قادر رنجبر نظرات جمعه 24 فروردین 1397 ، 10:38 ب.ظ

پارت آخر رمان باران بهاری


امیرعلی در اتاق رو بست و کنار من نشست روی تخت..

به چشمام نگاه کرد و گفت:
-چی بگم عزیزم؟!..

چشمامو ریز کردم و گفتم:
-تو کِی بیمارستان بودی؟..اصلا برای چی بستری شدی؟..چرا من نفهمیدم؟..

اروم و با تردید گفت:
-اخه نبودی گلم!..
-کجا بودم؟..

با نگرانی تو چشمام نگاه کرد..چشمامو ریز کردم و یکم فکر کردم..

من فقط زمانی که سینایی دزدیده بودم، نبودم اینجا..یعنی........

با چشمای گشاد شده از ترس..با قلبی که محکم به سینه ام می کوبید..با دهنی که خشک شده بود..

به زور دهنمو باز کردم و ناباور گفتم:
-نکنه..نکنه بخاطره من....

امیرعلی سریع صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت:
-نه..نه اینطور نیست..اروم بگیر عزیزدلم..

سرمو به چپ و راست تکون دادم..نمی تونستم حرف بزنم..

دهنم خشک شده بود..داشتم سکته می کردم..نفسم بریده بریده شده بود و به سختی بالا میومد..

امیر که حالمو دید سریع دوید بیرون و یه لیوان اب اورد..

چند قلوپ خوردم و پسش زدم..منتظر با چشمای نم دار بهش نگاه کردم که سرشو انداخت پایین..

با صدایی که انگار از ته چاه میومد گفت:
-اون روزی که سرهنگ گفت ماشین تورو تو دره پیدا کردن یکم حالم بد شد دکتر الکی بستریم کرد!..

می دونستم..می دونستم همش بخاطره منه ابلهه..خاک بر سر احمقم..چی به سر امیر اوردم..
.

می دونستم..می دونستم همش بخاطره منه ابلهه..

خاک بر سر احمقم..چی به سر امیر اوردم..

دستمو روی سینه ام مشت کردم..همون درده همیشگی..مدتی بود که دست از سرم برداشته بود..

گلوم رو بغض گرفته بود برای همین نفس کشیدن سخت شده بود..

امیر وقتی دید چیزی نمیگم سرشو بلند کرد..منو که دید چشماش گرد شد..

شونه هام رو گرفت و با وحشت نالید:
-عزیزم چرا اینطوری می کنی؟..به خدا زود خوب شدم چیز مهمی نبود..الانم چندسال گذشته..دیگه تموم شده..جون امیر خودتو اذیت نکن..

با صدایی که تحلیل میرفت گفتم:
-من...من........امیر بخاطره من.......

کشیدم تو بغلش و روی موهام رو بوسید..

با صدای ارامش بخشی گفت:
-عزیزدلم اروم..اروم باش!..بخاطره تو نبود..بخاطره دل خودم بود که طاقت نیاورد..بهت گفته بودم نباشی، نیستم..نداشته باشمت،نابودم..الکی نگفتم..از ته قلبم گفتم..وقتی هم اون خبر بهم رسید قلبم طاقت نیاورد...

پیراهنشو از پشت تو مشتم گرفتم و با همون بغضی که قصد شکسته شدن نداشت، فشردم..

اروم لب زدم:
-چ...چت شده..بود؟!..
.

-هیــس..هرچی..چه فرقی میکنه!..

-بگو..می خوام بدونم!..
-بارانم......

با تمام رمقی که تو جونم مونده بود جیغ زدم:
-امیر بگو..اگه نمیگی میرم بیمارستان می پرسم!..

تنگ تر تو بغلش گرفتم و تند تند گفت:
-هیــس..هیــــس..اروم باش الان بچه ها می ترسن!..باشه میگم!..

صورتمو تو سینه ش فشردم و گفتم:
-بگو؟!..
-چیز خاصی نبود فقط...

وقتی دیدم من من می کنه و نمی خواد راستشو بگه خودمو از بغلش کشیدم بیرون و بلند شدم..

با تعجب بهم نگاه کرد..با همون حالم به سختی خودمو رسوندم به کمدم و یه مانتو برداشتم با شال..

داشتم می پوشیدم که امیر پرید طرفم و گفت:
-چرا لباس می پوشی؟..

درحال بستن دکمه های مانتو گفتم:
-میرم بیمارستان ببینم جریان چی بوده که مخفی میکنین..منم حق دارم بدونم!...

شالمو از دستم کشید بیرون و گفت:
-خیلی خب میگم..

بعد از یه مکث کوتاه،با صدای ارومی ادامه داد:
-سکته!..
.

دنیا دور سرم چرخید..دستمو گرفتم به دستگیره ی کمد و چشمامو بستم..

دیدم تار شد..جون از پاهام رفت..با زانوهام خوردم زمین..

چشمامو محکم روی هم فشار میدادم تا درست ببینم اما نمیشد..نفسم بالا نمیومد..

بخاطره من چه بلاهایی سر عزیزام اومده و خودم خبر نداشتم..قفسه سینه ام بیشتر از همیشه درد گرفت..

انگار یه وزنه 100کیلویی گذاشتن روی سینه ام که هم دردم گرفته هم نفسمو بند اورده!..امیرعلی که نشست جلوم..

نگام که به صورتش افتاد بغضم ترکید..زار میزدم و از امیر می خواستم ببخشه منو..

اروم تو گوشم حرف میزد تا اروم بگیرم اما نمیشد..حالم قابل توصیف نبود..

داشتم می مردم..حس اینکه عزیزترین فرد تو زندگیت بخاطره تو این بلا سرش اومده، کشنده بود..

مگه امیرم چند سالش بود که این بلا سرش بیاد..هق میزدم و اشک می ریختم..

صورتمو تو گودی گردنش فشار دادم و با هق هق گفتم:
-من..من چیکار کردم امیر..منو ببخش..تورو خدا....

دستشو روی کمرم کشید و اروم گفت:
-عزیزدلم این چه حرفیه میزنی..اروم باش..هیچ اتفاقی نیوفتاده..مهم اینه الان پیش هم و در کنار هم هستیم..دیگه چیزی در این مورد نشنوم..باشه؟..

-نمیشه....من.....امیر.....تو بخاطره من اینطوری شدی...

هیچ کدوم از حرفام سر و ته نداشت..اصلا نمی فهمیدم چی میگم..ته دلم همش می لرزید..

اگه طوریش شده بود؟..اگه الان پیشم نبود؟..اگه بخاطره من بلایی بدتر سرش اومده بود؟..

اگه این اتفاق یه کاری دستمون داده بود؟.....این فکرا داشت منو دیوونه می کرد..

با هرکدوم از این فکرا بیشتر به امیر می چسبیدم و صدای گریه ام بلندتر میشد..گریه نمی کردم، ضجه میزدم..

هر لحظه بی رمق تر میشدم..کم کم همه چی جلوی چشمام تیره و تار شد و بی حال تو بغل امیر افتادم.........

چشمامو که باز کردم هوا تاریک شده بود..نگاهی به کنارم انداختم..امیر اروم خوابیده بود..

اینقدر مظلوم شده بود که با دیدنش چونه ام لرزید و اشک تو چشمام جمع شد..

امیر بخاطره عشق به من اون بلا سرش اومده..تو بیمارستان بوده..وقتی شنیده من مردم اینطوری شده..

خدایا همیشه نگه دارش باش..همیشه برام نگهش دار..من بدون این مرد هیچی نیستم..

به پهلو خوابیدم و دست راستمو گذاشتم روی گونه ش و تا زیر چونه ش کشیدم..

خودمو کشیدم طرفش و اروم پیشونیش رو بوسیدم..

تمام زندگیه من این مرد و بچه ها هستن..اگه نباشن یک ثانیه هم نمی خوام این زندگی رو...
.


پلکاش لرزیدن..سریع رفتم عقب که بیدار نشه اما دیر شده بود..

چشماشو اروم باز کرد و وقتی دید بیدارم لبخند مهربونی زد و کشیدم تو بغلش..

محکم گرفتم و گفت:
-خوبی عزیزدلم؟!..

زیر چونه ش رو بوسیدم و لرزون اره ارومی گفتم..لباش رو گذاشت روی موهام و گفت:
-گشنه ت نیست؟..
-یکم..

-الان برات غذا گرم میکنم..
-کی غذا درست کرد؟..

-بهار اومد برات سوپ درست کرد..
-بچه ها خوابیدن؟..

اروم موهامو از تو پیشونیم کنار زد:
-نه..بهار گفت اینجا باشن اذیت میکنن نمیذارن استراحت کنی با خودش بردشون!..

سرمو تکون دادم..پشت دستمو بوسید و بلند شد بره غذا گرم کنه..قبل از رفتن چراغ اتاق رو هم روشن کرد..

تو فکر بودم که کمی بعد با سینی غذا برگشت..کاسه سوپ رو داد دستم و مجبورم کرد کامل بخورم..

یکمم قرمه سبزی که از ظهر مونده بود به خوردم داد..وقتی از اتاق رفت بیرون و سینی رو برد منم بلند شدم..

پتو رو گرفتم دور شونه هام و در تراس رو باز کردم و رفتم روی تراس کوچیک اتاق خواب ایستادم..یه میز و دوتا صندلی توش بود با چندتا گلدون گل..

پتو رو محکم دور خودم پیچیدم و به نرده ها تکیه دادم..کلافه بودم..انگار یکی به قلبم خنجر زده بود..

به بیرون نگاه کردم..شهر تو سکوت شبانه فرو رفته بود و این سکوت به ادم ارامش میداد..

غرق فکر و خیالاتم بودم و داشت دوباره اشکم در میومد که دستای امیر از پشت دوره کمرم حلقه شد..

چونه ش رو گذاشت روی شونه ام و منم از پشت کامل تکیه دادم بهش..

گونه ش رو کشید روی گونه ام و گفت:
-سرما می خوری عزیزم هوا سرده!..

بدون توجه به حرفش با بغض گفتم:
-منو می بخشی امیر؟!.....

صورتشو فرو کرد لابه لای موهام که بخاطره نسیم ارومی که می وزید تو هوا پخش شده بودن..

نفس عمیقی کشید و گفت:
-می فهمی چی میگی؟..تو اصلا خبر داشتی که حالا خودتو مقصر میدونی؟..
-اما بخاطره من بوده!..

-ظهر گفتم بازم میگم بخاطره تو نبوده..دیگه نمی خوام در این مورد چیزی ازت بشنوم..
-امیر من دارم دیوونه میشم..
.


منو برگردوند سمت خودش..پیشونیش رو چسبوند به پیشونیم و گرم و سوزان تو چشمام خیره شد..

یه قطره اشک از چشمام ریخت پایین..لبشو کشید روی رد اشکی که رفته بود زیر چونه ام و گم شده بود..

بازوهام رو تو دستش گرفت و لب زد:
-چرا؟..

با کلافگی گفتم:
-فکر اینکه بخاطره من این بلاها سرت اومده داره دیوونه ام میکنه..

-عزیزدلم،نفسم،زندگیم،خانمم،عشقم.....تمومش میکنی یا نه؟..

با بغض و سرتقی گفتم:
-نه.....

خنده ی ارومی کرد و بی هوا خم شد روی صورتم و لباشو محکم چسبوند به لبام..

لباشو بی حرکت روی لبام میفشرد که بی طاقت چنگی با بازوش زدم و اونم انگار بی تاب شد که لباشو باز کرد و باولع افتاد به جون لبام..

داشتم باهاش همراهی می کردم..تو هر شرایطی درمقابل شوهرم،عشقم همیشه سست بودم و نمی تونستم خوددار باشم.....

بعد از چند دقیقه نفس زنان ازم جدا شد و گفت:
-دیگه بهش فکر نکن..بخاطره من..باشه؟!..

با اشک تو چشمام بهش نگاه کردم و سرمو تکون دادم..هر چند می دونستم هرموقع یادش ب
میوفتادم روانی میشدم..

از چشماش معلوم بود بخاطرم ناراحته..همیشه میگفت دوست نداره منو ناراحت ببینه..الانم مستثنا نبود..

خودشو عادی نشون میداد اما از چشماش مشخص بود تو دلش غوغاس..

لبخندی بهش زدم و برای اینکه حواسش پرت بشه دستامو دور گردنش پیچیدم و ایندفعه من لبامو روی لباش گذاشتم...

حلقه ی دستاش دور کمرم محکمتر و تنگتر شد و کشیدم یکم بالا..دستامو بردم تو موهاش و محکمتر بوسیدمش...

نمی دونم چقد گذشته بود که تو بغل هم قفل شده بودیم و همو می بوسیدیم که با تنفس تنگی ازش جدا شدم..

لبای خیسمو گزیدم و تو بغلش چرخیدم و از پشت چسبیدم به بدن داغش و دوباره به شهر نگاه کردم..امیرعلی هم بی حرف از پشت بغلم کرد و گذاشت تو سکوت یکم اروم بگیرم..

و چقدر ممنونش بودم..واقعا تو اون سکوت شب کمی اروم گرفتم..

بعد از چند دقیقه امیر اروم گفت:
-بهار یه کارت عروسی هم اورد برامون؟!..

با کنجکاوی گفتم:
-کارت عروسی کی؟..

اروم گفت:
-آرسین!..

چشمام گرد شد..صورتمو از بغل چرخوندم طرفش و با هیجان گفتم:
-راست میگی؟
.


گونه ام رو بوسید و سرشو تکون داد..با خوشحالی خندیدم..

خدایا شکرت..همیشه اون ته تهای دلم بخاطرش عذاب وجدان داشتم..

خداروشکر که داشت سرو سامون میگرفت..خدارو شکر که داشت زندگیش رو میساخت..ممنونم خدا جونم..

با شعف گفتم:
-عروسیش کِی هست؟..نگفت با کی قراره عروسی کنه؟..

-هفته دیگه پنج شنبه عروسیشه..بهار گفت قراره با دختره یکی از دوستای خانوادگیشون ازدواج کنه..

-خداروشکر..شنیده بودم برگشته انگلیس..
-اره یه مدت نبود اما مامانش اینقدر بی تابی کرده که اونم برگشته و بخاطره مامانش رفته خاستگاری..

-همینم خوبه..علاقه تو زندگی بوجود میاد..هرچند خیلی ناراحتم با عشق ازدواج نکرد..امیدوارم عاشق زنش بشه..
-انشالله که میشه..

سرمو تکون دادم و با تردید گفتم:
-میریم عروسیش؟!..

صداش مملو از عشق و محبت بود:
-اگه تو دوست داشته باشی میریم!..

با شادی گفتم:
-مرسی عزیزدلم..

-فداتشم که اینطور خوشحال میشی..هرکاری که تورو خوشحال کنه با جون و دل انجام میدم..

-دوست دارم امیرم!..
-نه به اندازه ی من..میدونی که..من عاشقتم!..

لبخند پر ذوقی زدم و خودمو بیشتر بهش فشردم...

بعد از مدت کوتاهی دوباره تو گوشم زمزمه کرد:
-نگین هم یه دختره خوشگل بدنیا اورده!..

هیجانم صد برابر شد..دستامو کوبیدم بهم و با خوشحالی گفتم:
-وای چه خوب..انشالله قدمش خیر باشه برای مامان و باباش..هرچند روز خوبی نداشتم اما در عوض الان خبرای خوبی بهم دادی..خداکنه زودتر بچه ی سامان هم بدنیا بیاد امیر..دلم از الان ضعف میره واسش..
.

خواست جوابمو بده که همون لحظه چند قطره بارون ریخت روی صورتمون..سرمو رو به اسمون بلند کردم..

هوا ابری بود و مشخص بود امشب بارون شدیدی قصد باریدن داره و کم کم داشت شروع میشد..

سرمو گرفتم پایین و خواستم بگم بریم داخل داره بارون میگیره که امیر محکم منو تو بغلش فشار داد..اینقدر محکم که تمام تنم درد گرفت..

خواستم اعتراض کنم که اجازه نداد و دوباره تو گوشم با یه لحن خاص و شیرین نجوا کرد:
-تو نمی خواهی یه دختر به من بدی؟!..

تا خواستم چیزی بگم با همون پتو منو روی دستاش بلند کرد و با صدایی که خنده توش موج میزد گفت:
-حرف نباشه!..

بعدم با لباش مهر سکوت به لبام زد و همونطور که به شدت همو می بوسیدیم، بردم تو اتاق..

انداختم روی تخت و چراغ رو خاموش کرد و خودشم کنارم دراز کشید..

لبخند شیطونی که زد رو از نور مهتابی که از پنجره تو اتاق تابیده بود،دیدم و خنده ام گرفت..

با عشق و پر از احساس زمزمه کرد:
-امیر قربون این خنده هات بشه..میمیرم برات خانمم!..تازه اگه بدونی امشب سرخر هم نداریم..

بلند خندیدم که بی طاقت اومد روم..سنگینی بدنشو که حس کردم، خنده ام اروم اروم بند اومد..

اب دهنمو قورت دادم و تو چشماش خیره شدم..هنوزم وقتی نزدیکم میشد دل و دینم می لرزید براش..

صورتشو برد تو گودی گردنم و اروم با صدای محشرش تو گوشم زمزمه کرد:
«منو بارون دوباره به باغه تو رسیدیم..
تو باشی چیکه چیکه به پات دنیا رو میدیم..
صدای خسته ی ما هنوز چشم انتظاره..
چقدر باید بمیریم تا برگردی دوباره..
به یاده تو میخونیم..شبا از پشته شیشه..
با هر قطره صدامون..واست تکرار میشه..
داره بارون میباره..چه بی رنگه ستاره..
رگای نیمه مرده..نباشی جون نداره..
داره بارون میباره..چه بی رنگه ستاره..
رگای نیمه مرده..نباشی جون نداره..»

یه دستشو کشید روی صورتم و اون یکی دستش ارومرفت زیر تاپم که از داغی دستش بی اختیار اهی کشیدم..

بوسه ی سریعی روی لبم زد و همونطور که از زیر تاپ نوازشم میکرد، دوباره زیر گوشم خوند...

یه دنیا حس خوب با اهنگ و صداش و ملودی قلبش که درست زیر گوشم بود و حرکت دستش، داشت به قلبم سرازیر می کرد......

«بیا تا زیر بارون به عشقه تو بمونیم..
شبای بی ترانه..برات اواز بخونیم..
ببین از چشمه دنیا صدای گریه افتاد..
هنوزم میشه خندید..هنوزم میشه گل داد..
هنوزم میشه گل داد...
داره بارون میباره..چه بی رنگه ستاره..
رگای نیمه مرده..نباشی جون نداره..
صدای خسته ی من..تورو یادم میاره..
داره بارون میباره..داره بارون میباره.......»

در پایان شعرش دوستت دارمی گفت و سرش رو بلند کرد و صورتشو اروم به صورتم نزدیک کرد...

با عشق و پر از احساس،داغ و سوزان تو چشمای هم خیره شدیم..

با حرکتی اروم تاپمو از تنم کند و همینطور که نوازشم می کرد  لبای داغش نشست روی لبام که پلکام افتاد روی هم و تو دلم نجوا کردم:
-خدایا امیر و بچه هام رو همیشه برام نگه دار..نباشن،نیستم..حسشون نکنم،زنده نمی مونم..

شونه هاشو گرفتم و هلش دادم روی تخت و وقتی به پشت خوابید، با بی قراری خودمو رسوندم بهش و اونم همزمان دستاشو دورم حلقه کرد و لبامون داغ و پرحرارت دوباره قفل شد تو هم....

با هر اه و صدایی که بی اختیار از دهنم خارج میشد امیر داغتر میشد و زیر گوشم بریده بریده جونشو نثارم میکرد:
-جان..جان عزیزم..جانم عشقم..

دست بردم دکمه های پیراهنشو باز کردم که خودش زودتر از تنش کند و انداخت پایین تخت و دست برد سمت شلوارش و اونم دراورد و دوباره افتاد روم...

صدامون که هرلحظه داشت بلندتر میشد، عطشمونو بیشتر میکرد و در و دیوار اتاقمون یکبار دیگه شاهده یکی شدنه پر عشق و احسامون بودن....

با دوستت دارمی که زیر گوش امیرم گفتم، محکمتر به اغوشش کشیده شدم و نجوای تو دلم دوباره شروع شد:
-خدایا این زندگی و خوشبختی رو مدیونه این مرد هستم..پس خوشبختیم رو ازم نگیر......الهی آمین!..

پایان...









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

  1. جمعه 31 فروردین 1397 02:48 ق.ظ
    سلام ببخشید من یه رمان را نصفه خوندم خیلی خوشم امد ولی اسمش را یادم نیست لطفا اگه کسی میدونه راهنمایی کنه ممنون موضوع این بود که پسر ی به اسم بردیا که یه شرکت داشت با خانوادهاش میره خواستگاری دختری که روز خواستگاری دختر چای را روپای پسره میریزه وپسره عصبانی میشه وبا ناراحتی خونه را ترک میکنند وبرادر دختر که اسمش سیاوش بود عاشق خواهر بردیا میشه وبا او نامزد میشه راستی مادر بردیا هم سرطان داره وبعد چند ماه میخواد بمیره به این خطر بر دیا واون دختره به صورت توافقی میخوان باهم ازدواج کنند وبعد چند ماه جداشدن و.....

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر