قادر رنجبر نظرات یکشنبه 12 فروردین 1397 ، 10:35 ب.ظ

رمان باران بهاری پارت 53




روی تراس تند تند راه میرفتم و دستامو بهم می مالیدم..

ایستادم یه دستم رو زدم به کمرم و کف اون یکی دستمو روی پیشونیم گذاشتم..داشتم دیوونه میشدم..

امیرعلی و امیرمحمد رفته بودن سامان رو بیارن خونه..امروز مرخص میشد..هرکار کردم منو با خودشون نبردن..

الان سه ساعته رفتن..من نمیدونم مگه یه مریض اوردن چقدر طول میکشه که اینقدر طولش میدن..

دوباره شروع کردم به متر کردن تراس..یهو در خونه باز شد و ماشین امیرعلی اومد داخل..

تو جام خشک شدم..اومدن..سامان رو اوردن..وای خدا..قلبم تند تند میزد..

همینطور ایستاده بودم و گیج و منگ به ماشین امیرعلی نگاه میکردم که مامان دنیا،بابا اردلان و بهار اومدن کنارم..

سه تایی از ماشین پیاده شدن..با دیدن سامان که صحیح و سالم کناره ماشین ایستاده بود و به ما نگاه میکرد اشکام ریخت روی صورتم..

هنوزم بعد از یک هفته فکر میکردم دارم خواب میبینم..

اما این سامانه که جلوم ایستاده..با زیر چشمای گود افتاده و لاغر شده..

این چیزا مهم نبود..مهم سالم بودنش بود..مهم سرپا بودنش،بود..صورتش از اشک برق میزد..

زانو زدم روی زمین و سجده کردم..زمین رو بوسیدم و با هق هق پیشونیم رو گذاشتم روی زمین..

بلند بلند با گریه زار زدم:
-خدایا شکرت..خدایا شکرت که سالم می بینمش..دیگه هیچی ازت نمیخوام خداجونم..ممنونم خدا..ممنونم..

تو همون حالت داشتم گریه میکردم که دستی زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد..

بهش نگاه کردم، بابا اردلان بود..دوباره به سامان نگاه کردم..به وضوح داشت گریه میکرد..

شونه هاش میلرزید..طاقت گریه ش رو نداشتم..دلم می ترکید وقتی گریه میکرد..
.

تند از چند پله جلوم رفتم پایین و دویدم طرفش..دستاش رو از دو طرفش باز کرد..

منم دستامو باز کردمو تندتر دویدم..بهش که رسیدم بدون مکث پریدم تو بغلش..

دستاش رو دورم حلقه کرد و دوتایی بلندتر زدیم زیر گریه..تو بغل هم می لرزیدیم و گریه می کردیم..

سرم رو از روی سینه ش بلند کردم و یه دستمو گذاشتم روی گونه ش و با هق هق گفتم:
-داداشی..داداش گلم.........

-جونم..جونِ داداشی؟..فدای داداشی گفتنت!..
-خوبی؟..درد نداری؟..چیزیت نیست؟!..

روی موهام رو بوسید و گفت:
-نه عزیزم خوبم..

لرزون گفتم:
-خیلی خوشحالم اینجایی!..

-منم..به تنها ارزوم رسیدم..اما حیف دیگه هیچی مثل قبل نیست..

حرفشو قبول داشتم اما مرور خاطرات بد دردی رو دوا نمیکرد..

برای همین خواستم از اون حال و هوا بیارمش بیرون..از بغلش اومدم بیرون..

دستی روی صورتم کشیدم و گفتم:
-وای حواسم به بقیه نبود..بیایین بریم تو خونه..بیایین!..الان همه گیج شدن!..

سامان با همه سلام و احوال پرسی کرد..به بهار که رسید خواست بغلش کنه اما بهار با چشمای گرد شده رفت عقب و نذاشت..

سامان لبخند غمگینی زد و دست بهار رو به گرمی فشرد..چشم غره کوچیکی به بهار رفتم و همگی رفتیم داخل..

روی مبل ها دور هم نشسته بودیم..منم کنار سامان نشستم که حمایتمو حس کنه..

همه منتظر چشم دوخته بودن به دهنه من و سامان تا بفهمم موضوع از چه قراره..
.

دست سامان رو گرفتم..برگشت بهم نگاه کرد..

لبخندی زدم و گفتم:
-خودت بگو..

چشماش رو بست و سرش رو تکون داد..بعد از چند دقیقه چشماشو باز کرد و نگاهی به همه انداخت..

در اخر نگاهش روی شکم برامده ی بهار ثابت موند..لبخندی زد و برگشت سمت من..

خیلی اروم طوری که فقط خودم بشنوم گفت:
-بهار حامله اس؟!..

با ذوق و لبخند سرمو تکون دادم..لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
-یه وقت حرفایی که میخوام بگم ناراحتش نکنه اتفاقی بیوفته؟!..

اِ راست میگفت..با نگرانی به بهار نگاه کردم که منتظر و مشتاق به ما نگاه میکرد..

لبامو خیس کردم و گفتم:
—بهار میگم تو برو تو اتاق بعد بهت میگم همه چی رو!..

اخماش رفت توهم..با ناراحتی گفت:
-مگه من نامحرمم؟!..

قبل از من سامان با مهربونی گفت:
-نه عزیزم..بخاطره وضعیتت میگیم خدایی نکرده مشکلی پیش نیاد!..

با همون اخمای درهم گفت:
-طوری نمیشه..شما بگین!..
.

سامان که نمی خواست بهار ازش ناراحت بشه، بی حرف سرشو تکون داد..با یه مکث کوتاه شروع به صحبت کرد..

-تا 15سالگی مثل بقیه زندگی کردم..نه خیلی خوب و ایده ال، نه بد و غیر قابل تحمل..خوب بود..همه چی خوب بود..بابام هیچی برام کم نمی ذاشت..کافی بود چیزی از دهنم بیاد بیرون سریع برام اماده میکرد..انگار یه جور خاصی منو میدید..یه جور عجیبی بعضی اوقات خیره میشد تو صورتم و میرفت تو فکر..طوری که چندین بار صداش میزدیم تا متوجه میشد..اما مامانم نه..سرد بود..انگار منو نمی خواست و به زور تحملم میکرد..گاهی خیلی خیلی دلش میسوخت یه دستی روی سرم میکشید..مامان های دوستامو که میدیدم همیشه حسرت میخوردم..یه پسربچه هفت هشت ساله چیزی نمی فهمه فقط دوست داره برای پدر و مادرش عزیز باشه..منم مستثنا نبودم..همیشه رفتار مامانم اذیتم میکرد..دعوام نمیکرد..نمیزد..باهام بد نبود..اما سرد بود..بی محبت بود..به من مثل یه موجود اضافی نگاه میکرد..همیشه میگفت بچه دوست ندارم..منم با خوش باوری فکر میکردم چون بچه نمی خواسته حالا که من به دنیا اومدم ناراحته و دوسم نداره..تو مدرسه ام نمیومد..بیرون که میرفت منو با خودش نمیبرد..اصلا یه جور رفتار میکرد که انگار بچه نداره..

سامان ساکت شد..انگار مرور خاطرات اون موقع ها خیلی اذیتش میکنه..

محکم دستشو تو موهاش کشید و برد پایین و پشت گردنش کشید..

و دوباره شروع کرد:
-15 سالم که بود اعتراض کردم..یه روز با داد و فریاد عقده های همه این سال ها رو ریختم بیرون..داد زدم و شکایت کردم..از مامان به بابام شکایت میکردم..اون روز برای اولین بار نم اشک رو تو چشمای بابام دیدم..فکر میکردم نگرانی برای من اذیتش کرده..مامان که مثل همیشه بی تفاوت فقط نگاه کرد و وقتی حرفام تموم شد خیلی راحت رفت تو اتاق و درو بست..بابام اما گرفتم تو بغلش و ارومم کرد..وقتی یکم اروم شدم، تو گوشم گفت:«درست مثل مادرتی..خیلی اروم بود اما یهو منفجر میشد»..منم با سادگی تمام گفتم:«مامان که تا حالا اصلا داد نزده..همیشه اروم بوده»..بابا دستی روی سرم کشید و گفت:«دیگه خیلی بزرگ شدی و میتونی درک کنی..پس بهتره یه چیزایی رو بدونی»..نمی دونستم از چی حرف میزنه..اما هرچی بود بابا از یاداوریش داغون شده بود..همش اشک چشماشو پر میکرد..وقتی شروع کرد به حرف زدن صداش میلرزید...
.

یه قطره اشک از چشمای سامان ریخت..

دستشو فشردم و وقتی نگام کرد سعی کردم با چشمام ازش بخوام اروم باشه..

نباید اذیت میشد..تازه از بیمارستان اومده بود..

سامان خندید..یه خنده که از هزارتا گریه بدتر بود..یه خنده که اینقدر تلخ بود حالمو بد کرد..

وقتی خنده ش تموم شد با لحن فوق العاده غمگینی ادامه داد:
-کسی رو که 15سال صدا زدم مامان،مامانم نبود..یه بچه طلاق بودم..بچه ای که از مادرش محروم بوده..حالا میفهمیدم چرا ستاره اینقدر سرد بود باهام..اون اصلا مادرم نبود که من ازش توقع مادری کردن داشتم..داغون شدم اون روز..از بابام بدم اومد که این همه سال منو از مادرم محروم کرده..حتی اسم مادرمم بهم نگفت..حتی تهدیدم کرد اگه دنبال مادرم بگردم منو کلا از ایران میبره..با این حرفا خیلی بیشتر ازش بدم اومد..بچه بودم و مادرمو میخواستم اما ازش محرومم میکردن..مادری که حتی اسمشم نمیدونستم..وقتی فهمیدم بابا بخاطره خودخواهی خودش و اینکه می خواسته مادرمو اذیت کنه، هیچوقت نذاشته منو ببینه مُردم..با همون سن کمم حس کردم دنیا رو سرم خراب شد..با بابام کلا قهر کردم..دیگه باهاش حرف نزدم..از ترس اینکه مبادا از ایران منو ببره و دیگه هیچوقت نتونم دنباله مادرم بگردم صبر کردم..صبر کردم تا سنم اونقدری بشه که دیگه نتونه منو مجبور به کاری بکنه..صبر کردم تا 18 سالم شد و اختیارم اومد دسته خودم..دیگه نمی تونست تهدیدم کنه..پس شروع کردم به گشتن..اول رفتم سراغ شناسنامه بابام تا حداقل اسم مادرمو بدونم..وقتی اسمشو دیدم از خونه زدم بیرون و یه خونه جدا گرفتم..دیگه نمی خواستم باهاشون زندگی کنم..زندگیم رو کلا ازشون جدا کردم..ستاره وقتی فهمید من از همه چی خبردار شدم دیگه کاملا منو نادیده میگرفت..نگاهشم دیگه ازم دریغ میکرد..برام مهم نبود..تنها چیزی که برام مهم بود پیدا کردن و دیدنه مادرم بود..دو سال گشتم..دو سال به هر دری زدم تا تونستم مادرمو پیدا کنم..دیگه 20 سالم بود که تونستم برای اولین بار از دور مادر واقعیم رو ببینم..از دور بهش نگاه کردم و اشک ریختم..ارزوم بود برم جلو و بغلش کنم..برام یه عقده شده بود که مادرم بغلم کنه و دسته محبت به سرم بکشه..مامان سارای عزیزم..کسی که منو ازش محروم کرده بودن!........

با صدای هین بلند بهار هممون بهش نگاه کردیم..بلند شده بود و با گریه دستشو گرفته بود جلو دهنش..

انگشت اشاره ش رو گرفت سمت سامان و گفت:
-تو..تو داداشمونی؟!..
.

سامان با اشک تو چشماش و لبخنده غمگینی سرشو تکون داد..بهار بلند زد زیر گریه..

سامان می خواست بلند بشه بره طرفش که امیرمحمد زودتر بلند شد و بهارو گرفت تو بغلش و سعی کرد ارومش کنه..

بعد از چند دقیقه که بهار ارومتر شد، همه دوباره نشستن و منتظر ادامه حرفای سامان شدن..

سامانم وقتی همه رو منتظر دید ادامه داد:
-یک ماه از دور هرروز بهش نگاه میکردم..بعد از یک ماه دیگه طاقتم تموم شد..یه روز که یه جا نزدیکای خونه بودم، وقتی مطمئن شدم همه از خونه رفتن بیرون رفتم سراغش..وقتی فهمید کی هستم از حال رفت..ترسیدم و سریع رسوندمش بیمارستان..وقتی بهوش اومد اروم نمیگرفت..همش بی قراری میکرد..گریه میکرد..قربون صدقه ام میرفت..تو بغلش میگرفتم..لذت میبردم وقتی تو بغلم میگرفتمش تا اروم بشه..وقتی بهش میگفتم همه چی تموم شده و دیگه پیششم..چیزایی که یه عمر ارزوم بود..منو به ارزوم رسونده بود..با همون یه دیدار عاشقش شدم و بیشتر از بابام بدم اومد که این همه منو از این اغوش مهربون منع کرده بود..وقتی می خواستم ازش جدا بشم دستمو گرفته بود و با ترس نمی ذاشت برم..می ترسید برم و دیگه نتونه منو ببینه..میگفت سال هاست که چشمش به در تا من برم پیشش و بتونه ببینتم..شماره موبایلم و شماره خونه به علاوه ادرس خونه ام رو بهش دادم..بعد از کلی قسم و قولی که ازم گرفت اجازه داد برم..تقریبا هرروز میرفتم پیشش..هرچی عقده این همه سال داشتم رو مامانم، مامان واقعیم جبرانشون کرد..اما بازم از ترس بابا که مارو از هم جدا نکنه نذاشتیم کسی از این ملاقاتا باخبر بشه..خواهرامو میدیدم و از بزرگ شدنشون هرروز لذت میبردم اما حق نداشتم برم جلو..حق نداشتم بگم داداشتونم..حق نداشتم بغلشون کنم و مثل یه برادر واقعی پشتشون باشم و ازشون حمایت کنم..همه این حق هارو پدرم ازم گرفته بود..محرومم کرده بود..و منم از ترس اینکه همین دیدارای پنهونی و از راهه دور رو هم ازم بگیره مجبور بودم به همین رضایت بدم......

سامان ساکت شد..دستشو روی چشماش کشید و ملتمس بهم نگاه کرد..

دیگه نمی تونست ادامه بده..از من میخواست بقیه ش رو بگم..

خودمم حالم خراب بود اما به زور لبخندی زدم و با نفس عمیقی شروع کردم..

-مامان عاشق بابام بوده اما نمیدونم چرا مجبور میشه با مهدی سینایی ازدواج کنه..دو سال بیشتر باهم زندگی نکردن..یک سال بعد از ازدواجشون مامان سامان رو باردار میشه..با به دنیا اومدنه سامان از هم جدا میشن و مهدی سینایی هم چون عاشق مامانم بوده و مامانم نمی خواستش برای انتقام ازش،از تو همون بیمارستان سامان رو میبره و اجازه نمیده مامانم ببینتش..مامان ازش طلاق میگیره و با بابام ازدواج میکنه..مامان خیلی سعی میکنه سامان رو بگیره اما سینایی نذاشته..حتی سینایی روزی که منو گروگان گرفته بود با قهقهه و خیلی خوشحال میگفت مامانت چندبار اومده جلوی خونه ام التماس کرده،به پام افتاده تا بزارم پسرشو ببینه اما نذاشتم..از کاراش لذت میبرد..مامان و بابام به هر دری میزنن تا سامان رو بیارن پیشه خودشون یا حتی بتونن ببیننش اما سینایی اجازه نمیده..و در مورده اختلافات و اینکه چرا مامان همون اول با بابام ازدواج نکرده، دایی قراره برامون توضیح بده..منم همینارو فقط میدونستم که وقتی سینایی و محبی دزدیده بودنم، برام تعریف کردن..دیگه از چیزی خبر ندارم..دایی وقتی برگشت همه چیز رو میگه............
.

**********************************************

-بهــــار خانوم همه رو علاف خودت کردی..زود باش دیگه!.

بهار با صدای بلندی گفت:
-اه اومدم دیگه..صبر کنین یکم!..

چند دقیقه بعد با شکم بزرگ و برجسته 9 ماهه اش از اتاق اومد بیرون..

چون از پله ها نمی تونست همش بره بالا و بیاد پایین اومده بودن اتاق پایین..پرواز داییم دو ساعت دیگه فرود می اومد..

با زن دایی و دو قلوها اومدن برای همیشه اینجا بمونن..خیلی خوشحال بودم..سامان رو داشتیم..بابا اردلان اینا بودن..

الانم که دایی داشت میومد..تازه سپهر و ستاره،نگین و مهران هم بودن..

تو این 6ماه تقریبا هر هفته باهم میرفتیم رستوران،پارک و خیلی جاهای دیگه..

تازه یه کشفیاتی هم کرده بودم..ستاره و سامان عجیب چشمشون همدیگه رو گرفته بود..

تا همدیگه رو می دیدن سامان لبخند میزد و ستاره هم قرمز میشد..با سامان حرف زدم و از علاقه ش مطمئن بودم..

با ستاره هم باید صحبت می کردم..خوشبختی سامان از هرچیزی برام مهمتر بود..

رابطه سامان و بهار هم خیلی بهتر از اون اوایل شده بود..بهار احساس غریبی میکرد با سامان و زیاد باهاش صمیمی نمیشد..

سامان خیلی تلاش کرد تا بهار باهاش ارتباط برقرار کنه..

اما همچنان منو سامان از اون دسته خواهر برادرا بودیم که خیلی باهم صمیمین و باهم درد و دل میکنن..

منو سامان عاشقانه همو دوست داریم..همیشه ارزوم بود یه داداش داشته باشم..

حالا که دارم حاضر بودم جونمم براش بدم و از هیچ کاری براش دریغ نمی کرمم..

تو لحظه بدی باهم اشنا شدیم و من فهمیدم داداشمه برای همین خیلی بهش وابسته شده بودم..اونجا فقط سامان رو داشتم..

امیرعلی و امیرمحمد هم خیلی سریع باهاش دوست و صمیمی شدن و سامان رو مثل برادرشون میدونن..رابطه خیلی خوبی با هم داشتن...

سامان با اینکه می گفت از بابام بدم میاد چون هممون رو اذیت کرده اما بازم باباش بود دلش طاقت نیاورد و به دیدنش رفت..

وقتی برگشت حالش خیلی بد بود..سه روز تب و لرز کرد..همش هزیون میگفت..

نمیدونم چه حرفی بینشون رد و بدل شده بود که سامان رو به این روز انداخته بود..کلی بهش رسیدم تا حالش کمی بهتر شد....
.

روز اعدامشون هم سه تا پسر رفتن..من که طاقتشو نداشتم برم..

هرچی هم به پسرا گفتم نرین حالتون بد میشه قبول نکردن..ساعت 5صبح اعدام میشدن..

امیرعلی وقتی اومد چشماش قرمز شده بود و سرش بدجور درد میکرد..

امیرمحمد هم همینطور بود تقریبا..اما سامان چندروز با کسی حرف نزد انگار شوکه بود..

هرچی هم بد بود بازم باباش بود نمی تونست از اعدامش خوشحال بشه..

هرچی باهاش حرف میزدم فقط خیره بهم نگاه میکرد و هیچ جوابی نمیداد..

روز اخر دیگه دیدم هرکار میکنم این سکوت رو نمیشکنه و هیچ کاری از دستم برنمیومد..

مستاصل جلوش روی زانوهام نشستم و زدم زیر گریه..زار میزدم و ازش خواهش میکردم بخاطره منم شده حرف بزنه..

یهو سامان اومد بغلم کرد و با جمله ی "بابام بود" سکوتشو شکست..درکش میکردم..

سخته جلوی چشمات باباتو اعدام کنن..اگه دسته من بود نمی ذاشتم اعدام بشه و سامان تو این حال بمونه و همچین تجربه ای داشته باشه..

من حتی بخاطره سامان رفتم صحبت کردم قبل از اعدامشون..به سرگرد مربوطه گفتم: «اگه من رضایت بدم حکم مهدی سینایی چی میشه؟»..

جناب سرگرد هم گفت: «فرقی به حالشون نمیکنه..اونا در هر صورت بخاطره قاچاق مواد و اسلحه اعدام میشن»..

من بخاطره سامان میخواستم از حقم بگذرم اما وقتی دیدم اینطوره فهمیدم کاری از دسته هیچکس برنمیاد..

اون روز اینقدر تو بغلم مثل یه پسربچه بی پناه گریه کرد تا خواب رفت..

منم پا به پاش گریه کردم..طاقت اینطور دیدنش رو نداشتم..خدارو شکر همه چی گذشت و قرار نبود دیگه به اون روزا برگردیم...

با دیدن سامان که از اتاقش اومد بیرون بلند گفتم:
-به به ببینین خدا چی افریده!..

همه رد نگاهمو دنبال کردن و رسیدن به سامان که با لبخند نگام میکرد..نذاشته بودیم از اینجا بره..

میخواست واسه زندگی بره خونه ی خودش اما با کلی التماس و خواهش همینجا نگهش داشتم و فرستادم وسیله هاشو بیاره..

یه پیراهن سورمه ای پوشیده بود که استین هاشو تا ارنجش جمع کرده بود..به همراهه شلوار پارچه ای سورمه ای و کفش ورنی به همون رنگ..

لباسا فیت تنش بودن و خیلی قشنگ شده بود..موهاش رو کوتاهه کوتاه کرده بود فقط چند سانت بودن..فشن و امروزی درستشون کرده بود..

صورتشم کاملا اصلاح کرده بود اما زیر چونه ش رو گذاشته بود..

امیرمحمد با ابروهای بالا رفته نگاهی بهم انداخت و گفت:
-معمولا همه از شوهراشون اینطوری تعریف میکنن..
.

نگاهی به امیرعلی انداختم..یه پیراهن کرمی پوشیده بود با شلوار قهوه ای سوخته..

یه کت اسپرت همرنگ شلوارش هم پوشیده بود..اونم خیلی قشنگ شده بود..

دستمو انداختم دور بازوی امیرعلی و گفتم:
-شوهرم که نیاز به تعریف نداره..هرکی یه نگاه بهش بندازه چشماش درمیاد..داداشم و شوهرم تو دنیا یه دونه هستن..ماشالا ماشالا..

بعد صدامو بلند کردم و گفتم:
-اکرم خانوم یه اسفند دود کن مرسی..

امیرمحمد چپ چپ نگام کرد و بعد فیگوری گرفت و گفت:
-پس دامادت چی؟!..

بینیمو به حالت چندش جمع کردم و نگاهی به سرتا پای امیرمحمد انداختم..

یه تیشرت استین کوتاه بنفش پوشیده بود با شلوار کتون بادمجونی..

اونم خیلی خوشگل شده بود اما برای اینکه حرصش بگیره همینطور با بینی چین انداخته دستمو تو هوا تکون دادم..

لبخند حرص دراری زدم و گفتم:
-من واقعا نمی دونم بهار چرا تورو قبول کرد..یه ذره هم قیافه نداری..دلم برای بچتون میسوزه..اگه مثل تو بشه نمیشه بهش نگاه کرد..ایش!..

امیرمحمد خیز برداشت طرفم..جیغی کشیدم و پشت امیرعلی قایم شدم..

امیرمحمد جلوی امیرعلی ایستاده بود و هی تهدید میکرد منو..

امیرعلی هم دستاشو باز کرده بود و منو پشت سر خودش نگه داشته بود و میگفت:
-بس کن امیرمحمد مگه بچه شدی..دستت بهش بخوره میکشمتا..
.

منم سرخوش از طرفداری امیرعلی برای امیرمحمد ابرو بالا مینداختم..

با جیغ بنفشی که بهار کشید هممون با بهت بهش نگاه کردیم:
-بســـــه دیگه..همش عین بچه ها میوفتن به جونه هم..الان پرواز دایی میشینه اینا هنوز ایستادن دعوا میکنن..من که با سامان میرم شماهم هرکار دلتون میخواد بکنین..

بعد رو به سامان گفت:
-بریم سامان!..

سامان همینطور که میخندید سرشو تکون داد..سریع از پشت سر امیرعلی اومدم بیرون و گفتم:
-منم با سامان میام..

امیرعلی دستمو گرفت، کشید طرف خودش و گفت:
-شما با من میایی خانوم..سامان هم با ما میاد دیگه ماشین نمیاره..بهار و امیرمحمد هم باهم میان..

یکم فکر کردم و گفتم:
-بعد دایی اینا جا میشن؟!..

سرشو تکون داد و گفت:
-بله میشن..بیایین بریم که دیر شد!..

دست امیرعلی رو محکم گرفتم و باهم رفتیم بیرون..سامان نشست جلوی ماشین امیرعلی و منم عقب نشستم..

بهار و امیرمحمد هم سوار ماشینشون شدن و راه افتادیم..تو راه کلی گفتیم و خندیدیم..

خاله تارا هنوز نمیدونست سامان پیدا شده..یعنی بهش هیچ حرفی نزده بودیم..الانم قرار بود بیاد فرودگاه..

ماهم هی سامان رو اذیت میکردیم و از خاله یه چیزایی میگفتیم تا بترسه..

بعدم باهم می خندیدیم و سامان حرص میخورد..فکر نمیکردم پسرا هم اینقدر بتونن استرس داشته باشن..

سامان نمی خواست نشون بده اما منی که کاملا میشناختمش قشنگ متوجه استرسش میشدم..

دستمو از عقب گذاشتم روی شونه ش و گفتم:
—شوخی میکنیم باهات..خاله درسته یکم از بالا به ادم نگاه میکنه ولی هرچی هم بگه مهم نیست بهش اهمیت نده..اما دایی ماهه..ببینیش مطمئنم مثل ما عاشقش میشی..
.

سامان با لبخند سرشو تکون داد..وقتی رسیدیم فرودگاه هنوز نیم ساعت تا نشستن هواپیماشون مونده بود..

چشم چرخوندم ببینم خاله جان رو میبینم یا نه..روی صندلی ها خیلی مغرور نشسته بودن و باهم حرف میزدن..

همشون اومده بودن..خاله،شوهرش،سایه و سبحان..اِ سبحان کی از امریکا برگشته..

چقدر از هم دور بودیم که حتی نمی دونستم پسر خاله م کی از امریکا اومده و ایا برای همیشه اومده یا اومده یه سر به خانواده ش بزنه..

پوزخندی زدم و 5تایی راه افتادیم سمتشون..یه طرفم امیر ایستاده بود که دستمو گرفته بود و طرفه دیگه ام سامان بود..

دستاشو کرده بود تو جیب شلوارش و سرشو انداخته بود پایین..

لبخندی زدم و گفتم:
-سامان اونا خاله اینا هستن!..

سرشو بلند کرد و رد انگشت اشاره ام که خاله اینارو نشون میداد گرفت و رسید بهشون..

سرشو تکون داد و موشکافانه بهشون نگاه کرد..وقتی رسیدیم بهشون اول از همه خیلی سرد سلام کردم..

با صدای من سرشونو بلند کردن و بهمون نگاه کردن..همشون بلند شدن..البته به اجبار..

یه طوری بلند می شدن که انگار مجبور بودن..ادم چقدر میتونه مغرور باشه؟..

حتی اینا غرور رو از خانوادشون هم بیشتر دوست داشتن..هممون خیلی سرد باهم سلام و احوال پرسی کردیم..

انگار غریبه بودیم و یه اشنایی خیلی دور باهم داشتیم..با لبخند بازوی سامان رو گرفتم و کشیدم جلو..

رو به روی خاله ایستادم و گفتم:
-خاله ایشون داداشه گل من سامان هسته..میشناسیش که؟!..

خاله شوکه و با دهن باز به منو سامان نگاه کرد..هیچ حرفی نمی تونست بزنه..همینطور خیره خیره به سامان نگاه میکرد..

با بهت به سامان گفت:
-تو..تو پسره مهدی هستی؟!...
.

سامان با لبخند گرمی سرشو تکون داد..خاله بعد از چند دقیقه از بهت در اومد و تو قالب مغرور خودش فرو رفت..

خیلی سرد رو به سامان کرد و بدون سلام و بی مقدمه گفت:
-چرا اینقدر دیر اومدی؟..میدونی مادرت چقدر منتظرت بود؟!..

بخاطره لحن سرد خاله لبخند از رو لبای سامان پاک شد و با ناراحتی سرشو انداخت پایین..

خیلی حرصم گرفت..این چه حرفیه میزنه..اخه به تو چه؟..

تو خودت چرا پیشِ خواهرت نمیومدی..وای وای داشتم از حرص میترکیدم..

با دندون قروچه گفتم:
-خاله چرا وقتی از چیزی خبر ندارین هرچی تو فکرتون اومد میگین؟!..مامانم و سامان ده ساله همدیگه رو میبینن و باهم در ارتباط بودن اما به دلایلی نذاشتن کسی بفهمه..البته بابام خبر داشته..

خاله بیشتر تعجب کرد..شوکه فقط تونست سرشو تکون بده..برای اولین بار یه لبخند گرم رو لبای سایه دیدم..

با تعجب بهش نگاه کردم که با لبخند مهربون و پر از عشوه ای دستشو سمت سامان دراز کرد و گفت:
-سلام پسرخاله!..من از یه چیزایی خبر داشتم یعنی مامان بهم گفته بود که یه پسرخاله دارم..خیلی خوشحالم که می بینمت!..

سامان دست سایه رو به گرمی فشرد و گفت:
-سلام مرسی منم خیلی خوشحالم که با خانواده مامانم اشنا شدم!..

سایه داشت با چشماش سامان رو قورت میداد و منم تو دلم تندتند غر میزدم..فکر کرده میتونه داداشمو قاپ بزنه..

سامان هرکی رو بخواد براش می گیرم اما تو یکی رو نمی ذارم یه نگاه بندازه..پوزخندی زدم و رو برگردوندم..

سبحان و شوهر خاله ام هم با همون لحن سرد و رفتار زشتشون  با سامان احوال پرسی کردن و هممون نشستیم منتظره دایی اینا شدیم!..

بیست دقیقه بعد هواپیماشون بدون تاخیر نشست..بلند شدیم رفتیم جلو و پشت شیشه ی انتظار ایستادیم....

چند دقیقه ای منتظر بودیم تا اینکه چهارنفرشون رو دیدم که داشتن میومدن طرفمون و چشم می چرخوندن تا پیدامون کنن..

یکم رفتم جلوتر و دستمو بلند کردم و به امید اینکه یکشون منو ببینه محکم تکون دادم..وای خدا آرمان و آرمین رو نگاه..

دایی همینطور که چشم می چرخوند نگاهش روی من که داشتم بال بال میزدم تا ببینتم ثابت موند..لبخند محوی زد و دستشو تکون داد..

برگشت سمت بقیه و یه چیزی بهشون گفت که نگاهه هر سه نفرشون اومد سمت من..

با ذوق دوباره دست تکون دادم و بالا پایین پریدم و اونا هم جوابمو دادن..به قدماشون سرعت داده بودن و تندتر داشتن میومدن طرفمون..

وقتی رسیدن بهمون ساک هاشون رو ول کردن و با لبخند اومدن جلو..

با هیجان و ذوق دستامو باز کردم و خودمو پرت کردم تو بغل دایی..بیچاره یکم رفت عقب اما سریع خودش رو کنترل رد..

محکم بغل کردیم همدیگه رو و تند تند گفتم:
-وای سلام..سلام دایی جون..خوش اومدی..همتون خوش اومدین..دلم تنگ شده بود..خیلی تنگ شده بود..خوش اومدین..
.









 برای دوستانتون در تلگرام به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر