پست های اخیر

رمان طلوع از مغرب پارت ۷


همراه آیلی نمی خواست پا به بیمارستان بگذارد..تلفنی تماس گرفت و حال فلور را پرسید..هنوز بی هوش بود..حسی می گفت این فلور دیگر به هوش نمی آید و همین میترساندش..نه فقط به خاطر حرف های سرگرد ذاکری…فکرش بیشتر ناراحت بچه ای میشد که انگشتان دستش را محکم گرفته بود و هنوز میان خواب شبانه اش […]

رمان طلوع از مغرب پارت ۶


ـ الو..الو.. کسی حرف نمیزد..اصلا هیچ صدایی را نمی شنید..اینکه هیچ نمی شنید انگار بدتر بود…صدا زد:عماد..عماد توئی.. ـ دلت براشون تنگ شده..؟ اخمش در هم شد:تو کی هستی..؟! صدای مردانه ی سردی داشت..بی تفاوت..از آن صداها که سردی اش به همه ی تن آدم می نشست..غرید:میگم کی هستی..؟ ـ هیچ کس..گفتم شاید نگران باشی..بخوای […]

رمان طلوع از مغرب پارت ۵


نایلون داروهای فلور را از پاتختی برداشت..نمی خواست دوباره ریسک کند..اگر باز هم دست به خودکشی میزد..؟! همه را انتهای کابینت آشپزخانه جا داد.صدای دخترک می آمد..داشت با صدای بلند درس می خواند..خنده ی کمرنگی روی لبش نشست..در مارمولک بودن این بچه هیچ شکی نبود..با چند تا جیغ و کمی اشک گلاب را ماندنی کرده […]

رمان طلوع از مغرب پارت ۴


از پیمان خواسته بود بیاید آنجا ودخترک را با خودش به شهربازی ببرد..می خواست سری به نشانی عماد بزند و نمی خواست اینبار آیلی هم باشد.. اما از وقت آمدن پیمان دخترک اخم کرده بود و بی محلی میکرد..داشت لباس می پوشید و همزمان از پیمان خواست برای خودش چیزی از یخچال بردارد..صدای پیمان را […]

رمان طلوع از مغرب پارت ۳


تکیه داده بود به اتومبیل و سیگار دود میکرد..پیمان دوباره نچی کرد..غرید:ولش کن..اگه قرار بود با نگاه کردن فرورفتگی اش خوب بشه تا حالا شده بود.. نگاهی به دخترک داخل ماشین انداخت..سرش را تکیه داده بود به پنجره و خوابیده بود..سیگار را زیر پا فشرد.پیمان کنارش ایستاد:چرا گذاشتی یارو بره..از پشت زد مقصر بود.. دستی […]

رمان طلوع از مغرب پارت ۲


نگاهش از روی صورت دختر مقابلش گرفت سمت کاناپه می خواست مطمئن شود بچه بیدار نشده.این ساعت از شب حوصله ی سرو صدای اضافی نداشت.. ـ نگاه به ساعت کردی خانم..این چه وضع در زدنه..؟! دختر سرکی به داخل خانه کشید:شما تو این خونه چی می خواین..؟اصلا کی هستین..؟آیلین کجاست..؟! ابرو بالا داد و پوزخند […]

رمان طلوع از مغرب

رمان طلوع از مغرب پارت یک


نگاه کلافه اش از ظرف های تلنبار شده ی روی کانتر بالا امد و رسید روی لکه های تیره ی سینک و بوی متعفن زباله ها..می توانست ردیف مورچه هائی که از جعبه ی کاهی رنگ پیتزا بیرون می امدند را هم ببیند..دستش را کشید دور لبش..چشم هایش را بست تا شاید کمی ارام شود..کمی […]