قادر رنجبر نظرات جمعه 27 مرداد 1396 ، 09:04 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


امیر حافظ نگاه خیره اى به سر تا پام انداخت. چهره ى متفكرى به خودش گرفت گفت:

-ولى به نظر من اشتباه مى كنى احمدرضا. 

-فعلاً حوصله ى تجزیه تحلیل این و ندارم. 

و از آشپزخونه بیرون رفت. با رفتن احمدرضا با ذوق رو كردم به امیر حافظ. 

-واااى كارت عالى بود دختره ى زشت عملى. 

و اداشو درآوردم:

-دختره ى دهاتى. 

یهو صداى قهقهه ى امیر حافظ بلند شد. متعجب نگاهش كردم كه میون خنده گفت:

-خیلى باحال بود. 

تازه فهمیدم دوباره سوتى دادم. خجالت كشیده سرم و پایین انداختم. جدى شد گفت:

-سعى كن از خودت دفاع كنى، تو چیزى از بقیه كم ندارى ... نباید وایسى تا توسرى خور بشى! 
حالام برو آماده شو. بهارك و پیش مامان بسپریم و از اون ور بریم براى خرید. 

از روى صندلى بلند شدم. بهارك و بغل كردم و از آشپزخونه بیرون اومدم كه شادى چمدون به دست از پله ها پایین اومد. 

با دیدنم پشت چشمى نازك كرد گفت:

-تو دختره ى دهاتى اینجا فقط یه حمالى، مى فهمى؟ 

نگاهش كردم و لب زدم:

-حمال بودن بهتر از زیر خواب بودن پولداراس!

و سریع از كنارش رد شدم. براى اولین بار بود جواب كسى رو میدادم. 

قلبم تند و محكم خودش رو به سینه ام مى كوبید و میدونستم گونه هام گل انداخته اما ته دلم خوشحال بودم. 

همون لباس دیشبیام رو پوشیدم. بهارك رو آماده كردم و از پله ها پایین اومدم. 

كسى توى سالن نبود. امیر حافظ كنار ماشین احمدرضا تو حیاط ایستاده بود و داشتن با هم صحبت مى كردن. 

اخمى میون ابروهاى هردوشون بود.


امیر حافظ با دیدن ما آروم زد سر شونه ى احمدرضا و اومد سمتم. 

بهارك و از بغلم گرفت. بوسه اى روى گونه اش زد. 

-شب برشون مى گردونم. 

احمدرضا سوار ماشین شد گفت:

-نیاوردیم مهم نیست!

امیر حافظ سرى تكون داد. در حیاط و باز كردم. امیر حافظ سمت ماشینش رفت. 

خواستم در عقب و باز كنم كه پیش دستى كرد و در جلو رو باز كرد گفت:

-وقتى با یه جنتلمن بیرون میرى باید جلو بشینى. 

-آخه ...

-آخه، اگر، اما نداریم. 

حسى از اینهمه مهربونیش توى دلم به وجود اومد و باعث شد لبخندى روى لبهام بشینه. 

سوار ماشین شدم. امیر حافظ بهارك و بغلم گذاشت كه احمدرضا از حیاط بیرون اومد. 

با دیدن ما ابرویى بالا داد و با سرعت از كنارمون رد شد. 

امیر حافظ ماشین و دور زد و پشت فرمون نشست. ماشین و روشن كرد گفت:

-چقدر درس خوندى؟

-راستش كنكور امتحان دادم اما نشد برم. 

-آفرین ... اما چرا نشد برى؟

نیم نگاهى بهش انداختم. یه دستش روى فرمون بود و اون یكى دستش لبه ى پنجره ى ماشین. 

-خب هزینه ها و اینكه باید شهر میومدم. 

-رشته ات؟

-تجربى. 

-پس با استعدادى! دوست ندارى ادامه بدى؟ 

نگاهم رو به خیابون دوختم. 

-دوست دارم اما شرایطش نیست. 

-اگه یه روز شرایطش جور بشه چى؟

-بله خیلى دوست دارم. 

-خوبه. 

پخش ماشین و روشن كرد و هر دو توى سكوت به موزیك بى كلامى كه از پخش ماشین پخش مى شد گوش دادیم. 

برعكس چهره ى جدیش، تمام رفتار و حركاتش پر از آرامش بود.


ماشین و كنار خونه اى نگهداشت گفت:

-تو بمون من بهارك و مى برم به مامان میدم زود بر مى گردم. 

-باشه. 

پیاده شد و در سمت من و باز كرد. بهارك و از بغلم گرفت. كیف وسایل هاش رو هم دادم دستش. 

امیر حافظ رفت سمت خونه. بعد از چند دقیقه برگشت گفت:

-حالا میریم براى خرید. 

حرفى نزدم كه ادامه داد:

-تو از منم كم حرف ترى. 

-خوب چیزى براى گفتن ندارم. 

-از اون خانمى كه پیشش زندگى مى كردى بگو. 

-بى بى؟

-آره، همون. 

-من همین كه خودم رو شناختم بى بى پیشم بوده. یكم نق نق مى كنه اما خیلى مهربونه. همیشه مى گفت دختر باید سنگین باشه و كدبانو. 

-حالا تو خانم و كدبانو هستى؟

-نه همیشه یه كارى دست بى بى میدادم. 

امیرحافظ لبخندى زد. 

-رسیدیم. 

نگاهى به پاساژ بزرگ رو به روم انداختم. استرس گرفتم. 

-اینجا باید بریم؟ 

-آره، بهترین لباس ها رو داره. 

پیاده شد. آروم در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. امیر حافظ قفل ماشین و زد. 

-بریم. 

نگاهى به رفت و آمد آدم ها انداختم. خانم هاى به شدت آرایش كرده، لباساى كوتاه. 

چند نفرى كه از كنارمون رد شدن نگاهى با تعجب به من بعد به امیر حافظ انداختن. 

-برو دیانه. 

-باشه. 

سمت آسانسور رفت. با دیدن آسانسور ترسیدم. تا حالا آسانسور سوار نشده بودم اما اگه مى گفتم حتماً بهم مى خندید. 

سمت آسانسور رفتم كه دو تا دختر گفتن:

-حیف توى هلو نیست با این دهاتى باشى؟ 

متعجب چرخیدم كه نگاهم به دو تا دختر آرایش كرده افتاد. 

با دیدن لب هاى بزرگ قرمز و گونه هایى كه دو برابر صورتشون بود تعجب كردم كه امیر حافظ گفت:


-دیانه بیا، بدو دختر خوب. 

از اون دخترا چشم گرفتم و سمت آسانسور رفتم. با ترس پا تو آسانسور گذاشتم كه امیر حافظ با دقت نگاهم كرد گفت:

-مى ترسى؟

با هول گفتم:

-نه!

لبخند محوى زد گفت:

-ببینم حالا تو زیر این لباساى گله گشاد چى قایم كردى؟ 

ابروهام از تعجب بالا رفت و هجوم خون رو توى صورتم احساس كردم. 

ترس از آسانسور یادم رفت. دید با تعجب نگاهش مى كنم گفت:

-تعجب نداره ... بگو ببینم. 

سرم و پایین انداختم كه در آسانسور باز شد و امیر حافظ خندید گفت:

-چقدر تو خجالتى هستى؛ اینا رو گفتم تا حواست و پرت كنم و یادت بره كه آسانسور ترس داره!

دستى به گونه هاى ملتهبم كشیدم و توى دلم تحسینش كردم. كنارم قرار گرفت گفت:

-خوب ببینم خانم كوچولو، از كجا شروع كنیم؟

بند كیفم رو تو دستم پیچیدم گفتم:

-من كه گفتم به چیزى احتیاج ندارم! 

سرشو خم كرد كنار صورتم كه باعث شد هرم نفس هاش به صورتم بخوره. 

حالم یه جورى شد. دلم مى خواست بگم كمى اونورتر برو حالم خوب نیست. 

شاید حرف بى بى راست باشه و تهران من و مریض كرده! اما چرا؟ من كه چیز بدى نخوردم! 

امیر حافظ دستش و جلوى صورتم تكون داد گفت:

-به چى دارى نگاه مى كنى؟ ... حقته گوشتو بپیچونم فنقلى!

چشمهام چهار تا شد. ازم فاصله گرفت گفت:

-خنگیا! بیا خودم باید انتخاب كنم. به تو باشه هیچى نمى خرى و همین طورى بر مى گردى. باید روى این پسر برادر آقاجونم رو كم كنم. 

وارد مغازه ى بزرگى شد. دو تا خانم و دو تا آقا پشت میز بودن.


با دیدن ما یكى از خانم ها لبخندى زد. رو كرد به امیر حافظ گفت: 

-بفرمایین. 

امیر حافظ اشاره اى به من كرد گفت:

-به اندازه ى ایشون چى دارین؟

زن نگاهى بهم انداخت و از پشت پیشخوان بیرون اومد گفت:

-لباس تو خونه اى مى خواین، لباس بیرون، ... چى میخواین؟

-همه چى. 

-اوكى، بیا عزیزم اینجا. 

سمتش رفتم. 

-سایزت چنده؟ 

امیر حافظ كنارم ایستاد. لب زدم:

-٣٨

زن سرى تكون داد و چند دست لباس تو خونه اى كه حالت تاپ شلوارك داشت گرفت سمتم. 

متعجب نگاهى به لباسها و بعد امیر حافظ انداختم. ابرویى بالا داد گفت:

-خوبه كه!

-نه!

لبخندى زد گفت:

-اینا براى خواب خوبه و وقت هایى كه احمدرضا نیست. بذار ببینم ...

و رگال لباسها رو بالا و پایین كرد. نگاهى به من انداخت. 

-پوستت سفیده همه چى بهت میاد. 

و چند تا تاپ شلوارك رنگى برداشت. چرخید و چند تا تونیك آستین بلند و آستین سه ربع انتخاب كرد. 

-اما اینا تنگن!

اخمى كرد گفت:

-نمى خواى كه مثل لباساى تنت برات بخرم؟!مثل یه دختر خوب دنبالم بیا و حرف نزن!

شونه اى بالا دادم و فقط نگاهش كردم. چند تا شلوار و ساپورت برداشت. چند دست مانتو. 

-بسه ... چه خبره؟ 

-آره باید چند تا مغازه ى دیگه ام بریم. تازه اینا رو باید پرو كنى. 

-این همه لباس و ....

اخمى كرد. 

-دختره ى تنبل. 

سمت اتاق پرو رفتم. اون دو تا خانم داشتن با هم چیزى مى گفتن. مى دونستم داشتن راجب ما حرف مى زدن. 

وارد اتاق پرو شدم كه امیر حافظ یكى از مانتوها كه كوتاه بود و سفید با خط هاى مشكى رو با شلوار لى آبى گرفت سمتم. 

لباسا رو از دستش گرفتم كه گفت:

-پوشیدى در و باز مى كنى تا تو تنت ببینم. 

سرى تكون دادم. 

-آفرین، حالا شدى یه دختر خوب. 

لبخندى زدم و در اتاق پرو رو بستم.


مانتوم رو درآوردم. زیرش یه تاپ رنگ و رو رفته پوشیده بودم. مانتو رو تن زدم و شلوارش رو هم پوشیدم. 

چرخى زدم. مانتو فیت تنم بود و باعث مى شد هیكلم كاملاً پیدا باشه كه معذبم مى كرد. 

تقه اى به در اتاق پرو خورد. سریع روسریمو سرم انداختم. صداى امیر حافظ بلند شد. 

-دختر زنده اى؟ 

آروم در اتاق پرو رو باز كردم. نگاه امیر حافظ از پاهام بالا اومد و روى مانتو ثابت موند. 

ابرویى بالا داد. سرم و پایین انداختم. 

-یه چرخ بزن. 

چرخى زدم. 

-عالیه! نمیخواد بقیشونو بپوشى. 

-پس درش بیارم؟ 

-آره، تا تو درمیارى منم میرم حساب كنم. 

در پرو رو بستم و لباسا رو درآوردم. لباساى خودمو پوشیدم. از اتاق پرو بیرون اومدم. 

خریدها رو تو نایلون گذاشتن و همراه امیر حافظ بیرون اومدیم كه گفت:

-كفش، كیف و خورده ریزه ها. 

-ولى لازم نیستا!!

اخمى كرد. 

-خیلى دارى نق میزنیا. 

-آخه دوست ندارم مزاحم باشم. 

-نیستى... مادرم هر كارى ازم بخواد انجام میدم. الان هم فكر مى كنم تو خواهر كوچیكمى. آخه مامان از دیشب تا الان داره تو گوش من و امیر على مى خونه كه از تو مثل خواهر نداشتمون محافظت كنیم. 

-خاله به من لطف داره. 

-بهت گفته بودم مامانم با همه فرق داره. كم كم خودتم متوجه میشى. 

-حالا بریم اون طرف. ست فروشى كیف و كفش داره. 

وارد مغازه شدیم. پسرى با موهاى سیخ سیخى تو مغازه بود. با دیدنمون لبخندى زد. 

امیر حافظ نگاهى به كیف و كفش ها انداخت و یه ست مشكى پاشنه بلند انتخاب كرد یه ست زرد جیغ. 

-كفش مشكى جیر باشه، ١٢سانتى. 

-خوب پات كن ببینم. 

-این؟

-آره، بده؟!

-نه اما پاشنه اش خیلى بلنده. 

-ایرادى نداره ... تمرین مى كنى یاد مى گیرى. حالام پات كن. 

بى میل روى صندلى كه رو به روى آینه قدى توى مغازه قرار داشت نشستم. كفش و پام كردم. زیپش از پشت بسته مى شد و جلو باز بود و چند تا بند تا مچ پا داشت. 

-اون یكیشو پات كن. 

هر دو رو پا كردم. 

-خوب پاشو ببینم. 

با ترس از جام بلند شدم. كفش ها تو پام زیبا بودن اما از اینكه قدمى بردارم و بیوفتم مى ترسیدم. 

-باید تو خونه تمرین كنى ... خوبه خوشم اومد. 

كفش ها رو درآوردم و كفش هاى خودمو پا كردم. هر دو رو حساب كرد گفت:

-لباس زیر و لوازم آرایش. 

-اما من آرایش كردن بلد نیستم. 

نگاه خیره اى بهم انداخت گفت: 

-براى تنوع خوبه. 

كل پاساژ و مجبور كرد دنبال شال و روسرى دنبالش راه بیوفتم و بعد از خرید لوازم آرایش، شال و روسرى و لباس زیر كه با هزار تا سرخ و سفید شدن خریدم سوار ماشین شدیم. 

-مامان گفته نهار منتظرمونه. 

نگاهى به صندلى هاى عقب انداختم كه كل خریدها رو گذاشته بودیم. 

با ریموت در حیاط و باز كرد. با كنجكاوى نگاهى به حیاط خاله انداختم. حیاط كوچك و با صفایى داشت. 

امیر حافظ پیاده شد. در و باز كردم پیاده شدم كه در سالن باز شد و خاله به استقبالمون اومد.

 چقدر با موهاى كوتاه طلائى و تاپ دامن شیكى كه پوشیده بود جذاب تر به نظر مى رسید و در نگاه اول اصلاً بهش نمى خورد كه زنى بالاى ٥٠ ساله باشه. 

گرم كشیدم توى بغلش گفت:

-خوش اومدى عزیزم. 

-ممنون، چرا زحمت كشیدین؟

اخمى كرد. 

-دیگه نبینم باهام انقدر رسمى صحبت كنى. من دوست دارم خاله، جدا از همه ى اتفاقات.


لبخندى زدم كه گونه ام رو بوسید. دستش و پشت كمرم گذاشت. 

-بیا بریم تو عزیزم. امیر حافظ وسایلایى رو كه خریدین بیار ببینم. 

-چشم مادر، شما جون بخواه. 

چشم هاى خاله برق زد گفت:

-جونت سلامت عزیزم. 

در سالن و باز كرد و كنار ایستاد. 

-برو تو عزیزم. 

وارد سالن شدم. خونه اى مدرن و زیبا اما از تك تك وسایل خونه عشق به زندگى منعكس مى شد. 

-بیا بشین عزیزم. 

-بهارك كجاست؟

-پیش امیر علیه. 

امیر حافظ با نایلون هاى خرید وارد شد. خاله رفت سمت آشپزخونه. 

امیر حافظ خریدها رو كنار مبل گذاشت و روى مبل رو به روم ولو شد. دست هاشو بالاى سرش روى پشتى مبل گذاشت. 

صداى امیر على اومد. 

-به خان داداش از جنگ برگشتى؟ 

سرم چرخید و روى امیر على كه بهارك بغلش بود و از پله ها پایین میومد خیره موند. 

امیر على كپى برابر اصل امیر حافظ بود اما امیر حافظ ته ریش داشت و امیر على نداشت. 

با دیدن من ابرویى بالا داد گفت:

-این كه هنوز همون قبلیه ... مگه قرار نبود عوض بشه؟

امیر حافظ اخمى كرد گفت:

-بچه رو درست بغل كن به كاریم كه بهت مربوط نیست دخالت نكن. 

امیر على مثل دخترا پشت چشمى نازك كرد گفت: 

-به مامان میگم اذیتم كردى تا قاشق داغت كنه. 

امیر حافظ سرى تكون داد. از جام بلند شدم كه امیر على گفت: 

-واى تو رو خدا پا نشید، خجالتم مى دید. 

متعجب نگاهى به امیر على و امیر حافظ انداختم كه امیر حافظ انگشتش رو كنار گیجگاهش تكون داد و گفت:

-بالا رو اجاره داده. 

خنده ام گرفته بود. بهارك با دیدنم دستشو سمتم دراز كرد. 

بغلش كردم و روى پام گذاشتمش. امیر على اومد و

روى مبل كنار خریدها نشست گفت:

-بذار ببینم چیا خریدین. 

همزمان خاله از آشپزخونه با سینى شربت گلاب زعفرون بیرون اومد. نفرى یكى شربت تعارف كرد و كنار امیر على نشست. 

امیر على یكى از نایلون ها رو برداشت و مانتوهایى كه خریده بودیم رو بیرون آورد. 

خاله با شوق تك تكشون رو نگاه كرد. دست امیر على كه به خریدهاى لباس زیرم خورد سریع از جام بلند شدم و نایلون رو از دستش گرفتم. 

متعجب و سؤالى نگاهم كرد. شرمنده سرم و پایین انداختم كه امیر حافظ گفت:

-اونا خصوصى بودن. 

امیر على به مبل تكیه داد گفت:

-اِه ... چطور خصوصى كه تو دیدى من ندیدم؟ مگه ما دوقلو نیستیم؟

امیر حافظ سرى تكون داد گفت:

-مامان این آدم نمیشه ... نابغه منم ندیدم. 

-بیا حمله كنیم و از دستش بگیریم. 

-امیــــر علــــى ...!

-خوب من لباس زیر دخترونه دوست دارم مامان. 

-زشته امیر على! الان اگه ازدواج كرده بودى بچه داشتى. 
امیر على با یه ضرب شربتشو خورد گفت:

-زن كیلو چنده مامان؟ الان راحت دارم زندگى مى كنم. 

خاله نگاه نا امیدى به امیر على انداخت و با لبخند رو كرد بهم گفت:

-همه چى عالیه عزیزم. 

-سلیقه آقا امیر حافظه. 

امیر على كفش مشكى رو آورد بالا گفت:

-جان من پاشو این و پات كن. شرط مى بندم یه قدمم نمى تونى بردارى!

رنگ به رنگ شدم كه امیر حافظ جدى گفت:

-امیر على زیاده روى نكن. 

خاله پاشد. 

-بیاین نهار ... دیانه عزیزم، امیر على یكم زیادو شوخه، آخه بچگى هاش سرش خورده زمین بخاطر اونه. 

نگاهى به امیر على انداختم كه امیر على خاله رو كشید تو بغلش گفت:

-دستت طلا مامان دیوونه ام شدم رفت!


-نه پسرم خدا نكنه، بودى. 

امیر حافظ لبخندى زد و حسرت نشست توى دلم. چقدر خاله رابطه ى خوبى با پسرهاش داشت، یه مادر واقعى! 

انگار امیر حافظ نگاه حسرت بارم رو فهمید كه گفت:

-بهارك خیلى زود بهت وابسته شده!

دستى به گونه ى تپلش كشیدم گفتم:

-منم خیلى دوسش دارم. 

-آهان، اما میدونى كه این دختر احمدرضاست!

سؤالى نگاهش كردم. 

-به نظرم وابسته نشى بهتره. 

ترس نشست توى چشمهام گفتم:

-مگه قرار نیست من پرستارش باشم؟

-چرا، یه پرستار نه اینكه تمام زندگیت رو پاى بهارك بذارى. 

از حرفهاش هیچ چیز متوجه نشدم و فقط سرى تكون دادم كه گفت:

-میدونم الان چیزى متوجه نمى شى. بهتره بریم نهار بخوریم. 

با هم وارد آشپزخونه شدیم. بوى قیمه ى خاله باعث شد احساس كنم چقدر گرسنه ام. 

-بشین عزیزم. بهارك رو بذار روى اون پتویى كه براش پهن كردم. خیالتم راحت باشه، نهارشو دادم. 

بهارك و روى پتو گذاشتم و اسباب بازى هاش رو دورش ریختم. روى صندلى میز نهارخورى نشستم و خاله دیس برنج رو گذاشت روى میز. 

امیر على گفت:

-چه كار كردى ماماااان ..... به به چه عطرى چه بوئى ... 

-امیر على بذار بخورم. مثل این قحطى زده ها شدیا!!

امیر على لبش و كج كرد گفت:

-اییییشش. 

خنده ام گرفته بود. خاله برام برنج كشید. 

-بخور خاله جون یكم گوشت بگیرى. 

امیر على دوباره گفت:

-نه، زن چاق و كسى دوست نداره. 

حرفى نزدم و شروع به خوردن كردم. الحق كه خوشمزه بود. 

نهار تو شوخى هاى امیر على خورده شد. خواستم میز و جمع كنم كه خاله دستم و گرفت گفت: 

-پسرا، آشپزخونه رو جمع كنید، چاى دم كنید بیارید.




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر