قادر رنجبر نظرات چهارشنبه 15 فروردین 1397 ، 11:49 ب.ظ

رمان باران بهاری


سرمو کشیدم عقب و محکم و با دلتنگی گونه ش رو بوسیدم..

لبخند پررنگی زد و پیشونیم رو بوسید..از بغلش اومدم بیرون و نگام افتاد به زن دایی..

با صدایی بلند و ذوق و شوقی فراوون گفتم:
-زن دایـــــــی!..

بعدم محکم بغلش کردم و بوسیدمش..همینطور که من در حال خوش امد گویی به زن دایی بودم دایی،آرمان و آرمین با بقیه احوال پرسی کردن..

از زن دایی که جدا شدم رفتم جلوی پسرا ایستادم و یه ابروم رو انداختم بالا..

زدم به بازوی یکیشون و گفتم:
-تو کدومی؟!..من که اخر نفهمیدم کدوم آرمینه،کدوم آرمان..برای همین هرچی دوست داشتم صداتون میکنم..

دوتایی تک خنده ای کردن و منم با خنده دستشون رو به گرمی فشردم و خوش امد گفتم..پشت سرم رو نگاهی انداختم..

چشمم به سامان افتاد که مثل بی پناه ها دور تر از ما ایستاده بود و بهمون با لبخنده محوی نگاه می کرد..

از دست خودم عصبانی شدم..اینقدر حواسم به احوال پرسی بود که به کل فراموشش کردم..

رفتم پیشش بازوش رو گرفتم و اوردم پیش بقیه..همه ساکت شده بودن و به ما نگاه می کردن..

با دستم دایی رو نشون دادم و رو به سامان گفتم:
-این اقا خوشتیپه دایی ماهانمونه!..

سامان دایی رو بغل کرد و متقابلا دوتایی اظهار خوشحالی کردن..

دستم رو گرفتم طرف زن دایی و گفتم:
-این خانوم خوشگله هم زن دایی عزیزه!..

سامان دست زن دایی رو فشرد و باهاش احوال پرسی کرد..

جلوی پسرا ایستادم و با ابروهای بالا رفته گفتم:
-والا من خودمم اینارو از هم تشخیص نمیدم..آرمان و آرمین دوقلوهای افسانه ای،پسردایی های عزیز!..

سامان با اونا هم یکم خوش و بش کرد و حالا رسیده بودیم به قسمت اصلی..معرفیه سامان..

نگاهی با لذت به سرتاپای داداش تازه از راه رسیده ام انداختم..

به اون هیکل عضلانی و صورت مردونه ی قشنگش افتخار می کردم..

رو به جمع چهار نفرشون گفتم:
-ایشون هم داداشم..عزیزدلم..سامان جونمونه!..

دایی که همه چیز رو میدونست..با لبخند خوشحال و شادی دوباره اومد طرف سامان و محکم بغلش کرد..

درکل یه حس خاصی به بچه های سارا داشت..هیچ موقع ندیده بودم با این ذوق و لذت بچه های خاله تارا رو بغل کنه..

اما همیشه مارو خاص صدا میزد،خاص باهامون حرف میزد،خاص می بوسیدمون و با افتخار بهمون نگاه میکرد..

سامان هم مستثنا نبود..فقط کافی بود بفهمه بچه های مامان سارا هستیم دیگه جونشم برامون میداد..

دایی همینطور که سامان تو بغلش بود یه قطره اشک از چشمش ریخت پایین..

سریع پاکش کرد که کسی نبینه اما منِ فضول که زوم کرده بودم روشون دیدم..

چندبار کوبید به کمر سامان و با گفتن: «خیلی خوشحالم که پیشمونی!» ازش جدا شد..

زن دایی و پسرا یکم شوکه و مبهوت بهمون نگاه می کردن اما سریع به خودشون اومدن و اظهار خوشحالی کردن..

یکم لهجه گرفته بودن و فارسی رو درست صبحت نمی کردن..

خیلی قشنگ حرف میزدن مخصوصا دوقلوها..بالاخره بعد از کلی حرف زدم، هرکی یه ساک دستش گرفت و از فرودگاه رفتیم بیرون..

کنار ماشینا ایستاده بودیم و خاله تارا داشت اصرار میکرد که دایی اینارو ببره خونه خودش..چه عجب!..اون با هیچکدوم از ما رفت و امد نمی کرد..

حالا چی شده بود که می خواست دایی رو ببره خونه خودش،خدا عالمه!..همینطور بدون حرف بهشون نگاه می کردم..

می دونستم دایی میاد پیش ما..برگشتم سمت زن دایی و مشغول حرف زدن باهاش شدم..

مشغول بودیم که یه دفعه با حرفی که خاله زد ساکت شدم:
-ماهان ببین تعدادشون زیاده..تازه شنیدم مادرشوهر و پدر شوهرشون هم اومدن همونجا..شما دیگه کجا می خواهین بمونین..بیا بریم خونه ی ما بزرگتر هم هست..

خیلی با لحن بدی گفت «شنیدم مادرشوهر و پدر شوهرشون هم اومدن همونجا»..

انگار بابا اینا خونه ندارن و طمع کردن برای خونه ما اومدن اونجا..سریع برگشتم سمت پسرا که یه وقت نشنیده باشن..

اما سر های پایین انداختشون و صورت پکرشون نشون میداد که خوب شنیدن..دایی هم اخماش جمع شده بود..

جمعی که تا الان از شلوغی صدا به صدا نمی رسید یه دفعه ساکت شد و همه با دهن باز زل زدن به خاله..

واقعا که ادم باید خیلی شعور پایینی داشته باشه که همچین حرفی بزنه..تا الانم بیخودی احترام نگه داشته و ساکت بودم..

باید مثل خودش رفتار می کردیم..کامل برگشتم سمتش و چشمامو روی همه چی بستم..

این خاله فقط اسم خاله رو یدک میکشید..همین اسم رو هم دیگه نمی خواستیم..از همون اول باید همینکارو می کردم..

با ابروهای گره خورده و دستای مشت شده گفتم:
-چرا اصرار بیخود میکنین وقتی می دونین دایی نمیاد خونه تون..بزار اونجایی که راحته بمونه..درضمن اون مادرشوهر و پدر شوهری که میگی،خیلی بهتر از شمای خانواده هوامون رو داشتن..اگه نبودن معلوم نبود چی به سر خواهرزاده هات میومد..شما اگه خیلی دلسوز هستین اون زمانی که منو گروگان برده بوون و بهار تو بیمارستان بود یه سر بهش میزدی تا فقط یکم دلش خوش بشه..اینکارو نکردی اما همون پدر و مادر شوهری که با این لحن خطابشون میکنی یک ثانیه تنهامون نذاشتن..اگه شنیدی که اومدن پیش ما با اصرار خودمون بوده..خونه ی ما اندازه یه اتاق خونه ب اونا هم نمیشه..همه چی پول نیست،همه هم مثل بعضی ها به ثروت و غرور فکر نمی کنن..چیزای با ارزش تری هم تو این دنیا هست..حاضرم تمام ثروتی که دارم رو بدم، تا یه بار دیگه مامانم و بابام رو ببینم..تا کی می خواهی همش دل بشکونی..بسه دیگه..دست از اینکارا بردار..اینقدر هم به دایی اصرار نکن..اون مثل خانواده شما بی معرفت نیست که خواهر زاده های تنهاشو ول کنه..میاد پیشه ما..شما هم اگه خواستین داداشتون رو ببینین قدمتون روی چشم..

اصلا فرصت ندادم کسی حرف بزنه..سریع برگشتم به بقیه نگاهی انداختم و گفتم:
-بریم دیگه دیر شد..

تا حالا همیشه کوتاه اومده بودم اما به مامان و بابا اونجوری گفت نتونستم هیچی نگم..

ادم باید حرفی رو که میزنه روش فکر کنه..یعنی چی جلوب پسراشون برگشته اونطوری میگه..

انگار خودشون خونه ندارن و مدام تو خونه ما هستن و صاحبش شدن..شورشو دراورده بود دیگه..

رفتم سمت امیر دستمو دور بازوش حلقه کردم..

سرمو بردم کنار گوشش و اروم گفتم:
-من معذرت می خوام ببخشید!..

بوسه ای روی موهام زد و با لبخند گفت:
-مهم نیست عزیزم..دیگه نبینم بخاطره دیگران عذرخواهی کنی..نه از من نه از هیچکس دیگه..

با لبخند گشادی سرمو تکون دادم..فهمیدم ناراحت نیست..خداروشکر..

نگاهی به امیرمحمد انداختم..تنها ایستاده بود و داشت اطرافشو نگاه می کرد..

به جمع نگاه کردم..امیرعلی رفت کمک دایی تا ساک ها و بقیه وسایلشون رو بزارن تو ماشینا..

از پشت اروم به امیرمحمد نزدیک شدم حس می کردم یکم ناراحته..بهش که رسیدم از همون پشت دستامو انداختم رو گردنش..

تکونی خورد و یکم چرخید تا ببینه کی هستم..وقتی منو دید لبخندی زد..

سرمو گذاشتم روی شونه ش و گفتم:
-نبینم داداش خوشتیپم ناراحت باشه..حتی ارزش نداره یک ثانیه خودتو ناراحت کنی..

منتظر بهش نگاه کردم که سرشو تکون داد..با خوشحالی چشمکی زدم بهش..

اصلا دوست نداشتم بخاطره حرفای خاله ی من ناراحت بشن..امیرمحمد با چشمکم بلند خندید..

اصلا اگه امیرمحمد رو اذیت نمی کردم انگار یه خوره میوفتاد به جونم..لبخند موزی زدم و دستامو از دور گردنش باز کردم..

یکم رفتم عقب و از همون پشت سرش محکم موهای کوتاهشو کشیدم..

تا خواستم دستمو از موهاش بکشم بیرون خیلی سریع عکس العمل نشون داد و مچ دستمو گرفت..

وای بدبخت شدم..نگاهی به دور و بر انداختم تا یه راهه نجات پیدا کنم..هیچی نبود..

با التماس گفتم:
-امیرمحمد تورو خدا ولم کن..اشتباه کردم..دیگه تکرار نمی کنم..

از نیمرخ طرف من بود..ابروهاش رو انداخت بالا و گفت:
-نچ..باید جوابشو ببینی!..

نگاهی به ماشین امیرعلی انداختم که ببینم کجاس..داشتم همینطور اطراف ماشین رو دید میزدم که امیر از پشت ماشین اومد بیرون.
با خوشحالی صدامو بلند کردم و مستاصل گفتم:
-امیرعلــــــی بیا داداشت منو کُشــــت!..

امیرعلی با تعجب چرخید طرف ما که مچ دستمو تو دست امیرمحمد دید..اخماشو کشید توهم و با قدمای بلند اومد طرفمون..

حتما فهمیده باز داریم همدیگه رو اذیت میکنیم..همیشه سریع یکی میاد جدامون میکنه..

خیلی دوست دارم بدونم اگه بیشتر طول بکشه چی میشه..لابد یکیمون اون یکی رو میکشه..

خیلی همدیگه رو دوست داشتیما..اما دوست داشتم همش اذیتش کنم اونم که نمیتونه بدون جواب بزاره..

این میشه که همش درحال تلافی کردن هستیم..امیرعلی اومد دستمو از دست امیرمحمد بیرون اورد و دنبال خودش کشید و بردم..

وسط راه برگشتم ابروهامو برای امیرمحمد انداختم بالا که چشماش دراومد..

فقط می خواستم از اون حال و هوا بیاد بیرون که انگار موفق شدم..دیگه ناراحت نبود..

خندیدم و رفتم پیش دایی اینا..وقتی همه چی رو تو ماشین گذاشتن اماده رفتن شدیم..

خاله با حرفای من دیگه اصراری برای بردن دایی نکرد و با یه خداحافظی سریع رفتن..فقط سایه دوساعت داشت مخ سامان رو میخورد..

اون بیچاره هم که نمی دوست این دختره چه توری براش پهن کرده،جوابشو میداد..

دایی نشست کنار امیرعلی،منو بهار و زن دایی هم عقب نشستیم..پسرا هم با امیرمحمد میومدن..

تا رسیدیم خونه اینقدر حرف زدیم که کل امار همو دراوردیم..فهمیدم تا زمانی که خونه بگیرن پیش ما میمونن..

ما که از خدامون بود تنها نباشیم..مخصوصا که بابا اردلان و مامان دنیا هم رفته بودن خونه خودشون..

هرچی اصرار کردیم نموندن..گفتن شاید دایی اینا بخوان راحت باشن..

وقتی رسیدیم خونه اکرم خانم همینطور که اسفند دود میکرد اومد بیرون..

بعد از کلی تعارف و خونه خودتونه و راحت باشین،دور هم تو سالن نشستیم..........

یک هفته از اومدن دایی اینا میگذشت..هنوز اون خونه ای که باب میلشون باشه و همچنین به ما نزدیک باشه رو پیدا نکرده بودن..به همین دلیل همچنان پیش ما بودن..

یک شب هم بابا اردلان اینا هممون رو دعوت کردن رفتیم اونجا..دایی و سامان خیلی باهم جور شده بودن..

رفتارش با سامان دقیقا مثل رفتارش با ما بود..معلوم بود خیلی خوشش اومده ازش..

پسراهم باهم جور شدن..همش میرفتن بیرون باهم..همشون حتی دایی رو هم میبردن..

منم بخاطره بهار که تو ماهه اخر بود تو خونه می موندم..زن دایی هم که میدید اگه بره تنهاس،پیشه ما میموند.......

دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم..دایی فنجون قهوه ش رو تو دستش چرخوند و گفت:
-باران جان فکری برای کارخونه کردی؟!..

نگاهی به همه انداختم و گفتم:
-نه دایی..فعلا که خودم دارم همه ی کارا رو انجام میدم..دوسه روزی یکبار میرم و به همه چی رسیدگی میکنم...

-خوب چرا یه ادم خوب و معتمد پیدا نمیکنی که راحت بشی؟!..

نگاهمو دوختم به سامان و گفتم:
-پیدا کردم..البته اگه قبول کنه!..

همه ی نگاه ها رفت سمت سامان و منظورمو فهمیدن..سامان که سنگینی نگاه ها رو حس کرد سرشو اورد بالا و با تعجب بهمون نگاه کرد..

نفهمیده بود منظوره من خودشه واسه همین گیج به همه نگاه می کرد..

دایی زودتر از همه بهش گفت:
-خب دایی نظرت چیه؟..قبول میکنی؟..

سامان همونطور گیج گفت:
-چی رو؟!..

امیرمحمد و یکی از دوقلو ها پق زدن زیر خنده..دایی هم لبخندی زد و براش توضیح داد..

سامان مبهوت چرخید سمت من و گفت:
-من؟!..

با لبخند اما محکم و با اطمینان گفتم:
-البته اگه قبول کنی؟..به کسی جز تو اینقدر اعتماد ندارم!..امیرعلی و امیرمحمد هم هستن..دوست دارم یکی از شما سه نفر باشین..اما این دو نفر، هم اینکه شرکتشون هست هم اینکه یکم بیشتر مسئولیت دارن..اما تو زن نداری و مسئولیتت کمتره..

سرمو تکون دادم و در ادامه گفتم:
-چی میگی؟!..

لبخندی زد و گفت:
-چی بگم..خوشحال میشم کمکی بتونم بکنم..فقط باید یه مدت کمکم کنی تا همه چی دستم بیاد..

سرمو خوشحال تکون دادم و قول دادم تا راه میوفته بهش کمک کنم..

با قبول سامان همه شروع کردیم به دست زدن..اینم از کارخونه..خیالم بابتش راحت شد..

ساعت 10بود که زن دایی و دوقلوها مثل هرشب شب بخیری گفتن و رفتن تا تو اتاقایی که براشون اماده کرده بودیم، بخوابن..

من نمی دونم اینا چرا اینقدر زود میخوابیدن..ساعت 10 دیگه میرفتن تو اتاقشون..اما خب هرکسی یه عادتی داره دیگه..

دایی ولی تا هرموقع ما بیدار باشیم پیشمون میموند و باهم حرف میزدبم درباره ی همه چی..

امشب فرق داشت..امشب دیگه باید گذشته رو برامون تعریف کنه..

خودمو کشیدم لب مبل و گفتم:
-دایی جون امشب میشه اون موضوع رو بگین بهمون؟!..

بچه ها که می دونستن من کدوم موضوع رو میگم همشون مثل من با هیجان خودشون رو کشیدن جلو..

دایی نگاهی به قیافه های مشتاق ما انداخت و تک خنده ای کرد..

دستاشو توهم قلاب کرد و گفت:
-خوب چی میدونین؟!..

همه برگشتن به من نگاه کردن یعنی بگو..چشم غره ای به این پررو ها رفتم و رو به دایی گفتم:
-ما فقط میدونی که مامان و سینایی دوسال باهم زندگی کردن و بعد از به دنیا اومدن سامان از هم جدا شدن..سینایی هم دیگه نذاشته مامان پسرشو ببینه..مامان هم با بابام که از قبل عاشق هم بودن ازدواج میکنه..ما فقط در همین حد میدونیم!..

دایی سرش رو تکون داد و به نقطه ای خیره شد..

بعد از چند دقیقه بدون اینکه به کسی نگاه کنه شروع کرد به صحبت کردن:
-منو سارا رابطمون خیلی خوب بود..عالی بود..همیشه دردودل هامون پیش هم بود..عاشق هم بودیم..بزرگ هم که شدیم همچنان همینطور بودیم..تا اینکه یه مدت دیدم سارا تو خودشه..غذا کم می خورد..کم حرف شده بود..دیگه از شیطنت هاش خبری نبود..حتی با منم حرف نمیزد..چند روز صبر کردم گفتم شاید خوب بشه اما هرروز بدتر میشد..یه روز که صبرم تموم شد رفتم پیشش.."گفتم بگو چیشده..چرا مثل افسرده ها شدی..چرا حرف نمیزنی..اگه چیزی اذیتت میکنه بهم بگو"..فقط خیره خیره بهم نگاه میکرد..از نگاهه خیره ش بهم ریختم..یه داد بلند زدم که با همون داد گریه شد..سریع گرفتمش تو بغلم و ارومش کردم..وقتی اروم شد بین گفتن و نگفتن مردد بود..اما وقتی دید من منتظرم شروع کرد به حرف زدن..گفت عاشق شده..گفت هرکار کرده تا فکرشو از سرش بیرون کنه نشده..خیلی حرف زد اما اصل موضوع همین بود..نتونستم دعواش کنم..هم اینکه تا حالا دعوایی بین ما نبوده..هم اگه دعواش می کردم دیگه هیچی بهم نمی گفت..ترجیح می دادم هرکار میکنه بهم بگه تا مواظبش باشم..از ترس اقاجونم نمی تونستم به کسی چیزی بگم..اون موقع مثل الان نبود..اگه دختری کسی رو دوست داشت پدرش هرکاری باهاش میکرد..مثلا می تونستن تا اخر عمر نذارن اون دختر بره بیرون از خونه..نمی خواستم این اتفاق براش بیوفته پس فقط پیش خودمون دوتا این موضوع موند..وقتی بهش گفتم اون طرف کیه..با ترس و تردید بهم نگاه میکرد..انگار می ترسید بگه..اما اخر دل رو زد به دریا و گفت عاشق پارسا شده....

دایی یه نفس عمیق کشید و یکم ساکت شد..

ماهم خوشحال از فهمیدن موضوع فقط به دهنش نگاه می کردیم..انگار غرق شده بود تو اون روزا..

یکم که گذشت خیره به میز جلوش ادامه داد:
-منو پارسا و مهدی دوست بودیم..سه تا دوست که همیشه و همه جا باهم بودیم..مثل سه برادر بودیم حتی نزدیک تر از برادر..از صبح که از خونه می رفتیم بیرون سه تایی باهم بودیم تا شب که برمی گشتیم خونه..من نمی دونستم تو دل پارسا چه خبره..اونم ادمی نبود که اگه خواهر منو بخواد بیاد بهم بگه..خیلی باغیرت بود و این چیزا براش مهم بود..یک سالی که گذشت یه دفعه دیدم برای سارا خاستگار قراره بیاد..نه می دونستم کیه نه چیکاره اس..سارا بغ کرده منتظر تلنگری بود تا گریه کنه..اخه اون زمان طوری نبود که بیان از دختر بپرسن ببینن طرفو میخواد یا نه..اگه از همه نظر خوب بود قبولش می کردن..اونم ناراحت بود که یه وقت پسره رو قبول کنن..اما خوب شانس باهاش یار بود..پارسا قرار بود بیاد خاستگاریش.....

یه دفعه منو بهار بلند یه هــــه گفتیم که همه رو به خنده انداخت..

بهار خندید و گفت:
-وای چه باحال..خوشبحال مامان..

چپ چپ بهش نگاه کردم و گفتم:
-چی خوشبحالش؟..الان یه اتفاقی میوفته که مامان با سینایی ازدواج میکنه..زیاد دلتو خوش نکن..

غمگین اروم شد و گفت:
-اِ راست میگی!..

دایی لبخندی به ما زد و ادامه داد:
-خلاصه پارسا اومد خاستگاری..اقاجون که خوب این خانواده رو می شناخت و منم تاییدش کردم قبول کرد..سارا خیلی خوشحال بود..رو پا بند نبود..قرار شد یک ماه بعد عقد و عروسی باهم باشه..یه انگشتر و یه خورده وسیله هم برای سارا اورده بودن..ده روز از نامزدی اینا گذشته بود که یه شب اقاجون اومد خونه..صورتش سرخ بود..از چشماش خون می بارید..اومد فقط یه کلمه گفت و هممون رو مبهوت کرد..گفت: «نامزدی بهم خورده..هرچی وسیله اوردن پس بفرستین»..مامان هم که حالا از علاقه سارا خبردار شده بود هرچی پرسید چیشده،زشته اینکارو نکن..اقاجون اصلا انگار نمیشنید..فقط می گفت همین که گفتم همه چی رو پس بفرستین..دلم برای سارا کباب بود..عمر خوشحالیش ده روز بود..رفتم سراغ پارسا..باید می فهمیدن موضوع از چه قراره..بیچاره از هیچی خبر نداشت..حال اونم خیلی خراب بود..اونم عاشق سارا بود اما حرف اقاجون یک کلمه بود..پارسا هزارنفر رو واسطه کرد تا از حرفش برگرده اما نشد..یه دفعه در کمال تعجب و حیرت دیدیم مهدی اومد خاستگاری سارا..پارسا خورد شد..هنوز تو فکر بود که یه طوری اقاجون رو راضی کنه اما این در صورتی بود که خاستگار برای سارا نیاد..اما مهدی کار رو خراب کرد..مهدی که اومد خاستگاری اقاجون قبول کرد و عقد و عروسی رو گذاشت برای ده روز بعد..شبها سارا با گریه پیشم التماس میکرد یه کاری کنم نذارم این عروسی سر بگیره..روزها هم پارسا التماس میکرد..اون موقع ها همه چی دسته پدر بود..کاری از من بر نمیومد..بالاخره عروسی سرگرفت..اما انگار عزا بود..همه ناراحت بودن..همه از علاقه ی سارا و پارسا به هم خبردار شده بودن و دوست داشتن باهم ازدواج کنن..اخه خیلی هم بهم میومدن..سارا با گریه از خونمون رفت..سارا چون ته تغاری بود اقاجون خیلی دوسش داشت..وقتی با گریه از خونه رفت اقاجون تا چند روز گرفته بود..با کسی حرف نمیزد..ناراحت بود..فهمیده بود اشتباه کرده اما دیگه راهی نبود تا برگرده..یک سال بعد سارا حامله شد..اما همچنان از زندگیش ناراضی بود..فکر کنم 6ماهه بود یه زنه مورد دار میاد خونه ی سارا..از اون زنایی که از صورتشون و لباس پوشیدنشون معلومه زن درستی نیستن..یه چیزایی درباره مهدی میگه که سارا نزدیک بود بچه ش رو از دست بده..وقتی زنه رفته بود فقط تونست زنگ بزنه به من که خودمو برسونم..مثل اینکه زنه گفته بود شوهرت منو گول زده گفته باهام ازدواج میکنه اما همینکه حالشو کرده ولم کرده..گفته بود شوهرت هرشب با یکی می خوابه و خیلی حرفای دیگه در این مورد..وقتی من رسیدم سارا خیلی حالش بد بود..سریع بردمش بیمارستان که خداروشکر بچه چیزیش نشده بود..
.
دایی با لبخند نگاهی به سامان انداخت..اشک تو چشماش جمع شده بود..

هممون به سامان نگاه کردیم..لبخندی بهمون زد و سرشو انداخت پایین..

دایی هم ادامه داد:
-اقاجون وقتی این موضوع رو فهمید شوکه شد..قلبش گرفت و کارش به بیمارستان کشید..وقتی از بیمارستان اومد سارا رو اورد خونه خودمون..به مهدی گفت دیگه حق نداری سارا رو ببینی..بچه که به دنیا بیاد طلاقشو میگیرم ازت..اون موقع ها طلاق خیلی بد بود..اما اقاجون چون خودش اینکار رو کرده بود حالا می خواست جبرانش کنه..برای همین وقتی سامان بدنیا اومد طلاق سارا رو گرفت..مهدی هم جری شد و دیگه نذاشت سارا بچه ش رو ببینه..فقط همون یکبار که صبح اورده بودنش بهش شیر بده دیده بودش و همون یه بارم کافی بود تا مهرش به دلش بیوفته و بی قراری کنه..شب و روز گریه می کرد..به هر دری زد تا بتونه سامان رو بگیره یا ببینتش اما نتونست..6ماه که از طلاقش گذشت پارسا برای بار دوم مجددا اومد خاستگاری..اقاجون دیگه نمی خواست سارا رو عروس کنه..می گفت هرچی تا الان زجر کشیده بسشه..می خوام پیش خودم باشه..اما پارسا اینقدر رفت و اومد تا سارا هم به اقاجون گفت پارسا رو دوست داره..اقاجون موافقت کرد..قبل از ازدواجشون سارا رفت پیش اقاجون و ازش پرسید چرا دفعه اول قبول نکردی با پارسا ازدواج کنم..اقاجون هم اهی کشیده بود و با غصه گفته بود: «مهدی اومده پیش من و هرچی که لیاقت خودش بود رو نسبت داد به پارسا..گفته دوتا دختر رو بی ابرو کرده..همش چشمش دنباله ناموس مردمه..عرق خورده..رفیق بازه و ....»...خلاصه مهدی، پارسا رو خراب کرده بود اقاجونم که خیلی تعصبی بود و فوق العاده روی بچه هاش حساس بود، نامزدی رو بهم زد..انگار مهدی هم عاشق سارا بوده اما وقتی میبینه پارسا زودتر اقدام کرده سریع میره پیش اقاجون تا یه طوری این نامزدی رو بهم بزنه!..هرچی دروغ تو ذهنش میاد درباره ی پارسا میگه و پیش اقاجونم خرابش میکنه..اقاجون که میبینه اینا دوست صمیمی هستن حرفاشو قبول میکنه و نامزدی رو بهم میزنه.........

هممون با دهن باز به دایی نگاه می کردیم..چقدر بد بوده..بیچاره مامانم..بیچاره بابام..

تا خواستم سوالی از دایی بپرسم یه دفعه با جیغی که بهار زد همه سراسیمه پریدیم..

تمام صورتش عرق کرده بود و ناله می کرد..دستش رو گرفتم تو دستم و جلوش زانو زدم..

لرزون گفتم:
-خواهری چیشده؟!..

همینطور که خم شده بود بریده بریده گفت:
-دارم از درد میمیرم باران..فکر کنم وقتشه.. یه دفعه درد گرفتتم!..

تا اینو گفت یهو عین جت پریدم..اول رفتم اتاق بهار براش لباس اوردم دادم به امیرمحمد تا بپوشه براش..

خودمم رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم برگشتم پایین..از تو اتاق بچه ساک لباسش رو برداشتم و دویدم رفتم تو سالن..

امیرعلی با همون تیشرت و شلوار تو خونه دوید سمت بیرون و گفت:
-برم ماشین رو روشن کنم بیارم جلو..

امیرمحمد با گفتن "یاعلی" بهار رو روی دستاش بلند کرد و دوید بیرون و منم دنبالش..

دایی هم می خواست بیاد که گفتم نیاز نیست بهش خبر میدیم هرطور شد..منو بهار عقب نشستیم..

امیرعلی هم پشت فرمون نشست و امیرمحمد هم کنارش..سامان هم دوید سمت ماشین خودش و پشت سرمون اومد..

بهار همش ناله می کرد و یهو صدای جیغش بلند میشد..همراهش اشک میریختم..

از سر و صورتش عرق میریخت..دستمو محکم گرفته بود و فشار میداد..

رو به امیرعلی با گریه گفتم:
-امیرعلی سریع تر برو خواهرم هلاک شد!..

امیرعلی سرش رو تکون داد و گفت:
-باشه باشه..هولم نکن عزیزم..

امیرمحمد برگشت عقب به بهار نگاه کرد و با صدای لرزون و بغض داری گفت:
-قربونت برم عزیزم الان میرسیم یکم طاقت بیار..

بهار صورتش از درد جمع شده بود..به سختی همینطور که دست منو فشار میداد با نفس نفس گفت:
-مواظب بچه ام باشین..اگه طوریم شد حواستون بهش باشه..

یه دفعه صدای جیغش رفت هوا..از ترس اتفاقی که ممکن بود براش بیوفته صدای هق هقم بلند شد..حرفاشم مزید بر علت بود که بدتر بترسم..

یکم که ارومتر شد دوباره گفت:
-قول..قول بدین مراقب بچه ام باشین..نذارین حس کنه مادر نداره..من.....

یهو با دادی که امیرمحمد زد بهار ساکت شد و ماهم یه جست از ترس تو جامون زدیم..

همینطور که با مشت میزد روی داشبورد ماشین با داد گفت:
-ساکــــت..ساکـــت شو..اینقدر چرت نگو بهار..اعصاب منم از اینی که هست گه تر نکن..تو طوریت بشه من یک ثانیه هم دوام نمیارم که داری ازم قول میگیری..

برگشت عقب با اشکی که تو چشماش حلقه زده بود گفت:
-من میمیرم فهمیدی؟..باید سالم برگردی پیشم..تو نباشی یک ثانیه هم این دنیارو نمیخوام..نه این دنیارو نه اون بچه رو..پس برمی گردی براش مادری میکنی..اینطوری نه پدر داره نه مادر..

کف دستمو گرفتم سمت امیرمحمد و بهش اشاره کردم اروم باشه تا بهارم اروم بگیره..چشماشو محکم بست و سرشو تکون داد..
دستمو کشیدم روی صورتش عرقارو پاک کردم و اروم گفتم:
-خواهرت بمیره برات..اروم باش گلم چیزی نمونده..این حرفا چیه میزنی..می بینی که اعصابش خورده توهم اینطوری میگی بدتر میشه..تو حالت خوب میشه..اگه طوریت بشه من دق میکنم خواهری..به جون خودت یه تار مو از سرت کم بشه من میمیرم!..

امیرعلی با سرعت ماشین رو برد داخل بیمارستان..امیرمحمد سریع بهارو بغل کرد و منم دنبالشون دویدم..

بهارو سریع بردن اتاق زایمان..ما 4نفر تو راهرو ایستاده بودیم و با هر جیغی که بهار میزد بیشتر وحشت میکردیم..

من که همش راه میرفتم و اشک میریختم و زیر لب ذکر می گفتم..

امیرمحمد دستشو گذاشته بود روی دیوار و سرشو تکیه داده بود بهش و از شونه های لرزونش معلوم بود داره گریه میکنه..

سامان و امیرعلی هم نشسته بودن روی صندلی و با رنگ پریده منتظر بودن..

جیغایی که میزد وحشتناک بود..معلوم بود خیلی درد میکشه..داشتم دیوونه میشدم..

یه دفعه بهار یه جیغ بی نهایت بلندی کشید و دیگه صداش نیومد..سرجام ایستادم و نگاهی به بقیه انداختم..

امیرعلی و سامان بلند شده بودن و با ترس به در اتاقی که بهار توش بود خیره شده بودن..

امیرمحمد هم با صورت خیس از اشک یه قدم برداشت طرف اتاق اما انگار ترسید جلوتر بره همونجا ایستاد..زودتر از همه به خودم اومدم..

اوار شدم روی زمین و با هق هق گفتم:
-یا علی..چیشد؟..چرا صداش قطع شد؟..

با ترس بهشون نگاه کردم..هیشکی جواب نداد..امیرعلی اومد پیشم زیر بغلمو گرفت و بلندم کرد..

پیراهنشو تو مشتم گرفتم و با گریه گفتم:
-امیرعلی چرا صداش نمیاد؟..

اینقدر از اینکه عین ماست بهم نگاه میکردن عصبانی شدم که یادم رفت کجاییم..

با جیغ گفتم:
-چرا ایستادین نگاه می کنین؟..برین از یکی بپرسین ببینین چیشده!..

با جیغم امیرمحمد به خودش اومد..سریع رفت سمت اتاق و شروع کرد به مشت زدن به در..

همینطور داشت می کوبید به در که یه پرستار درو باز کرد..

با اخم و عصبانیت به امیرمحمد نگاه کرد و گفت:
-چه خبرته اقا؟..خدایی نکرده اینجا بیمارستان..یکم مراعات بقیه مریضارو هم بکنین..یعنی چی میکوبی به در..

امیرمحمد که انگار بدجور فشار روش بود، با اخمای درهم که خیلی قیافه ش رو ترسناک کرده بود و فک فشرده شده به پرستار نگاه کرد..

دندون قروچه ای کرد و گفت:
-هی خانم..صداتو بیار پایین..این خراب شده اگه واقعا بیمارستان بود،یکی پیدا میشد جواب ادمو بده..الانم حوصله بحث کردن با تو یکی رو ندارم..فقط بگو زنم حالش چطوره؟!..

همه ی این حرفارو محکم و با عصبانیت میگفت اما صداش پایین بود..صورتش از عصبانیت سرخ شده بود..

پرستار یه نگاه به قیافه ترسناک امیرمحمد انداخت و با بدخلقی گفت:
-اسم مریضتون چیه؟!..

امیرمحمد یه نیم قدم بهش نزدیک شد..انگشت اشاره ش رو گرفت جلوش و همینطور که تکونش میداد گفت:
-جواب منو درست بده..وظیفه ت همینه..پس درست و حسابی بگو بهار راد حالش چطوره؟..حامله بود..

ما سه نفر عین سیخ ایستاده بودیم و بهشون نگاه می کردیم..

امیرمحمدِ شوخ و خوش رو اینقدر جدی و ترسناک شده بود که جرات نمی کردم برم جلو می ترسیدم یه چیزی هم بار من کنه..
پرستار اخماشو باز کرد و گفت:
-من برای این بخش نیستم الانم اومده بودم اینجا کار داشتم..میرم میپرسم میام..

عقب گرد کرد که دوباره برگرده تو اتاق که امیرمحمد گفت:
-خانوم حواست باشه بخواهی تلافی حرفامو سر زنم دربیاری و اذیتش کنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!..

دختره یه پشت چشم نازک کرد و رفت..امیرمحمد با چشمای سرخ شده برگشت و اومد کنارمون..

اروم گفتم:
-یه وقت اذیتش نکنن اینطوری حرف زدی!..

امیرمحمد با حالی خراب و داغون اروم زمزمه کرد:
-نمی کنن!..









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر