قادر رنجبر نظرات جمعه 17 فروردین 1397 ، 12:24 ب.ظ

رمان خیانت شیرین




_ السا چی شد ؟؟؟؟

ببخشید عزیزم . 

یهو اخمی کردو گفت : _ چرا بهم نگفتی کمرت هنوز درد میکنه ؟؟؟

ینی من انقدر غریبه ام ؟؟

میتونی پاشی از جات ؟؟

مشخص بود دست پاچه شده . 

بدون این که حرفی بزنم دستشو زیر پام انداخت و بلندم کرد . 

سرمو توی سینش قایم کردم . 

 دم در رسید ، خواست درو باز کنه که مانعش شدم . 

تازه فهمیدم تو چه موقعیتی هستیم .

ازش خواستم دست نگهداره و بزارتم زمین . 

اما مانعم شد . 

به زور خودمو از بغلش پرت کردم پایین که اگه نگرفته بودتم دوباره میخوردم زمین . 

_ چیکار میکنی دیوونه ، اگه نگرفته بودمت الان خدایی نکرده .......

حرفشو قطع کردم _ فعلا که زنده ام . 

اگه به فکرمی بار دیگه کمرمو اونجوری فشار نده ... 

خواستم برم داخل که مانعم شد . 

دستمو کشید سمت خودشو خیره شد تو چشمام . 

_ از کی تاحالا اینجوری ، چرا به کسی نگفتی ؟؟؟

تو هنوز کامل خوب نشدی درسته ؟؟؟؟



سری تکون دادمو از کنارش رد شدم . 

کمرم خیلی درد میکرد . 

انگار یکی از درون هعی مهره هامو میگیره و جا به جاشون میکنه . 

موقع راه رفتن نفسم بند میومد .

داخل که رفتم امیرطاهام پشت سرم اومد . 

مامان امیرطاها  یهو جلوم ظاهر شد . 

از ترس دستمو روی قلبم گزاشتم . 

با دیدنم با تعجب ابروهاشو بالا انداخت . 

_ چی شد دخترم ؟؟ چرا رنگ به رو نداری ؟؟؟

امیرطاها خواست حرفی بزنه که چشم غره ای بهش رفتم و گفتم : 

_ چیزی نیست فک کنم یکم گرسنه ام همین . 

دستشو پشتم گزاشت و هدایتم کرد سمت سالن . 

همین ک دستش کمرمو لمس کرد درد بدی توی کمرم پیچید اما جلوی خودمو گرفتم .

_ بیا بریم دخترم اتفاقا منم داشتم میمومدم دنبالتون ، غذا حاضره . 

لبخندی زدمو اروم دنبالش رفتم 

از درد داشتم به خودم میپیچیدم . 

باید هرچه سریعتر میرفتم خونه و میخوابیدم  . 

بعد از صرف ناهار هرکاری کردم برگردیم خونه ، خاله پروانه نزاشت . 

به بهونه این که خوابم میاد هم نزاشتن برگردیم خونه و 

در عوض هدایتم کردن سمت اتاق امیرطاها تا اونجا بتونم استراحت کنم . 

از اون اتاق خاطره خوبی نداشتم . 

امشب یه کاری دستم میدن قطعا ....... 

که همینم شد .



در عوض هدایتم کردن سمت اتاق امیرطاها تا اونجا بتونم استراحت کنم . 

از اون اتاق خاطره خوبی نداشتم . 

امشب یه کاری دستم میدن قطعا ... 

که همینم شد . 

روی تخت این پهلو اون پهلو میشدم که به زور خوابم ببره . 

اما نبرد که نبرد . 

خیره شدم به سقف . 

به آینده فکر میکردم .

خودمو در کنار امیرطاها تصور کردم . 

من و امیرطاها باهم زیر یه سقف .  

 دوتا بچه ی گوگولی مگولی . 

دوقلو . 

یه پسر یه دختر. 

یه دختر شبیه امیرطاها و یه پسر شبیه من . 

چه خانواده ی شیرینی میشیم درکنار هم دیگه . 

 همین که برگشتم تا روپهلوی دیگم بخوابم ، 

تو آغوش گرمی فرو رفتم . 

بوی عطر تلخش که پیچید توی بینیم 

ناخواسته سرمو نزدیکه گردنش بردم . 

نفس عمیقی کشیدم . 

انگار که مورمورش شده باشه . 

گردنشو عقب تر بردو تو چشمام خیره شد . 

دستاشو دورم حلقه کردو سرشو جلو اورد .....



گردنشو عقب تر بردو تو چشمام خیره شد . 

دستاشو دورم حلقه کردو سرشو جلو اورد . 

منو کشید سمت خودشو آروم خم شد روم . 

خواست ل.باشو روی ل.بام بزاره که سرمو عقب بردم . 

ابروهاشو جمع کردو با اخم نگاهم کرد . 

_ نکن امیرطاها ، خواهش میکنم ، الان یکی میاد . 

خندید . 

فوری دستمو روی دهنش گزاشتم . 

بوسه ای روی دستم نشوند که با خجالت دستمو کشیدم . 

زیر گوشم نجوا کرد _ خانمی در قفله ، بعدشم همه خوابن . 

ل.بامو آروم شروع به بوسیدن کرد که گاز ریزی از لباش گرفتم تا ازم جدا شه .

از دستش ناراحت بودم . 

حق نداشت تو حیاط اونجوری باهام حرف بزنه . 

شاید اگه از دستش ناراحت نبودم همراهیش میکردم . 

_ من خانمی تو نیستم امیرطاها ، ولم کن . 

از روم بلند شد . 

دکمه های پیراهنشو دونه دونه باز کردو پیراهنشو اونطرف اتاق انداخت . 

دستش که به سمت کمربندش رفت از جام بلند شدم . 

_ چیکار داری میکنی ؟؟؟

دیوونه شدی ؟؟؟

این کاراو این حرفا یعنی چی ؟؟؟

پرتم کرد روی تخت که دردی توی کمرم پیچید . 

روم خیمه زدو گفت : _ مگه نمیگی خانمم نشدی هنوز ؟؟؟؟

منم میخوام خانمم بشی دیگه . 

لباشو رو لبام گزاشتو وحشیانه شروع به بوسیدن کرد . 

میخواستم پسش بزنم ، 

اما یه نیرویی درونم میگفت ادامه بده ....



میخواستم پسش بزنم ، 

اما یه نیرویی درونم میگفت ادامه بده .

سرمو جلو بردمو چونشو بوسیدم . 

چشماشو از لذت بست . 

دستاشو سوق داد لا به لای موهام . 

سرشو خم کرد و نفس عمیقی بین موهام کشید . 

_ حق نداری هیچوقت شامپوتو عوض کنی . 

من عاشق این بو ام . 

خندیدم . 

تره ای از موهامو تو دستم گرفتمو بو کردم . 

 بوی قهوه میداد . 

از بچگی عادت کرده بودم به این بود . 

همیشه از این شامپو استفاده میکردم . 

خودمم عاشقش بودم . 

هم طعمش هم عطرش .

دوباره سرشو برد زیر چونم . 

خواست گازی بگیره که خودمو عقب کشیدم . 

_ نکن کبود میشه . 

اخمی کردو گفت : _ خانمی ماله خودمه بزار کبود شه . 

عصبی شدم از لفظ خانمی که دم به دقیقه به کار میبرد .

_ من خانمی تو نیستم . 

دستاشو دو طرف شونم روی تخت گذاشت . 

روم نیم خیز شدو خیره شد توی چشمام . 

_ کاری نکن یه کاری کنم نتونی کاری کنیا . 

خندم گرفت از حرفش . 

قهقه ای زدم که صدای خندمو با گذاشتن لباش روی لبام خفه کرد . 

بعد از چند دقیقه آروم ازش جدا شدم . 

_ داریم اشتباه میکنیم امیرطاها . 

خواهش میکنم بلند شو . نزار پشیمون شیم .





ورود به سایت رمان من

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر