قادر رنجبر نظرات شنبه 28 مرداد 1396 ، 02:21 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


انقدر تعجب كرده بودم كه خاله با صداى بلند خندید گفت:

-عزیزم من زحمت مى كشم غذا آماده مى كنم، پسرام باید ظرف ها رو بشورن. حالا بریم كلى حرف براى زدن دارم. 

همراه خاله از آشپزخونه بیرون اومدیم. بهارك در حال بازى بود. دختر خیلى آرومى بود. خاله نگاهى به بهارك انداخت. آهى كشید گفت:

-هنوزم باورم نمیشه احمدرضا اون كار و كرده باشه. دلم براى بهارك میسوزه. بیا عزیزم، بیا بشین اینجا ببینم. 

كنار خاله نشستم. دستم و توى دستش گرفت. 

-میدونى، ما ...

نذاشتم ادامه بده و گفتم:

-خاله میشه راجب گذشته و آدم هایى كه من و نخواستن حرف نزنیم؟

خاله عمیق نگاهم كرد و سرى تكون داد گفت:

-باشه عزیزم. 

-ممنون. 

-خب از خودت بگو، از اون خانمى كه پیشش زندگى مى كردى بگو. 

-زندگى من چیزى براى تعریف نداره. بى بى زن خیلى مهربونیه و میشه گفت مادرمه. 

-خیلى خوبه كه انقدر دوستش دارى. اما دیانه عزیزم، تو اومدى تا اینجا زندگى كنى. چه خواسته چه ناخواسته الان تو پیش خانواده ى مادریت هستى. 
میدونم دوست ندارى ... میدونم زخم زبون میزنن اما تو دختر صبورى هستى. دلم مى خواد مثل یه مادر تمام چیزهایى كه یه دختر باید بدونه رو كامل بهت یاد بدم. 
اول داشتن پوششه! نمیگم تو بدپوشى اما باید دیگه مثل شهرى ها لباس بپوشى. تمام این لباس ها رو تو كمدت مى چینى و دلم مى خواد دفعه ى بعد كه تو جمعى دیدمت كسى نتونه مسخره ات كنه. 

سرم و پایین انداختم كه ادامه داد. 

-بهتم نمیاد خجالتى باشى. باید سرزبون داشته باشى. به فكر آینده ات باش. دلم مى خواد شاد ببینمت، این قول رو بهم میدى؟

-سعیم رو مى كنم. 

-براى شروع همینم خوبه. 

با صداى پسرا سرم چرخید.

امیر على سینى چاى تو دستش بود و امیر حافظ دنبالش كه امیر على گفت:

-الان باید تمرین كنم تا خواستگارام اومدن هول نشم و چاى رو روى عروس خانم نریزم. 

امیر حافظ آروم زد پشت سرش گفت:

-تو باید برى نه اونا بیان. 

-نچ برادر من، زمونه عوض شده. وقتى من دارم تو آشپزخونه ظرف میشورم پس اونا میان خواستگارى!

-امیر على مادر، اون چاى سرد شد ... نمیارى؟

-چشم، چشم. شما جون بخواه. 

امیر حافظ سرى تكون داد و روى مبل رو به روى من و خاله نشست. نگاهى بهم انداخت كه گونه هام گل انداخت. سرم و پایین انداختم. 

بعد از خوردن چاى از جام بلند شدم. 

-كجا میرى عزیزم؟

-باید برم، خیلى بهتون زحمت دادم. 

-این چه حرفیه؟ بازم امیر حافظ و میفرستم دنبالت. خوشحال میشم بیاى. 

نگاهى به چهره ى مهربونش انداختم. مگه خواهر اون زن نیست؟ چطور اینهمه تفاوت؟ خاله با اینهمه مهربونى و مادرى نمونه اما اون ... 

سرى تكون دادم تا فكرهاى الكى از سرم بره. بهارك رو بغل كردم و امیر حافظ وسایلا رو برداشت. 

گونه ى خاله رو اینبار با رغبت و از ته دل بوسیدم. امیر على گفت:

-امیدوارم سرى بعد این لباسا تنت نباشه. 

خاله با غیض گفت:

-امیر على ....

-چیه مامان؟ خوب نظرم رو گفتم. آزادو بیان نداریما، چه وضعشه؟

خنده ام گرفته بود. پسر بدى نبود فقط زیادى حرف میزد مثل من كه زیادى سوتى میدادم. سوار ماشین امیر حافظ شدم. 

امیر حافظ از أینه نگاهى به پشت سرش انداخت گفت:

-دیدى مادرم با همه فرق مى كنه؟


سرى تكون دادم و با حسرت گفتم:

-آره قدرشو بدون. 

یهو نوك دماغم و كشید گفت:

-انقدر با حسرت نگو. 

-نه، من مادرى نداشتم تا این حس و درك كنم اما بى بى برام مثل مادر هست. 

-خوبه ... خب، رسیدیم
یهو چرخیدم سمتش گفتم:

-واااى ... 

یهو زد رو ترمز گفت:

-چى شده؟

-من كه كلید ندارم!

-دختره ى دیوونه ترسوندیم. اشكال نداره زنگ میزنم احمدرضا یا خودش بیاره یا دست یكى از كارمنداى رستورانش بفرسته. 

و گوشیشو درآورد. بعد از گرفتن شماره ى احمدرضا گفت:

-سلام احمدرضا. تو كجائى؟ ... خب كى میاى؟ .... دیره، ما پشت در خونتیم اما كلید نداریم ... باشه بفرست. 

و قطع كرد. گوشى رو انداخت روى داشبورد گفت:

-قراره بفرسته. 

بهارك تو بغلم خوابش برده بود. هواى آخراى بهار رو به گرمى مى رفت. 

امیر حافظ كولر ماشین و روشن كرد. بعد از چند دقیقه موتورى كنار ماشین ایستاد. 

امیر حافظ پیاده شد و با مرد سلام و احوالپرسى كرد. گلیدا رو ازش گرفت. با ریموت در حیاط و باز كرد و ماشین و داخل حیاط برد. 

پیاده شدم. 

امیر حافظ زودتر در ورودى سالن و باز كرد گفت:

-تا تو برى بهارك و بخوابونى منم خریدا رو میارم. 

-باشه. 

سمت پله هاى طبقه ى بالا رفتم و بهارك و تو تختش خوابوندم. از پله ها پایین اومدم. 

امیر حافظ نایلون هاى خرید و گذاشت روى میز. 

-من برم. 

گوشه ى روسریم رو تو دستم گرفتم. 

-بابت امروز خیلى ممنون. 

-هیس ... كارى نكردم. سعى كن زیر بار حرف زور نرى. فعلاً. اینم كلیدا. 

تا كنار در ورودى همراهیش كردم. سوار ماشینش شد و از حیاط بیرون رفت. با ریموت در و بستم و وارد سالن شدم.


خریدها رو برداشتم و به اتاقم رفتم. دروغه اگه بگم از خرید این همه چیز ذوق نكرده ام. 

خدا رو شكر با رفتن شادى عملاً كمد خالى شده بود. 

ملحفه ى تخت رو عوض كردم. لباس ها رو درآوردم و با ذوق دونه دونه جلوى آینه مى گرفتم. 

همه رو تو كمد چیدم و از توشون اونى كه از همه با حجاب تر بود رو انتخاب كردم. 

یه تونیك گلبهى كه آستین بلند بود و دامنش كمى كلوش با شلوار دامنى برداشتم. یه دست لباس زیر برداشتم و سمت حموم رفتم. 

بعد از یه دوش طولانى موهامو خیس پشت سرم جمع كردم. لباس پوشیدم و روسریم رو سفت بستم. 

نگاهى تو آینه انداختم. انگار یه جورى بود. 

هر چى فكر كردم مشكل از كجاست نفهمیدم. بى تفاوت شونه اى بالا دادم و براى درست كردن شام سمت آشپزخونه رفتم. 

چاى دم كردم. غذا رو آماده كردم. 

بهارك و كه بیدار شده بود روى پتوى مخصوصش گذاشتم كه در سالن باز شد. 

سر بلند كردم. با دیدن احمدرضا لحظه اى ترسیدم. 

از امشب ما تنها بودیم. نكنه من و هم بكشه!! نگاهى به سر تا پام انداخت گفت:

-الان به نظرت خیلى جذاب شدى؟ اینا چیه پوشیدى؟ تونیك بلند با شلوار دامنى؟

سرى تكون داد گفت:

-تا لباسهام رو عوض مى كنم چائیم روى میز باشه. 

و بى توجه به بهارك سمت پله ها رفت. نگاهى به لباسهام انداختم. آروم كوبیدم توى سرم. این دیگه كیه؟

چاى خوش عطر و تو لیوان كمر باریك دور طلائى ریختم و دو تا قندون كه یكى خرماى خشك و دیگرى قند بود توى سینى چیدم.


از آشپزخونه بیرون اومدم كه احمدرضا از پله ها پایین اومد. یه شلوارك جذب با تاپ جذب مردونه پوشیده بود. 

خجالت كشیدم و سرم رو پایین انداختم. 

رفت جلوى تى وى نشست. چاى رو كنارش گذاشتم. 

بهارك تاتى كنان رفت سمتش. با ذوق به پاش چسبید و با لهجه ى شیرین بچه گونش گفت:

-بابا ... 

احمدرضا اخمى كرد و هولش داد كه بهارك خورد زمین و گریه كرد. 

حرصم گرفت. نفهمیدم چى شد. با صداى بلندى گفتم:

-مادرشو كشتى بس نیست كه خودشم ندیده مى گیرى؟!

اومدم خم بشم بهارك گریون رو بردارم كه بازومو چسبید. چنان بازومو فشار داد كه از درد آخى گفتم. 

با دیدن صورت خشمگینش ترسیدم. بازومو ول كرد و دست تو جیب شلواركش كرد گفت:

-الان چى گفتى؟

-من ... من ...

داد زد:

-الان چى گفتى؟؟

با صداى لرزونى كه ترسم رو نشون میداد گفتم:

-بهارك داره ... 

اما با خوردن دستش روى سمت راست صورتم حرف تو دهنم موند و پرت شدم روى مبل پشت سرم. 

لحظه اى گیج شدم و حس كردم هیچ صدائى نمى شنوم. 

پاشو گذاشت روى مبل و خم شد روى صورتم. دستش و روى زانوش گذاشت و با صداى جدى گفت:

-اینو زدم تا یادت بمونه زیادى از كوپنت حرف نزنى. تو اینجا یه كلفتى، رابطه ى من و این بچه به تو ربطى نداره ... فهمیدى؟؟ 
تو اگر مهم بودى اون مرجان جاى هرزگى بزرگت مى كرد نه كه از بیمارستان ولت كنه دختره ى احمق!

و ازم فاصله گرفت. 

بهارك گریون به پام چسبید. انقدر ترسیده بودم كه توانائى بلند شدن نداشتم. 

حس مى كردم دست و پام فلج شدن.

توانایى بلند شدن نداشتم. صورتم گزگز مى كرد و بغض راه گلومو بسته بود. 

بهارك به شدت گریه مى كرد. با فریاد احمدرضا لحظه اى با ترس چشم هام و بستم. 

-پاشو جمع كن این بچه رو صداى گریه اش داره رو اعصابم میره. 

خم شدم و بهارك گریان رو از روى زمین برداشتم. هق هق كنان چسبید به گردنم. دلم براش سوخت. 

با گام هاى نامنظم سمت پله ها رفتم و به سختى پله ها رو بالا رفتم. 

همین كه وارد اتاق شدم اشك هام روى گونه هام جارى شدن. روى تخت دراز كشیدم و بهارك و روى شكمم گذاشتم. 

سرش رو روى سینه ام گذاشت. دستم و لاى موهاى كم پشتش بردم و آروم شروع به خوندن لالایى كردم. 

كم كم نفس هاى بهارك منظم شد و فهمیدم كه خوابش برده. روى تختش گذاشتمش و از جام بلند شدم. 

با دیدن آینه سمتش رفتم. رو به روش ایستادم. نگاهى به جاى دستش كه قرمز شده بود انداختم. كمى درد مى كرد. 

دلم مى خواست از اتاق بیرون نرم و ساعت ها گریه كنم اما باید مى رفتم و شامش رو آماده مى كردم. 

آبى به دست و صورتم زدم. روسریم رو جلوتر كشیدم و با ترس از اتاق بیرون اومدم. هر قدمى كه بر مى داشتم قلبم از ترس بالا و پایین مى شد. 

سرم و كمى خم كردم تا ببینم داره چیكار مى كنه كه داشت تى وى مى دید. 

بدون هیچ سر و صدایى وارد آشپزخونه شدم و میز شام رو چیدم. از آشپزخونه بیرون اومدم. 

دو دل بودم چطور صداش كنم. ازش مى ترسیدم. چشم هام رو بستم و سریع گفتم:

-آقا شام آماده است!

و چشم هام رو باز كردم. نیم نگاهى بهم انداخت و از روى مبل بلند شد.

اومد سمت آشپزخونه. ترسیده قدمى به عقب برداشتم كه پوزخندى زد گفت:

-با شما زن ها باید اینطورى برخورد كرد تا حساب كار دستتون بیاد. حالام از جلو چشم هام برو تا اشتهامو كور نكردى!

بدون هیچ حرفى از آشپزخونه بیرون اومدم و تا خوردن شامش توى سالن نشستم. 

همین كه از آشپزخونه بیرون اومد سمت آشپزخونه رفتم. 

میز و جمع كردم. ظرف ها رو شستم و از آشپزخونه بیرون اومدم. نگاهى تو سالن انداختم، نبود. 

لامپ ها رو خاموش كردم و آباژور كنار مبل رو روشن گذاشتم. 

اومدم از لاى مبل رد بشم كه پام گیر كرد تو پاچه ى شلوار دامنیم و خوردم زمین. درد بدى پیچید توى پام. 

عصبى نشستم و به زمین كوبیدم. با صداى آقاى قاتل سر بلند كردم. 

تو تاریك روشن سالن كنار پله ها ایستاده بود و سیگار بزرگى توى دستش بود. 

گوشه ى لبش از پوزخندى كه زد كج شد گفت:

-تو كه لباس پوشیدن بلد نیستى بهتره لخت راه برى دختر بچه ى دست و پا چلفتى!

و پشت بهم كرد از پله ها بالا رفت. عصبى دهن كجى كردم. "مردك قاتل دیوونه". 

پاچه هاى شلوارم و بالا گرفتم و لنگان لنگان از پله ها بالا رفتم. وارد اتاق شدم. 

بهارك آروم خوابیده بود. با دیدن بهارك یاد چند ساعت پیش افتادم و آه پر دردى كشیدم. 

روسریم و از سرم درآوردم و روى تخت دراز كشیدم. به پهلو شدم و دستامو زیر سرم گذاشتم. چشم هامو بستم و از خستگى زیاد زود خوابم برد. 

صبح با صداى بهارك چشم باز كردم. بچه ى سحرخیزى بود. مثل هر روز لباساشو عوض كردم و دست و صورتش رو شستم. 

روسریم رو سرم كردم و سمت آشپزخونه رفتم. صبحانه ى بهارك رو دادم. 

چاى دم كردم. دوباره بوى چاى تازه دم كل آشپزخونه و نشیمن رو برداشت.


پرده ها رو كنار زدم. نور آفتاب تابید توى سالن. 

پنجره ى قدى سالن رو كه رو به حیاط بود باز كردم. نسیم خنكى پیچید توى سالن. 

لبخندى از روى لذت زدم. میز صبحانه رو چیدم. بهارك و برداشتم و تو ماشین مخصوصش كه گوشه ى حیاط بود گذاشتم. 

آب و باز كردم و به گل ها و درخت ها آب دادم. 

سر آب و بالا گرفتم و آب مثل فواره تو هوا پخش شد. باعث شد كمى خیس بشم اما برام لذت بخش بود. 

نگاهم به پنجره ى یكى از اتاق هاى طبقه ى بالا افتاد. احساس كردم از پشت پنجره داره حیاط و نگاه مى كنه. 

بهارك با ذوق دست میزد. شیر آب و بستم. خم شدم و گونه اش رو محكم بوسیدم. 

-بریم تو تا بابات هیولا نشده!

و با بهارك وارد سالن شدم. سمت آشپزخونه رفتم. 

تازه پشت میز نشسته بود و حوله ى كوچك و سفیدى دور گردنش بود. نیم نگاهى به من و بهارك انداخت. گفت:

-با لباساى خیس راه نرو، كف خونه كثیف میشه. 

-خیلى خیس نیست. 

حرفى نزد. براش چاى ریختم و روى میز گذاشتم. 

لیوان چاى رو برداشت و جلوى صورتش گرفت. حس كردم عطر چاى رو نفس كشید. 

با پیچیدن عطر هل و دارچین دلم خواست یه لیوان بزرگ چاى بردارم و روى میز توى حیاط بشینم اما مى ترسیدم دوباره بخواد دعوا كنه. 

پس صبر كردم تا بره. صبحانه اش رو خورد گفت:

-لباسامو اتو كن. 

-بله الان. 

-صبر كن. 

سؤالى نگاهش كردم. لحظه اى روى صورتم خیره شد گفت:

-حواست و جمع كن نسوزونى. روى تخت گذاشتم. 

-بله آقا. 

-مى تونى برى. 

از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت پله ها رفتم.

براى اولین بار بود كه وارد اتاقش مى شدم. با كنجكاوى نگاهى به اطراف انداختم. 

یه اتاق بزرگ با كف پوش قهوه اى و یه تخت بزرگ دو نفره وسط اتاق. یه صندلى گهواره اى و یه پوست پلنگ وسط اتاق پهن بود. 

تمام وسایل اتاق سفید مشكى بود. مثل صفحه ى شطرنج. 

سر بلند كردم اما با دیدن عكس رو به روى تخت یكه اى خوردم. 

عكس زن جوانى روى صفحه ى دارت كه كلى تیر خورده بود! 

لحظه اى ترس برم داشت. چشم هاش نه  به رنگ چشمهاى بهارك بود نه آقاى قاتل. 

حدس زدم بهار باشه. اتاق حس بدى رو بهم القاء مى كرد. 

لباسا رو از روى تخت چنگ زدم و بدون اینكه توجهى به بقیه ى وسایلاى اتاق بندازم سریع از اتاق  بیرون اومدم. 

قلبم محكم و تپنده میزد. 

نفسم رو آسوده بیرون دادم و سمت اتاق خودم رفتم. با دقت لباسا رو اتو زدم. 

مراقب بودم تا نسوزه كه باز آتو دستش بدم. اتوى لباسها تمام شد. 

از اتاق بیرون اومدم كه از پله ها بالا اومد. گوشیش دستش بود. با دیدنم اخمى كرد گفت:

-الو امیر حافظ قرار بود این دختر دهاتى رو عوض كنى... این تیپش بدتر شده كه بهتر نشده! 
هیس امیر حافظ، من امشب مهمون دارم. اگر این بخواد با این سر و وضع از مهموناى من پذیرایى كنه آبروى منو برده. 
من نمیدونم چیكار مى خواى بكنى، الان دیرم شده باید برم ... باشه تا شب این وضع و نبینم. خداحافظ. 

و گوشى رو قطع كرد. زیر لب گفت:

-همتون دیوونه این. 

نیم نگاهى بهم انداخت و رفت سمت اتاقش. 

-لباسام و بیار. 

-بله. 

لباس هاى اتو شده رو برداشتم و سمت اتاقش رفتم. در اتاقش نیمه باز بود. مردد پشت در بودم كه گفت:

-زیر لفظى مى خواى؟ بیار دیگه!


در و هول دادم و وارد اتاق شدم. با دیدن بالا تنه ى برهنه اش سریع چشم هام رو بستم. با صداى لرزونى گفتم:

-لباس هاتون رو كجا بذارم؟ 

-بذارشون روى تخت. ببینم با چشم بسته مى تونى؟

سرم و پایین انداختم و چشم هام رو باز كردم. حالا فقط نگاهم به صندلهاى پاش بود. 

لباس ها رو روى تخت گذاشتم كه سرم به عقب كشیده شد. 
ترسیدم و جیغ خفه اى كشیدم. 

صداش كنار گوشم بلند شد. 

-حتماً عكس روبروى تخت و دیدى ... اینكه اون شخص كیه به تو مربوط نیست اما اینكه حواستو جمع كنى و مثل اون نشى بهت مربوطه. 

-بله آقا، من كه كارى به كار شما ندارم!

-آفرین... حالام گمشو از اتاق بیرون. 

سریع از اتاق بیرون اومدم. به دیوار تكیه دادم. قلبم هنوز میزد. دستم و روى قلبم گذاشتم. 

آخر با این مرد دیوونه میشم. بى بى كجایی دلم برات تنگ شده حتى براى غرغر كردن هات. 

از دیوار فاصله گرفتم و از پله ها پایین اومدم. 

گربه ى سفید كنار بهارك نشسته بود. سرى براى این دختر طفل معصوم تكون دادم. 

بعد از چند دقیقه آماده از پله ها پایین اومد. بوى عطرش پیچید توى سالن. نه گرم بود نه سرد، یه بوى خاص. 

-همه جا رو مرتب مى كنى ... لباس درست حسابى مى پوشى. واى به حالت شب جلوى مهمون هاى من از خودت دست و پا چلفتى بازى دربیارى. نیازى نیست غذا درست كنى، از رستوران خودم میارم. 

و از سالن بیرون رفت. با صداى ماشین حس كردم از قفس آزاد شدم. 

چرخى دور خودم زدم و به سمت آشپزخونه رفتم. میز و جمع كردم. 

یه چاى لیوانى خوش عطر براى خودم ریختم و همراه بهارك به حیاط رفتم. 

درخت هاى بلند باعث شده بود تا توى حیاط سایبون درست بشه.




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر