قادر رنجبر نظرات یکشنبه 19 فروردین 1397 ، 11:16 ب.ظ

باران بهاری



سرمو تکون دادم و دوباره شروع کردم به راه رفتن..تند تند صلوات می فرستادم زیر لب..از استرس حالت تهوع گرفته بودم..

مخصوصا بوی الکل پیچیده بود تو بینیم و حالمو داشت خراب میکرد..یه دفعه در اتاق باز شد..

هممون حمله کردیم سمت در اتاق..یه پرستار با یه تخت چرخدار کوچیک از اتاق اومد بیرون..

یه نوزاد کوچولو که صورتش قرمز بود و خیلی هم زشت بود تو تخت اروم خوابیده بود..

پرستار با لبخند نگاهی بهمون انداخت و گفت:
-همراهی بهار راد؟!..

هممون عین ادمای لال فقط سر تکون دادیم..من که زبونم نمی چرخید چیزی بگم بقیه رو نمی دونم..

پرستار دوباره لبخندی زد و با اشاره به نوزادی که تو تخت خوابیده بود گفت:
-کوچولوی شماست!..دختره!..

چشمام گرد شد..هممون سریع رفتیم بالاسرش جز امیرمحمد..وای خیلی کوچیک بود..

امیرمحمد دوقدم دورتر ایستاده بود و با چشمای غرق اشک به تخت بچه نگاه میکرد..نمی دونم چرا نمیومد جلو..

دست نوزاد رو گرفتم تو دستم و پشت دستش رو بوسیدم..اشکام قصد بند اومدن نداشتن..

برگشتم به امیرمحمد نگاه کردم و گفتم:
-نمی خواهی دختر زشتتو ببینی؟!.
.
میون گریه خندیدم و گفتم:
-اینقدر گفتم مثل تو میشه،زشت میشه اخرم شکل خودت شد..بیا ببین چه زشته!..وای چرا اینقدر قرمزه..حداقل به خاله ت میرفتی عروسکم!..

امیرعلی با پشت دستش اروم کشید روی صورت صاف و نرم نوزاد و گفت:
-مگه جرات داشت به خاله ش بره..خاله ش یکیه اونم برای خودمه!..

همه اروم خندیدیم..امیرمحمد لبخندی زد و خواست قدم برداره بیاد پیشمون که همون موقع در اتاق دوباره باز شد و بهار رو که بیهوش روی تخت خوابیده بود اوردن بیرون..

هممون حواسمون از بچه پرت شد..امیرمحمد با قدمای بلند رفت سمت بهار و ماهم پشت سرش..

صورتش رنگ پریده بود..لباش یکم کبود شده بودن..روی کل صورتش عرق نشسته بود..

امیرمحمد خم شد پیشونی بهارو بوسید و دستشو کشید روی صورتش و به پرستار با بغض گفت:
-چرا بیهوشه؟!..

پرستار که از اخم ریزِ بین ابروهاش مشخص بود تو کارش خیلی جدیه شروع کرد به توضیح دادن:
-خیلی ضعیف بود..به سختی خودشو نگه داشت تا بچه بدنیا بیاد..اما همینکه بچه بدنیا اومد دیگه طاقت نیاورد و بیهوش شد..البته مشکلی نیست طبیعیه کسایی که بُنیِه ضعیفی داشته باشن این مشکل براشون پیش میاد..خانومتون این اخری دیگه به سختی هوشیار بود چشماش همش میوفتاد روهم اما سریع بازشون میکرد..چون من بهش گفتم اگه بیهوش بشه مجبور میشیم عملش کنیم..اونم فکر میکرد عمل به بچه ضرر میزنه برای همین همه سعیشو کرد تا طبیعی بدنیاش بیاره اما خیلی اذیت شد!..
.

اشکای امیرمحمد ریخت روی صورتش..خم شد دوباره پیشونی بهارو بوسید..

همینطور که دست میکشید روی صورت بهار اروم گفت:
-قربونت برم چرا خودتو اذیت کردی..خودت مهمتر بودی..الهی فدات بشم که اینقدر درد کشیدی..صدای جیغات هنوز تو گوشمه..داره دیوونه ام میکنه!..

پرستار با جدیت گفت:
-اقا باید بیمار رو ببریم اتاقشون!..

امیرمحمد سرشو تکون داد و گفت:
-می تونم پیشش باشم؟!..
-متاسفانه شما نمی تونین..یه خانوم میتونه شب پیشش بمونه..

سریع گفتم:
-من میمونم!..

امیرمحمد نیم نگاهی بهم انداخت که پر از التماس بود..می خواست خودش بمونه پیش بهار..

دوباره به پرستار نگاه کرد و گفت:
-اگه اتاق خصوصی بگیرم چی؟!..

پرستار سرشو تکون داد و گفت:
-در اون صورت فرق نمیکنه کی پیشش باشه..

امیرمحمد با خوشحالی گفت:
-پس من برم کاراش رو انجام بدم!..

بعد نگاهی به من انداخت..با لبخند سرمو تکون دادم و اونم با خوشحالی رفت..

خم شدم روی صورت بهار گونه ش رو بوسیدم و اروم کنار صورتش زمزمه کردم:
-تو که کشتی مارو بهارم!..داشتم دق میکردم نفسم!..

امیرعلی و سامان هم خم شدن پیشونی بهارو بوسیدن و پرستار تخت رو حرکت داد و بهارو برد..

دوباره از بوی تند الکل دل و روده ام پیچید تو هم..دستمو گرفتم جلوی دهنم و به امیرعلی علامت دادم که دستشویی رو نشونم بده..

امیر دوید طرفم و هول گفت:
-چیشد؟..چرا اینطوری شدی؟!..حالت بهم خورد؟..بیا،بیا بریم دستشویی عزیزم..بخاطره بوی بیمارستان اینطوری شدی..استرس هم که داشتی دیگه بدتر..

دور کمرمو گرفت و بردم سمت دستشویی..درو که بستم شروع کردم به عق زد..

حتی تو دستشویی هم بوی بیمارستان پیچیده بود و همین نمیذاشت حالم خوب بشه..

تا صورتمو می شستم و می خواستم بیام بیرون دوباره بو می پیچید تو بینیم و حالم بد میشد..

به سختی صورتمو شستم و با گوشه شالم جلوی بینیم رو گرفتم و رفتم بیرون..

امیرعلی با نگرانی اومد پیشم و دوباره کمکم کرد حرکت کنم..

نگاهه مضطرب و نگرانی بهم انداخت و گفت:
-بریم پیش دکتر یه ویزیتت بکنه!..
.

سرمو انداختم بالا و بدون اینکه شالمو بردارم گفتم:
-نه نیاز نیست..بهترم!..

امیرعلی اخمی کرد و گفت:
-تا اینجا هستیم بذار بریم ببینیم چیشده..بعد بریم خونه دیگه نمیایی من که میدونم!..

هرچی گفتم حالم خوبه نیاز نیست اخر بردم پیش دکتر اورژانس..نشستم روی صندلی روبروی دکتر..

نگاهی به شالم که جلوی بینیم گرفته بودم انداخت و گفت:
-مشکل چیه؟!..

امیرعلی شروع کرد به توضیح دادن..وقتی حرفاش تموم شد دکتر شروع کرد به نوشتن و گفت:
-ازدواج کردین؟!..

من که کلا ساکت بودم اگه می خواستم حرفم بزنم باید این شال رو برمی داشتم که در اون صورت حالم بد میشد..

امیرعلی جواب سوالای دکتر رو میداد:
-بله اقای دکتر..خانمم هستن!..

-خوب من یه ازمایش نوشتم..برین طبقه دوم ازمایش بدین..بعد جوابشو بگیرین و بیارین تا خیالم راحت بشه و بتونم دارو بنویسم!..

امیرعلی با ترس گفت:
-اقای دکتر ازمایش برای چی؟..مشکلی پیش اومده؟..

دکتر لبخندی به ترس امیرعلی زد و گفت:
-نه جوون مشکلی نیست..خیالت راحت باشه..خانمت رو زودتر ببر ازمایش بده و ببرش خونه تا حالش بد نشده باز..

امیرعلی سرشو تکون داد..یکم شالمو کشیدم پایین و از دکتر تشکر کردم..

امیرعلی هم تشکر و خداحافظی کرد و راه افتادیم رفتیم طبقه ی دوم..

بعد از ازمایشی که دادم و قرار شد دوساعت دیگه بیاییم جوابشو بگیریم، برگشتیم پیش سامان..

بهش که رسیدیم گفت:
-بهار رو انتقال دادن اتاق خصوصی..من منتظر شما بودم تا بیایین..چرا اینقدر دیر کردین؟!..

سه تایی راه افتادیم سمت اتاق بهار..امیرعلی هم حرفای دکتر رو به سامان گفت..

سامان با نگرانی بهم نگاه کرد و گفت:
-توکه خوب بودی چیشد یهو؟..

لبخندی زدم و گفتم:
-الانم خوبم داداش..امیر الکی شلوغش کرد..بوی الکل می پیچه تو بینیم و حالمو بد میکنه..همین!..

-ایشالا که چیزی نیست..نگران نباش!..
.

لبخندی به سامان زدم..رسیدیم به اتاق بهار..تقه ای به در زدم و بعد از بفرمایید امیرمحمد وارد شدیم..

بهار هنوز بهوش نیومده بود..بچه رو هم هنوز نیاورده بودن..

نشستیم رو مبلی که تو اتاق بود و منتظر شدیم تا بهار بهوش بیاد..

نیم ساعتی منتظر بودیم که کم کم صدای ناله های ضعیفش بلند شد و یکم چشماشو باز کرد..

امیرمحمد دسته بهارو گرفت تو دستش خم شد پیشونی و بعدم گونه ش رو بوسید و اروم کنار گوشش گفت:
-عزیزدلم خوبی؟..درد نداری؟..حالت خوبه؟..

پشت دست بهارو بوسید و ادامه داد:
-خسته نباشی نفسم..می دونم خیلی اذیت شدی..شرمنده ام..ببخش بهارم..ببخش!..

بهار لبخند بی جونی به امیرمحمد زد و با یه دنیا عشق بهم نگاه کردن..

کمی بعد پلکای بهار دوباره افتاد روی هم..با ترس سریع بلند شدم و رفتم کنارش ایستادم..

دستشو تو دستم گرفتم و گفتم:
-خواهری الهی قربونت برم درد داری؟!..

با همون حالش نالید:
-باران؟!..

سرمو خم کردم طرفش و گفتم:
-جانم؟..جانم عزیزدلم؟!..

سرشو چپ و راست تکون داد..لای پلکاشو یکم باز کرد..

نگاهی بهم انداخت و بریده بریده گفت:
-بچه ام خوبه؟..سالمه؟!..

لباش خشک شده بودن..به زور حرف میزد..لبخند شادی زدم و با خوشحالی گفتم:
-معلومه که سالمه..مگه میشه بد باشه..فدای دخترم بشم..اما یه چیز همین الان بگم..

با همون چشمای خمارش که نمی تونست کامل باز نگهشون داره با نگرانی بهم نگاه کرد..

چینی به بینیم دادم و گفتم:
-خیلی زشته بهار..اخرشم شکل همین امیرمحمد شد..صورتش کلا قرمزه..مو هم نداره!..

بهار لبخند کم جونی زد و ما همه بلند زدیم زیر خنده..

امیرمحمد چشم غره ای بهم رفت و گفت:
-هرچی باشه خوشگلتر از تو و بچه ت میشه!..

زبونمو در اوردم براش و گفتم:
-هه هه هه..یه نگاه به امیرعلی بنداز ببین چه خوشتیپه!..پس بچمون هم قشنگ میشه!..

بهار بی رمق نالید:
-باز شروع شد!..

خندیدیم و برای مراعات کردن بهار ساکت شدیم..امیرعلی پاشد اومد پیش بهار..

دوباره پیشونیش رو بوسید و گفت:
-خوبی خواهرجون؟..تبریک میگم..ایشالا قدمش خیر باشه!..
.

بهار با دیدن امیرعلی چونه ش لرزید..اخم نشست بین ابروهای امیرعلی و با ناراحتی به بهار نگاه کرد..

بهار لرزون و بی رمق گفت:
-خیلی بد بود..حس می کردم هر لحظه میمیرم..همش شما میومدین جلو چشمام و می ترسیدم دیگه نبینمتون!..فقط می خواستم بچه ام سالم بدنیا بیاد بعد دیگه مهم نبود..می خواستم صحیح و سالم برسونمش دست باباش..اما ته دلم می ترسیدم بمیرم و شمارو نبینم دیگه!..

همه ی این حرفارو با چونه ی لرزون و بریده بریده میگفت..

صداش هرلحظه بیشتر تحلیل میرفت..اشک تو چشمای هممون حلقه زده بود..

امیرعلی دست بهارو فشرد و گفت:
-اروم باش عزیزم همه چی تموم شد..الان پیشمونی..یکم دیگه کامل خوب میشی..دیگه به این چیزا فکر نکن..خیلی زود با کوچولومون میریم خونه..راستی؟!..

امیرعلی که مشخص بود میخواد بهارو از اون حال و هوا بیاره بیرون، با شیطنت گفت:
-هنوزم سر حرفت هستی؟؟..

بهار سوالی بهش نگاه کرد که امیرعلی گفت:
-همون که گفتی میدی من بچه ت رو بزرگ کنم؟!..

بهار خنده ی ارومی کرد و دوباره بحث سر اینکه کی بچه رو بزرگ کنه بالا گرفت..

اخرم با زور کاری کردم همه رضایت بدن من بزرگش کنم..

داشتیم حرف میزدیم که تقه ای به در خورد و پرستار با تخت بچه اومد داخل..هممون با شوق ساکت شدیم و بهش نگاه کردیم..

پرستار لبخندی زد و گفت:
-سلام به مامان خانوم قوی!..

بهار لبخندی زد و اروم سلام کرد..پرستار تخت رو کنار تخت بهار گذاشت و گفت:
-مامان خانوم کوچولوت گشنشه بهش شیر بده..کمک می خواهی؟..

لبخندی زدم و گفتم:
-مرسی..خودم هستم!..

سرشو تکون داد و از اتاق رفت بیرون!..هممون کنار تخت نینی ایستاده بودیم و بهش نگاه می کردیم که بهار گفت:
-بچه رو اوردن که من شیرش بدم نه اینکه شما بهش نگاه کنین..باران بیار بچه رو گشنشه!..

لبمو گزیدم و گفتم:
-ای وای راست میگه..برین بیرون شیر که خورد تموم شد برگردین داخل..

سامان و امیرعلی رفتن بیرون..امیرمحمد سرشو تکون داد و مظلومانه گفت:
-میشه من یکم بغلش کنم؟!..
.

اینقدر مظلوم گفت که دلم اتیش گرفت براش..لبخند مهربونی زدم و گفتم:
-چرا اجازه میگیری؟..از حالا به بعد هرموقع خواستی میتونی بغلش کنی..اصلا هرکار دوست داشتی باهاش بکن!..

لبخندی بهم زد و دستشو دراز کرد خیلی اروم بچه رو برداشت و گرفت تو بغلش..با لبخند بهش نگاه کرد و یکم تکونش داد..

سرشو اورد بالا و با چشمایی پر از اشک و صدای لرزون از بغض گفت:
-چقدر کوچیکه!..

حرفش که تموم شد دو قطره اشک ریخت روی صورتش..اشکش اشکه شوق بود..

اشک از ذوقه پدر شدن..واقعا این همه احساس از امیرمحمده شیطون و فضول بعید بود..

لبخندی زدم و گفتم:
-اره خیلی..اما کم کم بزرگ میشه!..

برگشتم به بهار نگاه کردم..اونم خیره شده بود به امیرمحمد و دخترشون و داشت گریه میکرد..

رفتم سمت در اتاق و وقتی می رفتم بیرون گفتم:
-خواستی بهش شیر بدی صدام کن کمکت کنم!..

رفتم بیرون و در اتاق رو بستم..سرمو که اوردم بالا دیدم سامان و امیرعلی با تعجب بهم نگاه میکنن..

لبخندی زدم و گفتم:
-گفتم یکم تنها باشن!..

سرشون رو تکون دادن..خیلی خسته بودم..چشمام از بی خوابی میسوخت..

کنار امیرعلی نشستم و سرمو گذاشتم روی شونه ش و دوباره گوشه ی شالمو گرفتم جلوی بینیم..

بیست دقیقه ای که گذشت امیرمحمد همینطور که اشکاشو پاک میکرد از اتاق اومد بیرون و گفت:
-باران به بهار کمک میکنی؟!..

سرمو تکون دادم و سریع رفتم تو اتاق..بچه همش نق میزد..

یکم شیر میخورد بعد ول میکرد شروع میکرد به نق زدن..

دوتامونم زیاد بلد نبودیم..اما به هر سختی بود شیر خورد و خوابید..

از بهار گرفتمش و یه بوسه ی کوچولو روی گونه ش کاشتم و اروم گذاشتمش تو تختش..پسرا رو صدا زدم اومدن داخل..

دستامو زدم بهم و گفتم:
-اسم براش انتخاب کردین؟!..

مطمئنم انتخاب کرده بودن..یه بار بهار بهم گفته بود اسم بچمون رو انتخاب کردیم..

وقتی نگاهه منتظر مارو دید نگاهی به امیرمحمد انداخت و گفت:
-نه هنوز..چون نوه اوله گذاشتیم بابا اردلان انتخاب کنه!..

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم..مطمئنم برای احترام اینطوری میگفت چون یادمه بهار اسم انتخاب کرده بود..

بعد از بوسیدن بهار و نینی و خداحافظی از امیرمحمد راه افتادیم سمت خونه..

هرچی هم اصرار کردم که امیرمحمد خسته ای برو خونه من می مونم قبول نکرد..

منم که دیدم دوست داره پیشه زن و بچه ش باشه دیگه اصرار نکردم..

وقتی رسیدیم چراغا خاموش بودن اما دایی منتظره ما نشسته بود و وقتی مارو دید با ترس و دلهره اومد جلو و گفت:
-چیشد؟..بهار حالش خوبه؟..چش شده بود؟!..

لبخندی زدم و با ذوق گفتم:
-خوبه دایی..زایمان کرد و یه دختر زشت و قرمز بدنیا اورد!..
.

دایی یکم با تعجب بهم نگاه کرد و وقتی متوجه منظورم شد تندتند خداروشکر میکرد..

چندتا سوال درباره بهار ازمون پرسید و بعدم هرکدوم رفتیم بخوابیم تا فردا زود بیدار شیم بریم پیش بهار......

لباس خواب کرمی تا بالای زانوم پوشیدم و موهام رو شونه زدم رفتم تو تخت..امیر بعد از اینکه مسواک زد اومد کنارم خوابید..

سرمو گذاشتم روی سینه ش و گفتم:
-امیر..به نظرت بچه ی بهار خوشگل میشه؟!..

امیر اینقد بلند زد زیر خنده که تو جام پریدم..غش غش خندید و گفت:
-معلومه عزیزم..این بچه هنوز صورتش تغییر میکنه..این قرمزی ها میره..این ورم های صورتش میره..اون موقع شکل اصلیش معلوم میشه..
-پس خداروشکر..اگه اینطور میموند خیلی زشت بود..

امیر دوباره یکم خندید اما یهو ساکت شد..با عصبانیت گفت:
-اه اه اه..چطور یادم رفت..جواب ازمایشتو نگرفتیم باران..
-اِ اره یادمون رفت..فردا می گیریم خوب!..

پوفی کشید و سرشو تکون داد..سرمو یکم روی سینه ش جا به جا کردم و چشمامو بستم..

یه دستشو از زیر گردنم رد کرده بود و پیچیده بود دور شونه هام و سر انگشتاش رو فرو کرده بود تو موهام..

پنجه های اون یکی دستشم قفل کرده بود تو پنجه های من..

با نوازشش و صدای قلبش اروم بخواب رفتم..خیلی خسته بودم..باید زود بیدار میشدم می رفتم پیش بهار..

تنها حتی نمی تونه شیر بده به بچه..بخوابم صبح راحت بیدار بشم!............
.

**********************************************

به بهار کمک کردم لباساش رو بپوشه..وقتی تموم شد رفتم بچه رو پیچیدم تو پتوش و گرفتمش تو بغلم..

امیرمحمد رفته بود کارای ترخیص رو انجام بده که بعد بریم خونه..

همه اومده بودن بیمارستان اما اجازه نداده بودن بیان داخل چون وقت ملاقات نبود..فقط یه نفر می تونست بیاد تو اتاق که من اومدم..

با کلی اصرار امیرمحمد هم اومد داخل تا بتونه کارای ترخیص رو انجام بده..

چون زایمان طبیعی کرده بود و دکتر هم حالشو مساعد دید مرخصش کرد..

همینطور روی تخت منتظر امیرمحمد نشسته بودیم که اومد داخل و گفت:
-تموم شد دیگه..بریم..

امیرمحمد به بهار کمک کرد تو راه رفتن، منم پشت سرشون بچه رو محکم گرفتم بغلم و رفتم بیرون..

از دور بقیه رو دیدیم که دور هم جمع شده بودن و حرف میزدن..

از تو اتاق بهار که اومدیم بیرون تا تو حیاط بیمارستان نفسمو حبس کرده بودم..می ترسیدم حالم بهم بخوره..

پامو که تو حیاط گذاشتم محکم نفسمو فوت کردم بیرون..پوف داشتم خفه میشدم..

امیرعلی قرار بود بره جواب ازمایشم رو بگیره..مطمئن بودم مشکلی نیست فقط به بوی الکل حساس شده بودم..

به بقیه که رسیدیم همه بعد از پرسیدن حال بهار و بوسیدنش حمله کردن طرف من..

از ترس یه قدم رفتم عقب و با چشمای گرد شده بهشون نگاه کردم..

یکی از دوقلو ها پق زد زیر خنده و گفت:
-نترس بابا..می خواهیم بچه رو ببینیم!..

اهانی گفتم و رفتم پیششون..همه یه خورده بهش نگاه کردن و باهاش حرف زدن و دستش یا پیشونیش رو میبوسیدن..

منم با تعجب بهشون نگاه می کردم که با چه ذوق و شوقی مثل بچه ندیده ها باهاش حرف می زدن..

حتی زن دایی صداشو بچگونه کرده بود و باهاش حرف میزد..الهی چند سال بچه ندیدن برای همین اینطوری میکنن..از دست کاراشون غش کرده بودم از خنده...

خلاصه وقتی همه با بچه ی بی زبون حرف زدن و عقده گشایی کردن سوار ماشینا شدیم و راه افتادیم سمت خونه..

وقتی رسیدیم بابا اردلان یه گوسفند جلو پای بهار و بچه قربونی کرد و بهار از روی خونش رد شد و رفتیم تو خونه..

اکرم خانوم که داشت اسفند دود میکرد، مدام گریه می کرد و همه رو به گریه انداخته بود..

یاده مامان و بابا می مرد:
-بیچاره سارا خانوم..چقدر ارزو داشت نوه هاش رو ببینه!..وای اقا پارسا رو بگو..اگه بود الان بال دراورده بود از خوشحالی...

با این حرفاش ماهم به گریه افتاده بودیم..راست میگفت..خیلی دوست داشتن بچه های مارو ببینن!..

بابا اردلان با لبخند گفت:
-جاشون بین ما همیشه خالیه..اما گریه که فایده نداره..الان اونا هم خوشحالن که بچه هاشون سامون گرفتن..گریه نکنین!..

به زور بغضمو قورت دادم و یکم بعد هممون ساکت شدیم..امیرعلی رفته بود بیرون..

هرچی بهش گفتم کجا میری بهم چیزی نگفت..امروز خیلی مشکوک شده بود..باید از کاراش سر در بیارم..

یه وقت شلوارش دوتا نشه؟..وای نه خدا نکنه..من میمیرم اگه اینطور بشه!..سرمو نامحسوس تکون دادم..

اخه این فکرا چیه من میکنم..دیونه شدم رفت..خودمو با بچه که تو بغلم بود سرگرم کردم..

نیم ساعتی بود نشسته بودیم که دایی گفت:
-خب اسمشو چی قراره بزارین؟!..
.

همه ی نگاه ها کشیده شد سمت بهار و امیرمحمد..بهار سرشو انداخت پایین و گفت:
-چون اولین نوه اس خواستیم بابا اردلان و مامان دنیا اسمشو انتخاب کنن!..

بعد با لبخند به مامان و بابا نگاه کرد..مامان دنیا بلند شد و اشکی که ریخته بود روی صورتش رو پاک کرد و بهارو بوسید..

بابا اردلان هم لبخندی زد و گفت:
-ممنون که اینقدر به ما احترام میزاری و می خواهی اسم بچتون رو ما انتخاب کنیم..اما شما پدر و مادرش هستین..هرچی خودتون دوست دارین بزارین!..

بهار زبونشو کشید رو لبای خشک شده ش و گفت:
-نه ما....

مامان دنیا پرید وسط حرفش و گفت:
-اره دخترم..اردلان درست میگه خودتون انتخاب کنین!..

بهار لبخندی زد و سرشو تکون داد..نگاهی به امیرمحمد انداخت و گفت:
-اگه امیرمحمد راضی باشه بذاریم..ساحل!..

امیرمحمد با لبخندی که زد موافقت خودشو اعلام کرد..

همه شروع کردن به دست زدن و تبریک گفتن..نگاهی به صورت ساحل انداختم..

با اینکه هنوز شکل اصلیش معلوم نبود اما حس کردم اسمش خیلی بهش میاد..با لبخند خم شدم و گونه ش رو اروم بوسیدم..

سرمو اوردم بالا و به همه نگاهی انداختم..هرکس مشغول صحبت با کناریش بود..

چقدر من خوشبختم.همه کنارم بودن..با هم خوشی بودیم..از کنار هم بودنمون احساس رضایت می کردم...

حالا هم که ساحل کوچولو به جمعمون اضافه شده و خوشحالیمون رو هزار برابر کرده بود..

کاش دایی اینا و مامان و بابا همیشه پیشمون میموندن..

همه دور هم تو همین خونه زندگی می کردیم..چقدر خوب میشد..اما حیف که قبول نمی کردن..

با لبخند نگاهی به همه انداختم و بلند شدم ساحل رو دادم به مامان دنیا و رفتم یه لیوان اب خوردم و برگشتم پیش بقیه..

همینکه نشستم روی مبل صدای در اومد و پشتش صدای امیر که بلند گفت:
-من اومدم!..

همه از صدای بلندش تعجب کردیم..هیچ موقع اینطور بلند حضورشو اعلام نمی کرد..

وقتی اومد پیشمون یه جعبه شیرینی دستش بود..

هممون جواب سلامشو دادیم و من با تعجب گفتم:
-شیرینی داشتیم تو خونه!..

چشمکی زد و گفت:
-این شیرینی فرق داره!..

ابروهام پرید بالا..چه فرقی داره؟..خواستم همینو بلند بگم که سامان جای من گفت:
-چه فرقی؟!..

امیرعلی شیرینی رو باز کرد و بین همه پخش کرد..بعد اومد کنار من نشست و گفت:
-این خانوم کوچولو انگار خیلی خوش قدمه!..
.

همه سوالی بهش نگاه کردیم که گفت:
-تو بیمارستان حال باران بخاطره بوی الکل بهم خورد همونجا بردمش دکتر و اونم براش ازمایش نوشت..امروز رفتم جواب ازمایشو گرفتم و فهمیدم که.....

حرفشو خورد و لبخنده پهنی زد..همه با تعجب بهش نگاه می کردن..

خودمم تعجب کردم..یعنی چیشده که امیر اینقدر خوشحاله؟!..

وقتی دید همه با تعجب بهش نگاه می کنن با ذوق گفت:
-منو باران هم داریم مامان بابا میشیم!..

از بهت زیاد لرزیدن و شوکه با دهن باز بهش نگاه کردم..چی گفت؟..

هرچی بیشتر معنی حرفشو درک می کردم چشمام بیشتر گرد میشد و دلم بیشتر میریخت..

صدا از کسی در نمیومد..با همون چشمای گرد و دهن باز به بقیه نگاه کردم که دیدم همه شبیه من شدن..

امیر غش غش خندید و گفت:
-بابا چرا اینطوری نگاه میکنین؟..یعنی اینقدر تعجب داشت؟!..

بابا اردلان و دایی زودتر از همه به خودشون اومدن..بلند شدن و با لبخند اومدن طرفمون..امیر بلند شد..

منم با اینکه هنوز تو شوک بودم اما بلند شدم..همه یکی یکی اومدن جلو و بعد از بوسیدنمون تبریک گفتن..

در جواب تبریکشون فقط یه "مرسی" تونستم بگم..باورم نمیشد..یعنی چی که داشتیم مامان و بابا میشدیم..

ما هنوز چند ماهه که ازدواج کردیم..وقتی نشستیم تازه به خودم اومدم..

اصلا حواسم به بقیه نبود که دارن نگاهمون میکنن و همه ی حواسشون پیش منو امیره..

با غیض و صدای بلند گفتم:
-امیر خیلی بیشعوری!..

بیچاره امیرعلی چشماش با این حرفم گرد شد..

نگاهی به بقیه انداخت و ناباور با صدای ضعیفی گفت:
-چرا؟!..

با همون صدای بلند و شاکی گفتم:
-یعنی چی که داریم مامان و بابا میشیم؟..ما هنوز چند ماهه ازدواج کردیم..چرا مواظب نبودی؟!..

چشمای امیر بیشتر گرد شد..بیچاره همش به بقیه نگاه میکرد تا من حواسم جمع بشه و اینقدر بلند بلند حرف نزنم اما من اصلا تو باغ نبودم..

دستمو گرفت و اروم گفت:
-عزیزم......

یهو با صدای خنده چند نفر پریدم و با چشمای گرد شده بهشون نگاه کردم..

دستمو گرفتم جلوی دهنم و بلند گفتم:
-خاک بر سرم..شنیدین؟!..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر