قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 22 فروردین 1397 ، 10:57 ب.ظ

رمان باران بهاری


همه خندیدیم و امیرمحمد ساحل رو گذاشت بغلم..همین که نشست تو بغلم نگاهی بهم انداخت،منو که دید با ذوق خندید..

اینقدر حرکتش بامزه بود که همه رو به خنده انداخت!..

روی موهاش رو بوسیدم و لبخندی بهش زدم..دستای کوچیکشو بلند می کرد و می کشید روی صورتم..

سرمو کج کردم و دستاشو بوسیدم..همه سرگرم حرکات بامزه ی ساحل شده بودن..

سرمو اوردم بالا نگاهم افتاد به سامان که با کلافگی سرشو انداخته بود پایین و با پاش روی زمین ریتم گرفته بود..

طاقتش تموم شده بود..لبخندی زدم و نگاهی به بابا اردلان کردم..

داشت با بابای ستاره حرف میزد..اینقدر بهش نگاه کردم تا سنگینی نگاهمو حس کردم و برگشت..

نگاهی به اطرافش کرد و و وقتی به من نگاه کرد با چشمام سامان رو نشون دادم..

چرخید طرف سامان و وقتی دید کلافه شده لبخندی زد و سرشو تکون داد..

با تک سرفه ای شروع به حرف زدن کرد:
-خب بهتره بریم سر اصل مطلب..بچه ها طاقتشون تموم شده!..

نگاهی به ستاره انداختم..داشت دستاشو میمالید بهم..اروم خندیدم و ساحل رو روی پام جا به جا کردم..

داشتم به حرفای بزرگترا گوش می دادم و ساحلم که می دید دیگه باهاش حرف نمی زدنم همش دستشو می کشید روی صورتم..

بدون اینکه بهش نگاه کنم دستشو گرفتم بوسیدم و به بابا اردلان و دایی که صحبت می کردن نگاه کردم..

بابای ستاره نیم نگاهی به سامان انداخت و گفت:
-والا اقا پسر ما خیلی از پسرتون تعریف کردن..طبق شناختی هم که از شما و خانوادتون داریم جواب رو می ذارم به عهده ی دخترم..هرچی خودش بخواد!..

همه نگاه ها کشیده شد سمت ستاره..دایی لبخندی زد و گفت:
-اقای موسوی اگه اجازه میدین تا ما بیشتر باهم اشنا میشیم این دوتا جوون هم یه صحبتی با هم بکنن؟!..

اقای موسوی سرشو تکون داد و گفت:
-خواهش میکنم این چه حرفیه..ستاره بابا جان اقا سامان رو راهنمایی کن اتاقت!..

ستاره بلند شد سامان هم پشت سرش بلند شد..لبخندی به دوتاشون زدم و با نگاهم بدرقه شون کردم..

وقتی بچه ها رفتن اقای موسوی نگاهی به جمع انداخت و گفت:
-این اقا داماد ما چیکاره هستن؟!..

همه نگاه ها با تعجب کشیده شد سمت همدیگه..یعنی نمی دونه سامان چیکاره اس؟..

زودتر از همه به خودم اومدم..تک سرفه ای کردم و گفتم:
-حقیقتش اقای موسوی سامان از پدرش یه شرکت بهش رسید که دورادور اداره اش میکنه..یه کارخونه هم داریم که به نام منو سامان و بهاره..قبلا من اداره اش می کردم اما الان دیگه دسته سامانه!..
.

اقای موسوی با رضایت سرشو تکون داد..حتما می خواسته از خودمون بپرسه تا مطمئن بشه..

همه مشغول حرف زدن شدن..

امیرعلی اومد کنارم نشست ساحل رو گرفت گذاشت روی پای خودش و اروم گفت:
-خوبی عزیزم؟..اگه خسته شدی بریم بیرون یکم قدم بزن؟؟

کمرم کمی درد گرفته بود برای همین سرمو تکون دادم..امیرعلی ساحل رو بغل کرد و بلند شد..

این بچه انگار بچه منو امیرعلیه..همیشه پیش ما دوتاس..

امیر با اون یکی دستشم دور کمر منو گرفت و رو به جمع که متعجب بهمون نگاه می کردن گفت:
-باران خسته شده..یکم بیرون قدم بزنه میاییم زود!..

همه با لبخند سر تکون دادن و ما هم حرکت کردیم سمت بیرون..

امیرمحمد صدامون زد و دوتایی برگشتیم:
-ساحل رو بدین به من اذیت میشین!..

با چشم و ابرو بشقاب میوه ای که جلوش بود رو نشون دادم و گفتم:
-تو مگه بجز شکمت به کس دیگه ای هم فکر میکنی؟..بشین بخور برادرِ من..

همه خندیدن و ماهم رفتیم بیرون..دوتایی اروم کنار هم راه می رفتیم..سرمو تکیه دادم به شونه ی امیر..
.

اونم با یه دست ساحل رو گرفته بود و دسته دیگه ش رو پیچیده بود دور کمر من..حیاطشون خیلی بزرگ بود..

دوطرف هم کلی گل کاشته بودن که بوشون ادمو دیوونه می کرد..

امیر با نگاهی به اطراف گفت:
-حیاطشون چه قشنگه!..بوی گلا که با هم قاطی شده محشره!..

نگاهمو اطراف چرخوندم:
-اوهوم خیلی..

بعد سرمو چسبوندم به سینه ش..عمیق بو کشیدم و گفتم:
-اما هیچ بویی واسه من، بوی تن تو نمیشه!..

حلقه دستشو تنگ تر کرد و روی موهام رو بوسید:
-فدای تو بشم من!..

اون روزای اول حاملگیم ویارم شده بود بوی تن امیرعلی..

تا وقتی خودش پیشم بود همش چسبیده بودم بهش و تند تند بو می کشیدم..

وقتی خودش خونه نبود یکی از پیراهناش و بو می کردم..

همیشه یکی از تیشرتای امیر رو می گرفتم جلوی بینیم..هرجا می رفتم این تیشرته جلوی بینیم بود..

چقدر همه مسخره م می کردن و بهم می خندیدن!..

اما خب ویارم بود..دسته خودم نبود که اینکارو نکنم.....
.

داشتیم راهه رفته رو برمی گشتیم که سپهر اومد رو تراس و گفت بچه ها اومدن..

یکم قدمامون رو بلند کردیم و رفتیم تو خونه..

وقتی نشستیم رو مبل سوالی به بقیه نگاه کردیم تا ببینیم چیشده..اما انگار گذاشته بودن تا ما بیاییم..

چون مامان دنیا لبخندی به ستاره زد و گفت:
-دخترم دهنمون رو شیرین کنیم؟!..

ستاره سرشو انداخت پایین و گفت:
-هرچی بابا و مامانم بگن!..

هممون شروع کردیم به دست زدن..نگاهی به اقای موسوی انداختیم و اونم که دید منتظریم گفت:
-ایشالا که خوشبخت شن!..

دوباره صدا دست بلند شد..همه بلند شدن ستاره و سامان رو بوسیدن و بهشون تبریک گفتن..

لبخندی زدم و اشکی رو صورتم ریخته بود رو پاک کردم..

از تو کیفم انگشتر تک نگینی که برای ستاره اورده بودیم رو برداشتم و رفتم پیششون..

نگاهی به اقای موسوی انداختم و گفتم:
-با اجازه ی اقای موسوی..

لبخند مهربون و پدرانه ای زد و گفت:
-خواهش میکنم دخترم..

جعبه انگشتر رو گرفتم جلوی سامان..سامان انگشتر رو برداشت و دست ستاره رو گرفت..

نگاهی به اقای موسوی انداخت و گفت:
-اجازه هست پدرجون؟!..

اقای موسوی لبخند از ته دلی زد و سرشو تکون داد..حس کردم بغض کرده برا همین نتونست جواب بده..

سامان که انگشتر رو تو دست ستاره کرد همه دست زدن..چونه م اروم لرزید..

یه قطره اشک ریخت رو صورتم..خدایا یعنی خواب نیستم؟..

این همون سامانی هسته که رو تخت بیمارستان بود و من التماس می کردم پیشت تا بیدار بشه..

حالا داره داماد میشه..نمی تونم باور کنم..خدایا خوشبخت بشن..دوتاشون لیاقت خوشبختی رو دارن.....
.

سرمو اوردم بالا و لبخندی بهشون زدم و اشکامو پاک کردم..

سامان یه قدم اومد جلو..تو چشماش اشک جمع شده بود..

اروم برای اینکه به شکمم فشار وارد نشه منو گرفت تو بغلش..

همینکه سرمو گذاشت روی سینه ش انگار راه اشکام باز شد..دونه دونه از چشمام پایین می ریخت..

میون گریه با هق هق گفتم:
-الهی خوشبخت بشی داداشی..همیشه عذاب کشیدی امیدوارم از الان به بعد خوشبخت بشی..مطمئنم میشی..

منو از بغلش اورد بیرون..دو قطره اشک از چشماش ریخته بود..اشکاشو پاک کرد..

لبخندی زد و همینطور که اشکای منو پاک میکرد با بغض گفت:
-ببین اشک منم در اوردی..الان که وقت گریه نیست عزیزم..

سرمو تکون دادم و گفتم:
-اره راست میگی ببخشید..

لبخندی به روی همیشه مهربونش زدم و رفتم سمت ستاره..

محکم بغلش کردم و گفتم:
-امیدوارم خوشبخت بشین عزیزم..

ارومتر ادامه دادم:
-خیلی اذیت شده..تورو خدا خوشبختش کن..میدونم با تو که باشه همیشه لبخند روی لباشه..فقط یه قول بهم بده که این لبخند هیچوقت پاک نشه!..

ستاه گونه ام رو بوسید و با اطمینان گفت:
-قول میدم!..

لبخندی زدم و بوسش کردم و رفتم عقب..دوباره همه نشستیم و ستاره و سامان هم پیش هم نشستن..

در مورد مهریه و  چیزای دیگه هم صحبت شد..

قرار شد یه مدت نامزد بمونن و اقای موسوی خودش یه صیغه محرمیت بینشون خوند تا راحت باشن..

مهریه ش اندازه ی تاریخ تولدش سکه تمام شد و یه سفر حج..

همه خوشحال و راضی از خونه ی ستاره اینا اومدیم بیرون..

لبخند روی لبای همه نشسته بود و دایی و بابااردلان همش ازشون تعریف می کردن و خیلی خوششون اومده بود ازشون..

چشمای سامان از خوشحالی برق میزد...

خدایا سامان کم عذاب نکشیده..فقط تنها ارزوم اینه از این به بعد خوشبخت بشه و همیشه شاد باشه!..

فقط همین........
.
***********************************************

با صدای ناله ضعیفی از خواب بیدار شد..با چشمای خمار نگاهی به کنارش انداخت..

وقتی باران روکنارش ندید سراسیمه از جا پرید..هوا هنور تاریک بود..

نگاهی به دور اتاق انداخت و وقتی باران رو دید که روی کاناپه تو خودش جمع شده و ناله میکنه با ترس و اضطراب بلند شد رفت طرفش..

کنارش زانو زد..ته دلش خالی شده بود..

نمی تونست هیچ سوالی بپرسه..سر تا پاش رو ترس فرا گرفته بود..

دستش رو گذاشت روی بازوی باران و اروم با صدای خش داری گفت:
-بارانم، نفسم چیشده؟!..

باران که صدای امیرعلی رو شنید سرشو بلند کرد و گفت:
-چیزی نیست..چرا بیدار شدی؟..برو بخواب!..

امیرعلی با ترس گفت:
-یعنی چی چیزی نیست؟..درد داری؟..

باران سرشو تکون داد و گفت:
-یکم کمر و دلم درد میکنه!..

امیرعلی فورا خودشو باخت..کنار مبل وا رفت و خیره شد به صورت باران که از درد جمع شده بود..

چند دقیقه گیج نگاهش کرد و یهو به خودش اومد..

تند از جاش بلند شد رفت سمت کمد و گفت:
-چرا بیدارم نکردی؟..وای خدا من از دسته تو چیکار کنم!..

همینطور که تند تند تو کمد می گشت زیر لب غر میزد:
-تو ماه اخر هستی باید مراقب باشیم..خاک بر سر من که راحت خوابیدم و حواسم بهت نبود..خیلی خسته بودم..هرشب چندبار بیدار میشدم مراقب بودم اما امشب از خستگی نفهمیدم چطور خوابم برد..چقدر من احمقم!..
.

سریع اومد پیش باران و مانتویی که از کمد اورده بود رو تنش می کرد..

همچنان غر میزد و زیر لب با باران حرف میزد:
-قربونت برم الان میریم بیمارستان..ببخشید از خستگی زیاد خوابم سنگین شد..فدات بشم گریه نکن..

بالاخره مانتو رو تنش کرد و شال رو کشید روی سرش..

باران تو این مدت بدون هیچ حرفی ناله می کرد و اشک می ریخت..

امیر سریع بلند شد شلوارکش رو با یه شلوار جین عوض کرد و با همون تیشرت تو خونه ای، باران رو روی دست بلند کرد..

باران با ناله همینطور که به خودش می پیچید گفت:
-بزارم زمین..سنگینم کمرت درد میگیره!..

امیرعلی با بغضی که صداش رو می لرزوند و خش دار کرده بود گفت:
-فدای سرت عزیزدلم..گریه نکن..گریه نکن قربون اشکات برم الان می رسونمت بیمارستان!..

از سر و صداشون بهار و امیرمحمد بیدار شدن و با ترس از اتاق اومدن بیرون..

بهار همین که باران رو توی اون وضع دید رنگش پرید..

با ترس و نگرانی گفت:
-چ..چیشده؟!..

امیرعلی نیم نگاهی بهشون انداخت و گفت:
-درد داره..دارم می رسونمش بیمارستان..

بهار با بغض گفت:
-وایسا منم بیام!..

منتظر هیچ حرفی نشد و سریع رفت تو اتاق..
.

امیرعلی سریع از خونه رفت بیرون و باران رو روی صندلی عقب نشوند و خودشم پست فرمون نشست..

بهار با مانتویی که دکمه هاش هنوز باز بود و شال به دست، از خونه پرید بیرون و تو ماشین کنار باران نشست...

همینکه بهار درو بست امیرعلی که از قبل در خونه رو باز کرده بود، پاش رو گذاشت روی گاز و حرکت کرد...

با سرعت رانندگی می کرد و ناله های باران انگار قلبشو سوراخ می کرد..

زیر لب خودشو سرزنش میکرد که چرا اینقدر عمیق خوابیده و متوجه درد باران نشده..

بهار با گریه دست باران رو تو دستش فشار میداد و سعی داشت با حرفاش ارومش کنه..

اما باران کم کم دردش داشت زیاد تر میشد و کنترلی روی جیغایی که از گلوش خارج میشد نداشت..

به صندلی جلوش چنگ میزد و سعی داشت جلوی جیغاش رو بگیره تا بهار و امیرعلی رو نترسونه..

اما بازم نمی تونست و با تمام تلاشش، جیغای خفه ای از گلوش خارج میشد..

امیرعلی با دکتره باران تماس گرفت و گفت چیشده و اونم گفت سریع خودش رو میرسونه بیمارستان..

وقتی به بیمارستان رسیدن طوری روی ترمز زد که صدای جیغ لاستیکا سکوت شبانه رو شکست..

دوباره باران رو روی دست بلند کرد و برد داخل و بهار هم دنبالشون می دوید..باران رو روی تخت خوابوند..

دکتر یه سونوگرافی سریع از باران گرفت و با عجله گفت:
-خیلی زود منتقلش کنین اتاق عمل..

امیرعلی با شنیدن اسم اتاق عمل جون از پاهاش رفت..

دستشو گرفت به تختی که باران روش خوابیده بود و هر چند دقیقه یکبار جیغی از درد می کشید، تا از افتادنش جلوگیری کنه!..

رو به دکتر با ترسه مشهودی گفت:
-چیشده؟..چرا اتاق عمل؟!..

دکتر با نگاهی به صورت امیرعلی متوجه ترسش شد..

با لحن ارامش بخشی گفت:
-اقای سالاری چرا خودتو باختی..وضعیت بچه ها طوری نیست که بشه طبیعی زایمان کرد باید عمل بشه..خیلی ها اینطوری میشن..جای نگرانی نیست..من به خود باران جان هم این موضوع رو گفته بودم...
.
با این حرفه دکتر، امیرعلی یکم جون گرفت..

دوتا پرستار تخت باران رو که دیگه از درد داشت بیهوش میشد رو حرکت دادن..

امیرعلی و بهار هم دنبال تخت راه افتادن..

بهار با گریه، امیرعلی هم با اشکی که هر لحظه امکان داشت از چشماش سرازیر بشه به بارانِ رنگ پریده نگاه می کردن..

باران که نگاهش به بهار و امیرعلی افتاد و ترس رو تو چشماشون دید با ناله گفت:
-نگران نباشین..حالم خوبه!..

امیرعلی بالاخره نتونست بیشتر از این جلوی اشک هایی که عجله داشت برای ریختن رو بگیره..

دست باران رو تو دستش گرفت و گفت:
-فدات بشم عزیزم..خیلی زود میایی پیشم..یکم تحمل کن همه چی تموم میشه..همش تقصیره منه..

باران بی جون فشاری به دست امیرعلی وارد کرد و گفت:
-این..اینطوری..نَ..نگو..تقص..تقصیره تو..تو نیست..

بهار با گریه ای که از ته دل بود گفت:
-خواهری اروم باش عزیزم!..

باران لبخند بی رمقی تحویل بهار داد و بی جون تر از قبل بریده بریده رو به امیرعلی نالید:
-مواظب بهار باش!..سپردمش دسته تو..نگران من نباشین..

رسیدن به اتاق عمل و تخت باران رو بردن داخل..لحظه ی اخر باران دیگه نتونست خوددار باشه..

صدای جیغ بلندش تو راهروی اتاق عمل انعکاس پیدا کرد..
.

حس می کرد کمرش داره از بدنش جدا میشه..دردش وحشتناک بود..

امیرعلی با رفتن تخت باران به داخل اتاق، نتونست جوابی به باران بده..

در که بسته شد با غیظ برگشت و مشتشو کوبید به دیوار..

پیشونیش رو چسبوند به دیوار و شونه هاش لرزید و بدون اینکه بتونه جلوشو بگیره اشکاش مردونه روی صورتش سرازیر شدن..

یکم که گذشت بهار رفت کنار امیرعلی ایستاد..

دستشو کشید روی کمرش و اروم گفت:
-امیرعلی اروم باش..اون روز که منو باران رفتیم دکتر، دکترش بهش گفت شاید مجبور باشن سزارین کنن..باران بهت نگفت که نگران نشی..وگرنه خودش می دونست شاید عمل بشه..

امیرعلی برگشت..سرشو تکیه داد به دیوار و چشماشو بست..

تو همون حال سرشو برای بهار تکون داد..

بهار که دید حالش خیلی بده و با این حرفا اروم نمیشه رفت رو به روش نشست روی صندلی و با گریه مشغول ذکر گفتن شد..

نیم ساعتی گذشت که با صدای قدمای پرشتابی بهار سرشو چرخوند و امیرمحمد و سامان رو دید که بدو بدو به طرفشون میومدن..

بهار بلند شد اما امیرعلی حتی چشماش رو هم باز نکرد..

وقتی بهشون رسیدن سامان با رنگی پریده بی معطلی سراغ باران رو گرفت..

بهار با هق هق گفت:
-بردنش اتاق عمل..وضعیت بچه ها طوری نبود که بشه طبیعی زایمان کرد..
.

سامان افتاد روی صندلی و خیره شد به روبروش..نمی خواست به هیچ چیز بدی فکر کنه..

امیرمحمد اروم بهار رو نشوند روی صندلی و سرشو گرفت تو بغلش..

بهار با گریه سرشو بلند کرد و گفت:
-ساحل رو چیکار کردی؟!..

-گذاشتم پیش مامان اینا..
-نگفتی که چی شده؟

-گفتم اتفاقا..می خواستن بیان بیمارستان نذاشتم..گفتم خودم بهتون خبر میدم!..
-خوب کاری کردی!..

یک ساعت دیگه هم گذشت اما بازم خبری از باران نشد..امیرعلی داشت دیوونه میشد..

یه زنگ کنار در اتاق عمل بود که هرچی فشارش میداد کسی نمیومد..

همش راه می رفت..موهاش رو چنگ میزد..گریه می کرد..دعا می خوند..دلش اشوب بود..

هر لحظه که بیشتر می گذشت حس می کرد به همون اندازه جون از تنش داره میره بیرون..به زور سرپا ایستاده بود..

بقیه هم با حالی خراب روی صندلی نشسته بودن و به قدم رو رفتن امیرعلی نگاه میکردن..

هرچی بیشتر می گذشت رنگشون بیشتر می پرید و ترسه تو دلشون بیشتر میشد.....

در اتاق عمل باز شد و دکتر خسته از اتاق اومد بیرون..همه هجوم بردن سمتش..

خانوم دکتر لبخند خسته ای زد و رو به امیرعلی گفت:
-خداروشکر تموم شد..دوتا پسرتون وضعیتشون نرماله..خانومتون هم حالش خوبه..یکم دیگه منتقل میشه بخش..

امیرعلی محکم نفسش رو فوت کرد بیرون و خواست از دکتر تشکر کنه که پرستاری سراسیمه از اتاق عمل پرید بیرون..

با اضطراب گفت:
-خانوم دکتر..خانوم دکتر وضعیت بیمار خوب نیست..

رنگ از روی همه پرید..دکتر به پرستار نگاه کرد و سریع وارد اتاق شد..

زانوهای امیرعلی خم شد و همون وسط نشست و مسخ شده خیره شد به سرامیک های کف بیمارستان..

سامان یاعلی گفت و کنار دیوار سر خورد و اونم نشست روی زمین..

امیرمحمد هم بهارو گرفت بغلش و روی صندلی نشوند..
.

همشون مات به جلوشون نگاه می کردن..امیرعلی دلش زیر و رو میشد..

حالش خیلی بد بود..انگار دنیا داشت دور سرش می چرخید..بقیه هم دست کمی ازش نداشتن..

نفهمیدن چقدر گذشت..چقدر تو اون حال بودن که دکتر از اتاق با صورتی خسته بیرون اومد..

امیرعلی که هنوز همون وسط نشسته بود..بقیه هم تو همون حالتها بودن..

دکتر رو که دیدن هیچکدوم جرات نمی کرد بلند شه و بپرسه چیشده..

امیرمحمد نگاهی به بقیه انداخت و با قدم های لرزون رفت سمت دکتر..با چشمای پر از ترس به دکتر نگاه کرد..

دکتر لبخندی زد و به امیرعلی که وسط سالن ولو شده بود و جون بلند شدن نداشت نگاه کرد..

با مهربونی گفت:
-بعد از عمل حالشون خوب بود اما من که از اتاق اومدم بیرون فشارش بالا پایین شده که این برای کسی که عمل کرده یکم خطرناکه..اما با دارو تونستیم فشارش رو متعادل نگه داریم..الانم حالش خوبه..منتقل میشه بخش..

همه با چشمایی که برق میزد کلی از دکتر تشکر کردن..

امیرعلی بعد از شنیدن حرفای دکتر اشکی که تا الان تو چشماش اسیر شده بود رو با انگشتاش گرفت..

سریع نم چشماشو گرفت و رو به روی دکتر ایستاد و گفت:
-ممنون خانوم دکتر!..

دکتر که زن مسن و خوش رویی بود لبخندی به امیرعلی زد و گفت:
-خواهش میکنم..من که کاری نکردم..خدارو شکر کن..

امیرعلی با بغض و لبخند سرشو تکون داد..همه اومدن جلو و بهش تبریک گفتن..

بهار با لبخند جلوی امیرعلی ایستاد و گفت:
-چشمت روشن داداش..ایشالا قدمشون خیرِ..

امیرعلی با لبخند تشکر کرد و گفت:
-من برم شیرینی بگیرم و بیام!..

بعد از این حرف با قدمای بلند حرکت کرد و از بیمارستان زد بیرون..

چندتا جعبه شیرینی گرفت و داد به پرستار و ازش خواست بین همه پخش کنه..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر