قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 23 فروردین 1397 ، 10:51 ب.ظ

رمان باران بهاری



وقتی کارش تموم شد تازه باران رو به بخش منتقل کرده بودن..به طرف اتاق باران حرکت کرد..

وقتی رسید پشت در چند نفس عمیق کشید و اروم درو باز کرد..

در که کامل باز شد همه ی نگاه ها کشیده شد سمت امیرعلی..

باران نیمه جون و با چشمای خمار به امیرعلی نگاه کرد و سعی کرد لبخند بزنه اما نتونست..

دردش خیلی زیاد بود و توانشو گرفته بود..امیرعلی اروم به طرفش رفت..بهار به پسرا علامت داد تا از اتاق خارج بشن..

همشون از اتاق رفتن بیرون و امیرعلی و باران تنها شدن..

امیرعلی به باران که رسید بدون اینکه چشم ازش برداره گوشه ی تخت کنارش نشست..

دستشو دراز کرد و اروم کشید روی صورت باران..همزمان با لبخندی که زد، یه قطره اشک از گوشه ی چشم باران چکید روی صورتش.

اشکشو پاک کرد و خم شد روی صورت باران و پیشونیش رو بوسید..

دستشو سر داد سمت موهای باران و همینطور صورتش رو مماس با صورت باران نگه داشت..

صداش میلرزید:
-خسته نباشی عزیزدلم..خسته نباشی..خیلی اذیت شدی..ببخشید..

باران همه ی سعیشو کرد تا یه لبخند بزنه و با ناله، بریده بریده گفت:
-وقتی می فهمیدم بعد از این درد قراره دوتا فرشته داشته باشم برام لذتبخش بود..بچه ها سالمن؟!..

امیرعلی دوباره بی طاقت خم شد روی صورتش و به چشمای خیسش بوسه ای زد و چشماشو باز و بسته کرد..

سرشو که بلند کرد تقه ای به در خورد و بعد صدای بهار رو شنیدن:
-عزیزای خاله گشنشون شده..نمی خواهی بهشون شیر بدی؟!..
.

دوتایی با هیجان چشم دوختن به در اتاق که باز شد..

بهار به همراه یه پرستار دوتا تخت کوچیک رو اوردن تو اتاق و کنار تخت باران گذاشتن..

امیرعلی با چشمای نم دار فقط نگاه می کرد..

برگشت لبخندی به باران زد..پرستار از اتاق رفت بیرون..

بهار اومد جلو و به باران گفت:
-می تونی بشینی؟..

باران که از شوق دیدن بچه ها دردش رو فراموش کرده بود بی رمق گفت:
-اره می تونم..کمکم کن بشینم!..

امیرعلی سریع تخت رو یکم کشید بالا و بالش های پشت سرشو مرتب کرد و بهش کمک کرد بشینه..

وقتی راحت نشست بهار یکی از بچه ها رو بلند کرد و گونه ش رو بوسید و همینطور که باهاش حرف میزد برد سمت باران..

صداش میلرزید:
-خاله فدات شه عزیزم که اینقدر نازی..گشنته پسرم؟..الان مامانی بهت شیر میده!..

باران با شنیدن کلمه مامان از دهن بهار زد زیر گریه..

باورش نمیشد حالا دیگه مامانه دوتا بچه شده..

امیرعلی با تعجب بهش نزدیک شد و گفت:
-عزیزم چرا گریه میکنی؟!..چیشده؟..

سریع اشکاشو پاک کرد و گفت:
-هیچی هیچی!..
.


امیرعلی خواست چیزی بگه که بهار بچه رو گذاشت بغل باران و رفت اون یکی رو هم برداشت و اورد..

باران با دیدن بچه ها با تعجب سرشو بلند کرد و به امیرعلی و بهار نگاه کرد..

امیرعلی با دیدن تعجبِ باران به طرفش رفت و به بچه ها نگاه کرد..اونم تعجب کرد..

بهار با دیدن بهتشون خندید و گفت:
-ناهمسان هستن..بهم شباهت ندارن!..

باران اشکشو پس زد و با لبخند به صورت بچه ها که هیچ شباهتی به همدیگه نداشتن نگاه کرد..

هردوتا خیره شده بودن به باران..یکیشون چشمای مشکی داشت و مشخص بود به باباش شباهت داره..

اما اون یکی از رنگ چشماش که عسلی خیلی روشن و متمایل به سبز بود مشخص بود به مامانش رفته..

باران چشماشو بست و با لذت به پیشونی دوتاشون بوسه زد..بهار به باران کمک کرد تا به بچه ها شیر بده..

امیرعلی با دیدن بچه ها که تو بغل مادرشون بودن و خیلی ناز شیر میخوردن اشک به چشماش نشست..

لبشو گزید و دستشو کشید روی چشماش و خیسیش رو پاک کرد..

با صدای لرزونی گفت:
-من..من بیرون منتظرم تموم شد صدام کنین!..

منتظر جوابی نشد و سریع از اتاق بیرون رفت..باران با تعجب به بهار نگاه کرد..

بهار لبخندی زد و گفت:
-وقتی بچه ها رو تو بغل تو دید که دارن شیر میخورن هیجان زده شد..امیرمحمد هم اولین بار که دید دارم به ساحل شیر میدم اشکش در اومد..

باران لبخندی با بغض زد و سرشو تکون داد..
.

وقتی بچه ها شیر خوردن و خوابیدن بهار یکی یکی تو تختشون گذاشت و بقیه رو صدا زد..

دنیا و اردلان و ماهان هم اومده بودن..

زن دایی هم چون کسی نبوده ساحل رو نگه داره نتونسته بود بیاد و ساحل رو نگه داشته بود..

همه یکی یکی باران رو بوسیدن و بهش تبریک گفتن..امیرعلی دوتا جعبه داد دست باران و پیشونیش رو بوسید..

باران با تعجب بهش نگاه کرد که لبخندی زد و گفت:
-هیچ جوره نمی تونم در برابر این دوتا فرشته ای که بهم دادی جبران کنم..اینا فقط یه هدیه ناقابله چون برای بچه ها هم خیلی اذیت و هم خیلی خسته شدی..

باران لبخندی زد و تشکر کرد..با ذوق یکی از جعبه هارو باز کرد..

یه نیم ست طلا سفید که خیلی قشنگ بود و چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد..

اون یکی جعبه رو هم باز کرد..اونم یه سرویس برلیان بود که واقعا خوشگل بود و با سنگ های یاقوت تزئین شده بود..

باران با چشمای خیس دوباره ازش تشکر کرد..

وقتی بهار اسم بچه ها رو پرسید باران به امیرعلی نگاه کرد..

قبلا در این مورد به توافق رسیده بودن و اسمارو انتخاب کرده بودن..

امیرعلی لبخندی زد و گفت:
-با اجازه ی شما اسم پسرا رو میخواهیم بزاریم..آروین و آرتین!..
.

******************************************
3 سال بعد ...

نگاهی به میز که خیلی باسلیقه چیده بودم انداختم و رفتم از اشپزخونه بیرون..

صدامو بلند کردم تابه گوش همشون برسه..البته اگه سر و صداشون میذاشت..

بلند گفتم:
-اقایون و خانوم سالاری عزیز غذا اماده اس بفرمایید سر میز..

بعد از این حرف برگشتم تو اشپزخونه و منتظر شدم تا بیان..

با دیدن امیرعلی که سه تا بچه از سر و کولش بالا میرفتن خنده ام گرفت..

آروین و آرتین بغلش بودن و ساحل هم روی کولش بود..

رفتم پیشش آرتین رو از بغلش گرفتم و همگی اومدیم تو اشپزخونه..

براشون تو بشقاب های مخصوصشون که دایی براشون خریده بود غذا کشیدم و گذاشتم جلوشون..

برای امیرعلی و خودمم کشیدم و مشغول غذا خوردن شدیم..

تقریبا یک سال پیش همه از اون خونه اومدیم بیرون..سامان که ازدواج کرد،یه آپارتمان خرید و با ستاره رفتن اونجا..

برای ما هم اون خونه خیلی بزرگ بود برای همین هممون از هم جدا شدیم و هرکی یه خونه جدا گرفت..

ما اومدیم تو خونه ای که قبلا زندگی می کردیم..خونه ای که امیرعلی به مهریه ام اضافه کرده بود..

بهار و امیرمحمد هم یه خونه نزدیک ما خریدن و اونجا زندگی می کردن..

اون خونه رو نفروختیم اما دیگه کسی اونجا زندگی نمی کرد..گاهی اوقات برای تجدید خاطره میرفتیم یه سر میزدیم..

تقریبا همه بعد از اون همه سختی سروسامون گرفتن و راحت زندگی میکردن...

آرمان عاشق یه دختره تو شرکتی که کار میکرد شد و باهاش ازدواج کرد اما آرمین هنوز مجرده و میگه فعلا قصد ازدواج ندارم.....

ستاره و نگین هم با فاصله یکی دوماه باردار شدن و همین روزا زایمان می کردن...
.

سامان که روپا بند نبود..اینقدر خوشحال و شاد بود که من هرچقدر هم از ستاره تشکر می کردم بازم کم بود..

سامان بیشتر از همه اذیت شده بود تو این سالها..این خوشبختی و شادی واقعا حقش بود!....

ساحل هم که پیش ما زندگی میکرد کلا..چون آروین و آرتین همبازی هاش بودن، دوست داشت همیشه پیششون باشه..

ماهم یه اتاق اینجا براش اماده کرده بودیم اونم از خدا خواسته همیشه همینجا بود..

البته ما ارزومونه که همیشه پیشمون باشه..خیلی شیرین و بامزه اس..

تازه چون آروین و آرتین به من و امیرعلی میگفتن مامان و بابا اونم یاد گرفته بود..منو مامان صدا میزد امیرعلی رو بابا..

جالب اینجاس که بهار و امیرمحمد رو به اسم صدا میکرد و بهشون نمیگفت مامان بابا..چقدر از دستش حرص میخوردن..

اما ساحل چون کسی نبود به بهار و امیرمحمد بگه مامان بابا برای همین یاد نگرفته بود..

وقتی میدید همه به اسم صداشون میکنن اونم یاد گرفته..

اما اینجا وقتی پسرا مارو مامان بابا صدا میکنن اونم تکرار میکرد!......

امیرعلی هم یه مدت هوس دختر داشتن کرده بود..

منم بهش می گفتم ساحل که بهت میگه بابا، دیگه دختر می خواهی چیکار..دوتا پسر داری و یدونه دختر...

اونم فعلا که قانع شده بود و دیگه هیجی نمی گفت..

مامان دنیا و بابا اردلان هم جونشون برای بچه ها درمیرغت..اینقدر بهشون وابسته شده بودن و محبت میکردن که صدای همه دراومده بود..

به قول خودشون نوه ها یه چیز دیگه بودن و خیلی عزیزتر از بچه ها بودن براشون..

با این حرفشون جیغ همه ی مارو درمیاوردن...
.


بچه ها هم که تمام زندگی ما هستن..دوقلوهام و ساحل انگار یه تیکه از وجودم بودن..

دوست داشتم شبانه روز بهشون عشق بورزم و سر تا پاشون رو ببوسم..

گاهی اینقدر بهشون محبت میکردم که امیرعلی حسودی میکرد..دیگه چند ساعت باید ناز اونو می کشیدم تا اشتی کنه باهام..

درست مثل پسر بزرگی بود که وقتی به کوچیکترا بیشتر محبت میکردم، اون حسودیش میشد!..بعضی اوقات از دستش دوساعت می خندیدم..

وقتی حسودی میکرد یه حرفای بامزه ای میزد که نمیشد جلو خنده رو گرفت..

پسرا سه ساله و ساحل سه سال و نیم!..ساحل چندماهی از پسرا بزرگ تر بود.....

با صدای ساحل از فکر اومدم بیرون:
-مامانی؟!..

دستی روی موهاش کشیدم:
-جونم دخترم؟!..

-من سیل(سیر) سدم دیه نمی تونم بخولم(بخورم)..بابایی بهم نوسابه نمیده..بلام میلیزی(برام می ریزی)؟!......

اول چشم غره ای به امیرعلی رفتم..بعد لبخندی به ساحل زدم و گونه ش رو بوسیدم:
-الهی مامان فدای اون حرف زدنت بشه..بله که می ریزم عزیزم..لیوانتو بده...

لیوانشو گرفتم یکم نوشابه براش ریختم..وقتی لیوانشو بهش دادم دوقلوها هم لیوانشون رو گرفتن بالا و شروع کردن به جیغ جیغ کردن که برای ماهم بریز..

کمی تو لیوان اونا هم ریختم و دادم دستشون..

وقتی نوشابه شون رو خوردن از پشت میز بلند شدن و بعد از تشکر و بوسیدن من، دویدن بیرون تا بازی کنن..
.


نگاهی به امیر انداختم که با لذت داشت به بچه ها نگاه می کرد..

هرموقع بچه هارو درحال بازی میدید و لذت میبرد سریع میگفت: «باران اینا ثمره های عشقمون هستنا!»..

انگار من حافظه ی کوتاه مدت داشتم و همه چی زود یادم میرفت که همش اینو تکرار میکرد..

نگام به امیر بود که برگشت طرفم و تا خواست دهنشو باز کنه و اون جمله ی کلیشه ایش رو بگه سریع گفتم:
-اره اره می دونم..اینا ثمره های عشقمون هستن!..
.
غش غش زد زیر خنده و خودمم خنده ام گرفت..دیگه اینقدر این جمله رو گفته بود بهش حساسیت پیدا کردم..بلند شد از پشت میز اومد طرفم..

خم شد گونه ام رو بوسید و گفت:
-فدات شم..از ذوقم همش این جمله رو میگم..نمی دونی که چقدر خوشحالم تورو دارم و حالاهم سه تا بچه که انگار یه تیکه از جونم هستن!..

لبخندی بهش زدم و خزیدم تو اغوش پر مهرش!..

سرمو گذاشتم روی سینه ش و به ملودی قلبش که منظم میزد گوش دادم..

صدایی که برای من نوید زندگی بود..با صدای این قلب جون می گیرفتم و خون تو رگام جریان پیدا میکرد..

سرمو اوردم بالا چیزی بهش بگم که صدای زنگ تلفن بلند شد..

پوفی کردم که خنده ش گرفت..رفتم از اشپزخونه بیرون،امیر هم پشت سرم اومد..

گوشی رو برداشتم بهار بود:
-سلام بهار خانوم..چه عجب از این طرفا؟!..

شاکی گفت:
-علیک سلام..حتما من باید بیام؟..چی میشه شما دست سه تا بچتون رو بگیرین و بیایین اینجا..ما هم که بچه نداریم حداقل بچه های شمارو می بینیم دلمون وا میشه!..

غش غش زدم زیر خنده..همیشه از اینکه ساحل پیش ما میموند و به من میگفت مامان حرصش میگرفت..هرموقع مارو میدید همینطور شاکی بود...

چند دقیقه خوب خندیدم و بعد گفتم:
-حرص نخور خواهرم برات خوب نیس..عوضش به فکر یه نی نی دیگه باش..ساحل دیگه مال خودمه!..

غری زد پیش خودش که متوجه نشدم چی میگه..یه دفعه بلند گفت:
-وای حواس برای ادم که نمیذارین..زنگ زدم بگم نگین امروز صبح زایمان کرده..میاییم اونجا که بریم بیمارستان..بچه هارو میذاریم پیش ستاره یا مامان دنیا..
.


چشمام از خوشحالی برق زدن..با هیجان و شادی گفتم:
-وای وای جدی میگی بهار؟..کدوم بیمارستان بردنش؟!..

-همون بیمارستانی که امیرعلی بستری بود!..

ساکت شد..یکمی فکر کردم ببینم امیرعلی کِی بیمارستان بستری بوده..

هرچی فکر کردم یادم نیومد..نگاهی به امیرعلی انداختم که تو دهن من نگاه میکرد ببینه چیشده..

با تردید به بهار گفتم:
-امیرعلی که هیچ موقع بیمارستان بستری نبوده!..

هنوز نگام به امیرعلی بود که دیدم رنگش پرید..دیگه مطمئن شدم یه اتفاقی افتاده..

همینطور ساکت گوشی رو به دستم گرفته بودم و به امیرعلی نگاه میکردم که خودشو سرگرم تی وی کرده بود تا متوجه کلافگیش نشم..

به بهار گفتم:
-خب می شنوم؟!..

غمگین گفت:
-چی؟..

اعصابم خورد شد..اخمام گره خورد..منو چی فرض کردن..

با صدای بالا رفته گفتم:
-میگی موضوع چیه یا نه؟..

بعد از یه مکث تقریبا زیاد گفت:
-از خود امیرعلی بپرس..ما چند دقیقه دیگه میاییم بریم بیمارستان..بای!..
.


تق گوشی رو قطع کرد..بی ادب..معلوم بود داره از جواب دادن طفره میره..

گوشی رو گذاشتم و دست به سینه درحالی که گوشه لبمو می جویدم به امیرعلی نگاه کردم..

از سنگینی نگام برگشت و وقتی دید طلبکار دارم نگاش میکنم با تعجبی ساختگی گفت:
-چیشده؟!..

سرمو تکون دادم و با همون اخمای تو هم گفتم:
-از من می پرسی چیشده؟..اوکی نگین..میرم از بیمارستان می پرسم که چرا و کی بستری بودی!..

حرکت کردم سمت اتاقم..اگه نمی گفتن حتما اینکارو می کردم..

نزدیک اتاق که رسیدم امیر از پشت بازوم رو گرفت..تیز برگشتم سمتش..

با چشمای درشت شده تو چشمای خوشگلش که پر از نگرانی بود نگاه کردم و منتظر شدم..

وقتی دیدم فقط داره نگاه میکنه دستمو کشیدم از دستش که برم تو اتاق اما بازومو محکم گرفته بود..

زورم بهش نمیرسید..خودش حرکت کرد سمت اتاق و منم با خودش کشید..

قبل از اینکه در اتاق رو ببنده با صدای بلند گفت:
-بچه ها از اتاقتون بیرون نیایین!..

اونا هم یکصدا بلند گفتن:
-چشــــم!..









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر