رمان آغوش سرخ پارت ۳

رمان آغوش سرخ پارت ۳

_ اینجا پاتوق مجردی ات بود که!
سرمو چرخوندم سمت صاحب صدا.برای چند ثانیه از اون هیبت وحشت کردم! صاحب صدا همانطور که دستهاش داخل جیب شلوار کتانش بود کمی جلو اومد.ضربان قلبم تند شد و یکدفعه استرس گرفتم…شایدم از هیبتش میترسیدم… پیراهن مردانه مشکی اش کاملا” جذب بدنش بود…و زنجیر قطور طلا سفیدی آویخته به گردنش… جرعت نکردم سرمو بالاتر بگیرم و به چهره اش نگاهی کنم.بهداد کمی از جایش بلند شد و به صاحب صدا دست داد:
_به به… احوال پسر عمه ی گرامی… بفرما یک نون و ماستی با هم بزنیم.
سنگینی نگاهش و حس کردم اما مخاطبش بهداد بود:
_ میل شده!
کاملا” مشخص بود که بهداد در برابر جدیت و جمله های تلگرافی این مرد کمی مضطرب شده.با این حال من دیدم که لبخند زد:
_ هرطور راحتی…
سرمو بالا آوردم و این بار ناخودآگاه نگاهم رنگی از ترس گرفت.صورت گرد و سبزه ایی داشت… موهای مشکی اش و کاملا” کوتاه کرده بود و ابروهای پرپشت و مشکی اش درهم بود… چیزی که بیش از همه روی صورتش خودنمائی میکرد شکستگی عمیقی بود که از ابتدای رویش مو تا نزدیکی های چشم راستش ادامه داشت.بخیه به خوبی مشهود بود و صورتش را کمی رعب آور کرده بود…
_ مزاحمت نمیشم!
باز هم مخاطب بهداد بود! منو آدم حساب نکرد؟! سلام هم بلد نبود که!
بی گفتن کلام دیگری از ما دور شد و روی تخت خودش که روبروی ما بود نشست.نفس عمیق و راحتی کشیدم:
_این کی بود دیگه؟! زهره ترک شدم!
بهداد لبخند نیمه نصفه ایی زد و به غذاهای چیده شده نگریست:
_بخور از دهن نیافته…
اما حقیقتا” غذا از دهنم افتاده بود…
نگاهمو چرخوندم سمتش.به صندلی اش تکیه داده بود و همون کسی که میزش و جمع کرده بود به سرعت با ظرف زیبایی پر از هندوانه خوش رنگ برگشت.بی اختیار هوس هندوانه کردم!
.دو مرد هیکلی مانند خودش بالای سرش ایستاده بودند.مرد کناری اش بشقابی برداشت تکه کوچکی از هندوانه به چنگال زد و به سمتش گرفت! چشمهایم گرد شد و فکرم بر زبان جاری:
_ مگه کیه این که خوراکی میذارن دهنش؟!
خنده ریز بهداد باعث شد به سمتش برگردم.
_ رفتارات عجیب شبیه به آلماست!
اما مامان بعضی وقتها که عصبانی میشد میگفت من کپی برابر اصل بابا احمدرضا هستم!
خواستم دوباره به همون سمت برگردم که بهداد ادامه داد:
_بخور اگه از دهن بیافته دیگه مزه نداره! باید تو رو برسونم و برگردم سرکار.
با اینکه شدیدا” دوست داشتم باز هم به سمت اون مرد و رفتارهای عجیبش برگردم و نگاه کنم اما مخالفت نکردم و مشغول خوردن شدم.
_با هم خرده حساب دارید؟!
بهداد لیوان دوغ رو سر کشید:
_ با کی؟!
_پسر عمه ات!
اشاره زدم به سمت راست:
_همین که شبیه میرغضبهاست و همه واسش دولا راست میشند!
بهداد زبانش را دور لبش کشید و خندید:
_ تو هنوز فکرت مشغوله؟!… نه بابا چه خرده حسابی! چند روز پیش من و مادرت پاگشا دعوت بودیم همه بودند…
تا ته قصه رو گرفتم! حالا متوجه نوع نگاه کردنش میشدم!
_ چرا بهش نگفتی پس؟!
بهداد چشمکی زد:
_که بابای یک دختر خوشگلم؟!
نگاه اخموی منو که دید ادامه داد:
_ هنوز کسی نمیدونه…
پوزخند زدم:
_لابد متلکهای همیشگی! پسر بیچاره هنوز رخت دامادی نکرده بچه دار شده!
بهداد خندید:
_زبون درازی تون هم مثل همه…
بازم نگاهم رفت سمتش.بلند شده بود و بدون اینکه نگاهی به اطرافیانش داشته باشه پولی هنگفتی کنار صورت حساب گذاشت.
لحظه آخر نگاهش به سمت تخت ما برگشت و کمتر از یک ثانیه چشم در چشم شدیم و من حاضر بودم قسم بخورم که در همان زمان اندک زیر این نگاه قهوه ایی تیره ذوب شدم.لبهایش حالت محوی همچون پوزخند گرفت و رفت!!!
آلما چایی خوش رنگ و بو را روی میز گذاشت و دوباره صدایش بالا رفت:
_ خواب می مونی پاشو دیگه!
بهداد از در حمام بیرون آمد.تیشرت و شلوار ورزشی سفیدی بر تن داشت و حوله کوچک سفیدی دور گردنش انداخته بود.دستی به صورت اصلاح شده اش کشید:
_ بابا ما گوشمون رو لازم داریم!صدات تا هفت تا کوچه میره!
آلما نان تازه را روی میز گذاشت و دست به کمر زد:
_خوش بحالت بهداد که اینقدر خونسرد و بی خیالی! بابا این خوابش سنگینه! نمیخوام جا بمونه امروز…اولین روز مدرسه است!
بهداد خیسی موهایش را گرفت و آلما عطر خنکی ناشی از افترشیو را استشمام کرد.
_میخوای من بیدارش کنم؟!
آلما مشغول شیر داغ کردن شد:
_اگه بتونی البته! خیلی خوابش سنگینه…
بهداد راه پله ها را در پیش گرفت.به اتاق آیلار که رسید بی آنکه در بزند کاملا” بی صدا آن را باز کرد.اتاق آیلار بر خلاف همسن و سال هایش فاقد هرگونه پوستر و شلوغی و درهمی بود.میدانست آلما هرچیزی که موجب حواس پرتی در درس خواندنش شود را منع کرده است.جلوتر رفت.آیلار به پهلو خوابیده بود و بند نازک لباسش روی شانه ظریفش افتاده بود.شکم صاف و خوش رنگش کاملا” نمایان بود و موهای بلند و به رنگ شبقش روی بالشت سفید پخش شده بود.دهان کوچکش کمی باز بود و مژگان بلندش بر گونه های برجسته اش که همانند آلما بود سایه انداخته بود.
نفس بهداد برای لحظه ایی کوتاه از این همه ظرافت و زیبایی گرفت.شانه های ظریف و دستهای کوچکش که ملحفه را در چنگش فشرده بود باعث شد جلوتر برود و آرام روی تخت بنشیند.گردنبند ظریفش باز هم میان اندامهایش افتاده بود و بهداد بی اختیار دستی به پشت گردنش کشید.داغ شده بود!
ضربان قلبش بالا رفته بود و دست راستش آرام آرام به سمت موهای ابریشمی آیلار میرفت.دستش را مهار کرد و بین موهای کوتاه خودش پنجه کرد.میدانست اگر تا چند ثانیه دیگر اینجا بماند وسوسه آغوش این عروسک کوچک و ظریف او را از پای در میاورد.یکدفعه بلند شد و به سمت در رفت.در را باز کرد محکم بهم کوبید و از پله ها سرازیر شد.غافل از آنکه آیلار با صدای بهم کوبیدن در از خواب پریده بود!
با صدای مهیبی از خواب بیدار شدم و بعد صدای مامان تو سرم اکو شد:
_آیلار تا یک دقیقه دیگه پائین نباشی با پارچ آب میام بالا سرت!
پوفی کردم و نشستم سر جام.چشمم به دختر شلخته توی آینه افتاد.با اون بند افتاده روی شونه ام و موهای درهمم کاملا” شبیه اسیری ها شده بودم!ساعت تازه هفت صبح بود و مامان اینقدر هوار میکرد؟!
بلند شدم و لخ لخ کنان به سمت پنجره رفتم.امروز اولین روز مهر بود!نمیدونستم دقیقا” باید چه حسی داشته باشم… خوشبینانه ترین حالتش این بود که سال دیگه این موقع دانشجوی یک رشته خوب مهندسی باشم!
پوفی کردم و با پاهای برهنه به سمت در رفتم.بند لباسمو درست کردم و از پله ها اومدم پائین:
_ مامان سرم رفت!
به سمت آشپزخونه رفتم.
_ چه عجب! میخواستم با برق بیدارت کنم دیگه!
_محبت مادری ات منو کشته!
بهداد به محض ورودم به آشپزخونه مثل جت بلند شد:
_آلما من میرم بنزین بزنم و چند تا بانک برم.بوق زدم آماده باش.
و رفت!
نشستم پشت میز و لیوان شیرو سر کشیدم:
_چش بود این؟!
مامان اخم غلیظی تحویلم داد:
_ اون جای تو هم خجالت میکشه… جالبه بخدا! از زمین به آسمون میباره! تو لباس نادرست میپوشی شوهر من خجالت میکشه!
لبمو کج و کوله کردم:
_ولم کن مامان! اول صبحی میخوای درس اخلاق بدی؟! مگه جا بابا احمدرضا نیومده؟! تازه خیلی مراعاتشو میکنم!
بعد لبمو با یادآوری گذشته گاز گرفتم.چندباری که از حموم بیرون اومده بودم نمیدونستم بابا احمدرضا خونه است و تو خونه رژه میرفتم! مامان هم بار آخر نامردی نکرد چندجای حساس بدنمو نیشگون گرفت و کبود کرد که دیگه اون طوری تو خونه جولان ندم!هنوزم با یادآوری اش دردم میگرفت!
_آیلار چند وقته دارم مثل آدم باهات رفتار میکنم باز سرخود شدی؟! جلو بهداد درست لباس میپوشی این صدبار!
لقمه ام رو برداشتم و بلند شدم:
_منم صدبار گفتم هرطور راحت باشم لباس میپوشم!
و باز هم چهره مامان حرصی شد.دقیقا” نمیدونستم کی میخواد دست از این همه معلم اخلاق بودن برداره؟!
مانتو شلوار مدرسه ام و که مامان شب قبل اتو کرده بود پوشیدم و مشغول کلنجار رفتن با مقنعه ام شدم.
_ساعت دو تعطیل میشی میگم بهداد بیاد سراغت.
_خودم برمیگردم!
مامان به سمت آشپزخونه رفت:
_تعارف نبود! دستور بود! زود برمیگردی میشینی سر درس و مشقت… منم امروز نمیرم میخوام نهار درست کنم…
جوابی ندادم! چی بگم سر صبحی که جنگ نشه؟!
مامان یکم من و من کرد و ادامه داد:
_نهار چی دوست داری؟!
_نظر آقاتونو میپرسیدی اول!
_آیلار!
مقنعه ام درست شده بود.دلم واسش تنگ شده بود! واسه ابروهای دخترونه ام و چهره بدون آرایشم هم همینطور!
_هرچی دوست داشتی درست کن…
بعدم رفتم جلو و گونه اش و بوسیدم:
_چه کنم که این مامان بدعنقو خیلی دوست دارم.
مامان محکم بغلم کرد:
_ آیلار!
و این “آیلار” گفتن بستگی به زمانش خیلی حرفها داشت…
بهداد از درون آینه بغل نگاهی به خود انداخت و دستی درون موهای جوگندمی اش برد.یقه پیراهن مردانه اش را مرتب کرد و طبق وسواس همیشگی اش خم شد و از داشبورد ماشین ادکلن گران قیمتش را بیرون آورد و چندبار به سر و گردن خود زد.در نهایت کمی به کف دستش زد و دستهایش را روی صورتش مالید.در همین چند ثانیه اتاق خودرو مملو از بوی خوش ادکلن مردانه شده بود.با دستهایش روی فرمان ضرب گرفته بود و نگاهش به در ورودی مدرسه بود که دختران دسته به دسته بیرون می آمدند.برخی بیشتر از سن خود نشان میدادند و برخی ریز جثه بودند…برخی عینکی بودند و صاحب چهره هایی نجیب و درس خوان…برخی مقنعه را به زور بر سر خود نگه داشته بودند و آدامش بزرگی در دهان میچرخاندند و بهداد لحظه ایی اندیشید که کنترل کردن این همه دختر در این سن چقدر میتواند دشوار باشد!
در همین فکر بود که چشمش به دختری چشم و ابرو مشکی افتاد.مقنعه تا اواسط سرش بود و موهای خوش حالت مشکی رنگش نمایان… با دختری که در کنارش راه میرفت میخندید و موهای پراکنده اش را پشت گوش میزد.اندام ظریفش در پس مانتو بدون سایز و بزرگ مدرسه پنهان شده بود اما از زیبایی و ظرافتش کاسته نشده بود.نگاهش به سمت ماشین بهداد رفت.با خنده چیزی به دوستش گفت و به سمت او آمد.از سمت شاگرد سوار شد و کوله اش را روی پاهای خوش تراشش گذاشت:
_ احوال راننده چطوره؟!خفه شدم بابا!… دوش ادکلن گرفتی؟!
بهداد نگاهی به ساق پایش که نمایان شده بود کرد.امروز صبح همین ساقهای خوش تراش را بدون هیچ گونه پوششی دیده بود.نگاهش را بالاتر آورد:
_ مقنعه ات داره می افته!
آیلار بی خیال تکیه داد و آستین های مانتوی گشادش را بالا داد و دستهای ظریفش نمایان شد:
_ هر وقت افتاد یک فکری واسش میکنم! نهار بیرونیم؟!
بهداد ماشین را روشن کرد.چقدر فکرش درگیر سایز بدن آیلار بود!
_ مامانت غذای سفارشی درست کرده!
آیلار آفتاب گیر را پائین کشید و مشغول ور رفتن با موهایش شد:
_کم کم دارم معنی خانواده رو میفهمم… پدر میاد سراغمون… مادر آشپزی میکنه… زندگی شیرین میشود!
بهداد خواست بگوید که خود آیلار همچون عسل شیرین است اما سکوت کرد و در ازایش نفس محکمی کشید.
آیلار دست به سمت ضبط ماشین برد:
_ ببینم اهنگ چی داری گوش بدیم…
بهداد خواست مانعش شود که آیلار هم مخالفت کرد و بهداد دستش را محکم گرفت.داغ کرد! از سر انگشتانش تا تیره کمر داغ کرد! انگشتان ظریف و کوچک آیلار همچون شمعی داغ در دستانش بود و بهداد برای چند صدم ثانیه تمام تمرکزش از بین رفت.خیلی سریع به خود آمد و دستهایش را رها کرد:
_بگرد ببین چی باب میلت پیدا میکنی…
آیلار” خسیس” ی زیر لب گفت و مشغول ور رفتن با ضبط شد و بهداد تا رسیدن به خانه ذهنش مشغول یک سوال بود:
“چرا دستهای آلما گرم و پر حرارت نیست؟!”

مامان خون گریه میکرد! خاله آتوسا بهم اشاره کرد که برم یک لیوان آب قند بیارم.یادم نمی اومد مامان سر ختم بابا احمدرضا هم اینطور گریه کنه! مگر چه گفته بودند؟!من شاهد ماجرا بودم و هیچ حرف رکیکی نشنیدم…
بهداد روی مبل نشسته و دست در موهایش کرده بود.لیوان و به سمت مامان گرفتم اما خاله آتوسا آن را از دستم گرفت و به زور وارد دهان مامان کرد:
_الان غش میکنی آلما! بخور…
مامان با حالتی کاملا” تئاتری دستهایش را در هوا تکان داد:
_نمیخوام… بذار بمیرم بلکه یک سری راحت بشند!
خاله نگاهی به من و بهداد کرد.من شانه بالا انداختم و بهداد سری تکان داد:
_آلما بسه… چرا اینطور میکنی؟! آخه مگه…
مامان همچون کوه آتشفشان شد:
_ بشینم نگاه کنم تا بیشتر بهم توهین بشه؟!…
روی مبل روبروی بهداد نشستم و دستمو تکیه گاه صورتم کردم.مامان همیشه از کاه کوه میساخت!
بهداد مامان و مخاطب قرار داد:
_مگه نمیخواستند اول و آخر بفهمند؟!
مامان داد زد:
_اینطوری؟! یکی سر زده زنگ خونه ام و بزنه و بیاد تو؟! من و بچه ام و ببینه و هرچی در شان خودشه بهم بگه؟! بهداد من خودمو به تو انداختم؟!
لب پائینی ام رو گاز گرفتم! پر بیراه هم نگفته بود این فامیل زرنگ!مامان برا رسیدن به بهداد از هیچ کوششی فروگذار نکرد.
مامان این را گفت و دوباره حالت غش بخود گرفت و خاله آتوسا شانه هایش را ماساژ میداد.نمیدانم کی قصد پایان دادن به این تئاتر را داشت؟! خب دیده بودند!
مگر چه شده بود؟!
بهداد بارها و بارها گفته بود که از کسی خط نمیگیرد و حرف فامیل برایش اهمیت ندارد.
زنگ در بصدا در آمد.در را باز کردم و در جواب سه جفت چشم کنجکاو شانه بالا انداختم:
_بهشیده…
مامان کمی بیشتر به حالتش آب و تاب داد و بهشید از در وارد شد.کم و بیش او را میشناختم.دختر با محبتی بود.اصلا” شبیه خواهر شوهر ها نبود!
با همه احوال پرسی و شروع به دلداری دادن مامان کرد.
جرأت نمیکردم حرفی بزنم.میدانستم در حال حاضر توپ مامان پر است و آماده شلیک کردن به من!
سرمو بالا گرفتم و با دیدن چهره بهداد خنده ام گرفت! شبیه مادر مرده ها شده بود.لبخندمو که دید لبخند کمرنگی زد.تا صرف شام زمان زیادی مانده بود.اشاره زدم به میز گوشه سالن و چشمک محوی زدم:
_بزنیم؟!
لبخند بهداد عمیق تر شد.از خدا خواسته بلند شد.او هم مثل من جو حاضر و نمایش مامان را دوست نداشت.
_بهداد… حالا که فهمیدند بنظرم یک مهمونی برگزار کنیم!
بهداد رو کرد به بهشید:
_به چه مناسبت؟!
مامان و بهشید و خاله همزمان به من نگاه کردند! حدس زدن موضوع خیلی هم سخت نبود… مراسم رونمایی از من!
_عمه تیربارونمون میکنه…
_مرگ یک بار شیونم یک بار!
مامان و خاله حرف بهشید و تائید کردند و بهداد رو کرد به من:
_بریم تخته نردمون رو بازی کنیم.
بهداد روبروی آیلار نشست صفحه تخته نرد را باز و شروع به چیدن مهره ها کرد..آیلار کمی در جایش جابجا شد و پاکت سیگار را از جیب جینش بیرون کشید.سیگار را گوشه لبش گذاشت و همانطور که با فندک مشغول روشن کردن سیگارش بود تاس را انداخت.بهداد هم تاسش را انداخت.
_شرط ببندیم…
_قبوله!
_سر چی؟!
بهداد زبانش را دور لبش کشید:
_ هرچی برنده بگه!
آیلار دودش را حواله صورت بهداد کرد:
_قبوله…شروع کن.عدد تو بزرگ تر شد…
بهداد نفس عمیقی کشید.بوی سیگار مدهوشش کرده بود.نگاهش را پایین آورد تا مهره اش را حرکت دهد اما بی اختیار به سمت یقه لباس آیلار کشیده شد.آیلار خم شده بود و با اخمی که هنگام تمرکز در بازی چاشنی صورتش میکرد به صفحه مینگریست.بهداد دستی به پشت گردنش کشید.اول بازی بود و او داغ کرده بود!
_ نظرت چه روزیه؟!
بهداد نگاهش به سمت دیگر سالن کشیده شد:
_ برای من فرقی نداره… ببین خودت کی آمادگی داری…
آیلار زیر لبی غر زد:
_نظر منم که مهم نیست… انگار نه انگار که من قراره با این قوم روبرو بشم.
بهداد به آیلار خیره شد:
_سلاخیت نمیکنن که!
_در حال حاضر خار چشمم…
بهداد خندید:
_چشمم کور!
آیلار هم خنده اش گرفت و بهداد ته دلش خالی شد:
_ اون که بله.اما واسه فک و فامیلت گفتم…
بهشید از آن طرف سالن داد زد:
_ من که میگم هرچی زودتر بهتر… آلما و آتی هم موافقن!
آیلار رو کرد به بهشید:
_ تو واقعا” خواهر شوهری؟!
بهشید لبخند کمرنگی زد و آیلار ادامه داد:
_یکم به این عروس لوستون تشر برو! شورشو در آورده…
همه خندیدند آلما هم لبخند کمرنگی زد اما چشم غره رفت:
_آیلار!
بهداد کمی سرش را به آیلار نزدیک کرد:
_پس توام میدونی آلما زیادی شلوغش کرده…
_اینو نگفتم که بل بگیری!
بهشید گفت:
_ آلما قبل از اینکه عروس ما باشه دوست خودمه.
_ باز هم میرسیم به اینکه من زیادی ام.
همه اعتراض کردند و بهداد اخم غلیظی تحویل آیلار داد:
_دیگه نشنوم همچین چرت و پرتی رو بگی…
آیلار لبخند دندان نمایی زد و کام عمیقی گرفت.چشمهایش را باز و بسته کرد:
_چشم بابایی!
و بعد خودش به لحن لوس خودش خندید!
_شیطونی نکن.قبلا” هم بهت گفتم به من نمیاد دختر همسن تو داشته باشم…
آیلار تاس را انداخت و پای چپش را روی پای راست انداخت.باز هم نگاه بهداد به سمت یقه آیلار رفت.اندام این دختر را بی شک تراشیده بودند.هیچ گاه چنین ظرافتی را در وجود آلما ندیده بود.دوباره دستی به پشت گردنش کشید… از کی تصمیم به مقایسه مادر و فرزند گرفته بود؟!
اصلا” مگر قابل قیاس بودند؟!
تن آلمایی که دوبار ازدواج کرده بود و فرزندی به دنیا آورده بود کجا و تن آیلاری که بهداد حاضر بود قسم بخورد آن قدر شکننده است که تاب و توان یک مرد را ندارد کجا؟!
_حاجی! نوبت شماست…
_ هفته بعد خوبه؟!
بهداد از هپروت خارج شد.نگاه بهشید برای روز مهمانی و نگاه آیلار برای انداختن تاس منتظر بود.تاس را انداخت و رو کرد به بهشید:
_ شما زنا تصمیم تون رو گرفتید دیگه چرا نظر منو میپرسید؟!
آتوسا با لبخند جلو آمد و دست رو شانه های برهنه آیلار گذاشت.و بهداد اندبشید که اگر دستهای مردانه و بزرگ خودش را بگذارد بی شک رد قرمزی بر جای خواهد ماند…
_کی برده؟!
آیلار شانه بالا انداخت:
_هنوز مشخص نیست خاله…
بهداد خندید:
_قضیه رو کم کنیه.
آتوسا لبخندی زد و نگاهی مهربان به آیلار انداخت:
_ عزیز خاله… این رنگ لباس زیاد بهت نمیاد!
بهداد نگاهی به تاپ بنفش رنگ آیلار انداخت.آیلار حواسش به بازی بود:
_ خاله تازه خریدمش!… همه گفتند بهم میاد!
رو کرد به بهداد مسخ شده:
_بهداد این زشته؟!… کلی پول بابتش دادم…
آتوسا نگاهش را به بهداد دوخت و بهداد از نگاه موشکافانه او خوشش نیامد.از در شوخی وارد شد:
_ نگم قشنگه چکار کنم؟!… پول من بی زبون بوده دیگه… باید بگم خوبه!
آتوسا لبهایش را محکم بهم فشرد.لبخند مصنوعی زد و آرام به شانه آیلار ضربه زد:
_ بعدا” با هم حرف میزنیم!
آیلار پک محکمی زد:
_ باشه خاله… بهداد بنداز!
آتوسا لبخندی کاملا” عصبی زد.آیلار را میشناخت.کسی نبود که از در محبت به حرف بزرگتر گوش بدهد.اخم و تشر هم جری ترش میکرد.برای همین سکوت کرد و به سمت زنها رفت تا تدارک شام ساده و مختصری بدهند.آلما خطاب به آتوسا گفت که”مهدی هم شب بیاید” اما آتوسا تنها به گفتن” امشب شیفت داره” اکتفا کرد.از این مادر بی خیال و دختر سرکش عصبانی بود و نمیتوانست بروز دهد.با خود اندیشید که اگر بعدها دخترش بخواهد رفتاری همچون آیلار داشته باشد باید چه کند؟!
دیدن یک دختر هفده ساله زیبای سیگار بدست روبروی یک ناپدری جوان که کنترل چشمهایش را نداشت باعث شده بود سر درد بگیرد.آلما کور بود؟!
غرق در افکارش بود که صدای اعتراض آیلار و خنده مستانه بهداد به گوشش رسید.
آلما تشر زد:
_چتونه صداتونو انداختید سرتون؟! بهداد… نمیبینی اعصاب ندارم؟! آیلار عوض کمک کردنته؟!
آیلار به جای حاضر جوابی سیگار با اخم توی ظرف میوه خوری خاموش و سکوت کرد.بهداد دوباره خندید:
_قیافشو… حالا یک بار بباز به جایی برنمیخوره که!
آیلار دهن کجی کرد و محلش نداد.حرصی شده بود.دوست داشت صفحه تخته نرد را روی سر بهداد بکوبد!
شاید از نظر بهداد یک بازی ساده که یک طرف باخت و یک طرف برد است بود اما برای دختری به سن آیلار حتی بازی تخته نرد هم جدی به حساب می آمد.
_قهر نکن حالا… نکنه نگران قبول کردن شرطی؟!
آیلار به چهره خندان بهداد نگریست.خواست کلامی بگوید که صدای آتوسا بلند شد:
_آیلار… عزیز خاله میخوای تا موقع شام بری یکم درس بخونی؟!
آلما مشغول خرد کردن گوجه و خیارشور بود:
_ امروز روز استراحتشه… براش از مشاور برنامه درسی گرفتم.
آتوسا به هر ریسمانی برای کشاندن آیلار از آن منطقه چنگ میزد:
_جدی؟!… نمیدونستم.خودت چی دوست داری بخونی آیلار؟!
آیلار از روی صندلی بلند شد:
_ حالا شرطت چی بود؟!
لبخند بهداد شیطانی شد:
_ فکر میکنم بهت میگم! بازنده ی کوچک…
آیلار پوزخندی زد:
_برا دست گرمی بود! گفتم سنت بالاست روحیه ات ضعیف نشه.
بهداد خندید و آیلار به سمت آتوسا رفت:
_ خاله من به مهندسی خوش گذرونی هم راضی ام.
بهشید خندید:
_رشته خوب و نون وآب داری بنظر میاد.
آیلار پشت میز نشست و گازی به خیار زد:
_ مامانم عقده مهندسی داره.
_ آیلار!
خنده آتوسا و بهشید را که دید ادامه داد:
_ والا بخدا! من به کی بگم دوست ندارم این درسهای سخت رو بخونم؟! نمیدونم چرا خودش نرفت مهندسی…
_سن شوهرت هم نیست که شوهرت بدم.
آیلار بی خیال تکیه داد:
_ تشخیصش با منه!
چهره آلما به معنای واقعی کلمه برزخی شد.آیلار هم وقتی وضعیت را خطری دید در جایش صاف نشست.میدانست اعصاب آلما آنقدر متزلزل هست که جلوی این جمع حرف رکیکی نثارش کند.
بهشید کنارش نشست:
_ میگن حرف راست و باید از بچه شنید همینه! من با آیلار موافقم… میخواد مثل من تا این سن مجرد بمونه که چی بشه؟!
_چشمم روشن!
بهشید به حرف بهداد خندید و با لودگی گفت:
_غیرتی!
آتوسا تنها کسی بود که در بحث شرکت نمیکرد.به ظاهر مشغول درست کردن مواد کتلت اما تمام ذهنش درگیر آیلار بود.
آلما چاقو را بالا آورد و به آیلار اشاره زد:
_بهشید این بی ساز میرقصه تو دیگه براش تنبک نزن.
با گفتن این جمله بهشید هم خودش را جمع و جور کرد.بهداد با گفتن” میرم قبل از شام یک دوش بگیرم” از جمع جدا شد و به سمت طبقه بالا رفت.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که آلما بلند شد و دستهایش را تند تند شست:
_برم ببینم بهداد چیزی لازم نداره.
در عرض یک ثانیه نگاه آتوسا و آیلار در هم گره خورد.آتوسا رویش را سریع برگرداند و سری تکان داد.اما آیلار پوزخندی زد و تنها به رفتن پرشتاب مادرش نگریست.
اوایل پائیز بود و من هنوز خنکی دلچسبی که منتظرش بودم رو حس نکرده بودم.
تداعی از منزل جدیدمون پرسید و من سکوت کردم!
تو دهانم نچرخید که بگم به همراه مادرم خونه پدری یک دختر و پسر و تصاحب کردیم!
دختر بیچاره به جایی دیگر نقل مکان کرده بود و پسر بیچاره تر همسر مادرم شده بود!
راه خونه رو با چند تاکسی طی کردم.مامان هرچقدر تلاش کرد نتونست مدرسه ام و عوض کنه.تنها دلخوشی من همین دوستان مدرسه ایی بود که اون هم مامان به خاطر کنکور بیرون رفتن به همراشون و منع کرده بود.
تمام زندگی من به بعد از کنکور خلاصه شده بود! البته این نظر مامان بود چون من معتقد بودم تفریح چاشنی درس خوندنه!
درس بدون خوش گذرونی مثل غذای بدون نمک یا سس بود…
گرمای ظهر و ترافیک کلافه ام کرده بود و من به دلچسبی و خنکی ماشین بهداد ایمان آوردم.غرق در افکار شیرینم شدم… باد کولر… غذای خوشمزه و خلاص شدن از این یونی فرم های ضخیم!
پول و به راننده دادم و پیاده شدم.مسیری رو که مثل هرروز پیاده میرفتم طی کردم.کوله مو روی شونه ام جابجا کردم.سنگین بودنش منو بیشتر از درس بیزار کرد!
درب رو باز کردم و وارد حیاط شدم.ماشین بهداد پارک شده بود.برای فرار از گرما قدمهامو تند تر کردم و وارد خونه شدم.کسی نبود!
بدون اینکه دستامو بشورم به سمت یخچال رفتم و بطری آب یخ و سر کشیدم.درد بسیار بدی تو پیشونی و سرم پیچید اما خنک شدم.حس بویایی ام هم به کار افتاد.
بهداد از اتاق خودش خارج شد و چشمش به من افتاد.
_سلام!
جلوتر آمد:
_ سلام آیلار خانم… دیر کردی.آلما نگرانت بود.
مقنعه ام و از سرم بیرون کشیدم و موهامو از حصار آزاد کردم:
_ تو ترافیک گیر کردم!نهار چی داریم؟!…مامان کجاست؟!
اصلا” بهداد این موقع روز خونه چکار میکرد؟!
با همون مانتو شلوار مدرسه نشستم پشت میز و کوله ام و شوت کردم کنار کابینت.
_خونه دوستش آتوسا!… قبل رفتن نهارو درست کرد!
_پس بکش که خیلی گشنمه.
نگاه چپ چپی بهم کرد.بلند شدم دستامو شستم:
_منم میزو میچینم.
_این شد یک حرفی!
ماکارونی بود! اونم از نوع بی رنگ و رو و بی نمکش! خب از مامانی که تمام این مدت آشپزی اش یا گردن مادرشوهر بود یا دخترش بیشتر از این توقع نمیرفت!
بهداد به چه چیز مامان دلخوش کرده بود؟! اخلاق آروم و صبورش؟!… یا آشپزی بی نظیرش؟!
طاقت نیاوردم:
_خیلی بدمزه اش!
بهداد به جای تاکید جمله ام به مانتوم اشاره کرد:
_ آلوده اس عوضش کن.
اخم کردم:
_وا… بیمارستان نبودم که! وسواسی…
زن و شوهر لنگه هم بودند که میتونستند همدیگه رو تحمل کنند! هرکدوم به نوعی روان پریش بودند!
بهداد به “وسواسی” گفتنم خندید و من با حرص دکمه های مانتوم و باز کردم و پرتش کردم طرف دیگه:
_الان خوبه آقای وسواسی؟! مورد پسند واقع شد؟!
دیدم که خنده بهداد قطع شد قاشقش و تو بشقاب انداخت و دست کرد تو موهاش.
آیلار نمک زیادی روی غذا خالی کرد و زیر لب غر زد:
_ تیمارستانه اینجا!
_شنیدم…
آیلار اهمیتی نداد و بشدت سعی در قورت دادن این غذای بدمزه داشت.
بهداد لبش را زبان زد:
_راستی ما یک شرط داشتیم.
_چه شرطی؟! من که چیزی یادم نمیاد…
بهداد لبخند زد:
_ کدومشو؟! باختت رو یا شرط و؟!
آیلار زل زد به چشمهای بهداد:
_هردوش!
بهداد به پشت صندلی تکیه داد.بازی شروع شده بود! دست به سینه ایستاد:
_ مجبوری شرط و قبول کنی!
آیلار پوزخند زد:
_فکر کن یک درصد! به خیالت جدی گفتم اون موقع؟!
_ یعنی اگه تو برنده میشدی شرطی نداشتی؟!
سکوت چند ثانیه ایی آیلار حس پیروزی را در خون بهداد تزریق کرد.
_نه!
بهداد بلند شد:
_ مهم اینه که من بردم و شرط دارم! مجبوری قبول کنی… مامان جونت هم حالا حالا ها نمیاد که میانجی گری کنه!
آیلار یکدفعه بلند شد.قفسه سینه اش بالا پائین میرفت.
_بچه میترسونی؟!
بعد با لحنی آرام تر گفت:
_حالا شرطت چی هست ژیگول؟!
ابروهای بهداد از این صفتی که آیلار به او لقب داده بود متعجب بالا رفت.به سمتش آمد:
_ با کی بودی ژیگول؟!
آیلار کمی عقب رفت.همچنان اخم روی صورتش بود.به کابینت برخورد کرد و قامت بلند بهداد روی تنش سایه انداخت.
_به خیالت منم پسرهای دماغوی اطرافتم؟!
آیلار در اوج استرس خندید:
_تنها پسر مجرد دور و بر من و مامان تو بودی.پسری دور و بر من نیست!
بهداد جلوتر رفت و بازوی برهنه اش را محکم رفت.انگشتهای بلند و مردانه اش بهم رسیدند و آیلار ناله ایی ضعیف کرد:
_ به مامان میگم.
بهداد دست زیر زانویش انداخت و توجهی به مشتهای پی در پی آیلار نکرد:
_احمق! ولم کن… باید به مامان جواب این غلط اضافی ات رو بدی!
بهداد آب دهانش را قورت داد…بالاخره در آغوش کشید این عروسک خواستنی را… دست راستش درست زیر کمر آیلار بود و داغی اش به دستهای بهداد سرایت کرد.
حس مطبوع در آغوش کشیدن آیلار و حس تنفر از لفظی که به او نسبت داده بود همزمان در وجودش رخ داد.ضربان قلبش تند و محکم به سینه میکوبید وقتی تقلا و موهای پریشان آیلار را حس میکرد.آیلار آنقدر تقلا کرده بود که بدنش به قرمزی میزد.بهداد اشک حلقه زده در چشمهایش را دید.اما پوزخند زد:
_وقتی شرط باختت رو اجرا کردم بی حساب میشیم… شایدم یاد بگیری که به ناپدری که داره خرج یک مفت خور و میده احترام بذاری و بهش نگی ژیگول!زیاد بهت رو دادم!به خیالت نمیدونم اون بابای پفیوزت چی بوده؟!
آیلار کم مانده بود اشکش سرازیر شود.به مخیله اش هم خطور نمیکرد که بهداد آنقدر با شنیدن یک کلمه آتشی شود.از متلک شنیدن بهداد آتش گرفت و مشتهایش محکم تر شد:
_احمق! از توی عوضی خیلی بهتر بود!
یک کلام دیگر سخن میگفت بغضش میشکست.احمق خودش بود!
احمق خودش بود که تصور میکرد بهداد بی هیچ حرف و کنایه و آزاری او را فرزند خوانده خود میداند…
احمق خودش بود که بهداد و عقده هایش را نشناخته بود… نمیدانست مردی چهل ساله از شنیدن سخن ناپخته یک دختر هفده ساله این چنین خردش کند!
در حمام با لگد بهداد باز شد.در عرض یک ثانیه تمام افکار بد به ذهن آیلار هجوم آوردند.خواست فرار کند که بهداد او را محکم در آغوش گرفت و با دست دیگرش دوش آب را باز کرد.با حرص سر شانه های نحیف آیلار را که چند روز پیش تنها جایگاه بوسه های مردانه میدانست گرفت و او را محکم زیر دوش نگه داشت.
جیغ آیلار در حمام بزرگ پیچید…
مغزش یخ زد…
سر شانه هایش هم…
لرزی در تمام پیکر نحیفش پیچید…
بهداد او را محکم به دیوار کنار دوش کوبید و علیرغم گریه و جیغ نوجوان نحیفی که اشک میریخت گفت:
_ یک چند دقیقه زیر این دوش آب سرد بمونی ادب میشی دختر خوب! شک ندارم بعدش میفهمی چطور باید با ناپدری مهربون و سخاوتمندت رفتار کنی…
و توجهی نکرد به سر کوچک آیلاری که کم کم خم میشد و به سینه اش میچسبید.
آیلار میلرزید و بهداد بعد از چندین دقیقه رضایت داد به رها کردنش! تن آیلار با وجود اینکه زیر آب سرد بود همچنان گرم به نظر میرسید.به محض رها کردنش آیلار کف حمام ولو شد.دندانهایش مرتب بهم میخوردند و لرز بر پیکر ظریفش افتاده بود.
لباسهای هردویشان خیس بود.بهداد از بازو بلندش کرد:
_ بسه مظلوم نمایی! یک شرط بود دیگه…
آیلار توان حرف زدن نداشت.دیو روبرویش را نمیشناخت.کرخت و بی حال بود و همراه بهداد به سمت اتاقش کشیده میشد.پهلوی چپش درد میکرد.کمی خم شد اما بهداد او را روی تخت انداخت و به سمت کمدش رفت:
_ آیلار؟! ببینمت… شوخی بود باشه؟!
شوخی بود؟! در آغوش بهداد زیر آب سرد تقلا کردن شوخی بود؟! قلبش برای لحظه ایی درد گرفت… کاش آلما کنارش بود!
بهداد کشوهای کمدش را زیر و رو میکرد.آیلار روی تخت افتاد و در خودش جمع شد.پهلویش بشدت درد میکرد و از خیسی لباسهایش بیشتر لرز گرفت.کدام احمقی در پائیز دوش آب سرد میگرفت؟!
_آها پیداش کردم… ببین این عروسک کوچولو چطور تو خودش مچاله شده… منم خیس شدم اما مثل تو سوسول بازی در نمیارم که… تازه بهم گفتی ژیگول! بیا دختر بابا!
بهداد روی تخت نشست آیلار را بلند کرد و حوله پالتویی را دور بدنش پیچاند.حس خوشی از گرما به زیر پوست آیلار دوید.جان گرفت از این گرما!
بهداد در آغوشش گرفت:
_ بیا بغل بابا گرمت کنم! بعدم موهای خوشگلت رو خشک کنم… باباتم از این کارا میکرد؟!…
آیلار نیمه جان را در آغوشش جا بجا کرد و ننفس عمیقی کشید.بوی خوش موهایش را دوست داشت.سرش را نزدیک برد و لبهایش به گوش خیس آیلار خورد:
_ خیلی کوچولوئی ها… اما من دوستش دارم! دختر خودمی…
و بعد قهقهه زد!

آیلار سعی کرد خودش را رها کند.بدش آمد از لباسهای خیس و موهای به گردن چسبیده و آغوش بهداد…
با صدای گرفته ایی به سخن آمد:
_ تو یک احمقی!
_آیلار شرطمون بود!
بهداد جنون نداشت؟!
_به مامان میگم!
موهایش در کسری از ثانیه کشیده شد:
_ اون مفنگی هم بهت میگفت بالا چشمت ابروئه به مامان جونت میگفتی؟!
آیلار بغض کرد:
_ توی احمق اذیتم کردی!
بهداد بلندش کرد.آیلار تقلا کرد و دست بهداد دور مچ آیلار قوی تر شد:
_حالا نمردی که! شوخی بود شوخی… به مامانت بگی بخدا جدی جدی حالتو میگیرم! بین خودمو خودت بوده…
بعد هم او را روی صندلی روبروی آینه نشاند:
_دختره ی مفت خور!
آیلار بغضش را قورت داد:
_کور نبودی که موقع انتخاب!
بهداد سشوار را روشن کرد و بالای سرش گرفت:
_ نمیدونستم دخترش همسن خودشه! قرار نبود خرج یک دختر گنده رو بدم!
آیلار میلرزید… از سرما… از حرف بهداد… از حماقت مادرش… کدام نقطه از تهران بود که نمیرسید؟!خانه آتوسا کجای تهران بود؟!
دست مردانه بهداد را میان موهای خیسش حس میکرد.خواست بلند شود که دست بهداد روی شانه اش نشست.
_نخواستم این دوستی خاله خرسه رو!
از درون آینه نگاهش کرد:
_ من با ازدواج مامان مخالف بودم! ندیده این خونه و زندگی هم نبودم! من نمیخواستم اینجا باشم که بهت لقب مفت خور دادی… اون روز هم همین خود تو روان پریش منو از خونه خاله آتی آوردی!
بهداد تمام حواسش به لمس موهای ابریشمی آیلار بود.دوست داشت دستش را روی قفسه سینه اش بگذارد تا بشوند صدای قلبش را…
آیلار سکوتش را به نفع خودش برداشت کرد.بهداد خوب خرج خودش و مادرش میکرد… حالا یک بار هم او را مهمان دوش آب سرد کند چه میشود؟!
بی حمایت بهداد با کدام پول لباسهای رنگارنگ میخرید و خودش را مهمان بهترین غذاها میکرد؟!
_ گرمت کردم زبونت باز شد.
دست بهداد به سمت گردن آیلار رفت و آیلار با دست پسش زد:
_ نه مغزم فعال شد! در ثانی تا حالا یک دیوونه تو حموم خفتم نکرده بود! حالا هم بیرون!خشک شدم!
بهداد خندید و سشوار را خاموش کرد:
_ تو ذهنت خطور نمیکرد همچین شرطی بذارم.یادت می مونه هر شرطی رو قبول نکنی…و به پدرخوانده ات احترام بذاری!
آیلار در دل اضافه کرد:
_ و پا روی دم دیوونه ها نذارم! و چقدر هم که این پدر خوانده قابل احترام بود!
صدای نه چندان خسته آلما در خانه پیچید:
_بچه ها کجائید؟!
به جای اینکه بهداد هول کند آیلار سراسیمه بلند شد و به چشمهای بهداد زل زد:
_برو بیرون!
بهداد تک خنده ایی کرد:
_خب بابا توام! یادت باشه به مامان جونت بگی بد حالتو میگیرم! باید جنبه بازی داشته باشی…
_مطمئن باش من دیگه با دیوانه ها بازی…
در باز شد.آیلار سر جایش سیخ ایستاد و بهداد به سمتش رفت:
_دیر کردی عزیزم.
آلما ابرویی بالا انداخت و نگاه پرشماتتی حواله آیلار کرد:
_ به خونه زنگ زدم جواب ندادید!
بهداد نفسی کشید و دستش را دور شانه آلمایی که با اخم به آیلار مینگریست حلقه کرد:
_ آیلار رفت حموم آب سرد بود! تا الان درگیر اون بودم.
آلما ” اوهوم” ی گفت و آیلار بی آنکه سلام کند روی صندلی نشست.دستش را به سرش گرفت.مادرش حتی نپرسید آب سرد چه بلایی سرش آورده است.ندید رد انگشتان همسرش را روی سرشانه هایش و حس نکرد درد جانسوز پهلوی چپ دخترکش را…
مهر مادری که میگویند همین بود؟!
_ درس و مشق هم نداری که؟!
بهداد او را به سمت در هدایت کرد:
_ سیب خوشبوی من چرا اینقدر عصبانیه؟! تا الان داشت درس میخوند اومدم صداش کنم بیاد چیزی بخوره که تو اومدی…
_میز نهار هم که جمع نشده.
آیلار پوزخند زد:
_ بد نیست یکم از هنرنمایی ات تست کنی.
آلما به سمت آیلار رفت که بهداد دستش را گرفت:
_آلما بچه شدی؟!
آلما جیغ زد:
_این بچه آخر سر منو میکشه! ببین کی گفتم! نه سلام بلده… نه بویی از ادب و نزاکت برده نه…اصلا” من چرا با تو ازدواج کردم؟!
بهداد او را دعوت به آرامش کرد:
_ عزیزم آیلار خیلی هم دختر خوب و مودبیه.سنی نیست که من بخوام بهش امر و نهی کنم…
آیلار حالش داشت بهم میخورد.از حرفها و رفتارهای این زن و شوهر دیوانه! از دو رویی بهداد و سادگی مادرش که ازدواج کرده بود تا آیلار بی پدر بزرگ نشود!
بهداد در حقارتهای کودکی اش مانده بود چگونه میخواست برای آیلار پدری کند؟!
تنها سکوت کرد!
بهداد چشمکی حواله آیلار کرد و در در خارج شدند.
_ چیزی پسندت شد از ژورنال ها؟!
آلما کلافه دستش را به سرش گرفت:
_ نه… چند روز بیشتر تا مهمونی نمونده و من حتی با کمک آتی هم نتونستم مدلی پیدا کنم!
_امیدوارم زودتر به نتیجه برسی.
_برای آیلار هم لباس انتخاب نکردم… این دختر اصلا” سلیقه نداره بخدا! بذارم به عهده خودش تاپ و جین میپوشه!
بهداد خندید:
_ با هم براش بهترین لباس رو انتخاب میکنیم مادر نگران…
لبخند کاملا” عصبی از سر عجز زدم!
وای از این مادر ساده من که حتی نپرسید شوهرش تو اتاق من چکار میکرد؟! فقط نگاه خمصانه اش حواله من شد.به خیالش من میخواستم مرد چهل ساله اش را از راه به در کنم؟!
چقدر هوس گریه کرده بودم.بلند شدم و رفتم ریز پتو تا بلکه یکم گرم بشم.بهداد امروز سوء استفاده کرد… از سکوتم… از بچگی ام… سیگار و روشن کردم و اهمیتی ندادم به خاکستری که ریخت روی رو تختی نو و خوشرنگ…
جهنم! بهداد امروز بیشتر از این حرفها به شخصیت ام آسیب رسوند… کاش مامان میدید… اشکمو سریع پاک کردم.کاش مامان میدید چطور زیر دوش آب التماسش میکردم…
پهلوم درد میکرد.مسکنی رو از کیفم در آوردم و بدون آب انداختم ته حلقم.مامان همیشه فحشم میداد وقتی این کارو میکردم… اون موقع ها براش مهم بودم که فحشم میداد!
امروز دید اخم صورتمو از درد و نپرسید چرا! فقط به فکر کثیف خودش پر و بال داد!… پوزخندی زدم… بهداد با من… از این مسخره تر نمیشد
مامان ندیده بود رفتارهای سراسر عقده امروز بهدادو! نشنیده بود متلکهای درشتش به بابا احمدرضا رو!
فقط دید که بهداد تو اتاق منه همین!
و من چقدر حرص میخوردم از مادر کودکم!
اخمهام توهم بود و دست به سینه به ایستاده بودم.
_اینم دوست نداری؟!
_رنگش زشته!
زشت نبود.به هیچ وجه.اما چون انتخاب بهداد بود این حرف و به زبون آوردم.
بهشید نگاهی به بهداد کرد.بهداد شانه ایی بالا انداخت و روی صندلی نشست.حتی نیم نگاهی هم بهش ننداختم.
بهشید به اشاره نامحسوس بهداد سمت یکی از رگال ها رفت و کاور را بیرون کشید:
_ این هم جزو جدیدترین کارهاست… میخوای یک تن بزنی؟!
سکوتم را نشانه رضایت برداشت کرد و زیپ کاور را پائین کشید.لباس را با احتیاط کامل بیرون آورد.به محض دیدن رنگ نباتی لباس غر زدم:
_ بهشید مهمونیه! عروسی نیست که!
بهشید من را به سمت اتاق پرو هل داد:
_ اما من مطمئنم این مدل شدیدا” برازنده ی توئه.
لباس و دستم داد و من باز هم غر زدم:
_ شبیه عروس میشم!
بهشید خندید:
_چه بهتر! زود بپوش!
پوفی کردم.کدام احمقی برای یک مهمانی اینگونه لباس میپوشید؟! یا من از نوع مهمانی بی خبر بودم یا بهشید زیادی روان شاد بود!
با این وجود به عنوان تشکر از وقتی که برایم گذاشته بود مجبور شدم به پوشیدنش.با احتیاط کامل آن را به تن کردم و موهایم را رها…
بسیار زیبا و برازنده بود.در اتاق پرو باز شد و من ناخودآگاه قسمتی از بدنم را که نتوانسته بودم زیپ از بغل را بالا بکشم پوشاندم.با دیدن بهداد اخم کردم اما لبخند بهداد عمیق تر و وارد اتاق کوچک پرو شد.دلم میخواست مثل همیشه غز بزنم از دوش گرفتنش با ادکلن اما قهر بودم!
بهداد جلو آمد دستم را کنار زد و زیر گوشم گفت:
_ هنوزم قهری که!
زیپ را با احتیاط بالا کشید و از درون آینه به منی که روبرویش ایستاده بودم خیره شد:
_ حق با بهشیده.
_هیکلت رو ببر اون ور منم ببینم!
بهداد از اتاق پرو بیرون آمد و من نفس عمیقی کشیدم.لبخند بهشید حس خوبی ناخودآگاه به من منتقل کرد:
_نگفتم؟! این مدل واقعا” بهت میاد!
به حرف بهشید ایمان آوردم.پیراهن در عین مجلسی و شیک بودن زنانه نبود! پاپیون بزرگی که پشت کمر را مزین کرده بود و کوتاهی پیراهن باعث شده بود برای دختری به سن و سال من مناسب باشد.
لبخند آرومی زدم:
_مرسی.
بهشید چشمکی زد:
_ خواهش! سلیقه بهداد بود… همیشه جدیدترین جنس ها برای من و آلما بوده… اما ایندفعه استثنا شد!
بهشید به راستی نمونه بود! از آن آدمها که باید بگذاری در موزه تا بقیه هم از وجودش لذت ببرند و یاد بگیرند از منشش… با ذات مهربان و رفتار بی غل و غش اش هیچ گاه حس نکردم که زیادی ام…
رو ترش نمیکرد با دیدن کسی که هیچ نسبت خونی با او نداشت و در خانه پدری اش زندگی میکرد… بهشید از آن انسانهای ناب روزگار بود که حداقل به من ثابت میکرد هنوزم انسانیت به پول ارجحیت داره…
نیم نگاهی به بهداد انداختم که چشمکی حواله ام کرد.قهر بودم هنوز! محال بود رفتار جنون آمیزش را در حمام از یاد ببرم! معذرت خواهی اش نه گریه های آن شبم را جبران میکرد و نه درد پهلویم و نه حقارتی که کشیدم!
هیچ کدام با داشتن این لباس گران قیمت نباتی رنگ جبران نمیشد!تشکری از بهشید کردم و لباس را تعویض…
دلم نمیخواست با بهداد برگردم! اصلا” بعید نبود که آشتی کند برای آزار دوباره! به همین خاطر از پیشنهاد بهشید برای گشت در پاساژ های مجاور و خرید کفش استقبال کردم و بهداد را در مغازه تنها گذاشتیم.لحظه آخر دیدم لبخند محو بهداد را اما با اخمی موضع خود را نشان دادم که به هیچ عنوان قصد آشتی کردن ندارم!
حتی اگر این چنین لباس گران بهایی هدیه کند!
_ یک چرخ بزن ببینم! حتم دارم سلیقه خودت نیست…
_باباش براش خریده.
نگاه پر اخممو حواله نیش باز بهداد کردم اما بهداد همون چشمک همیشگی رو شبیه آدمهای تیک دار تحویلم داد.
مامان دستاشو تو هوا تکون داد:
_ خوبه به نظرم اما یکم لاغری ات تو ذوق میزنه!نمیشد یک آستینی چیزی…
لبامو بهم فشار دادم و رفتم به سمت پله ها.ازدواج با یک پسر مجرد به توهمش پر و بال داده بود که خوش سلیقه است!
_دارم حرف میزنم!
برگشتم سمتشون و چشمامو ریز کردم:
_ من غرغر شنیدم نه حرف!
مامان داد زد و بهداد در جایش تکان خورد.لبهای منم کش اومد.
_ داشتم نظرمو به عنوان یک مادر میگفتم!
_ شنیدم.. کر نیستم که.
_البته فکر کنم به زودی من و تو از دست فریادهای آلما کر میشیم.
بهداد این را گفت و دوباره چشمک زد! تیک داشت بدون شک…
رفتم و صبر نکردم مشاجره شون رو گوش بدم.لباسو عوض کردم و به پارچه نرمش دست کشیدم…میترسیدم از این همه خوشی!
سیگارو روشن کردم و لبه پنجره ایستادم.دنبال یک دلیل قانع کننده بودم که چرا بهداد باید زنی مثل مامان ازدواج کنه!
مامان زن زندگی دوباره نبود!نه اعصاب داشت نه انگیزه… حالا که دقت میکردم هم پول دلشو زده بود هم قد و قامت بهداد!
در ذهن من سالهای کودکی همیشه یک دختر زیبا و مرد کریه چهره بود…
دختر آرایش میکرد… مقنعه بسر میکرد و میرفت!مرد داد میزد… فحش میداد… بساط برپا میکرد و میرفت!
این وسط من گریه میکردم به دنبال اون دختر جوون و زیبا… رنگ چشماشو دوست داشتم…
وقتی زیبا خطابش میکردم به صورتم دست میکشید و با حسرت میگفت که” حتی چهره ات هم شبیه من نشده”
مامان و بابا هرروز و هر ساعت دعوا داشتند! مامان داد میزد و فحش میداد که من بچه نمیخواستم اونم از تو مفنگی… بابا هم خفه اش میکرد و الفاظ رکیک نصیبش…
آخر شب آروم میشدند! مامان افسونش میکرد و تا مدتها بابا رام بود و دوباره چند روز بعد روز از نو!
مامان در بین همین دعواها دانشگاه رفت!میدیدم برگشتن از دانشگاه با یک مرد خوشتیپ برمیگرده و بابام نئشه تو اتاقه…
میدیدم مامان نونوار میشه و آب زیر پوستش میره اما درک نمیکردم!
دیدن با درک کردن خیلی فرق داره…
یک چیزهایی رو سالها پیش میبینی و چند سال بعد درک میکنی و این همون چیزی بود که من مامان درک کردم!
مامان جیغ میزد..فحش میداد… به همه! رکیک ترین و اولین فحشها نصیب پدر و مادر دست از این دنیا کوتاه شده اش بود!
جوانی اش حرام شده بود پای منقل مرد زندگی اش…
فحشهایش که ته میکشید به من نگاه میکرد و گویی فیلم را برایش تکرار کرده اند دوباره فحش میداد!
و در تمام این سالها من از مامان یک زن عصبی… تندخو… بد دهن و زیبا در ذهن و روبرویم داشتم!
گاها” بغلم میکرد که تو چه گناهی داری دختر کوچکم…
بعدها فهمیدم تنها راه بدست آوردن دل مادرم محبت است و بس!
مامان رام محبت و توجه بود… چیزی که هیچ کدام از اطافیانش به او هدیه نکردند.
و من بزرگ شدم تا محبت کنم به این مادر کودک!
_ ناراحت شدی؟!
سیگارو پرت کردم تو حیاط:
_ حریم شخصی معنی نداره اینجا!
در پنجره و بستم و برگشتم سمت بهداد.
_منم از اتاق انداخت بیرون! امروز از دنده چپ بلند شده بود!
با حالت متاسفی سر تکان دادم.معنی قهرو نمیفهمید؟!
_آی…لار!
لبامو بهم فشار دادم.مسواک و خمیر دندان و برداشتم و رفتم سمت در.همه مردها مثل بهداد بودند؟!
بودند! مامان تمام خاندان بابا احمدرضا را به فحش میکشید و شب در آغوشش میخوابید!
اومدم رد بشم که دستش جلو دیدمو گرفت:
_آشتی کن تا بذارم بری!
پوزخند زدم!از اون پوزخند ها که میخواد بشه خنده اما نمیشه!چقدر این مرد پر رو و بی عار بود!
_زوریه؟!
سرشو نزدیک آورد:
_چه عجب من صداتو شنیدم…
دستشو پس زدم:
_پس برو تا غش نکنی از خوشی!
رفتم سمت حمام و شروع به مسواک زدن کردم.از آینه دیدم که بهداد به در تکیه داد:
_آیلار!
دندونهامو محکم تر مسواک کشیدم.تازگی ها به اسمم حساسیت پیدا کرده بودم!
آیلار مامان با تشر بود! آیلار خاله آتی نصیحت مابانه بود! و آیلار بهداد…راستی آیلار گفتن بهداد چگونه بود؟!آنهم با این لحن مردانه…
_آیلار…بابا انصافتو شکر! خوب شد تو قاضی نشدی!
محتویات دهنمو پاشیدم تو کاسه.جای مامان خالی تا فحشم بده.
_اون وقت تو اعدامی بودی!
_کینه شتری!
_نیستم!
_قهر که هستی…
برگشتم سمتش.موهاش آشفته بود و در پائیز رکابی بر تن داشت!
_ میشه تو یک خونه با هم قهر بود؟!
خواستم رد شم اما هیکلش مانع عبورم میشد.سرش اومد پائین تر:
_نگفتی آیلار خانم؟! میشه تو یک خونه اعضای خانواده با هم قهر باشند؟!
زل زدم تو چشمهاش:
_ بچه ات هم بود همین کارو واسه یک شرط مسخره باهاش میکردی؟!
بهداد سریع لبشو زبون زد و فهمیدم این حرکتش از تعجبه!
_آیلار… من…
جلوتر اومد و محکم بغلم کرد:
_اصلا” من معذرت میخوام… ببخشید باشه؟! باشه کوچولوی من؟! اینم ماچ آشتی!
و تا به خودم بیام یه بوس محکم رو گونه ام کاشت.
با انزجار صورتمو پاک کردم:
_ولم کن… دوستی با تو دوستی خاله خرسه اس! گفته بودم!
بهداد دست زیر چونه ام گذاشت و سرمو بالا آورد:
_من… با این سن ازت عذرخواهی کردم!
سعی کردم از خودم دورش کنم.مامان میدید این وضعیت و حکم تیر من و اجرا میکرد!
_باشه بخشیدم… لطف کن بکش اون ور…
رفتم به سمت اتاق.لحظه آخر برگشتم دیدم که باز هم به در تکیه داده و زل زده به من.شونه هامو بالا انداختم:
_ دیگه چیه؟! بخشیدمت…
نفهمیدم کی و چه موقع نگاه بهداد که شاید از نظر من ملتمسانه بود رو دیدم اما تا به خودم اومدم تو بالا پشت بوم کنارش نشسته بودم و سیگار دود میکردیم.
تکیه دادم به دیوار:
_ اگه مامان بیدار شه…
بهداد دودش را به سمت بالا فرستاد.از نیم رخ جوون تر به نظر میرسید.
_ میاد و جمله کلیشگی رو میگه!
بعد ادامه داد:
_میبینم که پدر و دختر با هم خلوت کردند!
لبم به لبخند کمرنگی کش اومد.پر بیراه هم نمیگفت.
_تو چرا تا حالا زن نگرفته بودی؟!
بهداد خاکستر سیگارو تکاند:
_ تو فکر زن نبودم…
_یعنی مامان من تو رو به صرافت زن گرفتن انداخت؟!
بهداد نگاه عمیقی به صورتم انداخت و تو اون نیمه تاریکی نتونستم هیچی بفهمم از اون نگاه.
_ آلما عصبیه!
بعد سرشو تکون داد:
_ خدا خودش مهمونی رو به خیر بگذرونه!
لبمو گاز گرفتم.علنا” داشت دل درد میکرد و همدرد میخواست.یعنی میشدم همدردش علیه مامان؟!
_ هیچ اتفاقی نمی افته…
نگام کرد:
_از کجا میدونی؟!
چرا اینقدر سوال های بهداد کودکانه بود؟!
_نمیدونم! اما میدونم مامان آدم جنگیدن نیست… حداقل جلو رو طرف!
بهداد دستش را درون موهاش فرو برد:
_ چه میدونم… از دست آلما!
سکوت کردم و بهداد به حرف اومد:
_ تو از کی سیگاری شدی؟!
ابروهام رفت بالا:
_چه ربطی به موضوع الان داشت؟!
_دوست داشتم بدونم… آخه خیلی بچه ایی!
از نوصیفش خوشم نیومد!لابد بهداد و آلما بزرگ بودند با این همه جنگ و دعوای شبانه!
_ خیلی سالها پیش…
_خب؟!
شیطون شدم:
_دیگه خب نداره! پرسیدی کی منم جواب دادم!
یکدفعه چرخید سمتم و بوی افترشیو تا ته مغزم رفت.
_ کی دادش دستت؟!
_ تو فکر کن یک پسر! بکش عقب… کر که نیستم!
سیب گلوش تکون خورد:
_خب؟!
اینم هی میپرسه خب!
_ دو سه سال با یک حاجی دوست شدم.اونم گفت بکش خوبه!بچه خوبی بود…
فندکو از جیبم در آوردم:
_اینم بهم یادگاری داد!
_دوست بودید؟!
_ سنگ صبور بود همین!
_ الان بودش زیر سنگ قبرش بود!
ابروهامو بامزه دادم بالا:
_بابا غیرتی!
بهداد نفس عمیقی کشید و دست آزادش به سمت ته ریشش رفت.دستی به پشت گردنش کشید و دوباره به ته ریشش!سیگارو خاموش کرد:
_پاشیم بریم دیگه… خیلی چسبید!
دستشو آورد جلو:
_بازم بیایم؟!
بهش دست دادم و پوزخند زدم:
_خوشی های یواشکی؟! با پدر خوانده؟!
بهداد خندید از اصطلاحم و بازی کرد با انگشتهای دستم:
_ چقدر دستات کوچیکه…
بعد مچ دستمو لمس کرد:
_ آیلار…
پوک عمیقی زدم .چقدر بدم می اومد موقع سیگار کشیدن کسی کنارم حرف بزنه!
_هوم؟!
_چقدر پوستت نرمه…
بی خیال گفتم:
_ متاسفانه لیف هم که میکشم جاش می مونه! بدی اش همینه…
بهداد لب زیرشو گاز گرفت..بلند شد و منم بلند کرد:
_ با این سیگار بدنتو نابود میکنی… حیفه ها!
خنده ام گرفت:
_چی حیفه؟!
هنوز هم در حال نوازش دستم بود:
_ این بدن… این ظرافت…
بعد دستمو رها کرد و وارد راه پله شد.منم به دنبالش.
_هفته ایی دوبار! تک خوری نداریم!
_ کمه!
بهم زل زد و من به گردنش نگاه کردم.سردش نمیشد با رکابی؟!
_ سه بار!
و تا اومدم حرف بزنم ادامه داد:
_چونه بی چونه!
دستم دوباره تو دستهاش قرار گرفت.
_قول؟!
_قول!
نفسمو محکم دادم بیرون و موهای جلوی صورتم تکون خورد:
_تموم نشد؟!
قسم میخورم خنده مصنوعی مامان و شنیدم:
_همیشه کم حوصله اس!
_موروثیه!
_آیلار!
_وای…باز این دو تا شروع کردند! مهری جان عزیزم شما توجهی نکن اینا همیشه این مدلی ان!
_لابد من مقصرم؟!
آرایشگر موهامو از جلو صورتم کنار زد و شرووع به سشوار کشیدن کرد.حقیقتا” حوصله ام رفته بود.یک آرایش معمولی و یک مدل موی معمولی تر چه نیازی به آرایشگاه داشت؟!
از توی آینه به مامان که کمی بیشتر از عروس آرایش کرده و زیر سشوار بود نگاه کردم.
اگه بهش میگفتم به جای این همه ادا و اطوار و آرایش یکم اون بهداد بدبختو درک کنه فحشم میداد؟!
بهشید هم زیر دست یکی از همکاران همین آرایشگر بود.با حوصله ترین آنها نصیب من شده بود.هرچی غر میزدم فقط لبخند میزد!
دختر جوانی جلو آمد و کنارم نشست و مشغول ور رفتن با ناخنهام شد.واقعا” به این همه خود نمایی نیاز بود؟!
_بهشید چه فامیلهایی دارید خدائیش!
بهشید خندید:
_دختر بذار ببینیشون بعد کله پاچه شون رو بار بذار…
_آخه برا چی باید اینقدر خودمو براشون ترگل ورگل کنم؟!
مامان تشر زد و من حدس زدم از گرمای سشوار داغ کرده:
_لابد میخوای مثل گدای سامری پیش اون پرمدعاها ظاهر بشی… البته بهشید جان حساب تو سواست ها!
آرایشگر بالای سرم خندید:
_به این میگن عروس! خوب گربه رو دم حجله کشته!
_عمه فخری از همه بهتره… بهترین عمه ی من!
_عمه افتخار هم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه…
همه به حرف مامان خندیدیم.
_ من که هیچ پیش زمینه ایی ندارم.
بهشید با لحن گرمی گفت:
_به خیر میگذره عزیزم.
چرا بهشید اینقدر خوب بود؟!
دختر جوان لباس مهمانی را از کاور بیرون کشید:
_اینجا عوض میکنی یا تو اون اتاق؟!
چشمام گرد شد! دیگه چی؟! جلو این همه آدم وایسم لباس کنم؟!
_خودم عوض…
با تشر مامان که همزمان بلند شد حرفم به پایان نرسید:
_بیخود! میخوای با این ناخنها و آرایش لباس به این گرونی خراب شه؟!بیا خودم بات میام…
و همراه دختر جوان و مامان کشیده شدم.مامان تک تک لباسام و در آورد و بی اختیار یاد کودکی ام افتادم… کودک بودم و با دختر نوجوانی همسن الان خودم به حمام میرفتم… غبطه میخوردم به سفیدی پوست و زیبایی بی نظیرش!
_چرا اینقدر لاغر شدی؟!… همش از اون سیگار کوفتیه! اینقدر بکش تا جونت بالا بیاد… حرف آدم که حالیت نمیشه… شدی پوست و استخون!فقط منو حرص میدی…
ابروهامو دادم بالا:
_شکم بزنم دوست داری؟!مثل این حاجی ها…
مامان با حرص و احتیاط به کمک دختر لباس را بر تنم کرد:
_داری آب میشی خودت حالیت نیست!یکم گوشت بگیر بعدها شوهر بدبختت رغبت کنه بیاد پیشت!
_از اومدنهای هر شب بهداد مشخصه که…
مامان تمام حرصشو با فشردن دندونهاش و نیشگون محکم از بازوم خالی کرد.لب گاز گرفتم تا صدام در نیاد.دختر جوان رفته بود و از درد بغض کردم.
_ببند دهنتو آیلار… از کی اینقدر وقیح شدی که راجع به مسائل زناشوئی من نظر میدی؟! بزنم دندونهاتو بریزم تو دهنت؟!
دست راستمو گذاشتم رو بازوی چپم.میسوخت از درد.
_گفتم به جای نسخه پیچیدن واسه من به زندگی خودت بچسبی!هرشب صدا دعواتون تا بالا میاد…
مامان داد زد:
_خفه شو آیلار تا خفه ات نکردم! بذار این مهمونی تموم بشه تکلیفمو با تو خیره سر مشخص میکنم! حیف نمیخوام بدنت کبود شه!
مامان این و گفت و از در خارج شد.نفسم بالا نمی اومد و با دیدن بهشید که نگران در درگاه ایستاده بود اشکم جاری شد.بهشید جلو آمد در آغوشم گرفت و من تنها هق زدم.

پسندیدم(۰)نپسندیدم(۰)

پاسخ دهید