قادر رنجبر نظرات پنجشنبه 26 مرداد 1396 ، 01:44 ب.ظ

برای خواندن رمان رو کلمه ادامه مطلب کلیک کنید 


نمیدونم چقدر توى خودم غرق بودم كه سایه اى بالاى سرم ظاهر شد. 

آروم سر بلند كردم و احمدرضا رو با اخم نشسته میان هر دو ابروش بالاى سرم دیدم. 

ترسیده از روى مبل بلند شدم كه گفت:

-تا كى مثل كولى ها این گوشه ى سالن مى شینى و بقیه رو نگاه مى كنى؟ برو به بهارك غذا بده. 

-بله. 

و از كنارش رد شدم سمت جوون ها كه كنار هم نشسته بودن رفتم. 

بهارك رو از بغل هدى گرفتم كه دستاشو دور گردنم حلقه كرد. صداى پچ پچشون آزاردهنده بود. 

یكى از دخترا گفت:

-مواظب باش پات پیچ نخوره 

و بقیشون زدن زیر خنده. امیرعلى گفت:

-تو مانتوت هانیه و نسترنم جا مى شن. 

و هرهر خندید كه هانیه گفت:

-امیر...

اونم گفت:

-جوووون!

قدمى برداشتم تا خداى ناكرده با بهارك نیوفتم. 

امیرحافظ تنها روى مبل تك نفره اى نشسته بود و با اخم به صفحه ى گوشیش نگاه مى كرد. خاله اومد طرفم گفت:

-مى خواى من به بهارك غذا بدم تو پیش بچه ها باشى؟

بهارك و تو آغوشم فشردم. 

-نه ممنون خودم غذا میدم. 

و سمت آشپزخونه رفتم. شوكت خانم با یه خانم دیگه تو آشپزخونه بودن. شوكت با دیدنم لبخندى زد گفت:

-سلام دخترم خوبى؟ 

لبخندى زدم. 

-ممنون. 

دستى به گونه ى بهارك كشید. 

-میخواى بهش غذا بدى؟

-بله. 

روى میز آشپزخونه گذاشتمش و پارچه اى روى پاهاش پهن كردم. پستونكش و از تو دهنش درآوردم. 

اخمى كرد كه خم شدم و میون هر دو ابروش رو بوسیدم. خندید. 

با بازى بهش غذا دادم. سر بلند كردم كه امیرحافظ و تو چهارچوب در آشپزخونه دیدم. شوكت گفت:

-مى بینى مادر این دختر چقدر زود رابطه ى عاطفى با بهارك برقرار كرده؟

امیرحافظ سرى تكون داد.


معذب دستى به گوشه ى روسریم كشیدم. امیر حافظ وارد آشپزخونه شد و روى صندلى نشست. 

بهارك با دیدن امیر حافظ دستش و پر از برنج كرد تا بریزه رو امیر حافظ كه امیر حافظ دستاى كوچولوشو گرفت گفت:

-دختر بدى شدى، حتماً این پرستارت بهت چیزاى بد یاد داده! 

سریع گفتم:

-نه آقا، این چه حرفیه؟!

سر بلند كرد و نگاهش رو به نگاهم دوخت. هول كردم و سرم و پایین انداختم كه جدى گفت:

-قرار نیست جواب تمام سؤال هاى اطرافیانتو بدى. 

بهارك و از روى میز برداشتم و دست و صورتشو شستم. بهارك خمیازه اى كشید. 

-كجا مى تونم بخوابونمش؟ 

-همراه من بیا. 

و از آشپزخونه بیرون رفت. بهارك و برداشتم و دنبالش از آشپزخونه بیرون اومدم. 

رفت سمت ته سالن كه چند تا در بود. در یكى از اتاق ها رو باز كرد گفت:

-اینجا بخوابونش. 

تا خواستم وارد اتاق بشم یكى از اون دخترا اومد سمتمون. 

با صدایى كه سعى داشت عصبى نباشه گفت:

-امیر حافظ، چیه دنبال این دختر دهاتى راه افتادى؟ بعد كه میگم بیا تو جمع ما باش میگى حوصله ندارى! این دختره دهاتى چى داره؟

متعجب نگاهش كردم كه امیر حافظ اخمى كرد و گفت:

-حرف دهنتو بفهم پریا، آدم باش وقتى باهات مثل آدم صحبت مى كنم. 

نگاهى به من انداخت. 

-برو بچه رو بخوابون. 

فهمیدم كه نمى خواد اونجا باشم. وارد اتاق شدم اما هنوز صداشون میومد. پریا با بغض گفت:

-من دوست دارم امیر. 

-اما من دوست ندارم، بفهم. 

و دیگه صدایى نشنیدم. 

كنار بهارك روى تخت یه نفره دراز كشیدم.


سرش و روى سینه ام گذاشت. كشیدمش روى شكمم و دستم و آروم لاى موهاى كم پشتش لغزوندم. 

این بچه عجیب من و یاد خودم مى انداخت. 

نگاهم رو به سقف دوختم اما باز هم قطره اشك سمجى از گوشه ى چشم روى لاله ى گوشم سر خورد. 

نیم ساعتى تو اتاق بودم و بهارك خوابش برد. 

اومدم از بغلم بذارمش روى تخت كه در اتاق باز شد و قامت خاله تو چهارچوب در نمایان شد. 

بهارك و روى تخت گذاشتم. اومد سمتم و كنارم روى لبه ى تخت نشست. 

سؤالى نگاهش كردم كه دستم و توى دستش گرفت گفت:

-میدونم از ما خوشت نمیاد؛ بهت حق میدم اما باور كن من خیلى دلم مى خواست بزرگت كنم مثل دختر نداشته ى خودم اما ...

سكوت كرد كه پوزخندى زدم گفتم:

-اما خواهرتون نذاشت! نمیدونم وقتى انقدر از من و پدرم بدش میومد چرا باهاش ازدواج كرد؟

خاله پشت دستم رو نوازش كرد گفت:

-مرجان از روى بچگى و لجاجت با احمدرضا با پدر تو ازدواج كرد. 

پوزخند تلخى زدم. 

-پس پدرم فقط یه بازیچه بود، عاشقى اى در كار نبود...

-پاشو عزیزم بریم شام بخوریم. 

بى میل از روى تخت بلند شدم كه گفت:

-از احمدرضا اجازه ات رو مى گیرم با امیر حافظ برى خرید. 

-اما من به چیزى نیاز ندارم. 

رو به روم ایستاد. نگاهى به چشم هاى سبز تیره اش انداختم. چشم های بهارک تقریبا همرنگ چشم های خاله بود
 دستى به گونه ام كشید گفت:

-اصلاً شبیهه مادرت نیستى، نه چهره ات نه رفتارت. میدونم مادرى نداشتى تا بهت خیلى چیزا یاد بده اما من هستم. فقط كافیه قبولم كنى.


سرم و پایین انداختم. نمیدونستم چى جواب بدم. بازوم رو فشرد:

-میدونم نیاز به زمان دارى. بریم شام عزیزم. 

همراه خاله از اتاق بیرون اومدیم. سفره ى بزرگى پهن بود و همه دور سفره جمع شده بودن. 

خاله دستم و كشید و كنار خودش جا باز كرد. 

لحظه اى همه نگاهى بهم انداختن. هول كردم و سرم و پایین انداختم. 

كنار خاله نشستم. نسترن كنار دستم بود كه با نشستن من كمى خودش رو سمت هدى كشید. 

توجهى به این كارش نكردم. شام رو تو سكوت خوردم. 

موقع جمع كردن سفره شد كه هانیه گفت:

-بریم دخترا... این با بقیه ى خدمتكارها سفره رو جمع مى كنه. 

دخترا بلند شدن. اومدم خم بشم و سینى ظرف و بردارم كه دست گرمى مچ دستم رو گرفت. 

یهو قلبم زیر و رو شد و ته دلم خالى شد. 

شوكه سر بلند كردم كه نگاهم به نگاه اخم آلود امیر حافظ افتاد. گرمى دستش رو مچ دستم داشت آتیشم مى زد و گونه هام گل انداخته بود. 

با صداى بمى گفت:

-تو خدمتكار این خونه نیستى، بفهم. 

سرم و پایین انداختم. با صدایى كه مى لرزید گفتم:

-میشه دستم و ول كنى؟ 

نگاهى به مچ دستم كه اسیر دستش بود انداخت و دستم و ول كرد. هانیه پوزخندى زد گفت:

-امیر حافظ امشب یه چیزیت شده ها! 

امیر حافظ اخم وحشتناكى به هانیه كرد كه هانیه دستاشو بالا برد گفت:

-باشه باشه، من و نخور! 

امیر على با خنده گفت:

-امیر حافظ چیكار دارى؟ حتماً دیانه این شغل رو دوست داره. مگه نه بچه ها؟

اونا هم سری تکون دادن و خندیدن كه امیر حافظ با صداى جدى گفت:

-ببند امیر على ...


امیر على اخمى كرد گفت:

-انقدر به گدا گودور ها كمك كن و دل بسوزون تا بشى مثل خودشون. 

و چرخید رفت. امیر حافظ دستى به گردنش كشید و دنبال امیر على رفت. 

با رفتن امیر على و امیر حافظ هانیه با حرص گفت:

-دلت خنك شد دو تا برادر و به جون هم انداختى؟ چرا مثل كنه به ما و زندگیمون چسبیدى؟ 
چرا نمى فهمى، تو بین ما جایى ندارى! فقط شانس بیارى احمدرضا اجازه بده خدمتكار خونه اش بمونى. بریم بچه ها. 

هاج و واج به جاى خالى هانیه خیره بودم. حرفاش تلخ بود اما حقیقت داشت. 

با صداى آقاجون به سمتشون رفتم. نگاهى بهم انداخت گفت:

-یادت نره وظیفه ى تو توى اون خونه چیه. واى به حالت مثل اون دختر قرطى بشى یا با دست و پا چلفتى گرى احمدرضا رو كلافه كنى، فهمیدى؟

-بله آقا. 

-خوبه. 

احمدرضا بى حوصله سرى تكون داد. 

-باشه. حالا اجازه ى مرخصى میدین؟ فردا كلى كار تو رستوران سرم ریخته. 

-میتونى برى. 

احمدرضا نیم نگاهى به من انداخت. 

-برو بهارك و بیار بریم. 

-بله. 

سمت اتاق رفتم و بهارك غرق خواب رو بغل كردم. از اتاق بیرون اومدم. 

خداحافظى زیرلب گفتم و دنبال احمدرضا راه افتادم كه خاله گفت:

-احمدرضا یادت نره امیر حافظ فردا میاد دنبال دیانه. 

احمدرضا پوزخندى زد گفت:

-گفتم باشه ... حداقل منم روم بشه به بقیه بگم این پرستار بچه ام هست. 

خاله گوشه ى لبش و به دندون گرفت و اخمى به احمدرضا كرد. احمدرضا گفت:

-بیا بریم بچه. 

متعجب نگاهش كردم. منظور این از بچه به من بود؟!


خنده اى روى صورت خاله نشست كه احمدرضا گفت:

-آره بخند، واقعاً وضعیت من خنده داره. اون از رستوران اینم از این دو تا بچه! 

خاله سرى تكون داد:

-احمدرضا تو كه غر غرو نبودى! 

احمدرضا سمت ماشین رفت. 

-فردا امیر حافظ و دنبالت مى فرستم. 

سرى تكون دادم و دنبال احمدرضا راه افتادم. در ماشین و باز كرد گفت:

-كوچولو سعى كن تو پر و پاچه ى من نباشى. بشین عقب. 

ابرویى بالا دادم و زیر لب آروم گفتم:

-منم قرار نیست جلو بشینم. در عقب و باز كردم و نشستم. بهارك تكونى خورد اما دوباره چشم هاش رو بست. 

احمدرضا با سرعت از حیاط زد بیرون. 

بعد از مسافتى كه نگاهم رو به تاریكى كلانشهر دوخته بودم با ریموت در حیاط و باز كرد و وارد حیاط شدیم. 

از ماشین پیاده شدم كه در سالن باز شد و شادى با اون قیافه ى افتضاحش جلوى در سالن ایستاد. 

از كنارش رد شدم كه پوزخندى زد. گفت:

-احمدرضا چى شد؟ 

-حرف عمو یكیه ... تو باید از اینجا برى. 

شادى غرغر كرد. 

-یعنى چى؟ تو مگه اجازه ى زندگى خودتو ندارى؟ آخه من كجا برم؟

-هیس ... میرى خونتون. الانم خسته ام. 

وارد اتاق شدم و لباس هاى بهارك و عوض كردم. لباساى خودمم درآوردم. 

نق نق هاى شادى هنوز هم میومد. لامپو خاموش كردم و كنار بهارك دراز كشیدم. 

چون خسته بودم زود خوابم برد. با احساس تشنگى از خواب بیدار شدم. 

رو پاتختى رو نگاه كردم اما آب نبود. روسریم رو روى سرم انداختم و از اتاق خارج شدم. 

سمت پله ها رفتم اما با دیدن در نیمه باز اتاق احمدرضا ...


كنجكاو شدم و با گام هاى آروم سمت اتاقش رفتم. با شنیدن صداى ناله هاى شادى لحظه اى ترسیدم. 

نكنه احمدرضا بلایى سرش بیاره! قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید. 

از لاى در نیمه باز به داخل اتاق نگاه كردم اما با دیدن شادى كه برهنه روى تخت توى بغل احمدرضا بود چشم هام و بستم و پشت به اتاق كردم. 

اومدم برم كه دوباره دامنم گیر كرد و محكم زمین خوردم. صداى ناله ام بلند شد. 

با دیدن سایه اى بالاى سرم جیغى كشیدم و چشم هام رو بستم. 

دستى بازوم رو محكم چسبید و صداى عصبى احمدرضا كنار گوشم بلند شد. 

-تو كنار در اتاق من چیكار مى كردى؟ 

چشم هام و آروم باز كردم اما با دیدن بالا تنه ى برهنه اش سریع دوباره چشم هام رو بستم گفتم:

-به خدا كارى نداشتم ... مى خواستم برم آب بخورم. 

-آب سمت اتاق منه؟؟!

-نه نه، آخه صدا مى اومد، كنجكاو شدم نكنه كسى رو بكشین!

-چى؟؟!!

تازه فهمیدم دوباره سوتى دادم. 

-هیچى آقا شما باور نكن. من تو خواب گیج مى زنم. میشه بذارى برم؟

-احمق كوچولو تو همیشه در حال گیج زدنى. 

و بازومو ول كرد. با رها كردن بازوم نفسم رو آسوده بیرون دادم. 

-چرا چشم هاتو بستى؟

فشارى روى چشمهام آوردم. 

-چیزى نیست، شما برید باز مى كنم. 

صداى شادى بلند شد. 

-رضا عزیزم، بیا دیگه. 

با رفتن احمدرضا آروم چشم هام رو باز كردم. دستم و روى سینه ام گذاشتم و آروم از جام بلند شدم. 

از خیر آب خوردن گذشتم و سمت اتاق رفتم. 

اما هر دفعه كه چشم هام رو مى بستم اون صحنه ى لعنتى جلوى چشم هام ظاهر مى شد. 

كلافه شده بودم.


با نق نق بهارك چشم باز كردم. دیشب نفهمیدم كى خوابم برد. 

دید چشمهام رو باز كردم دستشو سمتم دراز كرد. بغلش كردم. 

باید پمپرزش رو عوض مى كردم. پمپرزش و باز كردم. 

لباس كوتاه عروسكى تنش كردم و تو سرویس بهداشتى توى اتاق دست و صورتش و شستم. 

در اتاق و باز كردم. بدون نگاه كردن سمت اتاق احمدرضا از پله ها پایین اومدم. 

وارد آشپزخونه شدم. چاى گذاشتم. براى بهارك فرنى درست كردم. 

پنجره هاى آشپزخونه كه رو به حیاط بود و باز كردم. نسیم صبحگاهى با بوى گل هاى یاس وارد آشپزخونه شد. 

بوى چاى هل و دارچین فضا رو برداشت. لبخندو از اینهمه زیبایى روى لبهام نشست. 

با صداى قدمهایى هول كردم. میدونستم احمدرضاست. 

نگاهم رو به در آشپزخونه دوختم. احمدرضا وارد آشپزخونه شد. دمپایى لاانگشتى سفید با شلوارك مشكى و ركابى جذب مشكى. 

سریع ازش چشم گرفتم كه عصبى گفت:

-امّل دیده بودم اما مثل تو ندیده بودم. صبحانه ام رو بیار. 

میز و چیدم و احمدرضا روى صندلى نشست كه شادى وارد آشپزخونه شد. 

یه شومیز قرمز جیغ بالاى زانو تنش بود و تمام بدنش نمایان. 

گونه ى احمدرضا رو بوسید و روى صندلى نشست. صداى زنگ آیفون بلند شد. از آشپزخونه بیرون اومدم. 

سمت آیفون رفتم. با دیدن امیر حافظ در و باز كردم. 

-كى بود؟

-آقا امیر حافظ. 

-در سالن و باز كن. 

در سالن و باز كردم و كنار در ورودى ایستادم. امیر حافظ وارد حیاط شد. 

تى شرت جذب مردونه اى با شلوار لى پوشیده بود.

عینك آفتابیش و همراه سوئیچ ماشین تو دستش بود. با دیدنم ابرویى بالا داد گفت:

-سلام. 

-سلام. 

-احمدرضا خونه است؟

-بله، صبحانه مى خوره. 

سرى تكون داد. 

-خوبه. حالا از جلوى در كنار میرى تا بیام تو؟ 

خجالت زده كنار كشیدم و امیر حافظ وارد سالن شد. نگاهى به سالن انداخت. 

-آشپزخونه هستن. 

-مگه چند نفرن؟

-پرستار شادى هم هست. 

-مگه نرفته؟

-نه هنوز. 

رفت سمت آشپزخونه كه دنبالش راه افتادم. احمدرضا با دیدن امیر حافظ از روى صندلى بلند شد. گفت:

-از اینورا!!

-مگه مامان بهت نگفت قراره با دیانه بیرون برم؟

مامان توام بیكاره ها، حالا این با لباس رفتارشم عوض میشه؟

-معرفى نمى كنى؟

شادى پیش دستى كرد گفت:

-شادى هستم. 

و دستشو سمت امیر حافظ دراز كرد. امیر حافظ بى توجه به دست دراز شده ى شادى صندلى رو عقب كشید گفت:

-خوشبختم. دیانه خانم از این چاى هاى خوش عطرت یه لیوانیشو به ما میدى؟

با ذوق سمت قورى رفتم كه احمدرضا گفت:

-مراقب باش نسوزى... هروقت این میخواد كار بكنه منتظرم یه اتفاقى بیوفته. 

شادى پوزخندى زد گفت:

-از یه دهاتى بیشتر از این نمیشه توقع داشت. 

-این اسمش روشه، دهاتیه ... شما كه شهرى هستى فهمت بیشتره چرا نمى فهمى كه آقاجون عذرت رو خواسته اما هنوز به این خونه زندگى چسبیدى؟

خنده ام گرفته بود و از این حرف دندون شكن امیر حافظ ذوق كرده بودم. چاى رو جلوش گذاشتم. 

نتونستم لبخندم رو پنهون كنم. با دیدن لبخندم چشمكى زد. 

هول كردم و ضربان قلبم بالا رفت. شادى گفت:

-احمدرضا دوست داره من اینجا باشم. 

امیر حافظ ابرویى بالا داد گفت:

-راست میگه؟ یعنى قراره این اینجا بمونه و خدمتكار باشه؟!


-آخه تا جایى كه من میدونم بهارك پرستار داره و این خونه فقط یه خدمتكار كم داره. 

شادى دندون قروچه اى كرد. احمدرضا بلند شد گفت:

-میرم رستوران.

 -قبل رفتن نمى خواى ...

اشاره اى به شادى كرد. 

-تكلیف خانوم رو روشن كنى؟

احمدرضا نیم نگاهى به شادى انداخت گفت:

-ما دیشب حرفامون رو زدیم. 

با یادآورى دیشب و دیدن اون صحنه لبم رو به دندون گرفتم. احمدرضا نگاهم كرد. 

انگار یاد دیشب افتاده بود. بیشتر هول كردم. گوشه ى لبش كج شد. نفهمیدم خندید یا پوزخند زد!

شادى بلند شد گفت:

-فكر كردید كار براى من كمه كه اینجا موندم؟ من فقط بخاطر احمدرضا موندم. 

امیر حافظ آروم لب زد:

-آره ارواح عمه ات؛ احمدرضا یا پولش؟

شادى عصبى از آشپزخونه بیرون رفت. امیر حافظ ابرویى براى احمدرضا بالا داد كه احمدرضا زد سر شونه اش گفت:

-بچه، ١٢سال ازت بزرگترم. 

امیر حافظ دستش و رو سینه اش گذاشت گفت:

-مخلصتم داداش. ولى تو كه بد سلیقه نبودى ... این دختره ى عملى چوب كبریت چى داره نگهش داشتى؟

-قرار شد تو زندگى خصوصى من دخالت كنى؟

-استغفراالله ... من غلط بكنم. برو دعا كن كه این كنه رو ازت دور كردم. 

-وقتى دعا مى كنم كه این دختر بچه ى دست و پا چلفتى رو هم ازم دور كنى. 

-بودن این به نفعته؛ بچه تو جمع مى كنه، غذاتو آماده مى كنه، توام راحت به كارت مى رسى. 

-نه تو نمى فهمى، یكى اینو تو خونه ى من ببینه چقدر به من بخنده. آخه خدایى تیپ و قیافشو ببین! 
یكى نیست بگه تو این لباسى كه دو نفر جا میشه توى لاغر چى دارى كسى بخواد نگات كنه؟




برچسب ها دیانه ,



اگر پسندید در شبکه های اجتماعی به اشتراک بزارید

نظرات

ارسال نظر

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر