 

-حالا براى چى كتك خوردى؟

-گفتم كه، خوردم زمین. 

-آره منم منظورم همون زمینه ... چرا خوردى؟

متعجب سر بلند كردم. 

-چیزى نخوردم!

لبخندى روى لبهاش نشست و نوك دماغم رو كشید. 

-الحق كه خنگى دیانه. 

بعد اخمى كرد. 

-این چه وضع لباس پوشیدنه؟ دوباره كه مثل قبل شدى! با كمى تفاوت. 

-خوب چكار كنم؟

بهارك و بغل زد و گفت:

-تا تو از اون چاى خوش عطرات بیارى من بهت میگم چیكار كنى. 

و وارد سالن شد. سمت آشپزخونه رفتم. چاى ریختم و یه قندون پولكى كنارش گذاشتم. 

از آشپزخونه بیرون اومدم. امیر حافظ در حال بازى با بهارك بود. 

با دیدن خنده ى بلند بهارك لبخندى روى لبم نشست. 

سینى رو روى میز گذاشتم.

بهارك و روى زمین گذاشت گفت:

-واقعاً آدم اینطورى لباس مى پوشه؟

روى مبل دست به سینه نشستم. 

-پس چطورى مى پوشن؟

-یعنى من باید همه چیز و بهت یاد بدم؟ ... صبر كن چاییم رو بخورم. 

-خاله خوبه؟

-اونم خوبه، سلام مى رسونه. 

-سلامت باشه. 

توى سكوت به چاى خوردن امیر حافظ نگاه كردم. سر بلند كرد گفت:

-قابل پسند واقع شدیم؟

-هااا؟؟ یعنى چى؟!

سرى تكون داد. 

-هیچى، تو نگاه كن. پاشو ببینم. 

از روى مبل بلند شدم. نگاهى به سر تا پام انداخت. 

-ببین چى ست كرده!! بریم بالا اتاقت. 

همراه امیر حافظ سمت پله هاى طبقه بالا رفتیم. وارد اتاق شد و سمت كمد رفت و بازش كرد. نگاهى به لباسهاى توى كمد انداخت. 

یه شومیز سورمه اى با شلوار مشكى از توى كمد برداشت و انداخت روى تخت. 

یه جفت صندل اسپرت مشكى كه گل كوچك سورمه اى كنارش داشت گذاشت كنار لباس ها. 

-بهتره روسرى هم سرت كنى. دوستاى احمدرضا آدم هاى درستى نیستن. 

و روسرى براق آبرنگ كه رنگ هاى تیره توش كار شده بود روى تخت گذاشت. 

اینم از لباسهات. یاد بگیر چطور ست مى كنى. تا من با بهارك بازى مى كنم تو هم كارها تو بكن، دوش بگیر و لباس ها رو بپوش تا توى تنت ببینم. 

-باشه ممنون. 

-نیاز به تشكر نیست. توام گفتم مثل خواهر خودمى. 

و از اتاق بیرون رفت. رفتم سمت لباس ها. واقعاً خوب ست كرده بود. 

لحظه اى قلبم به وجد اومد از اینهمه مهربونى و خوبى امیر حافظ. 

از اتاق بیرون اومدم. كلى كار داشتم.

روسریم رو محكم دور گردنم گره زدم. امیر حافظ با بهارك رفته بودن حیاط. 

هیچ وقت سمت پشت ساختمون نرفتم. مى ترسیدم احمدرضا اونجا زنش رو به قتل رسونده باشه. 

دوباره ترس نشست توى دلم از وجود این مرد سنگدل. 

از سالن شروع كردم و تمام سالن رو جارو برقى كشیدم و كفش رو تى كشیدم. 

پنجره ها رو گردگیرى كردم. پیانو رو تمیز كردم. اون گربه ى سفید تپل هم تو حیاط بود. 

سمت آشپزخونه رفتم و اونجا رو هم تمیز كردم. باید براى نهار چیزى درست مى كردم. كمى فكر كردم. 

گوشت بیرون گذاشتم و تصمیم گرفتم كباب تابه اى درست كنم. 

شروع به درست كردن غذا كردم و میز و چیدم. دوغ نعنائى روى میز گذاشتم. 

اومدم از آشپزخونه برم بیرون صداشون كنم كه صداى امیر حافظ اومد. 

-به به مى بینم همه جا برق افتاده و بوى چیزاى خوب خوب میاد! 

با دیدن میز ابرویى بالا داد گفت:

-هرچى تو تیپ زدن ناشیانه عمل مى كنى اما كدبانوئى. 

لبخندى از این تعریفش زدم كه ادامه داد. 

-اما براى یه زن فقط خونه تمیز كردن و آشپز خوب بودن مهم نیست، اون وقت با یه كلفت فرقى نمى كنه! زن باید طناز باشه و خوش پوش. 

-دارى میگى زن، اما من ....

اخمى كرد. 

-تو چى؟ زن نیستى؟ دل ندارى؟ حس ندارى؟ دوست ندارى تا وارد جائى بشى بدرخشى؟ 
منظورم از درخشش رو هم اشتباه برداشت نكن! اینكه بخواى تمام زنانگیت رو براى جلب توجه مردها به نمایش بذارى نه، اما باید سعى كنى تا همیشه بهترین باشى. 
كاش یكم از خصلت هاى اون زن تو وجودت بود. گاهى فكر مى كنم شاید اصلاً اون تو رو به دنیا نیاورده باشه!

با این حرف یاد مادرى افتادم كه هیچ وقت نبود. 

وقتى به سن بلوغ رسیدم و با دیدن اولین پریودیم انقدر ترسیدم كه تا چند روز گوش هام شنوائیشون رو از دست داده بودن. 

بى بى چقدر باهام حرف زد و از اینكه همه ى دخترها اینطورى میشن و ترس نداره تا كمى آروم شدم. 

-كجا غرق شدى؟ 

-ها؟ هیچى. بیا نهار بخور سرد شد. 

بهارك و روى صندلى مخصوصش گذاشتم. امیر حافظ دستهاش رو شست و پشت میز نشست. هر دو توى سكوت غذامون رو خوردیم. 

امیر حافظ رفت سالن. میز و جمع كردم و دستى به آشپزخونه كشیدم. 

بهارك و باید حموم مى كردم. از آشپزخونه بیرون اومدم. 

امیر حافظ جلوى تى وى نشسته بود. با دیدن ما سرى بلند كرد. 

-بهارك و حموم می برم. 

-باشه، منم كمى اینجا چرت مى زنم. 

سرى تكون دادم. وارد حموم شدم و وان كوچیك رو پر از آب كردم. لباس هاى بهارك و درآوردم. گذاشتمش تو وان كفى. 

با ذوق شروع به بازى با اردك پلاستیكیش كرد. 

كنارش روى زمین نشستم و آروم آروم شروع به شستنش كردم. 
وقتى خیالم راحت شد كه تمیز شده حوله اش رو دورش پیچیدم و از حموم بیرون اومدم. 

رو تخت خوابوندمش و روغن به تنش زدم. انگار خسته شده بود. 

لباس كوتاه عروسكیش كه دامنش تا زیر باسنش میومد تنش كردم. پمپرزش كردم. 

گل سر كوچیكى روى موهاى كم پشتش زدم. پاپوشاى عروسكیش رو هم پاش كردم. 

موزیكال بالاى تختش رو روشن كردم و سمت حموم رفتم. 

لباسامو درآوردم.

قبل از حموم كردن لباسهام رو شستم. بدنم رو تمیز شستم. 

وقتى كارم تموم شد دوش گرفتم. حوله رو برداشتم و خوب خشك كردم. 

لباس زیرها رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم. بهارك خواب بود. مجبور بودم موهاى خیسم رو سشوار بكشم. 

سشوار رو به برق زدم و موهاى بلندم رو كه تا زیر باسنم مى رسید سشوار گرفتم در حدى كه نم موهام گرفته بشه. 

لباساى روى تخت رو پوشیدم. شلوارم جذب و تا بالاى قوزك پام بود. 

كمى احساس معذب بودن مى كردم. اما شومیز خیلى تنگ نبود. 

روبه روى آینه ایستادم. با دیدن تیپ جدیدم لحظه اى از اینهمه تغییر تعجب كردم. باورم نمى شد لباسها انقدر بهم بیان. 

محو خودم بودم كه در اتاق باز شد و قامت امیر حافظ تو چهارچوب در نمایان. 

با دیدن امیر حافظ هول كردم چون روسرى سرم نبود. امیر حافظ نگاهش همه اش تا پاهام مى اومد و دوباره بالا مى اومد. با تعجب گفت:

-موهاى خودته؟! 

تازه یادم اومد رویرى سرم نیست. سمت تخت رفتم تا روسریم رو بردارم كه وارد اتاق شد و پشت سرم قرار گرفت. 

تكه اى از موهامو توى دستش گرفت گفت:

-چقدر نرمه ... چقدر مشكیه ... بچرخ ببینم تا كجاته؟ 

نمیدونستم یه مو میتونه انقدر براش جذابیت داشته باشه. 

آروم چرخیدم و رو به روش قرار گرفتم. لبخند مهربونى روى لبهاش بود كه گفت:

-چقدر این لباسا بهت میان! باید یه فكرى به حال گونه ات بكنم. 

-چرا؟

آروم نوك دماغم رو كشید. 

-چون جاى دست آقا غوله پیداس. بیا بشین روى صندلى ببینم. 

رفتم و روى صندلى رو به روى آیینه دراور نشستم. امیر حافظ كنارم ایستاد. تحسین هنوز توى چشمهاش بود.


نگاهى روى میز انداخت گفت:

-اول كرم مرطوب كننده. 

كمى مرطوب كننده به صورتم زد. دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرم رو كمى بالا آورد. 

پنكیك رو برداشت و به صورتم زد. 

-نگاه كن چطورى آرایشت مى كنم تا یاد بگیرى گاهى براى دل خوشى خودت انجام بدى. 

و چشمكى زد. لبخندى زدم. امیر حافظ ریمل رو برداشت گفت:

-حالا نوبت ریمله. 

و كمى ریمل به مژه هام زد. 

خب خب .... رسیدیم به رژ لب. 

و مداد لب و برداشت و آروم روى لبم كشید. 

دست گرمش كه به لبهام مى خورد حالم یه جورى مى شد. نمیدونستم چرا اینطورى میشم!

كمى عقب رفت و نگاهى به چهره ام انداخت. 

-عالى شدى. 

اومدم لبخند بزنم كه فلش گوشیش روشن شد. متعجب نگاهش كردم كه گفت:

-حیف بود عكس نگیرم. 

نگاهم چرخید و روى دختر حالا كه با دختر چند ساعت پیش كلى فرق كرده بود افتاد. 

امیر حافظ پشت سرم قرار گرفت و از توى آیینه نگاهم كرد گفت:

-مى بینى چقدر تغییر كردى؟

سرى تكون دادم. 

-از این به بعد باید همیشه اینطورى باشى. 

و موهامو جمع كرد و با كلیپس بالاى سرم بست. 

فاصله مون انقدر كم بود كه اگر كسى ما رو مى دید فكر مى كرد امیر حافظ من و بغل كرده. 

از این فكر جهش خون رو روى گونه هام احساس كردم و از فكرى كه كردم خجالت كشیدم و گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. 

صداى امیر حافظ از فاصله ى كمى از كنار گوشم بلند شد. 

-حرفم و پس مى گیرم ... تو در عین سادگى جذابم هستى خیلى!

و روسرى رو روى سرم انداخت و مدل قشنگى گره زد.


-حالا شدى یه دختر كوچولوى ملوس. 

واقعاً قشنگ شده بودم. دیگه از اون شلختگى خبرى نبود. امیر حافظ نگاهى به ساعت انداخت. 

-دیگه چیزى تا اومدن آقا غوله نمونده!

خنده ام گرفت از این لقبى كه براش گذاشته بود. 

-برو خانم موشه به بقیه كارهات برس. 

-باشه. 

و از اتاق بیرون اومدم. سمت آشپزخونه رفتم. 

چاى گذاشتم. میوه ها رو چیدم. شربت رو آماده كردم. با صداى در سالن دلشوره گرفتم. 

صداى احوالپرسى احمدرضا و امیر حافظ مى اومد. 

امیر حافظ گفت:

-مهمونات كى میان؟

-تا یه ساعت دیگه. اون كجاست؟

-اگه منظورت دیانه است تو آشپزخونه. 

-تنها جایی كه به دردش میخوره همونجاست. موندم مرجان این و بیمارستان به دنیا آورده یا تو آشپزخونه!! 
فقط به درد بشور بساب مى خوره. تا دوش بگیرم بگو برام چاى بیاره. 

نفسم رو پر درد بیرون دادم. 

از اینكه همه اش در حال مقایسه شدن با زنى بودم كه هیچ مهر مادرى نداشت حرصم مى گرفت اما بعضى وقتا وسوسه مى شدم تا ببینمش. 

با ورود امیر حافظ به آشپزخونه سر بلند كردم كه گفت:

-صداشو شنیدى؟

-آره. الان چائى آماده مى كنم. 

امیر حافظ حرفى نزد و از آشپزخونه بیرون رفت. دو تا فنجون روى سینى نقره گذاشتم و قندون قند همراه پولكى رو هم كنارش جا دادم. 

دو تا چائى خوش رنگ ریختم. از آشپزخونه بیرون اومدم كه احمدرضا هم از پله ها پایین اومد. 

نگاه گذرائى بهم انداخت گفت:

-امیر حافظ خدمتكار جدید آوردى؟

و از پله ها پایین اومد. 

سرم و پایین انداختم و سینى رو روى میز گذاشتم كه امیر حافظ گفت:

-بهت گفته بودم تغییر كنه نمى شناسیش ... این دیانه است. 

با این حرف امیر حافظ سر بلند كردم.


شوكه شدن آقاى قاتل رو دیدم. اومد جلو و نگاه دقیقى بهم انداخت. سرى تكون داد گفت:

-این واقعاً همون دختر دهاتیه؟!

امیر حافظ سرى تكون داد گفت:

-آره همونه. 

فنجون چاییش رو برداشت كه احمدرضا رو به روى امیر حافظ نشست گفت:

-خدا خیرت بده؛ الان قابل تحمل تر شده. حداقل با دیدنش كفاره نمیدم!

-فكر نمى كنى دیگه سنى ازت گذشته؟ از تو بعیده بخواى راجب دخترى اینجورى حرف بزنى كه اگه اون موقع ازدواج كرده بودى شاید الان دخترت بود. 

احمدرضا اخمى كرد گفت:

حالا كه خدا رو شكر كلفت این خونه است نه دخترم. توأم بهتره دایه ى عزیز تر از مادر نشى. 

-چرا دست روش بلند كردى؟ 

احمدرضا عصبى فنجون و روى میز كوبید گفت:

-حد خودتو حفظ كن امیر حافظ. به تو ربطى نداره من تو این خونه دارم چیكار مى كنم ... حالام وظیفه ات رو انجام دادى، مى تونى برى!

امیر حافظ بلند شد گفت:

-تو دارى عقده هایى كه مرجان سرت آورد و سر دخترش خالى مى كنى. 

-گفتم برو بیرون امیر حافظ. 

امیر حافظ عصبى سمت در سالن رفت و در و محكم به هم كوبید. 

با رفتن امیر حافظ ترس برم داشت. از جاش بلند شد اومد سمتم و رو به روم قرار گرفت گفت:

-تو آدم نمیشى از اینكه پیش امیر حافظ خودتو مظلوم نشون بدى ... كه چى بشه، ها؟ 
نكنه مثل اون مادرت مى خواى با این كارات به جایى برسى؟ اما این تو بمیرى از اون تو بمیرى ها نیست، فهمیدى؟ 
واى به حالت كلمه اى از این خونه حرف بیرون بره!

ترسیده سرى تكون دادم و با صداى لرزونى گفتم:

-اما من بهش چیزى نگفتم. 

پوزخند تمسخر آمیزى زد گفت:

-بهتره براى من مظلوم نمائى نكنى! من تو رو مى شناسم، تو از خون همون زنى. 

با صداى زنگ آیفون گفت:

-بهتره برى به كارات برسى. 

و سمت آیفون رفت. قلبم هنوز از ترس مثل قلب گنجشك مى زد. 

در برابر این مرد واقعاً ضعیف بودم. با دادى كه زد به خودم اومدم. 

-وایستادى به چى نگاه مى كنى؟

-هیچى ... هیچى ...

و پا تند كردم سمت آشپزخونه. لیوان هاى پایه بلند رو روى سینى چیدم. 

صداى بگو بخند از توى سالن مى اومد. با استرس گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم. 

از رویارویى با دوستاى احمدرضا مى ترسیدم اما باید مى رفتم. شربت بهار نارنج رو توى لیوان هاى پایه بلند ریختم. 

نفسم رو سنگین بیرون دادم و از آشپزخونه بیرون اومدم. 

زیرچشمى نگاهى به سالن انداختم. دو تا زن و دو تا مرد بودن. سمتشون رفتم. 

با اشاره ى احمدرضا سینى رو رو به روى مردى كه تقریباً هم سن احمدرضا بود گرفتم. بى توجه لیوانى برداشت. 

مرد كناریش پسر جوانى بود كه نگاهى به سر تا پام انداخت. از نگاهش مورمورم شد. حس خوبى به نگاهش نداشتم. 

هر دو زن روى یك مبل نشسته بودن. با دیدن لباسهاى بازشون كه تمام بالا تنه شون پیدا بود از خجالت سرم و پایین انداختم. 

یكى شون با عشوه گفت:

-احمدرضا، خدمتكار جدیده؟

احمدرضا سرى تكون داد گفت:

-آره به درد آشپزخونه مى خوره. شادى كه كار بلد نبود. 

مردى كه همسن احمدرضا بود گفت:

-اما تو كه از سرویس دهیش راضى بودى!


احمدرضا قهقهه اى زد گفت:

-آره خدائى كاربلد بود. 

متعجب نگاهشون كردم كه منظورشون چیه؟

احمدرضا اخمى كرد گفت:

-مى تونى برى. 

-بله. 

دوباره یكى از اون خانما گفت:

-حالا اینو از كجا آوردى؟ 

-از یه ده كوره، بدبخت خانواده نداشت گفتم بیارم بهارك و جمع كنه. 

نگاه ترحم آمیزى بهم انداختن. جو سالن خیلى بد بود. آدم هایى كه دنیام با دنیاشون فرسنگ ها فاصله داشت. 

سمت پله ها رفتم تا به بهارك سر بزنم. 

وارد اتاق شدم. بهارك بیدار شده بود. با دیدنش لبخندى زدم و بغلش كردم. از پله ها پایین اومدم. 

همون دختره گفت:

-احمدرضا دخترت چه ناز شده! بیارش اینجا. 

سؤالى نگاهى به احمدرضا انداختم كه سرى تكون داد. 

بهارك و بى میل سمت همون دختر بردم. از بغلم گرفتش كه بهارك لب برچید. احمدرضا گفت:

-نینا بده خدمتكار، الان گریه مى كنه!

حالا فهمیدم اسمش چیه؛ نینا. نینا مثل بچه ها لب ورچید. 

-نه، بذار بمونه. 

كناریش پشت چشمى نازك كرد گفت:

-نینا حوصله گریه بچه رو ندارما !!

نینا اخمى كرد و در جوابش گفت:

-ترلان تو حوصله ى چى رو دارى؟ 

مرد جوونه گفت:

-پارتى و مشروب. 

و خنده اى كرد. ترلان پشت چشمى براش اومد گفت:

-نه كه خودت بدت میاد آقا برزو؟ 

نگاهم هى بینشون در گردش بود كه احمدرضا گفت:

-برو میز شام رو بچین. 

سرم و پایین انداختم. 

-بله. 

برزو گفت:

-چه خدمتكار حرف گوش كنى! اگه یه دونه از اینا پیدا كردى بفرست سمت خونه ى من ... 
اصلاً بیا خود همینو بده. قیافشم بد نیست! حداقل خوبیش اینه قیافه ى خودشه نه صد تا عمل!!




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

  1. جمعه 8 دی 1396 11:21 ب.ظ
    سلام خسته نباشید.
    فکر کنم ما بیشتر از شما به سایتتون سر می زنیم ساییتون از نظم در اومده هفت هشت تا رمان که معلوم نیست بر چه اساسی می زاریو. یکی بزارید درست بزارید تا می خوایم از بکی خوشمون بیاد مفقود الاثر می شند
    • قادر رنجبر
      فقط یدونه رمان برداشته شده

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر