قادر رنجبر نظرات سه شنبه 21 فروردین 1397 ، 10:21 ب.ظ

رمان باران بهاری



با این حرفم خندشون شدت گرفت..با خجالت لبمو گزیدم و سرمو انداختم پایین..

از گوشه ی چشم به امیر که بغ کرده نشسته بود نگاه کردم و چشم غره ای بهش رفتم..تا نیم ساعت سرمو بلند نکردم..

تا نگاهم به بقیه میوفتاد یاد حرفام میوفتادم و دلم می خواست از خجالت اب بشم..همه یه نظری می دادن و خوشحالی از نگاهشون میبارید..

مخصوصا بابا اینا و بهار..خیلی خوشحال بودن..همش به من نگاه می کردن و لبخند میزدن......

همینطور داشتم غصه می خوردم که حالا چیکار کنم با این بچه..«من هنوز امادگیشو ندارم اخه»..

«مگه بهار امادگیشو داشت؟..دیدی چقدر خوشحال شد وقتی فهمید قراره بچه دار بشه؟»..«خوب..خوب فرق میکنه»..«چه فرقی؟!»..

چشمامو بستم تا عین دیوونه ها با خودم حرف نزنم..درواقع جوابی برای این سوالم نداشتم..

هنوز چشمام بسته بود که گرمی دسته امیر رو روی دستم حس کردم..چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم..

با نگرانی و غصه گفت:
-دوسش نداری؟!..

با تعجب گفتم:
-کیو؟!..

با ناراحتی بیشتری گفت:
-بچمون رو؟!..

یه لحظه حس کردم از این لفظی که بکار بود قند تو دلم اب شد..
.

یه بچه از منو امیر..بچه ی خودمون..بچه ای که پدرش امیرِ و الان تو شکمه منه..

ناخداگاه دستم رفت روی شکمم..مگه میشه چیزی از امیر باشه و من دوسش نداشته باشم؟..

چرا عین دیوونه ها وقتی فهمیدم اونطوری گفتم؟..خوب شوکه شده بودم، حق داشتم..

یعنی دوسش دارم؟..شکممو نازی کردم و حس کردم خیلی دوسش دارم..

نگاهم کشیده شد سمت ساحل..اروم تو بغل مامان دنیا خوابیده بود..

قرار بود ماهم چندماه دیگه یه نینی داشته باشیم مثل ساحل..با این فکر لبخند نشست روی لبام..برگشتم به امیر نگاه کردم..

هنوز با نگرانی منتظره جوابم بود..دستمو محکمتر روی شکمم کشیدم..

نگاه امیر چرخید روی شکمم و نگاهش مهربون شد..دستشو گذاشت روی دسته من و فشاری بهش داد..

از گرمی دستش منم گرم شدم و لبخندم عمیق تر شد..خدایا ببخش من اونطوری گفتم شوکه شده بودم..

خیلی هم دوسش دارم..دستمو برداشتم و بلند شدم..همه ی نگاه ها کشیده شد سمت من..

لبخندی زدم و گفتم:
-الان برمی گردم..

رفتم سمت پله ها و اروم رفتم بالا..در اتاقمون رو باز کردم و رفتم داخل..

نشستم روی تخت و عین دیوونه ها زدم زیر خنده..

تو جمع خجالت می کشیدم خوشحالیم رو نشون بدم..یه دستمو گذاشتم روی دهنم و دسته دیگه ام رو روی شکمم..

اروم زمزمه کردم:
-خدایا شکرت..ممنونم که اینقدر خوشبختم..امیرو دارم الانم یه بچه که از وجوده منو امیرِ..چقدر خوشحالم..دلم می خواد جیغ بزنم از خوشحالی..
.

همینطور روی تخت نشسته بودم و با لبخند شکممو ناز می کردم که تقه ای به در خورد..

لبخندمو خوردم و دستمو از روی شکمم برداشتم..

با بفرمایید من در باز شد و امیر پکر اومد داخل..تعجب کردم..

امیر هیچ موقع برای اومدن تو اتاقمون در نمیزد..داشتم بهش نگاه میکردم که اومد کنارم نشست..

نگاه مهربونش خیره شد به شکمم و اروم گفت:
-اما من خیلی دوسش دارم!..

وای خدایا امیر فکر میکرد من جوابشو ندادم یعنی بچمون رو دوس ندارم..باید از اشتباه در بیاد..داره سوتفاهم میشه..

با لبخند دستمو رو شکمم گذاشتم و مثل خودش اروم گفتم:
-من خیلی بیشتر دوسش دارم!..

سرش با شدت اومد بالا و بهم نگاه کرد..فکر میکرد الکی میگم..

وقتی لبخندمو دید و صدق حرفمو از تو چشمام خوند، لبخند بزرگی نشست روی لباش..از روی تخت بلند شد و منم بلند کرد..

کشیدم تو بغلش و از روی زمین بلندم کرد و شروع کرد به چرخوندنم..از ترس چشمامو بستم و محکم شونه هاش رو گرفتم..

با جیغ گفتم:
-وای امیر بزارم زمین حالم داره بهم میخوره..الان بچتو بالا میارم!..

با این حرفم سریع گذاشتم زمین اما تو بغلش نگهم داشت..

با خنده و ذوق گفت:
-عاشقتم به خدا..عاشق جفتتون!..ممنونم باران..ممنونم که این حس خوب رو بهم دادی..نمی دونی چقدر خوشحالم..تو رویا هم نمی دیدم مادر بچه هام تو باشی..

زدم روی شونه ش و گفتم:
-نخیر..شما فقط حق داری عاشق من باشی..

خندید و گفت:
-تو که جونمی..تمام زندگیمی..اونو دوست دارم چون از وجوده توئه..تو شکمه توئه..چون قراره تو مامانش باشی..

خندیدم و سرمو گذاشتم روی سینه ش..این حال خوش رو با تموم وجودم حس می کردم..

حسه فوق العاده ای بود..من خوشبخت ترین زن تو دنیا بودم!...........
.

******************************************

از مطب دکتر با امیر اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم..تا خونه هردوتامون ساکت بودیم..

امیر نمی دونم به چی فکر می کرد اما من داشتم دیوونه میشدم..خدایا اخه چطور ممکنه؟!......

از ماشین پیاده شدم و با حال زاری رفتم تو خونه..

همه تو سالن نشسته بودن و باهم حرف میزدن..با ورود من ساکت شدن و بهم نگاه کردن..

پکر بهشون سلام کردم و نشستم روی مبل..همه وقتی حالمو دیدن با تعجب بهم نگاه کردن..

امیر هم اومد تو خونه و مثل من اروم سلام کرد..امیر هم شوکه بود..

هنوز از شوکی که بهمون وارد شده بود بیرون نیومده بودیم..

ارنج جفت دستامو گذاشتم روی زانوهام و سرمو تو دستام گرفتم..

بقیه با دیدن حال ما ترسیدن و شروع کردن به سوال پرسیدن..

من که نای جواب دادن نداشتم امیر هم نمی دونم چرا جواب نمی داد..

سرمو اوردم بالا و غمگین بهشون نگاه کردم و گفتم:
-چیزی نشده..نگران نشین!..

مامان دنیا با نگرانی گفت:
-مگه قرار نبود برین دکتر؟..خب چیشد؟..دکتر چی گفت؟!..
.

سرمو تکون دادم:
-از دکتر داریم میاییم..

-چی گفت؟..بچه خوب بود؟..سالم بود؟..چرا شما اینقدر پکرین؟!..

نگاه از مامان دنیا که این سوالا رو پرسیده بود گرفتم و سرمو تکون دادم..

به دایی نگاه کردم و با حالی گرفته گفتم:
-قربونت برم دایی اخه این ارث رو باید می دادی به من؟!..

دایی گیج بهم نگاه کرد و گفت:
-چی؟..

با دستام دوقلوها رو نشون دادم و گفتم:
-دو قلوها رو میگم...

بازم هیچکس منظورمو نفهمید..گیج بهم نگاه می کردن و یه دفعه بهار که ساحل تو بغلش خوابیده بود، با صدای بلندی رو به من گفت:
-نـــــــه؟؟؟!!..

از صدای بلندش ساحل از خواب پرید و شروع کرد به گریه کردن..

بهار مشغول تکون دادن ساحل شد و تو همون حال پرسید:
-دوقلو هستن؟!..

با ناراحتی سرمو تکون دادم..بهار شروع کرد به خندیدن..بلند بلند می خندید..

بلند شد اومد پیشم صورتمو بوسید و گفت:
-قربونت برم ناراحت نباش خودم یکیش رو بزرگ میکنم!..
.

حالا همه متوجه شده بودن چی شده..امیرمحمد و دوقلوها زدن زیر خنده..

مامان دنیا و زن دایی بهم دلداری میدادن..اما خودم می دونستم چه بلایی سرم اومده..

وای دوتا بچه یه اندازه رو من چطور بزرگ کنم..

امیرعلی که کنارم نشسته بود دستمو گرفت کشیدم تو بغلش و گفت:
-قربونت برم ناراحت نباش پرستار می گیریم!..

با حرف امیر تازه تونستم ناراحتیم رو بریزم بیرون..یهو زدم زیر گریه..

همینطور که گریه می کردم گفتم:
-حالا چطور بزرگشون کنم..وای دوتا بچه اندازه همدیگه..باهم گریه میکنن..باهم گشنشون میشه..با هم خرابکاری میکنن..چیکار کنم..وای چطوری از همدیگه تشخیصشون بدم..امیر چیکار کنیم؟..

من همینطور زار میزدم و پسرا می خندیدن..

امیر با عصبانیت رو به پسرا غرید:
-مگه نمی بینین ناراحته؟..همه چی رو باید به مسخره بگیرین؟..یکم شعور داشته باشین اه...

بعد از تشری که امیر بهشون زد سعی میکردن جلوی خندشونو بگیرن..

امیر هم کلی باهام حرف زد تا تونست یکم ارومم کنه..

هنوزم تو دلم غوغا بود..خیلی می ترسیدم..اما خوب کاری بود که شده..

دسته منم نبود..باید کنار میومدم باهاش..

خدا اینطوری خواسته بود..از طرفی هم اینطوری بهتر شد..باهم بزرگ میشدن..

چون دوتا بچه می خواستیم حالا که خدا لطف کرد دوتاش رو باهم بهمون داد...
.

تصمیم گرفتم الکی گریه و زاری نکنم..دیگه کاری نمیشد کرد..

می دونستم خیلی سخته بزرگ کردنشون..خیلی اذیت میشیم اما بازم خداروشکر کردم..

همینکه سالم باشن برام کافیه..همه یکی یکی دوباره بهمون تبریک گفتن..

امیرمحمد می گفت:
-چون دوتا هستن باید دوبار تبریک بگیم..

بعد خودش هرهر میزد زیر خنده..پسره بیشعور نفهم..

دلم می خواد تا میتونم بزنمش اما فعلا بخاطره دوتا کوچولوهای شیطونم دستم بسته بود..

بعد باهاش تصفیه حساب می کنم..

بعد از جواب دادن به تبریکات بقیه ساحل رو گرفتم بغلم و خودمو باهاش سرگرم کردم..

امیرعلی هم همش در حال رفت و امد تو اشپزخونه و سالن بود..صبح رفته بود کلی خرید برام کرده بود..

حالا هم همش می رفت یه چیزی میاورد میداد بخورم..هرچی هم می گفت بسه دیگه نمی تونم گوش نمیداد..

فقط می گفت «بخور تقویت بشی..حالا دیگه سه نفرین باید بیشتر بخوری»..

معلوم بود خیلی خوشحاله که قراره دوتا بچه باهم داشته باشه اما از ترس اینکه من چیزی بهش نگم خوشحالیش رو نشون نمیداد اما از لا به لای حرفاش مشخص بود تو دلش چه ذوقی داره..

حالا خداکنه یه دختر باشه یه پسر،اینطوری خیلی بهتر بود..

خدایا شکرت اما این چه کاری بود کردی..اخه من چطور اینارو بزرگ کنم..

بازم شکرت..راضیم به رضای تو..خودت نگه دارشون بود........
.
*******************************************

با نفس نفس نشستم روی مبل شکمم خیلی بزرگ شده بود..

تازه رفته بودم تو ماهه شش..حتی به زور می تونستم تکون بخوردم..

دکتر گفته بود روزی نیم ساعت پیاده روی کنم اما واقعا سختم بود..

وقتی حالم خوب بود و حوصله داشتم می رفتم تو حیاط یکم قدم میزدم اما خیلی زود خسته میشدم..

وقتی رفتیم سونوگرافی دکتر گفت هردوتا بچه پسر هستن..چقدر اون روز غصه خوردم..

درسته همیشه دوست داشتم بچه اولم پسر باشه اما دخترم می خواستم..یه پسر یه دختر..

اما حالا هردوتا بچه ام شده بودن پسر..البته همین که فقط سالم باشن کافی بود برام........

نگاهی به سامان که لبخند از روی لباش پاک نمیشد،انداختم..

کت شلوار قهوه ای پوشیده بود با پیراهن کرمی و کراوات قهوه ای..

امشب خاستگاریش بود..قرار بود بریم خاستگاری ستاره..

الانم تو سالن منتظر بهار بودیم که داشت ساحل رو اماده میکرد..دخترم ماه شده بود..خیلی خوشگل شده بود..

چشماش رنگ چشمای بهار بود..بیشتر به بهار شباهت داشت..زیاد به امیرمحمد نرفته بود..

بهار از اتاق اومد بیرون و پشت سرش هم امیرمحمد همینطور که ساحل بغلش بود اومدن بیرون..

موهای کوتاهشو دم موشی بسته بود و یه پیراهن صورتی چین دار کوچیک هم تنش کرده بود..دلم براش ضعف رفت..
.

دستمو دراز کردم و رو به امیرمحمد گفتم:
-دخترم رو بیار بوسش کنم..

امیرمحمد لبخندی زد و اومد طرفم..دستمو دراز کردم ساحل رو بغل کنم که داد امیرعلی رفت هوا..

با تعجب نگاهش کردم که گفت:
-باران چیکار میکنی؟..دکتر گفته برات خطرناکه چیزی بلند کنی..

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
-این بچه که وزنی نداره!..

چشم غره ای بهم رفت و اومد ساحل رو بغل کرد..

نشست کنارم و گفت:
-بفرما هرکار دوست داری باهاش بکن اما نمی گذارم بغلش کنی!..

با ناراحتی گفتم:
-یعنی چی امیر؟..چرا اینقدر بزرگش میکنی؟..می خوام بغلش کنم..

با چشماش به شکمم اشاره کرد و گفت:
-اصلا خودت یه نگاه به شکمت بنداز..ببین می تونی بچه رو بغل کنی؟!..

نگاهی به شکمم انداختم..لبمو گزیدم..راست میگفت اما دوست داشتم ساحل رو محکم بغل کنم..

به ساحل نگاه کردم که با چشمای خوشگش معصومانه بهم نگاه می کرد و منتظر بود بغلش کنم..

موهای روی پیشونیش رو مرتب کردم و دو سه تا ماچ ابدار از لپای تپلش کردم..

ساحل خودش خندید اما در عوض مامان باباش جیغشون رفت هوا..

امیرمحمد اومد ساحل رو از بغل امیرعلی گرفت و گفت:
-این چه طرز بوسیدنه..ببین لپای بچمو قرمز کردی..
.

ساحل خیلی با من جور شده بود..منو خیلی دوست داشت..کلا چون همیشه پیش من بود خیلی بهم عادت کرده بود..

دستاشو دراز کرده بود طرفمو یه صداهایی از خودش در میاورد..

می خواست بیاد بغلم..با ناراحتی بهش نگاه کردم که دستاشو به طرفم تکون میداد..

چقدر دوست داشتم بغلش کنم و بچلونمش!..به سختی از روی مبل بلند شدم و رفتم جلوی امیرمحمد ایستادم..

دستای کوچولوی ساحل رو گرفتم تو دستم بوسیدم و گفتم:
-عزیزم عموت نمیذاره بغلت کنم..بزار وقتی رسیدیم به ماشین بیا بغلم بشین باشه؟!..

اون که نمی فهمید من چی میگم فقط دستاشو میکشید روی صورتم..

می دونست این کارشو دوست دارما حالا هم با این کار خودشو لوس میکرد تا بغلش کنم..

به امیرمحمد گفتم:
-همراه من بیا تو ماشین بده بغلم!..

بدون توجه به چشم غره های امیرعلی حرکت کردم سمت در..

سامان که رفته بود بیرون از تو حیاط داد زد:
-بابا دیر شد چرا نمیایین؟؟؟

لبخندی زدم و بلند گفتم:
-اومدیم داداش اینقدر هول نباش زشته!..

همه باهم از خونه رفتیم بیرون..امیرعلی کمکم کرد سوار ماشین بشم..ما و امیرمحمد اینا با ماشین ما می رفتیم..

سامان هم با ماشین خودش میومد تا تو راه گلی که سفارش داده بود و شیرینی هارو بگیره و بره دنبال مامان دنیا و بابا اردلان..

دایی اینا هم خودشون میومدن..ادرس بهشون داده بودیم..

تو ماشین که نشستیم دستمو دراز کردم و از بغل امیرمحمد ساحل رو گرفتم نشوندم روی پام..طوری نشوندمش که به شکمم فشار وارد نشه..

تو راه من که اصلا کاری به حرفای بقیه نداشتم با ساحل خودم رو سرگرم کرده بودم..هر کلمه ای من می گفتم ساحل الکی غش غش می خندید..

منم دلم ضعف میرفت براش و یه بوسش می کردم..به اعتراض بهار و امیرمحمد هم اهمیت نمیدادم..

امیرعلی از تو ایینه همش بهم نگاه می کرد که یه وقت اذیت نشم..من نمی دونم این همه وسواس برای چیه..

از ایینه بهش لبخندی زدم تا خیالش راحت بشه..جواب لبخندمو داد و به جلوش نگاه کرد..
.

امیرعلی اروم رانندگی میکرد تا همزمان با سامان و دایی اینا برسیم خونه ستاره اینا..

چقدر خوشحال بودم که سامان قراره سر و سامون بگیره..امیدوارم خوشبخت بشن!.......

وقتی رسیدیم یکم منتظر شدیم تا سامان هم با بابا اینا رسیدن..

همه پیاده شدن اما من تو ماشین نشستم تا دایی اینا هم بیان بعد پیاده بشم..

سختم بود سرپا وایسم..وقتی دایی و زن دایی اومدن ساحل رو دادم به امیرمحمد..

یکم نق زد و بعدم اروم شد..هنوز می خواست پیشم بمونه..بهش قول دادم بریم تو خونه میگیرمش باز..

از ماشین پیاده شدم و بعد از سلام و احوال پرسی رفتیم زنگ درو زدیم..

سامان جعبه شیرینی رو داد دسته بهار و دسته گلم خودش دستش گرفت..در با صدای تیکی باز شد و هممون رفتیم داخل..

ستاره و سپهر با مامان و باباشون روی تراس خونه منتظرمون ایستاده بودن..

رسیدیم بهشون بعد از سلام و خوش امدگویی همگی رفتیم داخل..

ستاره و مامانش با منو بهار و مامان دنیا و زن دایی روبوسی کردن و پشت سر مردا رفتیم داخل..

سامان اخر از همه ایستاده بود و سرشو انداخته بود پایین..با لبخند بهش نگاه کردم و رفتم تو..

روی مبل که نشستیم ستاره با لپای قرمز شده و دسته گل به دست اومد داخل..

پشت سرشم سامان با یه لبخند پت و پهن اومد نشست کنار امیرعلی..

ساحل روی پای امیرمحمد همش وول میخورد..معلوم بود امیرمحمد رو کلافه کرده..

همه داشتیم باهم تعارفات معمول رو می کردیم که امیرمحمد بلند شد اومد طرفم..

وقتی رسید بهم بلند گفت:
-این بچه چرا اینقدر چشم سفیده..ما این همه بهش محبت می کنیم اخرشم چشمش همش دنباله خالشه!..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر